Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Esrârnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل شنودم من که طوطی را اول در نهند آیینه ای اندر برابر چو طوطی روی آیینه ببیند چو خویشی را هر آیینه ببیند یکی گوینده خوش الحان و دمساز برآرد از پس آیینه آواز چنان پندارد آن طوطی دلبر که هست آواز آن طوطی دیگر چو حرفی بشنود گردد دلش شاد به لطفی گیرد او حرفی چنان یاد وجود آیینه است اما نهان است عدم آیینه را آیینه دان است هر آن صورت که در نقص و کمالی ست درین آیینه عکسی و خیالی ست چو تو جز عکس یک صورت نبینی همه با عکس خیزی و نشینی تو پنداری که هر آواز و هر کار از آن عکس است کز عکسی خبردار همه خلقان هم از خود بی خبر دان همه چیزی طلسم یکدگر دان چو تو در پیش آیینه نشینی نبینی آیینه تو روی بینی وجود ار ذره ای گشتی پدیدار شدی زین هر دو گیتی سرنگوسار وجود آتش جهان پشم چیده نمانده پشم و آتش آرمیده جهان و هرچه  در هر دو جهان است چو عکسی ست و ترا برعکس آنست اگر جز عکس چیزی بر تو افتد چون آن حلاج آتش در تو افتد برآری پنبه پندار ت از گوش درآیی چون خم خمخانه در جوش سراپایت یکی گردد چو فرموک چو مردان ترک گیری پنبه و دوک شود چون پنبه ای موی سیاهت نه سر ماند نه پنبه در کلاهت چو تو یک دانه پنبه نیرزی نه حلاجی کنی دیگر نه درزی ترا پنبه کند از خود که هین دور که بر جای تو می بنشیند آن نور مشو زنهار ای مرد فضولی ازین معنی که من گفتم حلولی حلول و اتحاد اینجا حرام است ولیکن کار استغراق عام است چراغ آنجا که خورشید منیر است میان بود و نابودی اسیر است چه جای نه عدد باشد نه اعراض نه اجسام و نه اجزا و نه ابعاض هر آن حکمی که کردی آن تو باشی عطیم و عالم و دیان تو باشی هر آن وصفی که حق را کرد خواهی چنان دانم که انسی فرد خواهی تو اندر وصف او چیزی که دانی ز دفتر های وهم خویش خوانی چو فهم تو تو باشی او نباشد اگر وصفش کنی نیکو نباشد چو نه اوست ونه غیر او صفاتش صفاتش چون کنی بشناس ذاتش بدو بشناس او را راهت این است طریق جان معنی خواهت این است عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۷ - الحکایه و التمثیل برون شد ابلهی با شمع از در بدید از چرخ خورشید منور ز جهل خود چنان پنداشت جاوید که بی این شمع نتوان دید خورشید بدو بشناس او را و فنا شو در آن عین فنا عین بقا شو تو باقی گردی ار گردی تو فانی تو مانی جمله گر بی تو تو مانی عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۸ - الحکایه و التمثیل چنین گفته ست شیخ مهنه یک روز که یک تن بین جهان و دیده بردوز زمین پر بایزیدست و آسمان هم ولی او گم شده اندر میان هم چه می گویم کجا افتادم اینجا که جان در موج آتش دادم اینجا قدم تا کی زنم در ره به هر سوی چو از خود می نیابم یک سر موی بسی رفتم درین راه خطرناک ندیدم آدمی را جز کفی خاک کفی خاکست و بادی در میانش تن او چون طلسم و گنج جانش

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل شنودم من که طوطی را اول در نهند آیینه ای اندر برابر چو طوطی روی آیینه ببیند چو خویشی را هر آیینه ببیند یکی گوینده خوش الحان و دمساز برآرد از پس آیینه آواز چنان پندارد آن طوطی دلبر که هست آواز آن طوطی دیگر چو حرفی بشنود گردد دلش شاد به لطفی گیرد او حرفی چنان یاد وجود آیینه است اما نهان است عدم آیینه را آیینه دان است هر آن صورت که در نقص و کمالی ست درین آیینه عکسی و خیالی ست چو تو جز عکس یک صورت نبینی همه با عکس خیزی و نشینی تو پنداری که هر آواز و هر کار از آن عکس است کز عکسی خبردار همه خلقان هم از خود بی خبر دان همه چیزی طلسم یکدگر دان چو تو در پیش آیینه نشینی نبینی آیینه تو روی بینی وجود ار ذره ای گشتی پدیدار شدی زین هر دو گیتی سرنگوسار وجود آتش جهان پشم چیده نمانده پشم و آتش آرمیده جهان و هرچه  در هر دو جهان است چو عکسی ست و ترا برعکس آنست اگر جز عکس چیزی بر تو افتد چون آن حلاج آتش در تو افتد برآری پنبه پندار ت از گوش درآیی چون خم خمخانه در جوش سراپایت یکی گردد چو فرموک چو مردان ترک گیری پنبه و دوک شود چون پنبه ای موی سیاهت نه سر ماند نه پنبه در کلاهت چو تو یک دانه پنبه نیرزی نه حلاجی کنی دیگر نه درزی ترا پنبه کند از خود که هین دور که بر جای تو می بنشیند آن نور مشو زنهار ای مرد فضولی ازین معنی که من گفتم حلولی حلول و اتحاد اینجا حرام است ولیکن کار استغراق عام است چراغ آنجا که خورشید منیر است میان بود و نابودی اسیر است چه جای نه عدد باشد نه اعراض نه اجسام و نه اجزا و نه ابعاض هر آن حکمی که کردی آن تو باشی عطیم و عالم و دیان تو باشی هر آن وصفی که حق را کرد خواهی چنان دانم که انسی فرد خواهی تو اندر وصف او چیزی که دانی ز دفتر های وهم خویش خوانی چو فهم تو تو باشی او نباشد اگر وصفش کنی نیکو نباشد چو نه اوست ونه غیر او صفاتش صفاتش چون کنی بشناس ذاتش بدو بشناس او را راهت این است طریق جان معنی خواهت این است عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۷ - الحکایه و التمثیل برون شد ابلهی با شمع از در بدید از چرخ خورشید منور ز جهل خود چنان پنداشت جاوید که بی این شمع نتوان دید خورشید بدو بشناس او را و فنا شو در آن عین فنا عین بقا شو تو باقی گردی ار گردی تو فانی تو مانی جمله گر بی تو تو مانی عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۸ - الحکایه و التمثیل چنین گفته ست شیخ مهنه یک روز که یک تن بین جهان و دیده بردوز زمین پر بایزیدست و آسمان هم ولی او گم شده اندر میان هم چه می گویم کجا افتادم اینجا که جان در موج آتش دادم اینجا قدم تا کی زنم در ره به هر سوی چو از خود می نیابم یک سر موی بسی رفتم درین راه خطرناک ندیدم آدمی را جز کفی خاک کفی خاکست و بادی در میانش تن او چون طلسم و گنج جانش

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۹ - الحکایه و التمثیل سفالی را بیارایند زیبا فرو پوشند او را شعر و دیبا کنند از حیله چشما روی آغاز که چشما روی دارد چشم بد باز اگر شخصی ببیند رویش از دور چنان داند که پیدا شد یکی حور چو خلقانش ببیند از در و بام در اندازندش از بالا سرانجام چو برخاک افتد از عمری نپیچی نیابی جز سفالی چند هیچی بجز نقشی نبینی از جهانش بجز بادی نبینی در میانش تو هم ای خواجه چشما روی امروز چو چشما روی زیبا روی امروز ولیکن صبر هست ای خفته در راه که تا در راهت اندازند ناگاه اگر چه جای تو در زیر خاکست ولیکن جای پاک از جای پاکست دریغا جوهرت در تنگ پرده به زنگار طبیعت رنگ برده فرشته گر ببیند جوهر تو دگر ره سجده آرد بر در تو نه مسجود ملایک جوهر تست نه تاجی از خلافت بر سر تست خلیفه زاده گلخن رها کن بگلشن شو گدا طبعی قضا کن اگر چه پادشاهی پاس خود دار عصی آدم سپند چشم بد دار به مصر اندر برای تست شاهی تو چون یوسف چرا در قعر چاهی از آن بر ملک خویشت نیست فرمان که دیوی هست بر جای سلیمان اگر حاصل کنی انگشتری باز به فرمان آیدت دیو و پری باز تو شاهی هم در آخر هم در اول ولی در پردهء پنداری احول دو می بینی یکی را و دو را صد چه یک چه دو چه صد جمله توی خود عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۱۰ - الحکایه و التمثیل یکی شاگرد احول داشت استاد مگر شاگرد را جایی فرستاد که ما را یک قرابه روغن آنجاست بیاور زود آن شاگرد برخاست چو آنجا شد که گفت و دیده بگماشت قرابه چون دو دید احول عجب داشت بر استاد آمد گفت ای پیر دو می بینم قرابه من چه تدبیر ز خشم استاد گفتش ای بد اختر یکی بشکن دگر یک را بیاور چو او در دیدن خود شک نمی دید بشد این شکست آن یک نمی دید اگر چیزی همی بینی تو جز خویش توهم آن احول خویشی بیندیش تو هر چیزی که می بینی تو آنی ولی چون در غلط ماندی چه دانی عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۱۱ - الحکایه و التمثیل یکی از بایزید این شیوه درخواست که هرچیزی که پنهانست و پیداست ز عرش و فرش و کونین این همه چیست همه گفتا منم چون مردم از زیست هر آنگه کین نهاد او هم فروشد همین عالم همان عالم فروشد نماند هیچ اگر تو می نمانی که تو هم این جهان هم آن جهانی از آنگه باز کین عالم نهادند بنا بر قالب آدم نهادند نهادی بوالعجب داری تو در اصل بلاسی کرده اندر اطلسی وصل اگر صد قرن می گردی چو پرگار نیاید وصل گاه تو پدیدار اگر بر آسمان گر بر زمینی جزین چیزی که می بینی نبینی وگر در جوهرت چشمی شود باز دو عالم بر تو افشانند از آغاز در آن ساعت که آن چشم آیدت پیش دو عالم در تو گم گردد تو در خویش تویی آن جوهری گر می ندانی که برتر زین جهان و آن جهانی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۹ - الحکایه و التمثیل سفالی را بیارایند زیبا فرو پوشند او را شعر و دیبا کنند از حیله چشما روی آغاز که چشما روی دارد چشم بد باز اگر شخصی ببیند رویش از دور چنان داند که پیدا شد یکی حور چو خلقانش ببیند از در و بام در اندازندش از بالا سرانجام چو برخاک افتد از عمری نپیچی نیابی جز سفالی چند هیچی بجز نقشی نبینی از جهانش بجز بادی نبینی در میانش تو هم ای خواجه چشما روی امروز چو چشما روی زیبا روی امروز ولیکن صبر هست ای خفته در راه که تا در راهت اندازند ناگاه اگر چه جای تو در زیر خاکست ولیکن جای پاک از جای پاکست دریغا جوهرت در تنگ پرده به زنگار طبیعت رنگ برده فرشته گر ببیند جوهر تو دگر ره سجده آرد بر در تو نه مسجود ملایک جوهر تست نه تاجی از خلافت بر سر تست خلیفه زاده گلخن رها کن بگلشن شو گدا طبعی قضا کن اگر چه پادشاهی پاس خود دار عصی آدم سپند چشم بد دار به مصر اندر برای تست شاهی تو چون یوسف چرا در قعر چاهی از آن بر ملک خویشت نیست فرمان که دیوی هست بر جای سلیمان اگر حاصل کنی انگشتری باز به فرمان آیدت دیو و پری باز تو شاهی هم در آخر هم در اول ولی در پردهء پنداری احول دو می بینی یکی را و دو را صد چه یک چه دو چه صد جمله توی خود عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۱۰ - الحکایه و التمثیل یکی شاگرد احول داشت استاد مگر شاگرد را جایی فرستاد که ما را یک قرابه روغن آنجاست بیاور زود آن شاگرد برخاست چو آنجا شد که گفت و دیده بگماشت قرابه چون دو دید احول عجب داشت بر استاد آمد گفت ای پیر دو می بینم قرابه من چه تدبیر ز خشم استاد گفتش ای بد اختر یکی بشکن دگر یک را بیاور چو او در دیدن خود شک نمی دید بشد این شکست آن یک نمی دید اگر چیزی همی بینی تو جز خویش توهم آن احول خویشی بیندیش تو هر چیزی که می بینی تو آنی ولی چون در غلط ماندی چه دانی عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۱۱ - الحکایه و التمثیل یکی از بایزید این شیوه درخواست که هرچیزی که پنهانست و پیداست ز عرش و فرش و کونین این همه چیست همه گفتا منم چون مردم از زیست هر آنگه کین نهاد او هم فروشد همین عالم همان عالم فروشد نماند هیچ اگر تو می نمانی که تو هم این جهان هم آن جهانی از آنگه باز کین عالم نهادند بنا بر قالب آدم نهادند نهادی بوالعجب داری تو در اصل بلاسی کرده اندر اطلسی وصل اگر صد قرن می گردی چو پرگار نیاید وصل گاه تو پدیدار اگر بر آسمان گر بر زمینی جزین چیزی که می بینی نبینی وگر در جوهرت چشمی شود باز دو عالم بر تو افشانند از آغاز در آن ساعت که آن چشم آیدت پیش دو عالم در تو گم گردد تو در خویش تویی آن جوهری گر می ندانی که برتر زین جهان و آن جهانی

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۱۲ - الحکایه و التمثیل ز رب العزه اندر خواست داود که حکمت چیست کآمد خلق موجود خطاب آمد که تا این گنج پنهان که این ماییم بشناسند ایشان چو از بهر شناسایی گنجی بگلخن سر فرو آری برنجی اگر چشم دلت بیننده بودی ترا بینندگی زیبنده بودی ز نور چشم سر چیزی نیاید دلت را نور چشمی می بباید که عیسی را و خر را چشم سر بود ولی چشم دل عیسی دگر بود اگر هرگز دلت را دیده بودی عجایبهای این ره دیده بودی اگر چه وصف آن عمری شنیدی نیاری فهم کردن چون بدیدی اگر هر دم حضورش را بکوشی ز واسجد واقترب تشریف پوشی اگر عهد ازل را آشنایی از آن حضرت چرا گیری جدایی به معنی باز جان را آشنا کن سزای قرب دست پادشا کن که چون از طبل باز آواز آید ز شوق آن باز در پرواز آید چو بی دل گردد و بی جان نشیند همه بر ساعد سلطان نشیند ولی تا باز را در سر کلاه است کجا درخورد دست پادشاه است چو راه آموزد و بیننده گردد ز دست پادشاه دل زنده گردد بداند باز در اعزاز مانده که زین پیش از چه بود او بازمانده ولی گر بازت اینجا باز ماند شه او را پیش خود چون بازخواند اگر این باز پروردی به اعزاز به اعزازی بدست شه رسد باز وگرنه خود جواب تو دهد شاه زهی حسرت که از شه بینی آنگاه عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۱۳ - الحکایه و التمثیل مگر باز سپید شاه برخاست بشد تا خانه آن پیرزن راست چو دیدش پیرزن برخاست از جای نهادش در بر خود بند برپای سبوسی تر خوشی در پیش او کرد نهادش آب و مشتی جو فرو کرد کجا آن طعمه بود اندر خور باز که باز از دست شه خوردی در اعزاز کژی مخلب و چنگل بدیدش بدان تا چینه برچیند نچیدش به آخر هم بخورد آن چینه را باز به صد سختی طپیدن کرد آغاز همه بالش ببرید و پرش کند که تا با او بماند بوک یک چند ز هر سویی درآمد لشگر شاه بدان سان باز را دیدند ناگاه بشه گفتند کار پیرزن باز که چون سرگشته شد زان پیرزن باز شهش گفتا چه گویم با چنین کس جوابش اینچ او کردست این بس الا ای خواب خوش برده زنازت به دست پیرزن افتاده بازت مرا صبرست تا این باز ناگاه به صد غیرت رسد با حضرت شاه به پیش شه ندانم تا چه گویی تو این دم خفته فردا چه گویی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۱۲ - الحکایه و التمثیل ز رب العزه اندر خواست داود که حکمت چیست کآمد خلق موجود خطاب آمد که تا این گنج پنهان که این ماییم بشناسند ایشان چو از بهر شناسایی گنجی بگلخن سر فرو آری برنجی اگر چشم دلت بیننده بودی ترا بینندگی زیبنده بودی ز نور چشم سر چیزی نیاید دلت را نور چشمی می بباید که عیسی را و خر را چشم سر بود ولی چشم دل عیسی دگر بود اگر هرگز دلت را دیده بودی عجایبهای این ره دیده بودی اگر چه وصف آن عمری شنیدی نیاری فهم کردن چون بدیدی اگر هر دم حضورش را بکوشی ز واسجد واقترب تشریف پوشی اگر عهد ازل را آشنایی از آن حضرت چرا گیری جدایی به معنی باز جان را آشنا کن سزای قرب دست پادشا کن که چون از طبل باز آواز آید ز شوق آن باز در پرواز آید چو بی دل گردد و بی جان نشیند همه بر ساعد سلطان نشیند ولی تا باز را در سر کلاه است کجا درخورد دست پادشاه است چو راه آموزد و بیننده گردد ز دست پادشاه دل زنده گردد بداند باز در اعزاز مانده که زین پیش از چه بود او بازمانده ولی گر بازت اینجا باز ماند شه او را پیش خود چون بازخواند اگر این باز پروردی به اعزاز به اعزازی بدست شه رسد باز وگرنه خود جواب تو دهد شاه زهی حسرت که از شه بینی آنگاه عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۱۳ - الحکایه و التمثیل مگر باز سپید شاه برخاست بشد تا خانه آن پیرزن راست چو دیدش پیرزن برخاست از جای نهادش در بر خود بند برپای سبوسی تر خوشی در پیش او کرد نهادش آب و مشتی جو فرو کرد کجا آن طعمه بود اندر خور باز که باز از دست شه خوردی در اعزاز کژی مخلب و چنگل بدیدش بدان تا چینه برچیند نچیدش به آخر هم بخورد آن چینه را باز به صد سختی طپیدن کرد آغاز همه بالش ببرید و پرش کند که تا با او بماند بوک یک چند ز هر سویی درآمد لشگر شاه بدان سان باز را دیدند ناگاه بشه گفتند کار پیرزن باز که چون سرگشته شد زان پیرزن باز شهش گفتا چه گویم با چنین کس جوابش اینچ او کردست این بس الا ای خواب خوش برده زنازت به دست پیرزن افتاده بازت مرا صبرست تا این باز ناگاه به صد غیرت رسد با حضرت شاه به پیش شه ندانم تا چه گویی تو این دم خفته فردا چه گویی

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۱ - المقاله الثانی عشر الا ای سر به غفلت در نهاده به دنیا دین خود بر باد داده که گفتت داوری کن با فلک تو جگر خون کن ز مشتی بی نمک تو ترا اندوه نان و جامه تا کی ترا از نام و ننگ عامه تا کی ز بس که اندیشه بیهوده کردی نهاد خویش را فرسوده کردی نهاد خویش قربان کن به تسلیم به پیش این سخن بنشین به تعلیم ز سر در ابجد معنی درآموز ز نور شرع شمع دل برافروز بسوزان نیم شب این سقف شب رنگ برون پر زین کبوتر خانه تنگ گر آید شربت غیبی به حلقت نماند نیز نام و ننگ خلقت تورا با مال دنیا دین بباید چنانکت آن بباید این بباید تو دین جویی دل از دنیا شده مست ندانی کاین فراهم ندهدت دست دل تو در دو رو یی شد گرفتار تو ماندی زیر کوه عجب و پندار یکی رویت به دنیا کرده ای تو دگر رویت به دین آورده ای تو به ترک این دو رو یی گوی آخر یکی را بس بود یک روی آخر دلت را از دو رویی شین باشد که شر الناس ذوالوجهین باشد عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل یکی دیوانه ای استاد در کوی جهانی خلق می رفتند هر سوی فغان برداشت این دیوانه ناگاه که از یک سوی باید رفت و یک راه به هر سویی چرا باید دویدن به صد سو هیچ جا نتوان رسیدن تویی با یک دل ای مسکین و صد یار به یک دل چون توانی کرد صد کار چو در یک دل بود صد گونه کارت تو صد دل باش اندر عشق یار ت عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل بر محمود شد دیوانه ای خوار که هستم بر ایازت عاشق زار بدو محمود گفت ای خوار مانده ز بهر لقمه ای غم خوار مانده همه عالم مرا زیر نگین است که ملک من همه روی زمین است شمار لشگرم سیصد هزار است سلاح و اسب و گنجم بی شمار است بر من چارصد پیل است دربند ندیمان و حکیمان هنر مند منش با این همه می دوست دارم همه مغزم نه چون تو پوست دارم مراست این ملکت و این کامکار ی من این دارم که گفتم تو چه داری بخندید آن زمان دیوانه و گفت که نتوانی به گل خورشید بنهفت تو ای غافل کژی در عشق و من راست ز دیوانه شنو شاها سخن راست منم بس گرسنه تو سیر نانی مرا بی هیچ شک دیوانه خوانی هم اکنون آتش عشقم به یک راه بسوزد جمله ملکت به یک آه ندارد عشق تو با عشق من کار تو عاشق نیستی هستی جهان دار به دل چون عاشق صد چیز باشی نباشی مرد عاشق حیز باشی مرا در دل چو نه کار ست و نه بار همه دل داده ام به او به یک بار همه دل عاشق روی ایاز است هنوزش بنده ناحق شناس است یکی نیکو مثل زد پیر هندو که این و آن نیاید راست هر دو چو آن خر بنده بر یک خر نشستی دگر خر را رسن بر دست بستی ترا دل در دو خر بینم نهاده نترسی کز دو خر مانی پیاده به صد نوعت بگفتم شرح این راه ولی نیست از یکی جان تو آگاه دلت گر زین همه حرفی شنودی به چندینی سخن حاجت نبودی خلل ها زین همه دل های مرده ست که دل ها را هوا از راه برده ست همه بر ناخنی بتوان نبشتش ولی آسان بر او نتوان گذشتن زهی اسرار ما اسرار دان کو یکی بیننده داننده جان کو هزاران جان فدای آن عظیمی کزین اسرار می یابد نسیمی کسی کاو علم لوت و لات داند بلاشک این سخن طامات داند ز چشم کور بینایی نیاید که از خفاش جویایی نیاید فلک این را یکایک کرده دارد عجایب ها بسی در پرده دارد نه چندان ست در پرده شگفتش که بر انگشت بتوانی گرفتش به زیر پرده بی حد راز دارد نمی گوید یکی و آواز دارد بسی سر رشته این راز جستم ندیدم گرچه عمری باز جستم به پیش زیرکان نامبردار درین اندیشه ها کردیم بسیار نه آن راز نهانی روی بنمود نه مقصود ی سر یک موی بنمود مگر این راز اینجا گفتنی نیست در اسرار اینجا سفتنی نیست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۱ - المقاله الثانی عشر الا ای سر به غفلت در نهاده به دنیا دین خود بر باد داده که گفتت داوری کن با فلک تو جگر خون کن ز مشتی بی نمک تو ترا اندوه نان و جامه تا کی ترا از نام و ننگ عامه تا کی ز بس که اندیشه بیهوده کردی نهاد خویش را فرسوده کردی نهاد خویش قربان کن به تسلیم به پیش این سخن بنشین به تعلیم ز سر در ابجد معنی درآموز ز نور شرع شمع دل برافروز بسوزان نیم شب این سقف شب رنگ برون پر زین کبوتر خانه تنگ گر آید شربت غیبی به حلقت نماند نیز نام و ننگ خلقت تورا با مال دنیا دین بباید چنانکت آن بباید این بباید تو دین جویی دل از دنیا شده مست ندانی کاین فراهم ندهدت دست دل تو در دو رو یی شد گرفتار تو ماندی زیر کوه عجب و پندار یکی رویت به دنیا کرده ای تو دگر رویت به دین آورده ای تو به ترک این دو رو یی گوی آخر یکی را بس بود یک روی آخر دلت را از دو رویی شین باشد که شر الناس ذوالوجهین باشد عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل یکی دیوانه ای استاد در کوی جهانی خلق می رفتند هر سوی فغان برداشت این دیوانه ناگاه که از یک سوی باید رفت و یک راه به هر سویی چرا باید دویدن به صد سو هیچ جا نتوان رسیدن تویی با یک دل ای مسکین و صد یار به یک دل چون توانی کرد صد کار چو در یک دل بود صد گونه کارت تو صد دل باش اندر عشق یار ت عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل بر محمود شد دیوانه ای خوار که هستم بر ایازت عاشق زار بدو محمود گفت ای خوار مانده ز بهر لقمه ای غم خوار مانده همه عالم مرا زیر نگین است که ملک من همه روی زمین است شمار لشگرم سیصد هزار است سلاح و اسب و گنجم بی شمار است بر من چارصد پیل است دربند ندیمان و حکیمان هنر مند منش با این همه می دوست دارم همه مغزم نه چون تو پوست دارم مراست این ملکت و این کامکار ی من این دارم که گفتم تو چه داری بخندید آن زمان دیوانه و گفت که نتوانی به گل خورشید بنهفت تو ای غافل کژی در عشق و من راست ز دیوانه شنو شاها سخن راست منم بس گرسنه تو سیر نانی مرا بی هیچ شک دیوانه خوانی هم اکنون آتش عشقم به یک راه بسوزد جمله ملکت به یک آه ندارد عشق تو با عشق من کار تو عاشق نیستی هستی جهان دار به دل چون عاشق صد چیز باشی نباشی مرد عاشق حیز باشی مرا در دل چو نه کار ست و نه بار همه دل داده ام به او به یک بار همه دل عاشق روی ایاز است هنوزش بنده ناحق شناس است یکی نیکو مثل زد پیر هندو که این و آن نیاید راست هر دو چو آن خر بنده بر یک خر نشستی دگر خر را رسن بر دست بستی ترا دل در دو خر بینم نهاده نترسی کز دو خر مانی پیاده به صد نوعت بگفتم شرح این راه ولی نیست از یکی جان تو آگاه دلت گر زین همه حرفی شنودی به چندینی سخن حاجت نبودی خلل ها زین همه دل های مرده ست که دل ها را هوا از راه برده ست همه بر ناخنی بتوان نبشتش ولی آسان بر او نتوان گذشتن زهی اسرار ما اسرار دان کو یکی بیننده داننده جان کو هزاران جان فدای آن عظیمی کزین اسرار می یابد نسیمی کسی کاو علم لوت و لات داند بلاشک این سخن طامات داند ز چشم کور بینایی نیاید که از خفاش جویایی نیاید فلک این را یکایک کرده دارد عجایب ها بسی در پرده دارد نه چندان ست در پرده شگفتش که بر انگشت بتوانی گرفتش به زیر پرده بی حد راز دارد نمی گوید یکی و آواز دارد بسی سر رشته این راز جستم ندیدم گرچه عمری باز جستم به پیش زیرکان نامبردار درین اندیشه ها کردیم بسیار نه آن راز نهانی روی بنمود نه مقصود ی سر یک موی بنمود مگر این راز اینجا گفتنی نیست در اسرار اینجا سفتنی نیست

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل غلامی با طبق می رفت خاموش طبق را سر بپوشیده به سرپوش یکی گفتش چه داری بر طبق تو مکن کژی بگو با من به حق تو غلامش گفت ای سرگشته خاموش چرا پوشیده اند این بر تو سر پوش ز روی عقل اگر بایستی این راز که تو دانستیی بودی سرش باز که می داند که چرخ سالخورده چه می سازد به زیر هفت پرده سپهر بوالعجب زو پر شگفت است که یک یک دوره او ناگرفته ست به پیش چار طاق هفت پوشش بدین بارو که یارد کرد کوشش فلک را کیسه پردازی ست پیوست که کارش بوالعجب بازی ست پیوست ز پرگاری که در بر می بگردد ز بس سرگشتگی سر می بگردد که داند کاین فلک ها را چه دور است نهان در زیر هر دورش چه جور است ازین گلشن که گل هاش از ستاره ست چو بی کاران نصیب ما نظاره ست بداند هرکه دارد در هنر دست که او را جز روش کاری دگر هست فلک جستی بسی زد در تک و تاز نیافت از هیچ سو گم کرده را باز عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل حکیمی را یکی زر در بدل زد حکیم اندر حق او این مثل زد که در دامت چنان آرم به مردی که بر یک جست ده گردم بگردی زهی هیبت که گردون یک اثر دید که بر یک جست چندینی بگردید اگر صد قرن دیگر زود گردد چو از دود ی ست هم در دود گردد جهان را گر فراز و گر فرود ست گل تیره ست یا دود کبود ست فلک گر دیر گر زود است گردان میان این گل و دود ست گردان بدین پر قوتی که افلاک گردد کجا از بهر مشتی خاک گردد چنین جرمی عظیم القدر ای دوست نگردد از پی مشتی رگ و پوست چنین دریا به ما عاجز نگردد ز بهر شبنمی هرگز نگردد مگس پنداشت کان قصاب دمساز برای او در دکان کند باز چه می گویم عجب نیست از خدایی که بهر دانه راند آسیابی فلک گردان ز بهر جان پاک است نه از بهر کفی آبست و خاک است قدم در نه درین ره همچو مردان که خدمت کار تو ست این چرخ گردان ولیکن روزکی چندی جهان دار درین حبس زمین کردت گرفتار که تا چون بگذری زین حبس فانی تمامت قدر آن گلشن بدانی از آن کانی که جان ها گوهر اوست فلک از دیر گه خاک در اوست فلک در جنب آن کان اصل گردیست که آن کان را فلک چون لاژوردی ست چو در فهم گهر جان می کنی تو چگونه فهم آن کان می کنی تو بسی کوکب که بر چرخ برین است صد و ده بار مهتر از زمین است بباید سی هزاران سال از آغاز که تا هر یک به جای خود رسد باز اگر سنگی بیندازی از افلاک به پانصد سال افتد بر سر خاک زمین در جنب این نه سقف مینا چو خشخاشی بود بر روی دریا ببین تا تو ازین خشخاش چندی سزد گر بر بروت خود بخندی چو خشخاشی همی پوشی تو از ناز کجا یابی تو این خشخاش را باز تو زین خشخاش کی آگاه گردی که سی سوراخ در خشخاش کردی ازین نه چار طاق پر ستاره به تو نرسد مگر لختی نظاره

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل غلامی با طبق می رفت خاموش طبق را سر بپوشیده به سرپوش یکی گفتش چه داری بر طبق تو مکن کژی بگو با من به حق تو غلامش گفت ای سرگشته خاموش چرا پوشیده اند این بر تو سر پوش ز روی عقل اگر بایستی این راز که تو دانستیی بودی سرش باز که می داند که چرخ سالخورده چه می سازد به زیر هفت پرده سپهر بوالعجب زو پر شگفت است که یک یک دوره او ناگرفته ست به پیش چار طاق هفت پوشش بدین بارو که یارد کرد کوشش فلک را کیسه پردازی ست پیوست که کارش بوالعجب بازی ست پیوست ز پرگاری که در بر می بگردد ز بس سرگشتگی سر می بگردد که داند کاین فلک ها را چه دور است نهان در زیر هر دورش چه جور است ازین گلشن که گل هاش از ستاره ست چو بی کاران نصیب ما نظاره ست بداند هرکه دارد در هنر دست که او را جز روش کاری دگر هست فلک جستی بسی زد در تک و تاز نیافت از هیچ سو گم کرده را باز عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل حکیمی را یکی زر در بدل زد حکیم اندر حق او این مثل زد که در دامت چنان آرم به مردی که بر یک جست ده گردم بگردی زهی هیبت که گردون یک اثر دید که بر یک جست چندینی بگردید اگر صد قرن دیگر زود گردد چو از دود ی ست هم در دود گردد جهان را گر فراز و گر فرود ست گل تیره ست یا دود کبود ست فلک گر دیر گر زود است گردان میان این گل و دود ست گردان بدین پر قوتی که افلاک گردد کجا از بهر مشتی خاک گردد چنین جرمی عظیم القدر ای دوست نگردد از پی مشتی رگ و پوست چنین دریا به ما عاجز نگردد ز بهر شبنمی هرگز نگردد مگس پنداشت کان قصاب دمساز برای او در دکان کند باز چه می گویم عجب نیست از خدایی که بهر دانه راند آسیابی فلک گردان ز بهر جان پاک است نه از بهر کفی آبست و خاک است قدم در نه درین ره همچو مردان که خدمت کار تو ست این چرخ گردان ولیکن روزکی چندی جهان دار درین حبس زمین کردت گرفتار که تا چون بگذری زین حبس فانی تمامت قدر آن گلشن بدانی از آن کانی که جان ها گوهر اوست فلک از دیر گه خاک در اوست فلک در جنب آن کان اصل گردیست که آن کان را فلک چون لاژوردی ست چو در فهم گهر جان می کنی تو چگونه فهم آن کان می کنی تو بسی کوکب که بر چرخ برین است صد و ده بار مهتر از زمین است بباید سی هزاران سال از آغاز که تا هر یک به جای خود رسد باز اگر سنگی بیندازی از افلاک به پانصد سال افتد بر سر خاک زمین در جنب این نه سقف مینا چو خشخاشی بود بر روی دریا ببین تا تو ازین خشخاش چندی سزد گر بر بروت خود بخندی چو خشخاشی همی پوشی تو از ناز کجا یابی تو این خشخاش را باز تو زین خشخاش کی آگاه گردی که سی سوراخ در خشخاش کردی ازین نه چار طاق پر ستاره به تو نرسد مگر لختی نظاره

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل مگر می کرد درویشی نگاهی درین دریای پر در الهی کواکب دید چون در شب افروز که شب از نور ایشان بود چون روز تو گفتی اختر ان استاده اندی زفان با خاکیان بگشاده اندی که هان ای غافلان هشیار باشید برین درگه شبی بیدار باشید چرا چندین سر اندر خواب دارید که تا روز قیامت خواب دارید رخ درویش بی دل ز آن نظاره ز چشم درفشان شد پر ستاره خوشش آمد سپهر گوژ رفتار زبان بگشاد چون بلبل به گفتار که یا رب بام زندانت چنین است که گویی چون نگار ستان چین است ندانم بام بستانت چه سان است که زندان تو باری بوستان است ولی بر بام این زندان ستاره ز خلقان عمر دزدد آشکاره چو این زندان به جانی مزد داریم از آن بر بام زندان دزد داریم ز دیری گاه من در بند آنم که سحر صحن گردون بازدانم که تافت از بیخ و بار هفت طارم خروش و گریه طفلان انجم دمی این جوز زرین ستاره برین گنبد نشد سیر از نظاره مگر ما را درین ره طفل دانند که چندین جوز بر گنبد فشانند بگو تا کی حلال سعر گردون نماید هر شبی لعبی دگرگون گهی مه در دق و گاهی در آماس گهی گشته سپر گاهی شده داس گهی در خوشه چون از سیم داسی گهر در گاو چون زرین خراسی که داند کاین کله دار ان افلاک کمر بسته چرا گردند در خاک که داند کاین هزاران مهره زرین چرا گردند در نه حقه چندین درین دریا چرا غواص گشتند سماعی نیست چون رقاص گشتند نه پی شان از طواف خود بگیرد نه دل شان از مصاف خود بگیرد مشعبد وار تا کی مهره بازند درین نه حقه بر هم چند تازند هزاران بار برگشتند بر هم یکی افزون نمی گردد یکی کم طریقی مشگل و کاری شگرف است دلم ز اندیشه این خون گرفته ست دمی زیشان یکی از پای ننشست که تا خود کی دهد مقصودشان دست دلی پر شوق می گردند عاجز ز گردش می نیاسایند هرگز خموشانند سر در ره نهاده زفان ببریده و در ره فتاده همه چون صوفیان خرقه پوشند ز بی خویشی درآن خوشی خموشند در آن گردش نه مستند و نه هشیار نه در خوابند زان حالت نه بیدار شبان روز ی از آن در جست و جویند که تا محشر به جان جویای اویند تو شب خوش خفته ایشان در ره او همی بوسند خاک درگه او دلا حاصل کن آخر تیز بینی ترا تا چند ازین آویز کینی چه می گویی که این بت های زرین ازین گشتن چه می جویند چندین برو از روی بت ها دیده بردار سر بت را فرو گردان نگوسار چو ابراهیم بت ها بر زمین زن نفس از لا احب الآفلین زن ترا با آفرینش نیست کاری که باشی در همه عالم تو باری تو را با حکمت یزدان چه کار است مزن دم گرنه جانت زیر دار است اگر صد سال در اندیشه باشی گیاه خشک و باد بیشه باشی اگر مقصود کس را دست دادی ز نادانی ز ره باز اوفتادی شدی از جست و جویی باکناری نماندی رونقی درهیچ کاری چو نشناسی سر مویی ز اسرار به نادانی چه گردی گرد این کار ترا خاموشی و صبر ست راهی نخواهی یافت به زین دست گاهی مکن با سر این معنی دلیر ی که چون مور ی شوی گر نره شیر ی یقین دانم که بسیاری برنجی که رعشه داری و سیماب سنجی تو هرگز هیچ شطرنجی نبردی به شطرنج اندرون رنجی نبردی چو تو شطرنج بازی می ندانی از آن از یک دو بازی می بمانی چه دانی تو که رخ چندان چرا رفت شه از هر سوی سرگردان چرا رفت ز یک سو اسب بینی رخ نهاده ز یک سو پیل بر گردن فتاده پیاده چون ببینی بر کناره که فرزین شد ترا گیرد سواره ذراعی نیست آخر نطع شطرنج که تو در وی فروماندی به صد رنج برین نطعی که در چشم است خردت نمی دانی که تا در چیست بردت چنین نطعی که بحر سرنگون است چه دانی لعب های او که چون است تو صد بازی کجا از پیش بینی که تو نه پس روی نه پیش بینی چو لعب نطع شطرنجی ندانی ز لعب چرخ بی شک خیره مانی ز یک سو خرمن زر کهکشان را ز یک سو دانه زر آسمان را دو مرغ اندر پی دانه دویده عددشان شش یکی زیشان پریده ز گندم خوشه بر خرمن رسیده دو دهقان گاو در خرمن کشیده ترازو یی به گندم کرده بازو جوی ناسخته هرگز آن ترازو به دریا درفکنده دلو ی از چنگ برآورده ازو ماهی و خرچنگ بره با بز شده سوی چراگاه به نخجیر آمدی شیری ز روباه کمان بر شیر دهقان برگشاده بره دو پای بر کژدم نهاده چو تو دهقانی و گردون نگردی برو تن زن به گرد این چه گردی بره جان و دلت بریان بسی کرد بره بریانی یی زین سان بسی کرد چو گاو از خشم با تو در سرو شد چرا خواهی تو ریش گاو او شد چو جوزا از تو چون برنا کمر جست برین پستی ازو نتوان کمر بست به زیر چنگ خرچنگ اندری تو از آن هر ساعتی واپس تری تو تو این دم در دهان شیر اسیر ی چه دانی زانک این دم شیر گیر ی ز خوشه دانه ای بی غم نبینی که یک جو ندهدت بی خوشه چینی چو سنجد در ترازو زور بازو ت که برد او از تنور اندر ترازو ت به کژدم چون توان ظن نکو برد که او خود کژدم زنده فرو برد کمان گر در زه آید برد جانت چو زه بر تو کشد ناگه کمانت ز بز بازی بز چشم تو خیره ست سر بز دار این بز گر حظیره ست چو دلوت گفت در دلو آی بر ماه چو دلوی زین رسن رفتی فرو چاه به موری در کف ماهی اسیری که تو چون ماهی هنگامه گیری چه دانی لعب چرخ بوالعجب باز برو انگشت حیرت نه به لب باز کناری گیر زین نطع مزین چه می ریزی میان ریگ روغن دلت در سیر نطع چرخ بستی برو دنبال زن بر ریک و رستی ز نطع چرخ درمانی علی القطع برو بر ریگ رو تا چند ازین نطع برین نطع زمینت بیم جان است که دم چون ریگ در شیشه روان است برین نطع زمین منشین به شاهی که تو بر ریگ گرمی همچو ماهی فلک نطع و زمین ریگ است هر روز برآرد تیغ خورشید جهان سوز ز نطع و ریگ دل نومید داری که بر سر تیغ زن خورشید داری به آخر چون نه اهل این سرایی میان نطع و ریگ از سر برآیی ز حیرت گرچه در دردسری تو مده بر باد سر را سرسری تو

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل مگر می کرد درویشی نگاهی درین دریای پر در الهی کواکب دید چون در شب افروز که شب از نور ایشان بود چون روز تو گفتی اختر ان استاده اندی زفان با خاکیان بگشاده اندی که هان ای غافلان هشیار باشید برین درگه شبی بیدار باشید چرا چندین سر اندر خواب دارید که تا روز قیامت خواب دارید رخ درویش بی دل ز آن نظاره ز چشم درفشان شد پر ستاره خوشش آمد سپهر گوژ رفتار زبان بگشاد چون بلبل به گفتار که یا رب بام زندانت چنین است که گویی چون نگار ستان چین است ندانم بام بستانت چه سان است که زندان تو باری بوستان است ولی بر بام این زندان ستاره ز خلقان عمر دزدد آشکاره چو این زندان به جانی مزد داریم از آن بر بام زندان دزد داریم ز دیری گاه من در بند آنم که سحر صحن گردون بازدانم که تافت از بیخ و بار هفت طارم خروش و گریه طفلان انجم دمی این جوز زرین ستاره برین گنبد نشد سیر از نظاره مگر ما را درین ره طفل دانند که چندین جوز بر گنبد فشانند بگو تا کی حلال سعر گردون نماید هر شبی لعبی دگرگون گهی مه در دق و گاهی در آماس گهی گشته سپر گاهی شده داس گهی در خوشه چون از سیم داسی گهر در گاو چون زرین خراسی که داند کاین کله دار ان افلاک کمر بسته چرا گردند در خاک که داند کاین هزاران مهره زرین چرا گردند در نه حقه چندین درین دریا چرا غواص گشتند سماعی نیست چون رقاص گشتند نه پی شان از طواف خود بگیرد نه دل شان از مصاف خود بگیرد مشعبد وار تا کی مهره بازند درین نه حقه بر هم چند تازند هزاران بار برگشتند بر هم یکی افزون نمی گردد یکی کم طریقی مشگل و کاری شگرف است دلم ز اندیشه این خون گرفته ست دمی زیشان یکی از پای ننشست که تا خود کی دهد مقصودشان دست دلی پر شوق می گردند عاجز ز گردش می نیاسایند هرگز خموشانند سر در ره نهاده زفان ببریده و در ره فتاده همه چون صوفیان خرقه پوشند ز بی خویشی درآن خوشی خموشند در آن گردش نه مستند و نه هشیار نه در خوابند زان حالت نه بیدار شبان روز ی از آن در جست و جویند که تا محشر به جان جویای اویند تو شب خوش خفته ایشان در ره او همی بوسند خاک درگه او دلا حاصل کن آخر تیز بینی ترا تا چند ازین آویز کینی چه می گویی که این بت های زرین ازین گشتن چه می جویند چندین برو از روی بت ها دیده بردار سر بت را فرو گردان نگوسار چو ابراهیم بت ها بر زمین زن نفس از لا احب الآفلین زن ترا با آفرینش نیست کاری که باشی در همه عالم تو باری تو را با حکمت یزدان چه کار است مزن دم گرنه جانت زیر دار است اگر صد سال در اندیشه باشی گیاه خشک و باد بیشه باشی اگر مقصود کس را دست دادی ز نادانی ز ره باز اوفتادی شدی از جست و جویی باکناری نماندی رونقی درهیچ کاری چو نشناسی سر مویی ز اسرار به نادانی چه گردی گرد این کار ترا خاموشی و صبر ست راهی نخواهی یافت به زین دست گاهی مکن با سر این معنی دلیر ی که چون مور ی شوی گر نره شیر ی یقین دانم که بسیاری برنجی که رعشه داری و سیماب سنجی تو هرگز هیچ شطرنجی نبردی به شطرنج اندرون رنجی نبردی چو تو شطرنج بازی می ندانی از آن از یک دو بازی می بمانی چه دانی تو که رخ چندان چرا رفت شه از هر سوی سرگردان چرا رفت ز یک سو اسب بینی رخ نهاده ز یک سو پیل بر گردن فتاده پیاده چون ببینی بر کناره که فرزین شد ترا گیرد سواره ذراعی نیست آخر نطع شطرنج که تو در وی فروماندی به صد رنج برین نطعی که در چشم است خردت نمی دانی که تا در چیست بردت چنین نطعی که بحر سرنگون است چه دانی لعب های او که چون است تو صد بازی کجا از پیش بینی که تو نه پس روی نه پیش بینی چو لعب نطع شطرنجی ندانی ز لعب چرخ بی شک خیره مانی ز یک سو خرمن زر کهکشان را ز یک سو دانه زر آسمان را دو مرغ اندر پی دانه دویده عددشان شش یکی زیشان پریده ز گندم خوشه بر خرمن رسیده دو دهقان گاو در خرمن کشیده ترازو یی به گندم کرده بازو جوی ناسخته هرگز آن ترازو به دریا درفکنده دلو ی از چنگ برآورده ازو ماهی و خرچنگ بره با بز شده سوی چراگاه به نخجیر آمدی شیری ز روباه کمان بر شیر دهقان برگشاده بره دو پای بر کژدم نهاده چو تو دهقانی و گردون نگردی برو تن زن به گرد این چه گردی بره جان و دلت بریان بسی کرد بره بریانی یی زین سان بسی کرد چو گاو از خشم با تو در سرو شد چرا خواهی تو ریش گاو او شد چو جوزا از تو چون برنا کمر جست برین پستی ازو نتوان کمر بست به زیر چنگ خرچنگ اندری تو از آن هر ساعتی واپس تری تو تو این دم در دهان شیر اسیر ی چه دانی زانک این دم شیر گیر ی ز خوشه دانه ای بی غم نبینی که یک جو ندهدت بی خوشه چینی چو سنجد در ترازو زور بازو ت که برد او از تنور اندر ترازو ت به کژدم چون توان ظن نکو برد که او خود کژدم زنده فرو برد کمان گر در زه آید برد جانت چو زه بر تو کشد ناگه کمانت ز بز بازی بز چشم تو خیره ست سر بز دار این بز گر حظیره ست چو دلوت گفت در دلو آی بر ماه چو دلوی زین رسن رفتی فرو چاه به موری در کف ماهی اسیری که تو چون ماهی هنگامه گیری چه دانی لعب چرخ بوالعجب باز برو انگشت حیرت نه به لب باز کناری گیر زین نطع مزین چه می ریزی میان ریگ روغن دلت در سیر نطع چرخ بستی برو دنبال زن بر ریک و رستی ز نطع چرخ درمانی علی القطع برو بر ریگ رو تا چند ازین نطع برین نطع زمینت بیم جان است که دم چون ریگ در شیشه روان است برین نطع زمین منشین به شاهی که تو بر ریگ گرمی همچو ماهی فلک نطع و زمین ریگ است هر روز برآرد تیغ خورشید جهان سوز ز نطع و ریگ دل نومید داری که بر سر تیغ زن خورشید داری به آخر چون نه اهل این سرایی میان نطع و ریگ از سر برآیی ز حیرت گرچه در دردسری تو مده بر باد سر را سرسری تو

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۷ - الحکایه و التمثیل شنودم من که غولی روستایی به شهر آمد بدست بی نوا یی ندیده بود اندر ده مناره تعجب کرد و آمد در نظاره یکی را گفت این نیکو درختی ست همانا دست کشت نیک بختی ست بگو تیمار دار کار این کیست کجا شد برگ این و بار این چیست جواب او چنین گفتند در حال که این بارآورد طنگی به هر سال کسی را دردسر گر هست و سخت است همه داروش طنگ این درخت است بسی بگریست مرد از بی نوایی که مرد از دردسر این روستایی بدو گفتند بر شو طنک کن باز که تا بی دردسر گردی سرافراز سلیم القلب بر روی مناره روان شد عالمی در وی نظاره چو نیمی بر شد آن بی پا و بی دست فرو افتاد و گردن خرد بشکست به نادانی چنین پاکیزه استاد ز بهر درد سر سرداد بر باد ز بس کان بی سر و بن درد سر برد سر دردش نبود از دردسر مرد از آن سر داد بر باد آشکاره که مسجد برد برتر از مناره الا ای چون الف افتاده بر هیچ برونت چون مناره اندرون هیچ میان بستی چو موری لنگ در راه که بر مویی روان گردی سوی ماه ترا در راه چندان تفت و بادست که پیل از وی به گردن برفتادست چنین بادیت در راه و تو چون مور به مویی می شوی بر مه زهی کور چه اگر اعمی بسی از خود بلافد به شب در چاه مویی چون شکافد چه جویی چون نیابی خویش را باز چه بنشینی بجوی از خویشتن راز همه بر تو تو بر هیچی زهی کار بگو چون است بر هیچ این همه بار توی و تو نه آن طرفه معجون نه هیچی تو نه از هیچی تو بیرون عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۸ - الحکایه و التمثیل چنین گفته ست آن پیر پر اسرار که نه گم می شوی تو نه پدیدار اگر چون عرش اعلا گردی از عز به هیچت بر نمی گیرند هرگز وگر چون ذره ای گردی به خردی چنین گفت او که هم گم می نگردی چه می خواهی چه می گویی کجایی سخن از دوغ گوی ای روستایی عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۹ - الحکایه و التمثیل به منبر بر امامی نغز گفتار ز هر نوعی سخن می گفت بسیار یکی دیوانه گفتش می چه گویی ز چندین گفت آخر می چه جویی جوابش داد حالی مرد هشیار که چل سال ست تا می گویم اسرار به هر مجلس یکی غسلی بیارم چنین مجلس چرا آخر ندارم جوابش داد آن مجنون مفلس که چل سال دگر می گوی مجلس همی کن غسل و این اسرار می گوی گهی قرآن و گه اخبار می گوی چو سال تو رسد از چل به هشتاد به نزدیک من آی آنگاه چون باد کواره با خود آر ای دوغ خوار ه که با دوغت کنم اندر کواره به عمری این کواره بافتی تو ولیکن دوغ در وی یافتی تو سبد در آب داری می ندانی سر اندر خواب داری می ندانی بسی خورشید اندر دشت تابد ولیکن دشت او را درنیابد مرا صبر است تا این طبل پر باد دریده گردد و بی بانگ و فریاد اگر بینا شود چشمت به اسرار نماند عالم و دیار و آثار

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۷ - الحکایه و التمثیل شنودم من که غولی روستایی به شهر آمد بدست بی نوا یی ندیده بود اندر ده مناره تعجب کرد و آمد در نظاره یکی را گفت این نیکو درختی ست همانا دست کشت نیک بختی ست بگو تیمار دار کار این کیست کجا شد برگ این و بار این چیست جواب او چنین گفتند در حال که این بارآورد طنگی به هر سال کسی را دردسر گر هست و سخت است همه داروش طنگ این درخت است بسی بگریست مرد از بی نوایی که مرد از دردسر این روستایی بدو گفتند بر شو طنک کن باز که تا بی دردسر گردی سرافراز سلیم القلب بر روی مناره روان شد عالمی در وی نظاره چو نیمی بر شد آن بی پا و بی دست فرو افتاد و گردن خرد بشکست به نادانی چنین پاکیزه استاد ز بهر درد سر سرداد بر باد ز بس کان بی سر و بن درد سر برد سر دردش نبود از دردسر مرد از آن سر داد بر باد آشکاره که مسجد برد برتر از مناره الا ای چون الف افتاده بر هیچ برونت چون مناره اندرون هیچ میان بستی چو موری لنگ در راه که بر مویی روان گردی سوی ماه ترا در راه چندان تفت و بادست که پیل از وی به گردن برفتادست چنین بادیت در راه و تو چون مور به مویی می شوی بر مه زهی کور چه اگر اعمی بسی از خود بلافد به شب در چاه مویی چون شکافد چه جویی چون نیابی خویش را باز چه بنشینی بجوی از خویشتن راز همه بر تو تو بر هیچی زهی کار بگو چون است بر هیچ این همه بار توی و تو نه آن طرفه معجون نه هیچی تو نه از هیچی تو بیرون عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۸ - الحکایه و التمثیل چنین گفته ست آن پیر پر اسرار که نه گم می شوی تو نه پدیدار اگر چون عرش اعلا گردی از عز به هیچت بر نمی گیرند هرگز وگر چون ذره ای گردی به خردی چنین گفت او که هم گم می نگردی چه می خواهی چه می گویی کجایی سخن از دوغ گوی ای روستایی عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۹ - الحکایه و التمثیل به منبر بر امامی نغز گفتار ز هر نوعی سخن می گفت بسیار یکی دیوانه گفتش می چه گویی ز چندین گفت آخر می چه جویی جوابش داد حالی مرد هشیار که چل سال ست تا می گویم اسرار به هر مجلس یکی غسلی بیارم چنین مجلس چرا آخر ندارم جوابش داد آن مجنون مفلس که چل سال دگر می گوی مجلس همی کن غسل و این اسرار می گوی گهی قرآن و گه اخبار می گوی چو سال تو رسد از چل به هشتاد به نزدیک من آی آنگاه چون باد کواره با خود آر ای دوغ خوار ه که با دوغت کنم اندر کواره به عمری این کواره بافتی تو ولیکن دوغ در وی یافتی تو سبد در آب داری می ندانی سر اندر خواب داری می ندانی بسی خورشید اندر دشت تابد ولیکن دشت او را درنیابد مرا صبر است تا این طبل پر باد دریده گردد و بی بانگ و فریاد اگر بینا شود چشمت به اسرار نماند عالم و دیار و آثار

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۰ - الحکایه و التمثیل شبی آن پیر زاری کرد بسیار که یارب این حجاب از پیش بردار حجابش چون نماند و او فرو دید دو عالم چون پیازی توبه تو دید به هر تویی جهانی پر رونده چه بر پهلو چه بر سر چه پرنده گروهی سر نه بی سر می دویدند گروهی پر نه بی پر می پریدند گروهی جمله را در برگرفته گروهی لوح را از سر گرفته جهانی دید از هر گونه مردم شده هر یک ازیشان در رهی گم چو پیر آن دید از هش رفت بیرون ز بیهوشی فتاد و خفت در خون بماند اندر عجایب روزگار ی که در پرده عجایب دید کاری چو عمری زین برآمد پیر هشیار ز حق درخواست آن عالم دگربار حجاب از پیش چشم پیر برخاست ندید از کس خیالی از چپ و راست ز چندان خلق تن گم دید و جان نی اثر پیدا نه و نام و نشان نی به زاری گفت ای داننده راز کجا شد خلق با چندان تک و تاز خطاب آمد ز دار الملک اسرار که پیدا نیست اندر دار دیار نمودی بود که ایشان می نمودند نماند آن هم که بس نابود بودند سراب دور همچون آب دیدی بمردی تشنه چون آنجا رسیدی دو عالم موم دست قدرت ماست کل از قدرت بگردد قدرت از خواست اگر خواهیم در یک طرفه العین پدید آریم در هر ذره کونین اگرنه در فرو بندیم محکم چو ما هستیم مه عالم مه آدم عزیزا در نگر تا بی نیازی چگونه جان ما دارد به بازی ببین تا خود وشاق لاابالی چه سان می آید از اوج تعالی کسی داند شدن در قرب آن اوج که فقر او چو دریا می زند موج فقیر آن است اندر عالم پیر که چون آن طفل نستاند به جز شیر عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۱ - الحکایه و التمثیل چنین گفته ست آن دریای پر نور که خاک او به خرقان ست مستور که در عالم فقیر آنست کامل که اندر فقر خود باشد سیه دل بگویم با تو این معنی مکن جنگ که تا نبود پس از رنگ سیه رنگ سواد وجه فقر آید بدارین نسنجد ذره ای در فقر کونین چه می گویم که یک تن چون پیمبر نیابد فقر کلی رنج کم بر مرا کار تو می آید به بازی که با اسپان تازی لاشه بازی مزن دم چون نبی درخورد این راز تن اندر کار ده با وقت می ساز به گرد پرده اسرار کم گرد که نبود مرد این اسرار هر مرد نیابی در دریای معانی وگر یابی هم آنجا غرقه مانی کسی کاو کنه این اسرار جوید کلید گنج در بازار جوید چو پی گم کرده اند از راه اسرار چگونه پی بری ای مرد هشیار کسی کاین راز پی برد از نهانی هم او گم کرد پی تو تا ندانی بماندی گوش بر در چشم بر راه ببر پی تا بیابی پیر آگاه اگر خواهی که در را باز یابی به عجز اقرار ده تا بازیابی قبای راز بر بالای جان نیست که جان را از چنین رازی نهان نیست کسی کاو در این اسرار بشناخت همان در را بدین دریا درانداخت درین دریا گهر های معانی که می داند بگو تا تو بدانی به پنجه سال چون شد سوزنی راست کنون آن سوزن اندر قعر دریا ست بسی سکان درین دریا باستاد چو آب از سر بشد در قعر افتاد بسی سودا ی این تقویم پختیم هنوز از خام کار ی نیم پختیم بسی گفتیم کز اهل درونیم هنوز از ابلهی از در برونیم بسی اندوه گوناگون بخوردیم بسی بر خاک خفته خون بخوردیم بسی چون عنکبوتان خانه رفتیم بسی همچون مگس افسانه گفتیم به هر پر کان کسی پرد پریدیم به هر تک کان کسی بدود دویدیم گهی با رند در میخانه بودیم گهی رخ در در بت خانه سودیم گهی زنار ترسایان ببستیم گهی در دیر ترسایان نشستیم گهی با کافران در جنگ بودیم گهی با آتش اندر سنگ بودیم گهی سجاده بر دوش اوفکندیم گهی در بحر دل جوش اوفکندیم گهی اندر چله سی پاره خواندیم گهی چون وحشیان آواره ماندیم گهی با کوف در ویرانه بودیم گهی با صوف در کاشانه بودیم گهی در خاره دل پر خار کردیم گهی در دشت جان ایثار کردیم گهی سر بر سر زانو نهادیم گهی در های و هوی هو فتادیم گهی از فخر فوق عرش رفتیم گهی از عار تحت عرش خفتیم گهی با باز جان پرواز کردیم گهی صد در به آهی باز کردیم گهی بوده گهی نابوده بودیم گهی کشتیم و گه هیچی درودیم بسی در پویه این راز گشتیم کنون بر ناامیدی باز گشتیم بسی مردی بکردیم و چخیدیم کنون نادیده بویی ناپدیدیم بسی این راه را از سر گرفتیم کنون این نیز بر دیگر گرفتیم بسی سیلی و ماه و سال خوردیم قدح ها زهر مالامال خوردیم بسی گفتیم دل آرام نگرفت بسی رفتیم ره انجام نگرفت کنون رفت آنک حرف از خویش خواندیم که نا پروا ی کار خویش ماندیم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۰ - الحکایه و التمثیل شبی آن پیر زاری کرد بسیار که یارب این حجاب از پیش بردار حجابش چون نماند و او فرو دید دو عالم چون پیازی توبه تو دید به هر تویی جهانی پر رونده چه بر پهلو چه بر سر چه پرنده گروهی سر نه بی سر می دویدند گروهی پر نه بی پر می پریدند گروهی جمله را در برگرفته گروهی لوح را از سر گرفته جهانی دید از هر گونه مردم شده هر یک ازیشان در رهی گم چو پیر آن دید از هش رفت بیرون ز بیهوشی فتاد و خفت در خون بماند اندر عجایب روزگار ی که در پرده عجایب دید کاری چو عمری زین برآمد پیر هشیار ز حق درخواست آن عالم دگربار حجاب از پیش چشم پیر برخاست ندید از کس خیالی از چپ و راست ز چندان خلق تن گم دید و جان نی اثر پیدا نه و نام و نشان نی به زاری گفت ای داننده راز کجا شد خلق با چندان تک و تاز خطاب آمد ز دار الملک اسرار که پیدا نیست اندر دار دیار نمودی بود که ایشان می نمودند نماند آن هم که بس نابود بودند سراب دور همچون آب دیدی بمردی تشنه چون آنجا رسیدی دو عالم موم دست قدرت ماست کل از قدرت بگردد قدرت از خواست اگر خواهیم در یک طرفه العین پدید آریم در هر ذره کونین اگرنه در فرو بندیم محکم چو ما هستیم مه عالم مه آدم عزیزا در نگر تا بی نیازی چگونه جان ما دارد به بازی ببین تا خود وشاق لاابالی چه سان می آید از اوج تعالی کسی داند شدن در قرب آن اوج که فقر او چو دریا می زند موج فقیر آن است اندر عالم پیر که چون آن طفل نستاند به جز شیر عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۱ - الحکایه و التمثیل چنین گفته ست آن دریای پر نور که خاک او به خرقان ست مستور که در عالم فقیر آنست کامل که اندر فقر خود باشد سیه دل بگویم با تو این معنی مکن جنگ که تا نبود پس از رنگ سیه رنگ سواد وجه فقر آید بدارین نسنجد ذره ای در فقر کونین چه می گویم که یک تن چون پیمبر نیابد فقر کلی رنج کم بر مرا کار تو می آید به بازی که با اسپان تازی لاشه بازی مزن دم چون نبی درخورد این راز تن اندر کار ده با وقت می ساز به گرد پرده اسرار کم گرد که نبود مرد این اسرار هر مرد نیابی در دریای معانی وگر یابی هم آنجا غرقه مانی کسی کاو کنه این اسرار جوید کلید گنج در بازار جوید چو پی گم کرده اند از راه اسرار چگونه پی بری ای مرد هشیار کسی کاین راز پی برد از نهانی هم او گم کرد پی تو تا ندانی بماندی گوش بر در چشم بر راه ببر پی تا بیابی پیر آگاه اگر خواهی که در را باز یابی به عجز اقرار ده تا بازیابی قبای راز بر بالای جان نیست که جان را از چنین رازی نهان نیست کسی کاو در این اسرار بشناخت همان در را بدین دریا درانداخت درین دریا گهر های معانی که می داند بگو تا تو بدانی به پنجه سال چون شد سوزنی راست کنون آن سوزن اندر قعر دریا ست بسی سکان درین دریا باستاد چو آب از سر بشد در قعر افتاد بسی سودا ی این تقویم پختیم هنوز از خام کار ی نیم پختیم بسی گفتیم کز اهل درونیم هنوز از ابلهی از در برونیم بسی اندوه گوناگون بخوردیم بسی بر خاک خفته خون بخوردیم بسی چون عنکبوتان خانه رفتیم بسی همچون مگس افسانه گفتیم به هر پر کان کسی پرد پریدیم به هر تک کان کسی بدود دویدیم گهی با رند در میخانه بودیم گهی رخ در در بت خانه سودیم گهی زنار ترسایان ببستیم گهی در دیر ترسایان نشستیم گهی با کافران در جنگ بودیم گهی با آتش اندر سنگ بودیم گهی سجاده بر دوش اوفکندیم گهی در بحر دل جوش اوفکندیم گهی اندر چله سی پاره خواندیم گهی چون وحشیان آواره ماندیم گهی با کوف در ویرانه بودیم گهی با صوف در کاشانه بودیم گهی در خاره دل پر خار کردیم گهی در دشت جان ایثار کردیم گهی سر بر سر زانو نهادیم گهی در های و هوی هو فتادیم گهی از فخر فوق عرش رفتیم گهی از عار تحت عرش خفتیم گهی با باز جان پرواز کردیم گهی صد در به آهی باز کردیم گهی بوده گهی نابوده بودیم گهی کشتیم و گه هیچی درودیم بسی در پویه این راز گشتیم کنون بر ناامیدی باز گشتیم بسی مردی بکردیم و چخیدیم کنون نادیده بویی ناپدیدیم بسی این راه را از سر گرفتیم کنون این نیز بر دیگر گرفتیم بسی سیلی و ماه و سال خوردیم قدح ها زهر مالامال خوردیم بسی گفتیم دل آرام نگرفت بسی رفتیم ره انجام نگرفت کنون رفت آنک حرف از خویش خواندیم که نا پروا ی کار خویش ماندیم

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۲ - الحکایه والتمثیل بر آن پیر زن شد مرد مهجور که برگو سرگذشتی گفت هین دور سرکس می ندارم این زمان من که سرگم کرده ام این ریسمان من ببین چندین طلب کار دگرگون زفان ببریده و سر داده بیرون چه گویم چون زفان این ندارم دلم خون گشت جان این ندارم فلک گرچه بسی بربوک بشتافت لباس سوک یافت از درد نایافت چه گر کوه این حقیقت را کمر بست بریخت آخر که بادش بود در دست چو دریا هرک زینجا قطره برد ز رنج تشنگی هم خشک لب مرد اگر خورشید گویم با رخی زرد شود در کوش هر شب هم بدین درد اگر ماهست می بینی که هر ماه سپر بندازد از حیرت درین راه زمین خود خاک بر سر دارد از غم فلک سرگشته در افسوس و ماتم دهان آلوده عرش و در شکم هیچ گرفته لوح لوح از سر قلم هیچ عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۳ - الحکایه و التمثیل عزیزی گفت از عرش دل افروز خطاب آید بخاک تیر هر روز که آخر از خدا آنجا خبر نیست خبر ده زانکه نتوان بی خبر زیست همه حیران و سرگردان بماندیم درین وادی بی پایان بماندیم که می داند که حال رفتگان چیست بخاک اندر خیال خفتگان چیست همه رفتند پر سودا دماغی فرو مردند چون روشن چراغی همه چون حلقه بر درماندگانیم همه در کار خود درماندگانیم زهی دردی که درمانی ندارد زهی راهی که پایانی ندارد به یک ره هیچ کس را هیچ ره نیست که جز در پایه بودن دست گه نیست که داند تا چه شربتهای پر زهر به کام ما فرود آمد ازین قهر عطار » اسرارنامه » بخش سیزدهم » بخش ۱ - المقاله الثالث عشر من مسکین بسی بیدار بودم به عمری در پی این کار بودم درین دریا بسی کشتی براندم به آخر رخت در دریا فشاندم درین اندیشه بودم سالها من بسی معلوم کردم حالها من همه گر پس رو و گر پیشوایند درین حیرت برابر می نمایند کس آگه نیست از سر الهی اسیرانیم از مه تا به ماهی چو علم غیب علم غیب دانست چنین پنهان بزیر پرده زانست عجایب قصه و پوشیده کاریست در این اندیشه ام من روزگاریست کنون بنشستم از چندین تک و تاز که این وادی ندارد هیچ بن باز به ناخن مدتی این کان بکندم ندیدم هیچ چندین جان بکندم به کام دل دمی نغنوده ام من درین غم بوده ام تا بوده ام من چو محنت نامه گردون بخواندم ز یک یک مژه جوی خون براندم دمی دم نازده فرسوده گشتم شبی نابوده خوش نابوده گشتم گسسته بیخ این نیلی حصارم شکسته شاخ دور روزگارم دلم در روز بازار زمانه نزد تیر مرادی بر نشانه اگر یک جام نوش از دهر خوردم هزاران شربت پر زهر خوردم به خون دل بسر بردم همه عمر دمی خوش برنیاوردم همه عمر همی اندر همه عمرم نشد راست زمانی آن چنانم دل همی خواست گر اول رونقی بگرفت حالم گرفت آخر ولی از جان ملالم قلم چون رفت از کاغذ چه خیزد بر آن بنشسته ام تا خود چه خیزد چنان سرگشته این گوژ پشتم که خود را هم به دست خود بکشتم جهانا هر چه بتوانی ز خواری بکن با من زهی نا سازگاری جهانا مهلتم ده تا زمانی فرو گریم ز دست تو جهانی کما بیشی من پیداست آخر ز خون من چه خواهد خاست آخر جهان از مرگ من ماتم نگیرد ز مشتی استخوان عالم نگیرد اگر درد دل خود سر دهم باز به انجامی نینجامد ز آغاز چو دردم هیچ درمانی ندارد سرش بر نه که پایانی ندارد ز خود چندین سخن تا چند رانم چو می دانم که چیزی می ندانم کیم من هیچکس و ز هیچ کس کم گناه افزون و طاعت هر نفس کم زدین از پس ز دنیا پیش مانده به سان کافر درویش مانده دماغی پر دلی ناپای بر جای بگردم هر نفس آنگه به صد رای زمانی اشک ریزم در مناجات زمانی درد نوشم در خرابات نه مرد خرقه ام نه مرد زنار گهم مسجد بود گاهیم زنار نه یک تن را نه خود را می بشایم نه نیکو را نه بد را می بشایم بچیزی کان نیرزد یک پشیزم فرو دادم همه عمر عزیزم دریغا در هوس عمرم تلف شد که عمر از ننگ چون من ناخلف شد همه دودی ز ایوانم برآمد همه چیزی ز دیوانم برآمد چو شیرم گشت مویم در نظاره هنوز از حرص هستم شیرخواره به دل سختم ولی در کار سستم بسی رفتم بر آن گام نخستم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۲ - الحکایه والتمثیل بر آن پیر زن شد مرد مهجور که برگو سرگذشتی گفت هین دور سرکس می ندارم این زمان من که سرگم کرده ام این ریسمان من ببین چندین طلب کار دگرگون زفان ببریده و سر داده بیرون چه گویم چون زفان این ندارم دلم خون گشت جان این ندارم فلک گرچه بسی بربوک بشتافت لباس سوک یافت از درد نایافت چه گر کوه این حقیقت را کمر بست بریخت آخر که بادش بود در دست چو دریا هرک زینجا قطره برد ز رنج تشنگی هم خشک لب مرد اگر خورشید گویم با رخی زرد شود در کوش هر شب هم بدین درد اگر ماهست می بینی که هر ماه سپر بندازد از حیرت درین راه زمین خود خاک بر سر دارد از غم فلک سرگشته در افسوس و ماتم دهان آلوده عرش و در شکم هیچ گرفته لوح لوح از سر قلم هیچ عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۳ - الحکایه و التمثیل عزیزی گفت از عرش دل افروز خطاب آید بخاک تیر هر روز که آخر از خدا آنجا خبر نیست خبر ده زانکه نتوان بی خبر زیست همه حیران و سرگردان بماندیم درین وادی بی پایان بماندیم که می داند که حال رفتگان چیست بخاک اندر خیال خفتگان چیست همه رفتند پر سودا دماغی فرو مردند چون روشن چراغی همه چون حلقه بر درماندگانیم همه در کار خود درماندگانیم زهی دردی که درمانی ندارد زهی راهی که پایانی ندارد به یک ره هیچ کس را هیچ ره نیست که جز در پایه بودن دست گه نیست که داند تا چه شربتهای پر زهر به کام ما فرود آمد ازین قهر عطار » اسرارنامه » بخش سیزدهم » بخش ۱ - المقاله الثالث عشر من مسکین بسی بیدار بودم به عمری در پی این کار بودم درین دریا بسی کشتی براندم به آخر رخت در دریا فشاندم درین اندیشه بودم سالها من بسی معلوم کردم حالها من همه گر پس رو و گر پیشوایند درین حیرت برابر می نمایند کس آگه نیست از سر الهی اسیرانیم از مه تا به ماهی چو علم غیب علم غیب دانست چنین پنهان بزیر پرده زانست عجایب قصه و پوشیده کاریست در این اندیشه ام من روزگاریست کنون بنشستم از چندین تک و تاز که این وادی ندارد هیچ بن باز به ناخن مدتی این کان بکندم ندیدم هیچ چندین جان بکندم به کام دل دمی نغنوده ام من درین غم بوده ام تا بوده ام من چو محنت نامه گردون بخواندم ز یک یک مژه جوی خون براندم دمی دم نازده فرسوده گشتم شبی نابوده خوش نابوده گشتم گسسته بیخ این نیلی حصارم شکسته شاخ دور روزگارم دلم در روز بازار زمانه نزد تیر مرادی بر نشانه اگر یک جام نوش از دهر خوردم هزاران شربت پر زهر خوردم به خون دل بسر بردم همه عمر دمی خوش برنیاوردم همه عمر همی اندر همه عمرم نشد راست زمانی آن چنانم دل همی خواست گر اول رونقی بگرفت حالم گرفت آخر ولی از جان ملالم قلم چون رفت از کاغذ چه خیزد بر آن بنشسته ام تا خود چه خیزد چنان سرگشته این گوژ پشتم که خود را هم به دست خود بکشتم جهانا هر چه بتوانی ز خواری بکن با من زهی نا سازگاری جهانا مهلتم ده تا زمانی فرو گریم ز دست تو جهانی کما بیشی من پیداست آخر ز خون من چه خواهد خاست آخر جهان از مرگ من ماتم نگیرد ز مشتی استخوان عالم نگیرد اگر درد دل خود سر دهم باز به انجامی نینجامد ز آغاز چو دردم هیچ درمانی ندارد سرش بر نه که پایانی ندارد ز خود چندین سخن تا چند رانم چو می دانم که چیزی می ندانم کیم من هیچکس و ز هیچ کس کم گناه افزون و طاعت هر نفس کم زدین از پس ز دنیا پیش مانده به سان کافر درویش مانده دماغی پر دلی ناپای بر جای بگردم هر نفس آنگه به صد رای زمانی اشک ریزم در مناجات زمانی درد نوشم در خرابات نه مرد خرقه ام نه مرد زنار گهم مسجد بود گاهیم زنار نه یک تن را نه خود را می بشایم نه نیکو را نه بد را می بشایم بچیزی کان نیرزد یک پشیزم فرو دادم همه عمر عزیزم دریغا در هوس عمرم تلف شد که عمر از ننگ چون من ناخلف شد همه دودی ز ایوانم برآمد همه چیزی ز دیوانم برآمد چو شیرم گشت مویم در نظاره هنوز از حرص هستم شیرخواره به دل سختم ولی در کار سستم بسی رفتم بر آن گام نخستم

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش سیزدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل خراسی دید روزی پیر خسته که می گردید اشتر چشم بسته بزد یک نعره و در جوش آمد که تا دیری از آن باهوش آمد به یاران گفت کین سرگشته اشتر زفان حال بگشاد از دلی پر که رفتم از سحرگه تا شبانگاه مگر گفتم زپس کردم بسی راه چو بگشادند چشمم شد درستم که چندین رفته بر گام نخستم بر آن گام نخستینیم جمله اسیر رسم و آیینم جمله بقای ما بلای ماست ما را که راحت در فنای ماست ما را اگر شادیست ما را گر غم از ماست که بر ما هرچ می آید هم از ماست چه بودی گر وجود ما نبودی دریغا کز دریغا نیست سودی وجود جان به مرگ تن نیرزد که عمری زیستن مردن نیرزد بلاشک هستی ما پستی ماست که ما را نیستی از هستی ماست اگر هستی ما نابوده بودی ز چندین نیستی آسوده بودی من حیران کزین محنت حزینم شبان روزی ز دیری گه چنینم همه کام دلم از خود فنا نیست که در عین فنا عین بقا نیست دلم خوانی ای ساقی تو دانی مرا فانی مکن باقی تو دانی ز رشک برق جانم دود گیرد که دیر آمد پدید و زود میرد در هر پیر زن می زد پیمبر که ای زن در دعا با یادم آور ببین تا خود چه کاری سخت افتاد که خواهد آفتاب از ذره فریاد یقین می دان که شیران شکاری درین ره خواستند از مور یاری همی درمان تو نابودن تست به نابودن فرو آسودن تست چه راحت بیش از آن دانی و چه ناز که فانی گردی و از خود رهی باز فنا بودی فنایی شو ز هستی که چون از خود فنا گشتی برستی نه گل بی خار ونه می بی خمارست ترا با تو توی بسیار کارست بجز تو دشمن تو هیچ کس نیست که دشمن هیچ کس را هم نفس نیست ترا با تو چو چیزی در میانست کناری گیر کاینجا بیم جانست چه وادیست این که هرگامیست پرچاه چه دریاست این که ما رانیست بر راه درین دریا نه تن نه جان پدیدست نه سر پیدا و نه پایان پدیدست گر افریدون و گر افراسیابی درین دریا تو هم یک قطره آبی اگر بادی ز خرمن برد کاهی چرا می داری این ماتم به ماهی چو دهقانان دین را نیز مرگیست درین دریا چه جای کاه برگیست به استغنا نگر گر می ندانی غم کاهی مخور ای کاهدانی عزیزا بی تو گنجی پادشایی برای خویشتن بنهاد جایی اگر رأیش بود بردارد آن گنج وگرنه هم چنان بگذارد آن گنج چرا چندین فضولی می کنی تو ظلومی و جهولی می کنی تو ترا بهر چه می باید خبر داشت که آن گنج از چه بنهاد از چه برداشت جو تو اندر میان آن نبودی زمانی کاردان آن نبودی چو شه گنجی که خود بنهاد برداشت چرا پس خواجه این فریاد برداشت مزن دم گرچه عمر تو عزیزست که اکنون نوبت یک قوم نیزست جهان سبز گلشن کشت زاریست که گه دروی خزان گه نوبهاریست چو تخمی کشته شد دیگر دمیدست چو این یک بدروند آن یک رسیدست چو برسیدند و روزی چند بودند چو تخمی زیر چرخ چرخ سودند بدین سانست کردار زمانه یکی را باش گر هستی یگانه

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش سیزدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل خراسی دید روزی پیر خسته که می گردید اشتر چشم بسته بزد یک نعره و در جوش آمد که تا دیری از آن باهوش آمد به یاران گفت کین سرگشته اشتر زفان حال بگشاد از دلی پر که رفتم از سحرگه تا شبانگاه مگر گفتم زپس کردم بسی راه چو بگشادند چشمم شد درستم که چندین رفته بر گام نخستم بر آن گام نخستینیم جمله اسیر رسم و آیینم جمله بقای ما بلای ماست ما را که راحت در فنای ماست ما را اگر شادیست ما را گر غم از ماست که بر ما هرچ می آید هم از ماست چه بودی گر وجود ما نبودی دریغا کز دریغا نیست سودی وجود جان به مرگ تن نیرزد که عمری زیستن مردن نیرزد بلاشک هستی ما پستی ماست که ما را نیستی از هستی ماست اگر هستی ما نابوده بودی ز چندین نیستی آسوده بودی من حیران کزین محنت حزینم شبان روزی ز دیری گه چنینم همه کام دلم از خود فنا نیست که در عین فنا عین بقا نیست دلم خوانی ای ساقی تو دانی مرا فانی مکن باقی تو دانی ز رشک برق جانم دود گیرد که دیر آمد پدید و زود میرد در هر پیر زن می زد پیمبر که ای زن در دعا با یادم آور ببین تا خود چه کاری سخت افتاد که خواهد آفتاب از ذره فریاد یقین می دان که شیران شکاری درین ره خواستند از مور یاری همی درمان تو نابودن تست به نابودن فرو آسودن تست چه راحت بیش از آن دانی و چه ناز که فانی گردی و از خود رهی باز فنا بودی فنایی شو ز هستی که چون از خود فنا گشتی برستی نه گل بی خار ونه می بی خمارست ترا با تو توی بسیار کارست بجز تو دشمن تو هیچ کس نیست که دشمن هیچ کس را هم نفس نیست ترا با تو چو چیزی در میانست کناری گیر کاینجا بیم جانست چه وادیست این که هرگامیست پرچاه چه دریاست این که ما رانیست بر راه درین دریا نه تن نه جان پدیدست نه سر پیدا و نه پایان پدیدست گر افریدون و گر افراسیابی درین دریا تو هم یک قطره آبی اگر بادی ز خرمن برد کاهی چرا می داری این ماتم به ماهی چو دهقانان دین را نیز مرگیست درین دریا چه جای کاه برگیست به استغنا نگر گر می ندانی غم کاهی مخور ای کاهدانی عزیزا بی تو گنجی پادشایی برای خویشتن بنهاد جایی اگر رأیش بود بردارد آن گنج وگرنه هم چنان بگذارد آن گنج چرا چندین فضولی می کنی تو ظلومی و جهولی می کنی تو ترا بهر چه می باید خبر داشت که آن گنج از چه بنهاد از چه برداشت جو تو اندر میان آن نبودی زمانی کاردان آن نبودی چو شه گنجی که خود بنهاد برداشت چرا پس خواجه این فریاد برداشت مزن دم گرچه عمر تو عزیزست که اکنون نوبت یک قوم نیزست جهان سبز گلشن کشت زاریست که گه دروی خزان گه نوبهاریست چو تخمی کشته شد دیگر دمیدست چو این یک بدروند آن یک رسیدست چو برسیدند و روزی چند بودند چو تخمی زیر چرخ چرخ سودند بدین سانست کردار زمانه یکی را باش گر هستی یگانه

%0
10 Bölüm