Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Esrârnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش چهاردهم » بخش ۱ - المقاله الرابع عشر خوش است این کهنه دیر پرفسانه اگر نه مردنستی در میانه درین محنت سرا اینست ماتم که ما را می بنگذارند با هم خوشستی زندگانی و کیستی اگر نه مرگ ناخوش درپیستی نشاط ار هست بی دوران غم نیست وجود ار هست بی خوف عدم نیست خوشی جویی ز عالم سرکشی را ز عالم نیست دورانی خوشی را شراب خوش گوارش آتشی دان سراسر خوشی او ناخوشی دان گلاب و مشک عالم اشک و خونست خوشی جستن ز اشک و خون جنونست کسی کو بوی عودش خوش شنودست چه خوش است آنکه خود در اصل دودست ترا گر اطلس است اینجا گر اکسون لعاب کرمی است آن این چه افسون اگرچه انگبین خوش طعم و شیرینست ولیکن فضله زنبور مسکینست ترا اینجا سر بز می نماند که سگ در دیده قندز می نماید لعاب کرم را دادی به خون رنگ که آمد اطلس رومیم در چنگ گرت بادی خوش آید از زمانه کند پر خاکت آخر چشم خانه اگر تو زیرکی خواهی زمانی نیابی زیرکی را بی زیانی چو جوزی بشکنی بخت آزمایی نبینی هیچ مغز آنجا چرایی شوی صد بار در دریا نگوسار نیابی در و ریگ آری به خروار زنی صد گونه میتین گران سنگ که تا یک جو برون آری از آن سنگ چو تو از سنگ زر زین سان ستانی به مشتت خرج باید کرد دانی گرش گنجی بود هرگز نیابی که نتوان گشت عمری در خرابی درین گلشن اگر صد روی از بار شود چون خار پشتی دستت از خار ز جوشن دادنش در دست بادست که آن جوشن به ماهی نیز دادست چه سود ار آردت صد تیغ در بر که کبک کوه را تیغ است بر سر گرت بخشد کمر چه تو چه موری که هر دو زین کمر هستند عوری ورت بخشد کله چه تو چه آن باز که هر دو زین کله هستند جان باز کله بر فرق زان می داردت سوک که بس مرده دلی زنده شوی بوک برو بفکن کلاه و برگ ره گیر چو داری شعر سر ترک کله گیر اگر تاجت دهد آن هم فسوس است که یعنی او شریک آن خروس است چو تو پیکی کنی مانند هدهد کند صد ریش خندت تاج لابد مکن چندین عتاب ار تخت یابی که تختی نیز می باید عتابی ترا هم چون عتابی تخت چندست عتابی را چه تخت آن تخت بندست زهی شد در گلویت گر زهت کرد که آماسی بود گر فربهت کرد گر اینجا سرخ رویی آیدت خوش دمیدن بایدت چون زرگر آتش چو در آن آب از چشمت بریزد که تا برخیزد آتش یا نخیزد چو لاله سرخ رویی بایدت زود سیه دل تر ز لاله بایدت بود ز سیر و گرسنه جز غم ندیدی جهان گر سیر دیدی هم ندیدی ز عالم چشمه حیوان لذیذست ولی در ظلمت آن هم ناپدیدست بدین خوبی که می بینی تو طاووس فدای یک دو میویزیست افسوس همای عالم ار سلطان نشان است چو سگ باری کنون با استخوانست نیابی آتشش بی آب خیزی نبینی باد او بی خاک ریزی اگر تیغ است کان را گوهری هست گهر در آهنست آن چون دهد دست یکی خادم که کافورش بود نام سیه تر زو نیفتد زاغ در دام دگر خادم که عنبر گویی او را خوشت ناید ز ناخوش بویی او را دگر خادم که جوهر اسم دارد ز خردی نه عرض نه جسم دارد خوشی این جهان بر تو شمردم که من در زندگی زین قصه مردم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش چهاردهم » بخش ۱ - المقاله الرابع عشر خوش است این کهنه دیر پرفسانه اگر نه مردنستی در میانه درین محنت سرا اینست ماتم که ما را می بنگذارند با هم خوشستی زندگانی و کیستی اگر نه مرگ ناخوش درپیستی نشاط ار هست بی دوران غم نیست وجود ار هست بی خوف عدم نیست خوشی جویی ز عالم سرکشی را ز عالم نیست دورانی خوشی را شراب خوش گوارش آتشی دان سراسر خوشی او ناخوشی دان گلاب و مشک عالم اشک و خونست خوشی جستن ز اشک و خون جنونست کسی کو بوی عودش خوش شنودست چه خوش است آنکه خود در اصل دودست ترا گر اطلس است اینجا گر اکسون لعاب کرمی است آن این چه افسون اگرچه انگبین خوش طعم و شیرینست ولیکن فضله زنبور مسکینست ترا اینجا سر بز می نماند که سگ در دیده قندز می نماید لعاب کرم را دادی به خون رنگ که آمد اطلس رومیم در چنگ گرت بادی خوش آید از زمانه کند پر خاکت آخر چشم خانه اگر تو زیرکی خواهی زمانی نیابی زیرکی را بی زیانی چو جوزی بشکنی بخت آزمایی نبینی هیچ مغز آنجا چرایی شوی صد بار در دریا نگوسار نیابی در و ریگ آری به خروار زنی صد گونه میتین گران سنگ که تا یک جو برون آری از آن سنگ چو تو از سنگ زر زین سان ستانی به مشتت خرج باید کرد دانی گرش گنجی بود هرگز نیابی که نتوان گشت عمری در خرابی درین گلشن اگر صد روی از بار شود چون خار پشتی دستت از خار ز جوشن دادنش در دست بادست که آن جوشن به ماهی نیز دادست چه سود ار آردت صد تیغ در بر که کبک کوه را تیغ است بر سر گرت بخشد کمر چه تو چه موری که هر دو زین کمر هستند عوری ورت بخشد کله چه تو چه آن باز که هر دو زین کله هستند جان باز کله بر فرق زان می داردت سوک که بس مرده دلی زنده شوی بوک برو بفکن کلاه و برگ ره گیر چو داری شعر سر ترک کله گیر اگر تاجت دهد آن هم فسوس است که یعنی او شریک آن خروس است چو تو پیکی کنی مانند هدهد کند صد ریش خندت تاج لابد مکن چندین عتاب ار تخت یابی که تختی نیز می باید عتابی ترا هم چون عتابی تخت چندست عتابی را چه تخت آن تخت بندست زهی شد در گلویت گر زهت کرد که آماسی بود گر فربهت کرد گر اینجا سرخ رویی آیدت خوش دمیدن بایدت چون زرگر آتش چو در آن آب از چشمت بریزد که تا برخیزد آتش یا نخیزد چو لاله سرخ رویی بایدت زود سیه دل تر ز لاله بایدت بود ز سیر و گرسنه جز غم ندیدی جهان گر سیر دیدی هم ندیدی ز عالم چشمه حیوان لذیذست ولی در ظلمت آن هم ناپدیدست بدین خوبی که می بینی تو طاووس فدای یک دو میویزیست افسوس همای عالم ار سلطان نشان است چو سگ باری کنون با استخوانست نیابی آتشش بی آب خیزی نبینی باد او بی خاک ریزی اگر تیغ است کان را گوهری هست گهر در آهنست آن چون دهد دست یکی خادم که کافورش بود نام سیه تر زو نیفتد زاغ در دام دگر خادم که عنبر گویی او را خوشت ناید ز ناخوش بویی او را دگر خادم که جوهر اسم دارد ز خردی نه عرض نه جسم دارد خوشی این جهان بر تو شمردم که من در زندگی زین قصه مردم

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش چهاردهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل یکی پرسید از آن مجنون پرغم که رمزی بازگوی از خلق عالم چنین گفتا که خلق این خرابه همه هستند کالوی قرابه بنادانی چو آن حجام استاد دمی خوش می کشند از خون وزباد سزد گر از جهان بسیار گویی که خوش وقتیست کز وی راز جویی سزد گر سینه پر آتش شوی زو که در وقت گرستن خوش شوی زو برو خوشی عالم سر فرو پوش سخن در پرده دل دار خاموش به شادی از تو گر یک دم برآید پی یک شادیت صد غم درآید وصالی بی فراقی قسم کس نیست که گل بی خار و شکر بی مگس نیست جهان بی وفا نوری ندارد دمی بی ماتمی سودی ندارد اگر سیمیت بخشد سنگ باشد وگر عذریت خواهد لنگ باشد هزاران حرف ناکامی بخوانیم که تا در عمر خودکامی برانیم اگر کامیست در کام بلاییست وگر گنجیست زیر اژدهاییست اگر تختست بس نااستواریست وگر عمرست بس ناپایداریست جهان بی وفا جای سپنج است ز مرکز تا محیط اندوه و رنج است نمی دانم کسی را بی غمی من که تا دستی درو مالم دمی من چو هست و نیز می آید غم و بار نه ونیزم همی آید غم کار اگر آدم نخوردی گندمی را کجا بودی جوی غم مردمی را به سیصد سال آدم مانده غم ناک ز بهر گندمی خون ریخت بر خاک پدر او بود و اصل او بود ما را به یک گندم هدف شد صد بلا را اگر تو لقمه ای خواهی به شادی محالست این که از آدم بزادی چو او را گندمی بی صد بلا نیست ترا هم لقمه بی غم روانیست برو تن در غم بارگران ده بسی جان کن چو جان خواهند جان ده نمی بینم ترا آن مردی و زور که بر گردون روی نارفته با گور اگر زیر و زبر گردانی افلاک نمی آرد کسی یاد از کفی خاک چه خیزد از تو ای افتاده در دام صبوری کن صبوری و بیارام که گفتت کآتشی درخویشتن زن مکن خاک از سر خود باز تن زن برو گر عاقلی نظارگی باش وگر دیوانه ای یک بارگی باش چو مقصودی نمی بینی ازین تو چنین تا کی زنی سر بر زمین تو مزن سر بر زمین ای مرد غمناک که سر بر خشت خواهی بود در خاک مزن بر روی این گردون ناساز که هم گردون بروی تو زند باز چخیدن هم چو آتش کی بود سود که بیرون آید از هر روزن این دود نچخ چندین چو ناکام اوفتادی فرو ده تن چو در دام اوفتادی جگرخواری دل مست جگرخوار که کس را برنیامد بی جگر کار عطار » اسرارنامه » بخش چهاردهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل شنودم کز سلف درویش حالی هوای قلیه ای بودش به سالی چو سیمی دست داد آن مرد درویش سوی قصاب راه آورد در پیش مگر قصاب ناخوش زندگانی بدادش گوشتی چو نان که دانی چو پیر آن گوشت الحق نه چنان دید سراسر یا جگر یا استخوان دید جگر خود بود یکباره دگر خواست که کار ما نیاید بی جگر راست دل ما غرقه خون شد به یک بار چه می خواهند زین مشتی جگر خوار نه ما را طاقت بارگران است نه ما را برگ بی برگی جانست چنان غم یار ما شد در غم یار که نیست از کار غم ما را غم کار اگر گردون به مرگ ما کند ساز غم عشقش کفن از ما کند باز

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش چهاردهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل یکی پرسید از آن مجنون پرغم که رمزی بازگوی از خلق عالم چنین گفتا که خلق این خرابه همه هستند کالوی قرابه بنادانی چو آن حجام استاد دمی خوش می کشند از خون وزباد سزد گر از جهان بسیار گویی که خوش وقتیست کز وی راز جویی سزد گر سینه پر آتش شوی زو که در وقت گرستن خوش شوی زو برو خوشی عالم سر فرو پوش سخن در پرده دل دار خاموش به شادی از تو گر یک دم برآید پی یک شادیت صد غم درآید وصالی بی فراقی قسم کس نیست که گل بی خار و شکر بی مگس نیست جهان بی وفا نوری ندارد دمی بی ماتمی سودی ندارد اگر سیمیت بخشد سنگ باشد وگر عذریت خواهد لنگ باشد هزاران حرف ناکامی بخوانیم که تا در عمر خودکامی برانیم اگر کامیست در کام بلاییست وگر گنجیست زیر اژدهاییست اگر تختست بس نااستواریست وگر عمرست بس ناپایداریست جهان بی وفا جای سپنج است ز مرکز تا محیط اندوه و رنج است نمی دانم کسی را بی غمی من که تا دستی درو مالم دمی من چو هست و نیز می آید غم و بار نه ونیزم همی آید غم کار اگر آدم نخوردی گندمی را کجا بودی جوی غم مردمی را به سیصد سال آدم مانده غم ناک ز بهر گندمی خون ریخت بر خاک پدر او بود و اصل او بود ما را به یک گندم هدف شد صد بلا را اگر تو لقمه ای خواهی به شادی محالست این که از آدم بزادی چو او را گندمی بی صد بلا نیست ترا هم لقمه بی غم روانیست برو تن در غم بارگران ده بسی جان کن چو جان خواهند جان ده نمی بینم ترا آن مردی و زور که بر گردون روی نارفته با گور اگر زیر و زبر گردانی افلاک نمی آرد کسی یاد از کفی خاک چه خیزد از تو ای افتاده در دام صبوری کن صبوری و بیارام که گفتت کآتشی درخویشتن زن مکن خاک از سر خود باز تن زن برو گر عاقلی نظارگی باش وگر دیوانه ای یک بارگی باش چو مقصودی نمی بینی ازین تو چنین تا کی زنی سر بر زمین تو مزن سر بر زمین ای مرد غمناک که سر بر خشت خواهی بود در خاک مزن بر روی این گردون ناساز که هم گردون بروی تو زند باز چخیدن هم چو آتش کی بود سود که بیرون آید از هر روزن این دود نچخ چندین چو ناکام اوفتادی فرو ده تن چو در دام اوفتادی جگرخواری دل مست جگرخوار که کس را برنیامد بی جگر کار عطار » اسرارنامه » بخش چهاردهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل شنودم کز سلف درویش حالی هوای قلیه ای بودش به سالی چو سیمی دست داد آن مرد درویش سوی قصاب راه آورد در پیش مگر قصاب ناخوش زندگانی بدادش گوشتی چو نان که دانی چو پیر آن گوشت الحق نه چنان دید سراسر یا جگر یا استخوان دید جگر خود بود یکباره دگر خواست که کار ما نیاید بی جگر راست دل ما غرقه خون شد به یک بار چه می خواهند زین مشتی جگر خوار نه ما را طاقت بارگران است نه ما را برگ بی برگی جانست چنان غم یار ما شد در غم یار که نیست از کار غم ما را غم کار اگر گردون به مرگ ما کند ساز غم عشقش کفن از ما کند باز

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش چهاردهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل شنودم من که جایی بی دلی بود نه از دل هم چو ما بی حاصلی بود زدندش کودکان سنگی ز هر راه تگرگی نیز پیدا گشت ناگاه بسوی آسمان برداشت سر را که چون بردی دل این بی خبر را تگرگ و سنگ کردی بر تنم بار شدی تو نیز با این کودکان یار چه می گویم برو ای غافل مست که یار تو نیالاید بتو دست نیی تو اهل یار و یار دورست تو دور از کار وز تو کار دورست یقین می دان که خورشید سرافراز نخواهد شد بسوی کس سرانداز به پیش آفتاب نام بردار چه سارخک و چه پیل آید پدیدار فراغت بین که در بنیاد کارست مچخ کین کارساز استادکارست سخن در پرده گوی از پرده سازی رها کن این خیال و پرده بازی چو شادی نیست دل در غم فروبند چوهم دم نیست بر لب دم فروبند جوانمردا سخن در پرده می دار که با هر دون نشاید گفت اسرار مرا عمریست تا در بند آنم که تا با هم دمی رمزی برانم نمی یابم یکی هم دم موافق فغان زین هم نشینان منافق اگر این کار ما از هم نشین است عذاب دوزخ از بیس القرینست دلا خاموش چون محرم نیابی مزن دم زانک یک هم دم نیابی چو مردان خوی کن دایم سه طاعت خموشی و صبوری و قناعت طریق مرد عزلت جوی کن ساز اگر مردی ز مردم خوی کن باز ترا مردان دنیا ره زنانند مگر مردان نیند ایشان زنانند ز یک سو باده و یک سوی شاهد میان خلق چون مانی تو زاهد یکی در سور دیگر در مصیبت زفان و دل پر از تزویر و غیبت جهان از گفت بیهوده برآمد همه عالم درای استر آمد درین ره صد هزاران سر چو گوییست چه جای کار و بار و گفت و گوییست اگر جان گویم اندر خون بماندست وگر تن او ز در بیرون بماندست چو جان سر باز نشناسید از پای چه آید زین تن افتاده بر جای چو در خونابه می گردند جانها چه برخیزد ز بوده استخوانها بزرگان را رخی پر اشک خونیست چه جای خرده گیران کنونیست کسی کز عقل صد کل را کلاه است ز کوری همچو بی مغزان راهست چو موسی هرک کوران را عصا شد ز فرعونان ره پیرش خطا شد نه چندانست در ره ره زن تو که گر گویم بگرید دشمن تو ضرورت می بباید شد چه پیچی توکل کن که او داند که هیچی به راه عاشقان بر زن قدم تو چه باشی از سگی در راه کم تو که آن سگ چون ازین ره شمه یافت به سنگ و چوب زین ره سر نمی تافت نمی خورد و نه یک دم خواب می کرد نگهبانی آن اصحاب می کرد تو گر مرد رهی در ره فرو شو قدم در نه فدای راه او شو گرت گویند سر در راه ما باز بدین شادی تو دستاراند انداز به صد حمله سپر گر بفکنی تو چو آن دیوانه بس تر دامنی تو

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش چهاردهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل شنودم من که جایی بی دلی بود نه از دل هم چو ما بی حاصلی بود زدندش کودکان سنگی ز هر راه تگرگی نیز پیدا گشت ناگاه بسوی آسمان برداشت سر را که چون بردی دل این بی خبر را تگرگ و سنگ کردی بر تنم بار شدی تو نیز با این کودکان یار چه می گویم برو ای غافل مست که یار تو نیالاید بتو دست نیی تو اهل یار و یار دورست تو دور از کار وز تو کار دورست یقین می دان که خورشید سرافراز نخواهد شد بسوی کس سرانداز به پیش آفتاب نام بردار چه سارخک و چه پیل آید پدیدار فراغت بین که در بنیاد کارست مچخ کین کارساز استادکارست سخن در پرده گوی از پرده سازی رها کن این خیال و پرده بازی چو شادی نیست دل در غم فروبند چوهم دم نیست بر لب دم فروبند جوانمردا سخن در پرده می دار که با هر دون نشاید گفت اسرار مرا عمریست تا در بند آنم که تا با هم دمی رمزی برانم نمی یابم یکی هم دم موافق فغان زین هم نشینان منافق اگر این کار ما از هم نشین است عذاب دوزخ از بیس القرینست دلا خاموش چون محرم نیابی مزن دم زانک یک هم دم نیابی چو مردان خوی کن دایم سه طاعت خموشی و صبوری و قناعت طریق مرد عزلت جوی کن ساز اگر مردی ز مردم خوی کن باز ترا مردان دنیا ره زنانند مگر مردان نیند ایشان زنانند ز یک سو باده و یک سوی شاهد میان خلق چون مانی تو زاهد یکی در سور دیگر در مصیبت زفان و دل پر از تزویر و غیبت جهان از گفت بیهوده برآمد همه عالم درای استر آمد درین ره صد هزاران سر چو گوییست چه جای کار و بار و گفت و گوییست اگر جان گویم اندر خون بماندست وگر تن او ز در بیرون بماندست چو جان سر باز نشناسید از پای چه آید زین تن افتاده بر جای چو در خونابه می گردند جانها چه برخیزد ز بوده استخوانها بزرگان را رخی پر اشک خونیست چه جای خرده گیران کنونیست کسی کز عقل صد کل را کلاه است ز کوری همچو بی مغزان راهست چو موسی هرک کوران را عصا شد ز فرعونان ره پیرش خطا شد نه چندانست در ره ره زن تو که گر گویم بگرید دشمن تو ضرورت می بباید شد چه پیچی توکل کن که او داند که هیچی به راه عاشقان بر زن قدم تو چه باشی از سگی در راه کم تو که آن سگ چون ازین ره شمه یافت به سنگ و چوب زین ره سر نمی تافت نمی خورد و نه یک دم خواب می کرد نگهبانی آن اصحاب می کرد تو گر مرد رهی در ره فرو شو قدم در نه فدای راه او شو گرت گویند سر در راه ما باز بدین شادی تو دستاراند انداز به صد حمله سپر گر بفکنی تو چو آن دیوانه بس تر دامنی تو

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش چهاردهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل بدان دیوانه گفت آن مرد مؤمن که هر کو شد به کعبه گشت ایمن فراوان تن زد آن دیوانه در راه که تا در مکه آمد پیش درگاه هنوز از کعبه پای او بدر بود که بربودند دستارش ز سر زود یکی اعرابیی را دید بی نور که دستارش بتک می برد از دور زفان بگشاد آن مجنون به گفتار که اینک ایمنی آمد پدیدار چو دستارم ز سر بردند بر در میان خانه خود کی ماندم سر نشان ایمنی بر سر پدیدست به خانه چون روم بر در پدیدست ولی جایی که صد سر گوی راهست چه جای امن دستار و کلاه است هزاران سر برین در ذره ای نیست هزاران بحر اینجا قطره ای نیست هزاران جان نثار افتد بر آن سر که بربایند دستارش بر آن در تو تا بیرون نیایی از سرو پوست نیابی ایمنی بر درگه دوست ز تو تا هست باقی یک سر موی یقین می دان که نبود ایمنی روی نشان امن این ره بی شک اینست شب معراج واترک نفسک اینست اگر پیدا شوی حیران بمانی وگر پنهان شوی پنهان بمانی عطار » اسرارنامه » بخش چهاردهم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل عزیزی گفت من عمری درین کار بعقد و جد در بودم گرفتار چو پنهان می شدم من خود نبودم چو پیدا می شدم بودم چه سودم عطار » اسرارنامه » بخش پانزدهم » بخش ۱ - المقاله الخامس عشر نکو باریست در دنیا و برگی که درخوردست سر باریش مرگی نکو جاییست گور تنگ و تاریک که در باید صراطی نیز باریک پلی نیکوست چون موی صراطی که دوزخ باید آن پل را رباطی تو گویی نیست چندین غم تمامت که در باید غم روز قیامت درین معنی مجال دم زدن نیست همه رفتند و کس را آمدن نیست نه کس از رفتگان دارد نشانی نه کس دیدست زین وادی کرانی جهانی جان درین محنت دو نیم است که داند کین چه گردابی عظیم است جهانی سر درین ره گوی راهست که داند کین چه وادی سیاه است جهانی خلق درغرقاب خونند که می داند که زیر خاک چونند جهان را کرده ناکرده ست جمله که بازییی پس پرده ست جمله چه مقصودست چندین رنج بردن که چون شمعی فرو خواهیم مردن جهان بی هیچ باقی خوش سراییست ولی چون نیست باقی این بلاییست جهان بگذار و بگذر زین سخن زود چو باقی نیست در باقیش کن زود تو تا بودی ز دنیا خسته بودی بهر ره جان کنی پیوسته بودی نه هرگز لقمه ای بی قهر خوردی نه هرگز شربتی بی زهر خوردی هزاران سیل خونین بر دلت بست که تا بادی ز عالم بر دلت جست تو خود اندیشه کن گر کاردانی که تا خود مرگ به یا زندگانی هزاران غم فرو آمد برویت که تا یک آب آمد در گلویت همه دنیا بیک جو غم نیرزد چه یک جو نیم ارزن هم نیرزد غم دنیا مخور ای دوست بسیار که در دنیا نخواهد ماند دیار چه می نازی بدین دنیای غدار که تو کرکس نیی گر اوست مردار همه تخم جهان برداشته گیر بدست آورده و بگذاشته گیر

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش چهاردهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل بدان دیوانه گفت آن مرد مؤمن که هر کو شد به کعبه گشت ایمن فراوان تن زد آن دیوانه در راه که تا در مکه آمد پیش درگاه هنوز از کعبه پای او بدر بود که بربودند دستارش ز سر زود یکی اعرابیی را دید بی نور که دستارش بتک می برد از دور زفان بگشاد آن مجنون به گفتار که اینک ایمنی آمد پدیدار چو دستارم ز سر بردند بر در میان خانه خود کی ماندم سر نشان ایمنی بر سر پدیدست به خانه چون روم بر در پدیدست ولی جایی که صد سر گوی راهست چه جای امن دستار و کلاه است هزاران سر برین در ذره ای نیست هزاران بحر اینجا قطره ای نیست هزاران جان نثار افتد بر آن سر که بربایند دستارش بر آن در تو تا بیرون نیایی از سرو پوست نیابی ایمنی بر درگه دوست ز تو تا هست باقی یک سر موی یقین می دان که نبود ایمنی روی نشان امن این ره بی شک اینست شب معراج واترک نفسک اینست اگر پیدا شوی حیران بمانی وگر پنهان شوی پنهان بمانی عطار » اسرارنامه » بخش چهاردهم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل عزیزی گفت من عمری درین کار بعقد و جد در بودم گرفتار چو پنهان می شدم من خود نبودم چو پیدا می شدم بودم چه سودم عطار » اسرارنامه » بخش پانزدهم » بخش ۱ - المقاله الخامس عشر نکو باریست در دنیا و برگی که درخوردست سر باریش مرگی نکو جاییست گور تنگ و تاریک که در باید صراطی نیز باریک پلی نیکوست چون موی صراطی که دوزخ باید آن پل را رباطی تو گویی نیست چندین غم تمامت که در باید غم روز قیامت درین معنی مجال دم زدن نیست همه رفتند و کس را آمدن نیست نه کس از رفتگان دارد نشانی نه کس دیدست زین وادی کرانی جهانی جان درین محنت دو نیم است که داند کین چه گردابی عظیم است جهانی سر درین ره گوی راهست که داند کین چه وادی سیاه است جهانی خلق درغرقاب خونند که می داند که زیر خاک چونند جهان را کرده ناکرده ست جمله که بازییی پس پرده ست جمله چه مقصودست چندین رنج بردن که چون شمعی فرو خواهیم مردن جهان بی هیچ باقی خوش سراییست ولی چون نیست باقی این بلاییست جهان بگذار و بگذر زین سخن زود چو باقی نیست در باقیش کن زود تو تا بودی ز دنیا خسته بودی بهر ره جان کنی پیوسته بودی نه هرگز لقمه ای بی قهر خوردی نه هرگز شربتی بی زهر خوردی هزاران سیل خونین بر دلت بست که تا بادی ز عالم بر دلت جست تو خود اندیشه کن گر کاردانی که تا خود مرگ به یا زندگانی هزاران غم فرو آمد برویت که تا یک آب آمد در گلویت همه دنیا بیک جو غم نیرزد چه یک جو نیم ارزن هم نیرزد غم دنیا مخور ای دوست بسیار که در دنیا نخواهد ماند دیار چه می نازی بدین دنیای غدار که تو کرکس نیی گر اوست مردار همه تخم جهان برداشته گیر بدست آورده و بگذاشته گیر

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش پانزدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل مگر بیمار شد آن تنگ دستی که دایم کونه هیزم شکستی بپرسش رفت غزالی بر او نشست از پای اما بر سر او بدو گفتا که بهتر گردی این بار مخور غم زین جوابش داد بیمار که بهتر گشته گیرم ای خردمند شکسته بار دیگر کونه ای چند چه برهم می نهی چون آخر کار فور خواهد فتاد از هم بیک بار ز سود خود مشو خشنود دنیا اگر مردی زیان کن سود دنیا یقین می دان که مرد راه آنست که سود این جهان او را زیانست ز بی هیچی خود پیچش نباشد نباشد هیچش از هیچش نباشد بزرگانی که دین مقصود ایشانست زیان کار دنیا سود ایشانست بدنیا ملک عقبی زان خردیدند که این صد ساله سختی سود دیدند تو نیز ای مانده در دنیای فانی چنین بیع و شری کن گر توانی زیان آمد همه سود من و تو فغان از زاد وز بود من و تو بزادن جمله در شوریم و آشوب بمردن جمله در زیر لگدکوب جهان تا بود ازو جان می برآمد یکی می رفت و دیگر می درآمد جهان را ماه شادی زیر میغ است همه کار جهان درد و دریغ است جهان با سینه پر درد ما را خوشی درخواب خواهد کرد ما را ز بیدادی جهان داند جهان سوخت نباید گرگ را دریدن آموخت چنان می جادوی سازد زمانه که کس دستش نبیند در میانه بدست چپ نماید این شگفتی تو پای راست نه در پیش و رفتی ترا با جادویی او چه کارست مقامت نیست دنیا ره گذارست جهان بر ره گذر هنگامه کردست تو بگذر زانک این هنگامه سردست اگر کودک نیی بنگر پس و پیش بهنگامه مه ایست ای دوست زین پیش چه می خواهی ز خود بیرون بمانده میان خاک دل پرخون بمانده برو جان گیر و ترک این جهان کن که او گیر و داوش در میان کن چه خواهی داو زین گردنده پرگار که خواهی شد بد او او گرفتار چه بخشد چرخ مردم را در آغاز که در انجام نستاند از او باز چو طاوسیست گردون پرگشاده جهانی خلق را بر پر نهاده بروز این آسمان دود کبودست بشب آب سیاه آخر چه بودست بماندی در کبودی و سیاهی بمردی در میان آخر چه خواهی برو زین گرد نای آبنوسی چه زین درنده درزی می بیوسی سخن تا چند گویی آسمان را که بی شک بر زمین اندازد آنرا زدست آسمان هر دل که جان داشت گرش دستست هم بر آسمان داشت فلک طشتیست پر اخگر ز اختر تو دل پر تفت زیر طشت و اخگر سزد گر پای بر آتش بماندی که زیر آتشین مفرش بماندی گر از خورشید فرق تو کله داشت کله نتوانی از گردون نگه داشت مرا باری دل از گردون فرومرد ز بس کس کو برآورد و فرو برد کرا این گنبد گردان بر آرد که نه در عاقبت از جان برآرد جهان خون بی حد و بی باک کردست بسی زین تیغ زیر خاک کردست فلک هر لحظه دیگر چیزت آرد بهر ساعت بلایی نیزت آورد عجب درمانده ام چون مبتلایی که دل چون می چخد با هر بلایی بگو تا چند گاه اندوه و گه غم فغان از روز و شب وز سال و مه هم نگردد هیچ صبحی روز نزدیک که تا بر ما نگردد روز تاریک نگردد هیچ شامی شب پدیدار که نه شب خوش کند شادی بیک بار نگردد هیچ ماهی نو درین باب که تا بر ما نپیمایند مهتاب نگردد هیچ سالی نو ز ایام که نه ده ساله از ماغم کند وام حدیث ماه و سال و روز و شب بین عجب بازی چرخ بوالعجب بین چو شب انگشت ریزندش ببردر بهر روزی ببایندش ز سر در تنوری تافتست این دیر ناساز کزو بی سوز ناید گرده باز بتر زین در زمانه فتنه ای نیست کزین چنبر رسن را رخنه ای نیست اگر خواهی که تو بیرون گریزی نه پایست و نه چنبر چون گریزی که گفتت گرد چرخ چنبری گرد که قد همچو سروت چنبری کرد سپهری را که دریاییست پرجوش شدی چون چنبر دف حلقه در گوش ترا چون چنبر گردون فرو بست چرا در گردنش چنبر کنی دست سپهر چنبری چنبر بسی زد چو حلقه بر در حق سربسی زد بسی چنبر بزد چون خاک بیزی نیامد بر سر غربال چیزی درین اندوه پشتش چنبری شد لباس او ز غم نیلوفری شد تو می خواهی که برخیزی ببازی ازین چنبر جهی بیرون چو غازی تو نشناسی الف از چنبری باز مکن سوی سپهر چنبری ساز گذر زین چنبر آن ساعت توانی که جان برچنبر حلقت رسانی اگر صد گز رسن باشد بناکام گذر بر چنبرش باشد سرانجام زهی افسوس و حیلت سازی ما زهی دوران چنبر بازی ما جهانا طبع مردم خوار داری که چندین خلق در پروار داری یکایک را میان نعمت و ناز بپروردی و خوردی عاقبت باز جهانا کیست کز دور تو شادست همه دور تو با جور تو بادست جهانا غولی و مردم نمایی که جو بفروشی و گندم نمایی جهانا با که خواهی ساخت آخر بکوری چند خواهی باخت آخر دلا ترک جهان گیر از جهان چند ترا هر دم ز دور او زیان چند ز دست نه خم پرپیچ ایام چه می پیچی بخواهی مرد ناکام جهان چون نیست از کار تو غم ناک چرا بر سر کنی از دست او خاک چه سود ار خاک بر افلاک ریزی که گر سنگی میان خاک ریزی جهان را بر کسی غم خوارگی نیست کسی را چاره جز بیچارگی نیست جهان چو تو بسی داماد دارد بسی عید و عروسی یاد دارد نه بتواند زمانی شاد دیدت نه یک دم از غمی آزاد دیدت بعمری می دهد رنج مدامت که تا کار جهان گیرد نظامت بعمری جز بلا حاصل نبینی که تا روزی بکام دل نشینی چو بنشستی برانگیزد بزورت بزاری می دواند تا بگورت تو تا بنشسته در دار فانی نشسته رفته و می ندانی مثالت راست چون گردست پیوست که گرد آنگه رود بی شک که بنشست ز دور نه سپهر یک ده آیت چه باید کرد چندینی شکاست فلک سرگشته تر از تست بسیار چه باید خواست زو یاری بهر کار فلک عمری دوید اندر تک و تاز که تا سرگشتگی دارد ز خود باز چو نتواند که از خود باز دارد ترا چون در میان ناز دارد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش پانزدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل مگر بیمار شد آن تنگ دستی که دایم کونه هیزم شکستی بپرسش رفت غزالی بر او نشست از پای اما بر سر او بدو گفتا که بهتر گردی این بار مخور غم زین جوابش داد بیمار که بهتر گشته گیرم ای خردمند شکسته بار دیگر کونه ای چند چه برهم می نهی چون آخر کار فور خواهد فتاد از هم بیک بار ز سود خود مشو خشنود دنیا اگر مردی زیان کن سود دنیا یقین می دان که مرد راه آنست که سود این جهان او را زیانست ز بی هیچی خود پیچش نباشد نباشد هیچش از هیچش نباشد بزرگانی که دین مقصود ایشانست زیان کار دنیا سود ایشانست بدنیا ملک عقبی زان خردیدند که این صد ساله سختی سود دیدند تو نیز ای مانده در دنیای فانی چنین بیع و شری کن گر توانی زیان آمد همه سود من و تو فغان از زاد وز بود من و تو بزادن جمله در شوریم و آشوب بمردن جمله در زیر لگدکوب جهان تا بود ازو جان می برآمد یکی می رفت و دیگر می درآمد جهان را ماه شادی زیر میغ است همه کار جهان درد و دریغ است جهان با سینه پر درد ما را خوشی درخواب خواهد کرد ما را ز بیدادی جهان داند جهان سوخت نباید گرگ را دریدن آموخت چنان می جادوی سازد زمانه که کس دستش نبیند در میانه بدست چپ نماید این شگفتی تو پای راست نه در پیش و رفتی ترا با جادویی او چه کارست مقامت نیست دنیا ره گذارست جهان بر ره گذر هنگامه کردست تو بگذر زانک این هنگامه سردست اگر کودک نیی بنگر پس و پیش بهنگامه مه ایست ای دوست زین پیش چه می خواهی ز خود بیرون بمانده میان خاک دل پرخون بمانده برو جان گیر و ترک این جهان کن که او گیر و داوش در میان کن چه خواهی داو زین گردنده پرگار که خواهی شد بد او او گرفتار چه بخشد چرخ مردم را در آغاز که در انجام نستاند از او باز چو طاوسیست گردون پرگشاده جهانی خلق را بر پر نهاده بروز این آسمان دود کبودست بشب آب سیاه آخر چه بودست بماندی در کبودی و سیاهی بمردی در میان آخر چه خواهی برو زین گرد نای آبنوسی چه زین درنده درزی می بیوسی سخن تا چند گویی آسمان را که بی شک بر زمین اندازد آنرا زدست آسمان هر دل که جان داشت گرش دستست هم بر آسمان داشت فلک طشتیست پر اخگر ز اختر تو دل پر تفت زیر طشت و اخگر سزد گر پای بر آتش بماندی که زیر آتشین مفرش بماندی گر از خورشید فرق تو کله داشت کله نتوانی از گردون نگه داشت مرا باری دل از گردون فرومرد ز بس کس کو برآورد و فرو برد کرا این گنبد گردان بر آرد که نه در عاقبت از جان برآرد جهان خون بی حد و بی باک کردست بسی زین تیغ زیر خاک کردست فلک هر لحظه دیگر چیزت آرد بهر ساعت بلایی نیزت آورد عجب درمانده ام چون مبتلایی که دل چون می چخد با هر بلایی بگو تا چند گاه اندوه و گه غم فغان از روز و شب وز سال و مه هم نگردد هیچ صبحی روز نزدیک که تا بر ما نگردد روز تاریک نگردد هیچ شامی شب پدیدار که نه شب خوش کند شادی بیک بار نگردد هیچ ماهی نو درین باب که تا بر ما نپیمایند مهتاب نگردد هیچ سالی نو ز ایام که نه ده ساله از ماغم کند وام حدیث ماه و سال و روز و شب بین عجب بازی چرخ بوالعجب بین چو شب انگشت ریزندش ببردر بهر روزی ببایندش ز سر در تنوری تافتست این دیر ناساز کزو بی سوز ناید گرده باز بتر زین در زمانه فتنه ای نیست کزین چنبر رسن را رخنه ای نیست اگر خواهی که تو بیرون گریزی نه پایست و نه چنبر چون گریزی که گفتت گرد چرخ چنبری گرد که قد همچو سروت چنبری کرد سپهری را که دریاییست پرجوش شدی چون چنبر دف حلقه در گوش ترا چون چنبر گردون فرو بست چرا در گردنش چنبر کنی دست سپهر چنبری چنبر بسی زد چو حلقه بر در حق سربسی زد بسی چنبر بزد چون خاک بیزی نیامد بر سر غربال چیزی درین اندوه پشتش چنبری شد لباس او ز غم نیلوفری شد تو می خواهی که برخیزی ببازی ازین چنبر جهی بیرون چو غازی تو نشناسی الف از چنبری باز مکن سوی سپهر چنبری ساز گذر زین چنبر آن ساعت توانی که جان برچنبر حلقت رسانی اگر صد گز رسن باشد بناکام گذر بر چنبرش باشد سرانجام زهی افسوس و حیلت سازی ما زهی دوران چنبر بازی ما جهانا طبع مردم خوار داری که چندین خلق در پروار داری یکایک را میان نعمت و ناز بپروردی و خوردی عاقبت باز جهانا کیست کز دور تو شادست همه دور تو با جور تو بادست جهانا غولی و مردم نمایی که جو بفروشی و گندم نمایی جهانا با که خواهی ساخت آخر بکوری چند خواهی باخت آخر دلا ترک جهان گیر از جهان چند ترا هر دم ز دور او زیان چند ز دست نه خم پرپیچ ایام چه می پیچی بخواهی مرد ناکام جهان چون نیست از کار تو غم ناک چرا بر سر کنی از دست او خاک چه سود ار خاک بر افلاک ریزی که گر سنگی میان خاک ریزی جهان را بر کسی غم خوارگی نیست کسی را چاره جز بیچارگی نیست جهان چو تو بسی داماد دارد بسی عید و عروسی یاد دارد نه بتواند زمانی شاد دیدت نه یک دم از غمی آزاد دیدت بعمری می دهد رنج مدامت که تا کار جهان گیرد نظامت بعمری جز بلا حاصل نبینی که تا روزی بکام دل نشینی چو بنشستی برانگیزد بزورت بزاری می دواند تا بگورت تو تا بنشسته در دار فانی نشسته رفته و می ندانی مثالت راست چون گردست پیوست که گرد آنگه رود بی شک که بنشست ز دور نه سپهر یک ده آیت چه باید کرد چندینی شکاست فلک سرگشته تر از تست بسیار چه باید خواست زو یاری بهر کار فلک عمری دوید اندر تک و تاز که تا سرگشتگی دارد ز خود باز چو نتواند که از خود باز دارد ترا چون در میان ناز دارد

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش پانزدهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل مگر دیوانه ای می شد به راهی سر خر دید بر پالیزگاهی بدیشان گفت چون خر شد لگدکوب چراست این استخوانش بر سر چوب چنین گفتند کای پرسنده راز برای آنک دارد چشم بد باز چو شد دیوانه زان معنی خبردار بدیشان گفت ای مشتی جگرخوار گر آنستی که این خر زنده بودی بسی زین کار خر را خنده بودی شما را مغز خر دادست ایام از آنید این سر خر بسته بر دام نداشت او زنده چوب از کون خود باز چگونه مرده دارد چشم بد باز برو دم درکش و تن زن چه گویی چو چیزی می ندانی می چه جویی مشو چون سایه در دنبال این کار که ناید شمع را سایه پدیدار تو خود سایه برین مفکن که خورشید برای تو کند چون سایه جاوید اگر تو پیش کار خویش آیی ز خود خود را بلایی بیش آیی وگر تو دم زنی از پرده بیرون میان پرده دل افکنی خون مکش چندین کمان بر تیر تدبیر که از تو بر تو می آید همان تیر عطار » اسرارنامه » بخش پانزدهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل مگر آن روستایی بود دلتنگ بشهر آمد همی زد مطربی چنگ خوشش آمد که مطرب چنگ بنواخت کشید او لالکا در مطرب انداخت سر مطرب شکست او چنگ بفکند بروت روستایی پاک برکند چو سوی ده شد آن بیچاره از قهر ز نادانی بروتی زد فرا شهر که نزد من ندارد شهر مقدار ولیکن بر بروتش بد پدیدار جهان پر شیشه بر هم نهادست اگر سنگی زنی بر تو فتادست چو در معنی نه اهل راز باشی بتاریکی چو مشت انداز باشی اگر اینجای یک دم می زنی تو هم اینجا بیخ عالم می زنی تو چو هفت اندام تو افتاد در دام چه گویی فارغم از هفت اندام اگر سر کژ کند یک موی بر تو هزاران درد آرد روی بر تو اگر گردد یک انگشتت بریده ز عجز خود شوی پرده دریده درین نه طشت خوان در گفت و گویی بماندی همچو منجی در سبویی تو خود در چه حسابی وز کجایی که تو چون شیشه زیر آسیایی نمی دانی که در بازار فطرت بجز حق نیست بازرگان قدرت تو پنداری که می آیی ز جایی زهی پندار تو ناخوش بلایی چو خفاشی که از روزن برآید ز کنج آستان بیشش درآید بگردد گرد باغ و راغ لختی نشیند بر سر هر سر درختی اگرموری سری یابد ز جایی چنان داند که گشت او پادشایی بجز خود را نبیند در میانه بمویی شاد گردد از زمانه ولی چون آفتاب آتشین روی نهد از آسمان سوی زمین روی نماید در دل خفاش دستان گریزان شیر می ریزد ز پستان الا ای روز و شب مانند خفاش شده هم رغم این یک مشت اوباش بمویی چند چون خفاش قانع ز کوری عمر شیرین کرده ضایع چو شب پر روز کوری بازمانده شبان روزی اسیر آز مانده نه روی آفتاب از دور دیده نه چشمت رشته تای نور دیده نیندیشی که چون خورشید جبار ز برج وحدتی آید پدیدار دلت شایستگی ناداده جان را چگونه تاب آرد نور آن را برو شایستگی خویش کن ساز چو ذره پیش آن خورشید شو باز برآ ای ذره زین روزن که داری که نیست این خانه بس روشن که داری ترا رفتن ازین روزن صوابست که صحرای جهان پر آفتابست تو می گویی که نور من چنانست که کس از نور من قدرم ندانست سخن از قدر خود تا چند رانی اگر خواهی که قدر خود بدانی کفی خاک سیه بر گیر از راه نقش کن پس ببادش ده هم آنگاه بدان کاغاز و انجام تو در کار کفی خاکست اگر هستی خبردار تو مشتی خاک و چندینی تغیر تفکر کن مکن چندین تکبر تکبر می کنی ای پاره خون ز چندین ره گذر افتاده بیرون برو از سر بنه کبر و بر اندیش که تا تو کیستی و چیست در پیش خوشی دل بر جهان بنهاده ای تو ببین تا خود کجا افتاده ای تو چنین چرخی که گردتست گردان چنین گویی که زیرتست میدان اگر تو رفع و خفض آن نبینی میان هر دو ساکن چون نشینی رهی جویی بفکرت همچو مردان بگردی در مضیق چرخ گردان بسوی آشیان خود کنی ساز درین عالم بجای خود رسی باز بگردی گرد این مردار خانه نترسی از طلسمات زمانه چه گر دریا همی بینی تو خاموش ولی می ترس کاید زود در جوش

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش پانزدهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل مگر دیوانه ای می شد به راهی سر خر دید بر پالیزگاهی بدیشان گفت چون خر شد لگدکوب چراست این استخوانش بر سر چوب چنین گفتند کای پرسنده راز برای آنک دارد چشم بد باز چو شد دیوانه زان معنی خبردار بدیشان گفت ای مشتی جگرخوار گر آنستی که این خر زنده بودی بسی زین کار خر را خنده بودی شما را مغز خر دادست ایام از آنید این سر خر بسته بر دام نداشت او زنده چوب از کون خود باز چگونه مرده دارد چشم بد باز برو دم درکش و تن زن چه گویی چو چیزی می ندانی می چه جویی مشو چون سایه در دنبال این کار که ناید شمع را سایه پدیدار تو خود سایه برین مفکن که خورشید برای تو کند چون سایه جاوید اگر تو پیش کار خویش آیی ز خود خود را بلایی بیش آیی وگر تو دم زنی از پرده بیرون میان پرده دل افکنی خون مکش چندین کمان بر تیر تدبیر که از تو بر تو می آید همان تیر عطار » اسرارنامه » بخش پانزدهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل مگر آن روستایی بود دلتنگ بشهر آمد همی زد مطربی چنگ خوشش آمد که مطرب چنگ بنواخت کشید او لالکا در مطرب انداخت سر مطرب شکست او چنگ بفکند بروت روستایی پاک برکند چو سوی ده شد آن بیچاره از قهر ز نادانی بروتی زد فرا شهر که نزد من ندارد شهر مقدار ولیکن بر بروتش بد پدیدار جهان پر شیشه بر هم نهادست اگر سنگی زنی بر تو فتادست چو در معنی نه اهل راز باشی بتاریکی چو مشت انداز باشی اگر اینجای یک دم می زنی تو هم اینجا بیخ عالم می زنی تو چو هفت اندام تو افتاد در دام چه گویی فارغم از هفت اندام اگر سر کژ کند یک موی بر تو هزاران درد آرد روی بر تو اگر گردد یک انگشتت بریده ز عجز خود شوی پرده دریده درین نه طشت خوان در گفت و گویی بماندی همچو منجی در سبویی تو خود در چه حسابی وز کجایی که تو چون شیشه زیر آسیایی نمی دانی که در بازار فطرت بجز حق نیست بازرگان قدرت تو پنداری که می آیی ز جایی زهی پندار تو ناخوش بلایی چو خفاشی که از روزن برآید ز کنج آستان بیشش درآید بگردد گرد باغ و راغ لختی نشیند بر سر هر سر درختی اگرموری سری یابد ز جایی چنان داند که گشت او پادشایی بجز خود را نبیند در میانه بمویی شاد گردد از زمانه ولی چون آفتاب آتشین روی نهد از آسمان سوی زمین روی نماید در دل خفاش دستان گریزان شیر می ریزد ز پستان الا ای روز و شب مانند خفاش شده هم رغم این یک مشت اوباش بمویی چند چون خفاش قانع ز کوری عمر شیرین کرده ضایع چو شب پر روز کوری بازمانده شبان روزی اسیر آز مانده نه روی آفتاب از دور دیده نه چشمت رشته تای نور دیده نیندیشی که چون خورشید جبار ز برج وحدتی آید پدیدار دلت شایستگی ناداده جان را چگونه تاب آرد نور آن را برو شایستگی خویش کن ساز چو ذره پیش آن خورشید شو باز برآ ای ذره زین روزن که داری که نیست این خانه بس روشن که داری ترا رفتن ازین روزن صوابست که صحرای جهان پر آفتابست تو می گویی که نور من چنانست که کس از نور من قدرم ندانست سخن از قدر خود تا چند رانی اگر خواهی که قدر خود بدانی کفی خاک سیه بر گیر از راه نقش کن پس ببادش ده هم آنگاه بدان کاغاز و انجام تو در کار کفی خاکست اگر هستی خبردار تو مشتی خاک و چندینی تغیر تفکر کن مکن چندین تکبر تکبر می کنی ای پاره خون ز چندین ره گذر افتاده بیرون برو از سر بنه کبر و بر اندیش که تا تو کیستی و چیست در پیش خوشی دل بر جهان بنهاده ای تو ببین تا خود کجا افتاده ای تو چنین چرخی که گردتست گردان چنین گویی که زیرتست میدان اگر تو رفع و خفض آن نبینی میان هر دو ساکن چون نشینی رهی جویی بفکرت همچو مردان بگردی در مضیق چرخ گردان بسوی آشیان خود کنی ساز درین عالم بجای خود رسی باز بگردی گرد این مردار خانه نترسی از طلسمات زمانه چه گر دریا همی بینی تو خاموش ولی می ترس کاید زود در جوش

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش پانزدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل عزیزی بر لب دریا باستاد نظر از هر سوی دریا فرستاد یکی دریا همی دید آرمیده یکی فطرت بحدش نارسیده بدریا گفت ای بس بی نهایت ز آرام تو می ترسم بغایت که گرموجی برآید یک دم از تو بسی کشتی که افتد بر هم از تو عطار » اسرارنامه » بخش شانزدهم » بخش ۱ - المقاله السادسه عشر گرت ملک جهان زیر نگین است بآخر جای تو زیر زمین است نماند کس بدنیا جاودانی بگورستان نگر گر می ندانی جهان را چون رباطی با دو در دان کزین در چون درآیی بگذری زان تو غافل خفته وز هیچت خبرنه بخواهی مرد گر خواهی وگرنه کسی کش مرگ نزدیکی رسیدست چنین گویند کو رگ برکشیدست تو هم ای سست رگ بگشای دیده کز اول بوده رگ برکشیده ترا گر تو گدایی گر شهنشاه سه گز کرباس و ده خشتست هم راه اگر ملکت ز ماهی تا بماهست سرانجامت برین دروازه راهست چو بر بندند ناگاهت زنخدان همه ملک جهان آنجا زنخ دان ز هر چیزی که داری کام وناکام جدا می بایدت شد در سرانجام بسی کردست گردون دست کاری نخواهد بود کس را رستگاری بدین عمری که چندین پیچ دارد مشو غره که پی بر هیچ دارد عطار » اسرارنامه » بخش شانزدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل مگر می رفت استاد مهینه خری می برد بارش آبگینه یکی گفتش که بس آهسته کاری بدین آهستگی بر خر چه داری چه دارم گفت دل پر پیچ دارم که گر خر می بیفتد هیچ دارم چو پی بر باد دارد عمر هیچ است ببین کین هیچ را صد گونه پیچ است چنین عمری کزو جان تو شادست چو مرگ آید بجان تو که بادست اگر سد سکندر پیش گیری ز وقت خود نه پس نه پیش میری ترا این مرگ هم پیشت نهادست ولی روزی دو از پس اوفتادست چو شاخی را همی بری زدونیم دل شاخ دگر می لرزد از بیم ترا دور فلک چندی گذارد خود این مست استخوان چندی ندارد همه کار جهان از ذره تا شمس چه می پرسی کان لم تغن بالامس اگر اسکندری دنیای فانیت کند بر تو کفن اسکندرانیت وگر رویین تر از اسفندیاری بآخر نیز او را چشم داری نه کوه و گر کوه بلندی چو کاهی گردی از بس مستمندی نه دریا و گردریای آبی بپالایی و بپذیری خرابی نه شیر و گر شیر ژیانی تو روبه بازی گردون ندانی نه پیل و گر خود پیل گیری چو نمرودی بسارخکی بمیری نه خورشید و گرهست این کمالت چو در گردی پدید آید زوالت نه ماه و گر ماه منیری چو پیش عقده افتادی بگیری نه سندان و گر سندان و پتکی چو مرگ آید برهواری بلنگی نه آهن بسختی و بتیزی وگر هستی بیک سستی بریزی اگر تو شیر طبع و پیل زوری ز بهر طعمه کرمان گوری همی آن دم که از تن جان برندت میان زیره تا کرمان برندت چو خفتی در کفن گشتی لگدکوب تو خفته به خوری اما بسی چوب تو گر خاکی و گر آتش نژادی درین دولاب سیمابی چو بادی بسا گلبرگ کز تب ریخت از بار شد از تب ریزه تا کرمان بیک بار چو بزتاچند خواهی بر کمر جست که خواهی کام و ناکام این کمربست فرواندیش تا چندین زن و مرد کجا رفتند با دلهای پر درد همه صحرای عالم جای تا جای سراسر خفته می بینم سراپای همه روی زمین فرسنگ فرسنگ تن سیمینست زلفین سیه رنگ همه کوه و بیابان گام و ناگام قد چون سرو بینم چشم بادام همی در هیچ صحرا منزلی نیست که در خاک رهش پرخون دلی نیست زهر جایی که می روید گیاهی برون می آید از هر برگش آهی همه خاک زمین خاک عزیزانست عزیزان برگ و عالم برگ ریزانست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش پانزدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل عزیزی بر لب دریا باستاد نظر از هر سوی دریا فرستاد یکی دریا همی دید آرمیده یکی فطرت بحدش نارسیده بدریا گفت ای بس بی نهایت ز آرام تو می ترسم بغایت که گرموجی برآید یک دم از تو بسی کشتی که افتد بر هم از تو عطار » اسرارنامه » بخش شانزدهم » بخش ۱ - المقاله السادسه عشر گرت ملک جهان زیر نگین است بآخر جای تو زیر زمین است نماند کس بدنیا جاودانی بگورستان نگر گر می ندانی جهان را چون رباطی با دو در دان کزین در چون درآیی بگذری زان تو غافل خفته وز هیچت خبرنه بخواهی مرد گر خواهی وگرنه کسی کش مرگ نزدیکی رسیدست چنین گویند کو رگ برکشیدست تو هم ای سست رگ بگشای دیده کز اول بوده رگ برکشیده ترا گر تو گدایی گر شهنشاه سه گز کرباس و ده خشتست هم راه اگر ملکت ز ماهی تا بماهست سرانجامت برین دروازه راهست چو بر بندند ناگاهت زنخدان همه ملک جهان آنجا زنخ دان ز هر چیزی که داری کام وناکام جدا می بایدت شد در سرانجام بسی کردست گردون دست کاری نخواهد بود کس را رستگاری بدین عمری که چندین پیچ دارد مشو غره که پی بر هیچ دارد عطار » اسرارنامه » بخش شانزدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل مگر می رفت استاد مهینه خری می برد بارش آبگینه یکی گفتش که بس آهسته کاری بدین آهستگی بر خر چه داری چه دارم گفت دل پر پیچ دارم که گر خر می بیفتد هیچ دارم چو پی بر باد دارد عمر هیچ است ببین کین هیچ را صد گونه پیچ است چنین عمری کزو جان تو شادست چو مرگ آید بجان تو که بادست اگر سد سکندر پیش گیری ز وقت خود نه پس نه پیش میری ترا این مرگ هم پیشت نهادست ولی روزی دو از پس اوفتادست چو شاخی را همی بری زدونیم دل شاخ دگر می لرزد از بیم ترا دور فلک چندی گذارد خود این مست استخوان چندی ندارد همه کار جهان از ذره تا شمس چه می پرسی کان لم تغن بالامس اگر اسکندری دنیای فانیت کند بر تو کفن اسکندرانیت وگر رویین تر از اسفندیاری بآخر نیز او را چشم داری نه کوه و گر کوه بلندی چو کاهی گردی از بس مستمندی نه دریا و گردریای آبی بپالایی و بپذیری خرابی نه شیر و گر شیر ژیانی تو روبه بازی گردون ندانی نه پیل و گر خود پیل گیری چو نمرودی بسارخکی بمیری نه خورشید و گرهست این کمالت چو در گردی پدید آید زوالت نه ماه و گر ماه منیری چو پیش عقده افتادی بگیری نه سندان و گر سندان و پتکی چو مرگ آید برهواری بلنگی نه آهن بسختی و بتیزی وگر هستی بیک سستی بریزی اگر تو شیر طبع و پیل زوری ز بهر طعمه کرمان گوری همی آن دم که از تن جان برندت میان زیره تا کرمان برندت چو خفتی در کفن گشتی لگدکوب تو خفته به خوری اما بسی چوب تو گر خاکی و گر آتش نژادی درین دولاب سیمابی چو بادی بسا گلبرگ کز تب ریخت از بار شد از تب ریزه تا کرمان بیک بار چو بزتاچند خواهی بر کمر جست که خواهی کام و ناکام این کمربست فرواندیش تا چندین زن و مرد کجا رفتند با دلهای پر درد همه صحرای عالم جای تا جای سراسر خفته می بینم سراپای همه روی زمین فرسنگ فرسنگ تن سیمینست زلفین سیه رنگ همه کوه و بیابان گام و ناگام قد چون سرو بینم چشم بادام همی در هیچ صحرا منزلی نیست که در خاک رهش پرخون دلی نیست زهر جایی که می روید گیاهی برون می آید از هر برگش آهی همه خاک زمین خاک عزیزانست عزیزان برگ و عالم برگ ریزانست

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش شانزدهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل یکی پرسید از آن دیوانه در ده که از کار خدا ما را خبر ده چنین گفت او که تا گشتم من آگاه خدا را کاسه گردیدم درین راه بحکمت کاسه سر را چو بربست ببادش داد و آنگه خرد بشکست اگر از خاک برگیری کفی خاک بپرسی قصه از خاک غمناک بصد زاری فرو گرید چو میغی ز یک یک ذره برخیزد دریغی ز اول روز این چرخ دل افروز دریغ خلق می ساید شب و روز تو گویی بر زمین هر ذره خاک ز فان حال بگشادند بی باک که ما را زیر خاک افکندی آخر تو هم زود این کمر بربندی آخر الا یا غافلان تا کی پسندید که ما را زیر پای خود فکندید در اول چون شما بودیم ما هم چو ما گردید در آخر شما هم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش شانزدهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل یکی پرسید از آن دیوانه در ده که از کار خدا ما را خبر ده چنین گفت او که تا گشتم من آگاه خدا را کاسه گردیدم درین راه بحکمت کاسه سر را چو بربست ببادش داد و آنگه خرد بشکست اگر از خاک برگیری کفی خاک بپرسی قصه از خاک غمناک بصد زاری فرو گرید چو میغی ز یک یک ذره برخیزد دریغی ز اول روز این چرخ دل افروز دریغ خلق می ساید شب و روز تو گویی بر زمین هر ذره خاک ز فان حال بگشادند بی باک که ما را زیر خاک افکندی آخر تو هم زود این کمر بربندی آخر الا یا غافلان تا کی پسندید که ما را زیر پای خود فکندید در اول چون شما بودیم ما هم چو ما گردید در آخر شما هم

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش شانزدهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل یکی دیوانه ای را دید شاهی نهاده کاسه سر پیش راهی به مجنون گفت با این کاسه در بر چه سودا می پزی در کاسه سر به شه گفتا که شه اندیشه کردم ترا با خویشتن هم پیشه کردم ندانم کله چون من گدایی ست و یا خود آن چون تو پادشایی ست بپیمودم به عمری روی عالم ترا قسمت سه گز آمد مرا هم چه گر داری سپاه و ملک و کشور دو گرده تو خوری دو من برابر چو تو همچون منی چندین تک و تاز چه خواهی کرد از گردن بینداز همه ار نفکنی از گردنت کل همه فردا شود در گردنت غل فکندی همچو سقا آب در پوست نه آبست این که فردا آتشت اوست عزیزا غم نگر غم خواری ات کو چو بادی عمر شد بیداری ات کو به یک دم مانده ای چون دم نماند نمانی هیچ و هیچت هم نماند ز راه چشم خون دل بریزان که خواهی گشت خاک خاک بیزان اگر گردون نبودی نامساعد نگشتی خاک چندین سیم ساعد مخسب ای دل سخن بپذیر آخر ز چندین رفته عبرت گیر آخر بسی بر رفتگان رفتی به صد ناز بسی بر تو روند آیندگان باز چه می نازی اگر عمرت درازست به جان کندن ترا چندین نیازست اگر عمر تو صد سال است وگر بیست جزین دم کاندرویی حاصلت چیست نصیبت گر ترا صد سال داده ست دمی حالیست دیگرجمله بادست همه عمرت غمست و عمر کوتاه به مرگ تلخ شیرین کرد آنگاه فرو می کرد از غم خون برویم ندانم این سخن ها چون بگویم ز بیم مرگ در زندان فانی بمردم در میان زندگانی بسا جانا که همچو نیل در تن همی جوشد درین نیلی نهنبن چو دیگ عمر سربازست پیوست اگر چون گربه می یازد به جان دست چه سازم من که در دنیای ناساز ندارد گربه شرم و دیگ سرباز برو ای دل چو دیگی چند جوشی نهنبن ساز خود را از خموشی درین دیگ بلا پختی به صد درد که هستم چون نمک در دیگ درخورد سیه دل تر ز دیگی ای گنه کار فرو گیر ای سیه دل دیگت از بار برون شد دیگت از سر می ستیزی که در هر دیگ همچون کفچلیزی چه گویم طرفه مرغی تو به هر کار که از دیگم برآیی سرنگونسار به تو هر ساعتی جانی دگر نه ز لاف خویش دیگی نیز بر نه ز خوان و کاسه خود چند لافی ز سودا کاسه سر دار صافی همه ملک تو و ملک تو یک سر ز ملکی کم ز گاورس ست کمتر هر آن ملکی که از جان داری اش دوست نیرزد هیچ چون مرگ از پی اوست اگر ملک تو شد صحرای دنیا سرانجامت دو گز خاکست مأوا چو بهر خاک زاده ستی ز مادر برین پشتی چه سازی باغ و منظر کسی کاو خانه چندان ساخت کاو بود چو شهدش خانه شیرین و نکو بود چو جانت شیب خواهد بود در خاک سر منظر چه افرازی بر افلاک نیی ز آغاز و انجامت خبردار میان خاک و خون ماندی گرفتار نگه کن اول و آخر تو در خویش که تا از پس چه بود و چیست از پیش رحم بوده ست جای خون نخستت به خاک آیی ز خون چون خون بشستت به اول می شوی از خون پدیدار به آخر زیر خاک ره گرفتار میان خاک و خون شادی که جوید ترا عاقل درین معنی چه گوید زهی غفلت که با چندین تم و تار میان خاک وخون برساختی کار تو گر پاکی و گر ناپاک رفتی ز خونی آمدی با خاک رفتی میان خاک و خون شادی چه جویی نیی جز بنده آزادی چه جویی میان چون بندگان در بند محکم که نبود بی غمی فرزند آدم اگر آکنده ای از سیم و زر گنج نخواهی خورد یک دم آب بی رنج میان دربند کاین در بر گشاده ست مکن سستی که سختت اوفتاده ست کجا دارد ترا چندین سخن سود برو کاری به دست خود بکن زود که کاری کان به دست خویش کردی یکی را صد هزاران بیش کردی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش شانزدهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل یکی دیوانه ای را دید شاهی نهاده کاسه سر پیش راهی به مجنون گفت با این کاسه در بر چه سودا می پزی در کاسه سر به شه گفتا که شه اندیشه کردم ترا با خویشتن هم پیشه کردم ندانم کله چون من گدایی ست و یا خود آن چون تو پادشایی ست بپیمودم به عمری روی عالم ترا قسمت سه گز آمد مرا هم چه گر داری سپاه و ملک و کشور دو گرده تو خوری دو من برابر چو تو همچون منی چندین تک و تاز چه خواهی کرد از گردن بینداز همه ار نفکنی از گردنت کل همه فردا شود در گردنت غل فکندی همچو سقا آب در پوست نه آبست این که فردا آتشت اوست عزیزا غم نگر غم خواری ات کو چو بادی عمر شد بیداری ات کو به یک دم مانده ای چون دم نماند نمانی هیچ و هیچت هم نماند ز راه چشم خون دل بریزان که خواهی گشت خاک خاک بیزان اگر گردون نبودی نامساعد نگشتی خاک چندین سیم ساعد مخسب ای دل سخن بپذیر آخر ز چندین رفته عبرت گیر آخر بسی بر رفتگان رفتی به صد ناز بسی بر تو روند آیندگان باز چه می نازی اگر عمرت درازست به جان کندن ترا چندین نیازست اگر عمر تو صد سال است وگر بیست جزین دم کاندرویی حاصلت چیست نصیبت گر ترا صد سال داده ست دمی حالیست دیگرجمله بادست همه عمرت غمست و عمر کوتاه به مرگ تلخ شیرین کرد آنگاه فرو می کرد از غم خون برویم ندانم این سخن ها چون بگویم ز بیم مرگ در زندان فانی بمردم در میان زندگانی بسا جانا که همچو نیل در تن همی جوشد درین نیلی نهنبن چو دیگ عمر سربازست پیوست اگر چون گربه می یازد به جان دست چه سازم من که در دنیای ناساز ندارد گربه شرم و دیگ سرباز برو ای دل چو دیگی چند جوشی نهنبن ساز خود را از خموشی درین دیگ بلا پختی به صد درد که هستم چون نمک در دیگ درخورد سیه دل تر ز دیگی ای گنه کار فرو گیر ای سیه دل دیگت از بار برون شد دیگت از سر می ستیزی که در هر دیگ همچون کفچلیزی چه گویم طرفه مرغی تو به هر کار که از دیگم برآیی سرنگونسار به تو هر ساعتی جانی دگر نه ز لاف خویش دیگی نیز بر نه ز خوان و کاسه خود چند لافی ز سودا کاسه سر دار صافی همه ملک تو و ملک تو یک سر ز ملکی کم ز گاورس ست کمتر هر آن ملکی که از جان داری اش دوست نیرزد هیچ چون مرگ از پی اوست اگر ملک تو شد صحرای دنیا سرانجامت دو گز خاکست مأوا چو بهر خاک زاده ستی ز مادر برین پشتی چه سازی باغ و منظر کسی کاو خانه چندان ساخت کاو بود چو شهدش خانه شیرین و نکو بود چو جانت شیب خواهد بود در خاک سر منظر چه افرازی بر افلاک نیی ز آغاز و انجامت خبردار میان خاک و خون ماندی گرفتار نگه کن اول و آخر تو در خویش که تا از پس چه بود و چیست از پیش رحم بوده ست جای خون نخستت به خاک آیی ز خون چون خون بشستت به اول می شوی از خون پدیدار به آخر زیر خاک ره گرفتار میان خاک و خون شادی که جوید ترا عاقل درین معنی چه گوید زهی غفلت که با چندین تم و تار میان خاک وخون برساختی کار تو گر پاکی و گر ناپاک رفتی ز خونی آمدی با خاک رفتی میان خاک و خون شادی چه جویی نیی جز بنده آزادی چه جویی میان چون بندگان در بند محکم که نبود بی غمی فرزند آدم اگر آکنده ای از سیم و زر گنج نخواهی خورد یک دم آب بی رنج میان دربند کاین در بر گشاده ست مکن سستی که سختت اوفتاده ست کجا دارد ترا چندین سخن سود برو کاری به دست خود بکن زود که کاری کان به دست خویش کردی یکی را صد هزاران بیش کردی

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش شانزدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل وصیت کرد مردی مال بسیار که چون مردم برند این پیش مختار که تا این را بدرویشان رساند که مهتر مستحق را به بداند چو بردند آن همه زر پیش مهتر بقدر نیم جو برداشت زان زر چنین گفت او که گر در زندگانی بدادی این قدر آن مرد فانی بدست خود بسی بودیش بهتر که بدهد این همه زر خاصه مهتر عطار » اسرارنامه » بخش هفدهم » بخش ۱ - المقاله السابعه عشر الا یا غافل افتاده از راه بخواهی مرد غافل وار ناگاه به غفلت می گذاری زندگانی دریغا گر چنین غافل بمانی به بوی زندگی عمری دویدی ولیک از زندگی بویی ندیدی به حسرتها چو چشمت راه یابد نگونساری خویش آنگاه یابد مثال زنده دنیی بماندی تو بی معنی همه دعوی بماندی عطار » اسرارنامه » بخش هفدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل یکی چندانک در ره ژنده دیدی جز آن کارش نبودی ژنده چیدی شبی چون پرشدش از ژنده خانه فتادش اخگری اندر میانه همه ژنده بسوخت او در میان هم کرا در هر دو عالم بود از آن غم الا یا ژنده چین ژنده چه چینی میان ژنده تا چندی نشینی چو بهر ژنده داری چشم بر راه بسوزی هم تو و هم ژنده ناگاه تو پنداری که چون مردی برستی کجا رستی که در سختی نشستی یقین می دان که چون جانت برآید به یک یک ذره طوفانت برآید نباشد از تو یک یک ذره بی کار بود در رنج جان کندن گرفتار چو ازگورت برانگیزند مضطر برهنه پا و سر در دشت محشر چو خوش آتش زدی در خرمن خویش ندانی آنچ کردی با تن خویش ترا این پس روی غول تا کی بدنیا دوستی مشغول تا کی بدادی رایگانی عمر از دست اگر بر خود بگریی جای آن هست دمی کان را بها آید جهانی پی آن دم نمی گیری زمانی گرفتی از سر غفلت کم خویش نمی دانی بهای یک دم خویش گهی معجز گهی برهان نمودند گهی توریت و گه قرآن نمودند ترا از نیک و بد آگاه کردند بسوی حق رهت کوتاه کردند بگفتندت چه کن چون کن چرا کن هوا را میل کش کار خدا کن نه زان بود این همه سختی و درخواست که تا دستار رعنایی کنی راست به بازار تکبر می خرامی نیارد گفت کس با تو چه نامی بپوشی جامه با صد شکن تو نیندیشی ز کرباس و کفن تو ترا تا نشکند در هم سر و پای نگردی سیرنان و جامه وجای تو تا سر داری و تا پای داری رگ سود و زیان بر جای داری تو خاکی طبع چندین باد پندار چو سر بنهی ز سر بنهی به یک بار خوشی خود را غروری می دهی تو سبد از آب زود آری تهی تو چو در خوابی سخن هیچی ندانی چو سر اندر کفن پیچی ندانی برو جهدی کن ار پیغمبری تو که تا توشه ازین عالم بری تو تو پنداری به یک طاعت برستی که از غفلت چنین فارغ نشستی ترا این سخته نیست این کار ای دوست برون می باید آمد پاک از پوست فغان و خامشی سودی ندارد که هستی تو بهبودی ندارد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش شانزدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل وصیت کرد مردی مال بسیار که چون مردم برند این پیش مختار که تا این را بدرویشان رساند که مهتر مستحق را به بداند چو بردند آن همه زر پیش مهتر بقدر نیم جو برداشت زان زر چنین گفت او که گر در زندگانی بدادی این قدر آن مرد فانی بدست خود بسی بودیش بهتر که بدهد این همه زر خاصه مهتر عطار » اسرارنامه » بخش هفدهم » بخش ۱ - المقاله السابعه عشر الا یا غافل افتاده از راه بخواهی مرد غافل وار ناگاه به غفلت می گذاری زندگانی دریغا گر چنین غافل بمانی به بوی زندگی عمری دویدی ولیک از زندگی بویی ندیدی به حسرتها چو چشمت راه یابد نگونساری خویش آنگاه یابد مثال زنده دنیی بماندی تو بی معنی همه دعوی بماندی عطار » اسرارنامه » بخش هفدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل یکی چندانک در ره ژنده دیدی جز آن کارش نبودی ژنده چیدی شبی چون پرشدش از ژنده خانه فتادش اخگری اندر میانه همه ژنده بسوخت او در میان هم کرا در هر دو عالم بود از آن غم الا یا ژنده چین ژنده چه چینی میان ژنده تا چندی نشینی چو بهر ژنده داری چشم بر راه بسوزی هم تو و هم ژنده ناگاه تو پنداری که چون مردی برستی کجا رستی که در سختی نشستی یقین می دان که چون جانت برآید به یک یک ذره طوفانت برآید نباشد از تو یک یک ذره بی کار بود در رنج جان کندن گرفتار چو ازگورت برانگیزند مضطر برهنه پا و سر در دشت محشر چو خوش آتش زدی در خرمن خویش ندانی آنچ کردی با تن خویش ترا این پس روی غول تا کی بدنیا دوستی مشغول تا کی بدادی رایگانی عمر از دست اگر بر خود بگریی جای آن هست دمی کان را بها آید جهانی پی آن دم نمی گیری زمانی گرفتی از سر غفلت کم خویش نمی دانی بهای یک دم خویش گهی معجز گهی برهان نمودند گهی توریت و گه قرآن نمودند ترا از نیک و بد آگاه کردند بسوی حق رهت کوتاه کردند بگفتندت چه کن چون کن چرا کن هوا را میل کش کار خدا کن نه زان بود این همه سختی و درخواست که تا دستار رعنایی کنی راست به بازار تکبر می خرامی نیارد گفت کس با تو چه نامی بپوشی جامه با صد شکن تو نیندیشی ز کرباس و کفن تو ترا تا نشکند در هم سر و پای نگردی سیرنان و جامه وجای تو تا سر داری و تا پای داری رگ سود و زیان بر جای داری تو خاکی طبع چندین باد پندار چو سر بنهی ز سر بنهی به یک بار خوشی خود را غروری می دهی تو سبد از آب زود آری تهی تو چو در خوابی سخن هیچی ندانی چو سر اندر کفن پیچی ندانی برو جهدی کن ار پیغمبری تو که تا توشه ازین عالم بری تو تو پنداری به یک طاعت برستی که از غفلت چنین فارغ نشستی ترا این سخته نیست این کار ای دوست برون می باید آمد پاک از پوست فغان و خامشی سودی ندارد که هستی تو بهبودی ندارد

%0
10 Bölüm