Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Mantıku't-Tayr

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی توحید » راز و نیاز لقمان سرخسی با پروردگار گفت لقمان سرخسی کای اله پیرم و سرگشته و گم کرده راه بنده ای کو پیر شد شادش کنند پس خطش بدهند و آزادش کنند من کنون در بندگیت ای پادشاه همچو برفی کرده ام موی سیاه بنده بس غم کشم شادیم بخش پیرگشتم خط آزادیم بخش هاتفی گفت ای حرم را خاص خاص هر که او از بندگی خواهد خلاص محو گردد عقل و تکلیفش به هم ترک گیر این هر دو و درنه قدم گفت الاهی پس ترا خواهم مدام عقل و تکلیفم نباید والسلام پس ز تکلیف وز عقل آمد برون پای کوبان دست می زد در جنون گفت اکنون من ندانم کیستم بنده باری نیستم پس چیستم بندگی شد محو آزادی نماند ذره ای در دل غم و شادی نماند بی صفت گشتم نگشتم بی صفت عارفم اما ندارم معرفت من ندانم تو منی یا من توی محو گشتم در تو و گم شد دوی عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی توحید » حکایت عاشقی که در پی معشوق خود را در آب افکند از قضا افتاد معشوقی در آب عاشقش خود را درافکند از شتاب چون رسیدند آن دو تن با یک دگر این یکی پرسید از آن کای بی خبر گر من افتادم در آن آب روان از چه افکندی تو خود را در میان گفت من خود را در آب انداختم زانک خود را از تو می نشناختم روزگاری شد که تا شد بی شکی با تویی ی تو یکی ی من یکی تو منی یا من توم چند از دوی با توم من یا توم یا تو توی چون تو من باشی و من تو بر دوام هر دو تن باشیم یک تن والسلام تا توی برجاست در شرکست یافت چون دوی برخاست توحیدت بتافت تو درو گم گرد توحید این بود گم شدن کم کن تو تفرید این بود عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی توحید » حکایت محمود و ایاز و حسن در روز عرض سپاه گفت روزی فرخ و مسعود بود روز عرض لشگر محمود بود شد به صحرا بی عدد پیل و سپاه بود بالایی بر آنجا رفت شاه شد بر او هم ایاز و هم حسن هر سه می کردند عرض انجمن بود روی عالم از پیل و سپاه همچو از مور و ملخ بگرفته راه چشم عالم آن چنان لشگر ندید بیش از آن لشگر کسی دیگر ندید پس زفان بگشاد شاه نامور با ایاز خاص خود گفت ای پسر هست چندین پیل و لشگر آن من من همه آن تو تو سلطان من گرچه گفت این لفظ شاه نامدار سخت فارغ بود ایاز و برقرار شاه را خدمت نکرد این جایگاه خود نگفت او کین مرا گفته ست شاه شد حسن آشفته وگفت ای غلام می کند شاهیت چندین احترام تو چنین استاده چون بی حرمتی پشت خم ندهی و نکنی خدمتی تو چرا حرمت نمی داری نگاه حق شناسی نبود این در پیش شاه چون ایاز القصه بشنود این خطاب گفت هست این را موافق دو جواب یک جواب آنست کین بی روی و راه گر کند خدمت به پیش پادشاه یا به خاک افتد به خواری پیش او یا سخن گوید بزاری پیش او بیشتر از شاه و کمتر آمدن جمله باشد در برابر آمدن من کیم تا سر بدین کار آورم در میان خود را پدیدار آورم بنده آن اوست و تشریف آن اوست من کیم فرمان همه فرمان اوست آنچ هر روزی شه پیروز کرد وین کرم کو با ایاز امروز کرد گر دو عالم خطبه ذاتش کنند می ندانم تا مکافاتش کنند من دریغ معرض کجا آیم پدید من که باشم یا چرا آیم پدید نی کنم خدمت نه در سر آیمش کیستم تا در برابر آیمش چون حسن بشنود این قول از ایاس گفت احسنت ای ایاز حق شناس خط بدادم من که در ایام شاه لایقی هر دم به صد انعام شاه پس حسن دیگر بگفتش کو جواب گفت نیست آن پیش تو گفتن صواب گر من و شه هر دو با هم بودمی این سخن را سخت محرم بودمی لیک تو چون محرم آن نیستی چون بگویم چون تو سلطان نیستی پس حسن را زود بفرستاد شاه شد حسن نیز از حساب آن سپاه چون در آن خلوت نه ما بود و نه من گر حسن مویی شود نبود حسن شاه گفتا خلوت آمد راز گوی آن جواب خاص با من باز گوی گفت هر گه از کمال لطف شاه می کند سوی من مسکین نگاه در فروغ پرتو آن یک نظر محو می گردد وجودم سر به سر از حیای آفتاب فر شاه پاک برمی خیزم آن ساعت ز راه چون نمی ماند ز من نام وجود چون به خدمت پیشت افتم در سجود گر تو می بینی کسی را آن زمان من نیم آن هست هم شاه جهان گر تو یک لطف و اگر صد می کنی از خداوندی تو با خود می کنی سایه ای کو گم شود در آفتاب زو کی آید خدمتی در هیچ باب هست ایازت سایه ای در کوی تو گم شده در آفتاب روی تو چون شد از خود بنده فانی او نماند هرچ خواهی کن تو دانی او نماند

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی توحید » راز و نیاز لقمان سرخسی با پروردگار گفت لقمان سرخسی کای اله پیرم و سرگشته و گم کرده راه بنده ای کو پیر شد شادش کنند پس خطش بدهند و آزادش کنند من کنون در بندگیت ای پادشاه همچو برفی کرده ام موی سیاه بنده بس غم کشم شادیم بخش پیرگشتم خط آزادیم بخش هاتفی گفت ای حرم را خاص خاص هر که او از بندگی خواهد خلاص محو گردد عقل و تکلیفش به هم ترک گیر این هر دو و درنه قدم گفت الاهی پس ترا خواهم مدام عقل و تکلیفم نباید والسلام پس ز تکلیف وز عقل آمد برون پای کوبان دست می زد در جنون گفت اکنون من ندانم کیستم بنده باری نیستم پس چیستم بندگی شد محو آزادی نماند ذره ای در دل غم و شادی نماند بی صفت گشتم نگشتم بی صفت عارفم اما ندارم معرفت من ندانم تو منی یا من توی محو گشتم در تو و گم شد دوی عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی توحید » حکایت عاشقی که در پی معشوق خود را در آب افکند از قضا افتاد معشوقی در آب عاشقش خود را درافکند از شتاب چون رسیدند آن دو تن با یک دگر این یکی پرسید از آن کای بی خبر گر من افتادم در آن آب روان از چه افکندی تو خود را در میان گفت من خود را در آب انداختم زانک خود را از تو می نشناختم روزگاری شد که تا شد بی شکی با تویی ی تو یکی ی من یکی تو منی یا من توم چند از دوی با توم من یا توم یا تو توی چون تو من باشی و من تو بر دوام هر دو تن باشیم یک تن والسلام تا توی برجاست در شرکست یافت چون دوی برخاست توحیدت بتافت تو درو گم گرد توحید این بود گم شدن کم کن تو تفرید این بود عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی توحید » حکایت محمود و ایاز و حسن در روز عرض سپاه گفت روزی فرخ و مسعود بود روز عرض لشگر محمود بود شد به صحرا بی عدد پیل و سپاه بود بالایی بر آنجا رفت شاه شد بر او هم ایاز و هم حسن هر سه می کردند عرض انجمن بود روی عالم از پیل و سپاه همچو از مور و ملخ بگرفته راه چشم عالم آن چنان لشگر ندید بیش از آن لشگر کسی دیگر ندید پس زفان بگشاد شاه نامور با ایاز خاص خود گفت ای پسر هست چندین پیل و لشگر آن من من همه آن تو تو سلطان من گرچه گفت این لفظ شاه نامدار سخت فارغ بود ایاز و برقرار شاه را خدمت نکرد این جایگاه خود نگفت او کین مرا گفته ست شاه شد حسن آشفته وگفت ای غلام می کند شاهیت چندین احترام تو چنین استاده چون بی حرمتی پشت خم ندهی و نکنی خدمتی تو چرا حرمت نمی داری نگاه حق شناسی نبود این در پیش شاه چون ایاز القصه بشنود این خطاب گفت هست این را موافق دو جواب یک جواب آنست کین بی روی و راه گر کند خدمت به پیش پادشاه یا به خاک افتد به خواری پیش او یا سخن گوید بزاری پیش او بیشتر از شاه و کمتر آمدن جمله باشد در برابر آمدن من کیم تا سر بدین کار آورم در میان خود را پدیدار آورم بنده آن اوست و تشریف آن اوست من کیم فرمان همه فرمان اوست آنچ هر روزی شه پیروز کرد وین کرم کو با ایاز امروز کرد گر دو عالم خطبه ذاتش کنند می ندانم تا مکافاتش کنند من دریغ معرض کجا آیم پدید من که باشم یا چرا آیم پدید نی کنم خدمت نه در سر آیمش کیستم تا در برابر آیمش چون حسن بشنود این قول از ایاس گفت احسنت ای ایاز حق شناس خط بدادم من که در ایام شاه لایقی هر دم به صد انعام شاه پس حسن دیگر بگفتش کو جواب گفت نیست آن پیش تو گفتن صواب گر من و شه هر دو با هم بودمی این سخن را سخت محرم بودمی لیک تو چون محرم آن نیستی چون بگویم چون تو سلطان نیستی پس حسن را زود بفرستاد شاه شد حسن نیز از حساب آن سپاه چون در آن خلوت نه ما بود و نه من گر حسن مویی شود نبود حسن شاه گفتا خلوت آمد راز گوی آن جواب خاص با من باز گوی گفت هر گه از کمال لطف شاه می کند سوی من مسکین نگاه در فروغ پرتو آن یک نظر محو می گردد وجودم سر به سر از حیای آفتاب فر شاه پاک برمی خیزم آن ساعت ز راه چون نمی ماند ز من نام وجود چون به خدمت پیشت افتم در سجود گر تو می بینی کسی را آن زمان من نیم آن هست هم شاه جهان گر تو یک لطف و اگر صد می کنی از خداوندی تو با خود می کنی سایه ای کو گم شود در آفتاب زو کی آید خدمتی در هیچ باب هست ایازت سایه ای در کوی تو گم شده در آفتاب روی تو چون شد از خود بنده فانی او نماند هرچ خواهی کن تو دانی او نماند

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی حیرت » بیان وادی حیرت بعد ازین وادی حیرت آیدت کار دایم درد و حسرت آیدت هر نفس اینجا چو تیغی باشدت هر دمی اینجا دریغی باشدت آه باشد درد باشد سوز هم روز و شب باشد نه شب نه روز هم ازبن هر موی این کس نه به تیغ می چکد خون می نگارد ای دریغ آتشی باشد فسرده مرد این یا یخی بس سوخته از درد این مرد حیران چون رسد این جایگاه در تحیر مانده و گم کرده راه هرچ زد توحید بر جانش رقم جمله گم گردد از و گم نیز هم گر بدو گویند مستی یا نه ای نیستی گویی که هستی یا نه ای در میانی یا برونی از میان بر کناری یا نهانی یا عیان فانیی یا باقیی یا هر دوی یا نه هر دو توی یا نه توی گوید اصلا می ندانم چیز من وان ندانم هم ندانم نیز من عاشقم اما ندانم بر کیم نه مسلمانم نه کافر پس چیم لیکن از عشقم ندارم آگهی هم دلی پرعشق دارم هم تهی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی حیرت » بیان وادی حیرت بعد ازین وادی حیرت آیدت کار دایم درد و حسرت آیدت هر نفس اینجا چو تیغی باشدت هر دمی اینجا دریغی باشدت آه باشد درد باشد سوز هم روز و شب باشد نه شب نه روز هم ازبن هر موی این کس نه به تیغ می چکد خون می نگارد ای دریغ آتشی باشد فسرده مرد این یا یخی بس سوخته از درد این مرد حیران چون رسد این جایگاه در تحیر مانده و گم کرده راه هرچ زد توحید بر جانش رقم جمله گم گردد از و گم نیز هم گر بدو گویند مستی یا نه ای نیستی گویی که هستی یا نه ای در میانی یا برونی از میان بر کناری یا نهانی یا عیان فانیی یا باقیی یا هر دوی یا نه هر دو توی یا نه توی گوید اصلا می ندانم چیز من وان ندانم هم ندانم نیز من عاشقم اما ندانم بر کیم نه مسلمانم نه کافر پس چیم لیکن از عشقم ندارم آگهی هم دلی پرعشق دارم هم تهی

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی حیرت » حکایت دختر پادشاه که بر غلامی شیفته شد و تحیر غلام پس از وصل در عالم بی‌خبری خسروی کافاق در فرمانش بود دختری چون ماه در ایوانش بود از نکویی بود آن رشک پری یوسف و چاه و زنخدان بر سری طره او صد دل مجروح داشت هر سرمویش رگی با روح داشت ماه رویش مثل فردوس آمده وانگه از ابروش در قوس آمده چون ز قوسش تیر پران آمدی قاب قوسینش ثنا خوان آمدی نرگس مستش ز مژگان خار را در ره افکندی بسی هشیار را روی آن عذر اوش خورشید چهر هفده عذرا برده از ماه سپهر در دو یاقوتش که جان را قوت بود دایما روح القدس مبهوت بود چون بخندیدی لبش آب حیات تشنه مردی وز لبش جستی زکات هرکه کردی در زنخدانش نگاه اوفتادی سرنگون در قعر چاه هرکه صید روی چون ماهش شدی بی رسن حالی فرو چاهش شدی آمدی القصه پیش پادشاه از پی خدمت غلامی همچو ماه چه غلامی آنک داد او از جمال مهر و مه راهم محاق و هم زوال در بسیط عالمش همتا نبود مثل او در حسن سر غوغا نبود صد هزاران خلق در بازار و کوی خیره ماندندی در آن خورشید روی کرد روزی از قضا دختر نگاه دید روی آن غلام پادشاه دل ز دستش رفت و در خون اوفتاد عقل او از پرده بیرون اوفتاد عقل رفت و عشق بر وی زور یافت جان شیرینش به تلخی شور یافت مدتی با خویشتن اندیشه کرد عاقبت هم بی قراری پیشه کرد می گداخت از شوق و می سوخت از فراق در گداز و سوز دل پر اشتیاق بود او را ده کنیزک مطربه در اغانی سخت عالی مرتبه جمله موسیقار زن بلبل سرای لحن داودی ایشان جان فزای حال خود در حال با ایشان بگفت ترک نام و ننگ و ترک جان بگفت هرکرا شد عشق جانان آشکار جان چنان جایی کجا آید بکار گفت اگر عشقم بگویم با غلام در غلط افتد که هم نبود تمام حشمتم را هم زیان دارد بسی کی غلامی را رسد چون من کسی ور نگویم قصه خود آشکار در پس پرده بمیرم زار زار صد کتاب صبر بر خود خوانده ام چون کنم بی صبرم و درمانده ام آن همی خواهم کزان سرو سهی بهره یابم او نیابد آگی گر چنین مقصود من حاصل شود کار جان من به کام دل شود چون خوش آواز آن شنودند این سخن جمله گفتندش که دل ناخوش مکن ما به شب پیش تو آریمش نهان آن چنان کو را خبر نبود از آن یک کنیزک شد نهان پیش غلام گفت حالی تا میش آورد و جام داروی بی هوشیش در می فکند لاجرم بی خویشیش در وی فکند چون بخورد آن می غلام از خویش شد کار آن زیبا کنیزک پیش شد روز تا شب آن غلام سیم بر بود مست و از دو عالم بی خبر چون شب آمد آن کنیزان آمدند پیش او افتان و خیزان آمدند پس نهادند آن زمان بر بسترش در نهان بردند پیش دخترش زود بر تخت زرش بنشاندند جوهرش بر فرق می افشاندند نیم شب چون نیم مستی آن غلام چشم چون نرگس گشاد از هم تمام دید قصری همچو فردوس آن نگار تخت زرین از کنارش تا کنار عنبرین دو شمع برافروختند همچو هیزم عود برهم سوختند برکشیده آن بتان یک سر سماع عقل جان را کرده جان تن را وداع بود آن شب می میان جمع در همچو خورشیدی به نور شمع در در میان آن همه خوشی و کام گم شده در چهره دختر غلام مانده بود او خیره نه عقل و نه جان نه درین عالم به معنی نه در آن سینه پر عشق و زفان لال آمده جان او از ذوق در حال آمده چشم بر رخساره دل دار داشت گوش بر آواز موسیقار داشت هم مشامش بوی عنبر یافته هم دهانش آتش تر یافته دخترش در حال جام می بداد نقل می را بوسه ای در پی بداد چشم او در چهره جانان بماند در رخ دختر همی حیران بماند چون نمی آمد زفانش کارگر اشک می بارید و می خارید سر هر زمان آن دختر همچون نگار اشک بر رویش فشاندی صد هزار گه لبش را بوسه دادی چون شکر گه نمک در بوسه کردی بی جگر گه پریشان کرد زلف سرکشش گاه گم شد در دو جادوی خوشش وان غلام مست پیش دل نواز مانده بد با خود نه بی خود چشم باز هم درین نظاره می بود آن غلام تا برآمد صبح از مشرق تمام چون برآمد صبح و باد صبح جست از خرابی شد غلام اینجا ز دست چون به خفت آنجا غلام سرفراز زود بردندش بجای خویش باز بعد از آن چون آن غلام سیم بر یافت آخر اندکی از خود خبر شور آورد و ندانستش چه بود بودنی چون بود از آن سوزش چه سود گرچه هیچ آبی نبودش بر جگر آب او بگذشت از بالای سر دست در زد جامه بر تن چاک کرد موی بر هم کند و سر بر خاک کرد قصه پرسیدند از آن شمع طراز گفت نتوانم نمود این قصه باز آنچ من دیدم عیان مست و خراب هیچ کس هرگز نبیند آن به خواب آنچ تنها بر من حیران گذشت بر کسی هرگز ندانم آن گذشت آنچ من دیدم نیارم گفت باز زین عجایب تر نبیند هیچ راز هر کسی گفتند آخر اندکی با خود آی و بازگو از صد یکی گفت من درمانده ام چون دیگری کان همه من دیده ام یا دیگری هیچ نشنیدم چو بشنیدم همه من ندیدم گرچه من دیدم همه غافلی گفتش که خوابی دیده ای کین چنین دیوانه و شوریده ای گفت من آگه نیم پنداریی تا که خوابم بود یا بیداریی من ندانم کان به مستی دیده ام یا به هشیاری صفت بشنیده ام زین عجب تر حال نبود در جهان حالتی نه آشکارا نه نهان نه توانم گفت و نه خاموش بود نه میان این و آن مدهوش بود نه زمانی محو می گردد ز جان نه از و یک ذره می یابم نشان دیده ام صاحب جمالی از کمال هیچ کس می نبودش در هیچ حال چیست پیش چهره او آفتاب ذره والله اعلم باالصواب چون نمی دانم چه گویم بیش ازین گرچه او را دیده ام من پیش ازین من چو او را دیده یا نادیده ایم در میان این و آن شوریده ام

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی حیرت » حکایت دختر پادشاه که بر غلامی شیفته شد و تحیر غلام پس از وصل در عالم بی‌خبری خسروی کافاق در فرمانش بود دختری چون ماه در ایوانش بود از نکویی بود آن رشک پری یوسف و چاه و زنخدان بر سری طره او صد دل مجروح داشت هر سرمویش رگی با روح داشت ماه رویش مثل فردوس آمده وانگه از ابروش در قوس آمده چون ز قوسش تیر پران آمدی قاب قوسینش ثنا خوان آمدی نرگس مستش ز مژگان خار را در ره افکندی بسی هشیار را روی آن عذر اوش خورشید چهر هفده عذرا برده از ماه سپهر در دو یاقوتش که جان را قوت بود دایما روح القدس مبهوت بود چون بخندیدی لبش آب حیات تشنه مردی وز لبش جستی زکات هرکه کردی در زنخدانش نگاه اوفتادی سرنگون در قعر چاه هرکه صید روی چون ماهش شدی بی رسن حالی فرو چاهش شدی آمدی القصه پیش پادشاه از پی خدمت غلامی همچو ماه چه غلامی آنک داد او از جمال مهر و مه راهم محاق و هم زوال در بسیط عالمش همتا نبود مثل او در حسن سر غوغا نبود صد هزاران خلق در بازار و کوی خیره ماندندی در آن خورشید روی کرد روزی از قضا دختر نگاه دید روی آن غلام پادشاه دل ز دستش رفت و در خون اوفتاد عقل او از پرده بیرون اوفتاد عقل رفت و عشق بر وی زور یافت جان شیرینش به تلخی شور یافت مدتی با خویشتن اندیشه کرد عاقبت هم بی قراری پیشه کرد می گداخت از شوق و می سوخت از فراق در گداز و سوز دل پر اشتیاق بود او را ده کنیزک مطربه در اغانی سخت عالی مرتبه جمله موسیقار زن بلبل سرای لحن داودی ایشان جان فزای حال خود در حال با ایشان بگفت ترک نام و ننگ و ترک جان بگفت هرکرا شد عشق جانان آشکار جان چنان جایی کجا آید بکار گفت اگر عشقم بگویم با غلام در غلط افتد که هم نبود تمام حشمتم را هم زیان دارد بسی کی غلامی را رسد چون من کسی ور نگویم قصه خود آشکار در پس پرده بمیرم زار زار صد کتاب صبر بر خود خوانده ام چون کنم بی صبرم و درمانده ام آن همی خواهم کزان سرو سهی بهره یابم او نیابد آگی گر چنین مقصود من حاصل شود کار جان من به کام دل شود چون خوش آواز آن شنودند این سخن جمله گفتندش که دل ناخوش مکن ما به شب پیش تو آریمش نهان آن چنان کو را خبر نبود از آن یک کنیزک شد نهان پیش غلام گفت حالی تا میش آورد و جام داروی بی هوشیش در می فکند لاجرم بی خویشیش در وی فکند چون بخورد آن می غلام از خویش شد کار آن زیبا کنیزک پیش شد روز تا شب آن غلام سیم بر بود مست و از دو عالم بی خبر چون شب آمد آن کنیزان آمدند پیش او افتان و خیزان آمدند پس نهادند آن زمان بر بسترش در نهان بردند پیش دخترش زود بر تخت زرش بنشاندند جوهرش بر فرق می افشاندند نیم شب چون نیم مستی آن غلام چشم چون نرگس گشاد از هم تمام دید قصری همچو فردوس آن نگار تخت زرین از کنارش تا کنار عنبرین دو شمع برافروختند همچو هیزم عود برهم سوختند برکشیده آن بتان یک سر سماع عقل جان را کرده جان تن را وداع بود آن شب می میان جمع در همچو خورشیدی به نور شمع در در میان آن همه خوشی و کام گم شده در چهره دختر غلام مانده بود او خیره نه عقل و نه جان نه درین عالم به معنی نه در آن سینه پر عشق و زفان لال آمده جان او از ذوق در حال آمده چشم بر رخساره دل دار داشت گوش بر آواز موسیقار داشت هم مشامش بوی عنبر یافته هم دهانش آتش تر یافته دخترش در حال جام می بداد نقل می را بوسه ای در پی بداد چشم او در چهره جانان بماند در رخ دختر همی حیران بماند چون نمی آمد زفانش کارگر اشک می بارید و می خارید سر هر زمان آن دختر همچون نگار اشک بر رویش فشاندی صد هزار گه لبش را بوسه دادی چون شکر گه نمک در بوسه کردی بی جگر گه پریشان کرد زلف سرکشش گاه گم شد در دو جادوی خوشش وان غلام مست پیش دل نواز مانده بد با خود نه بی خود چشم باز هم درین نظاره می بود آن غلام تا برآمد صبح از مشرق تمام چون برآمد صبح و باد صبح جست از خرابی شد غلام اینجا ز دست چون به خفت آنجا غلام سرفراز زود بردندش بجای خویش باز بعد از آن چون آن غلام سیم بر یافت آخر اندکی از خود خبر شور آورد و ندانستش چه بود بودنی چون بود از آن سوزش چه سود گرچه هیچ آبی نبودش بر جگر آب او بگذشت از بالای سر دست در زد جامه بر تن چاک کرد موی بر هم کند و سر بر خاک کرد قصه پرسیدند از آن شمع طراز گفت نتوانم نمود این قصه باز آنچ من دیدم عیان مست و خراب هیچ کس هرگز نبیند آن به خواب آنچ تنها بر من حیران گذشت بر کسی هرگز ندانم آن گذشت آنچ من دیدم نیارم گفت باز زین عجایب تر نبیند هیچ راز هر کسی گفتند آخر اندکی با خود آی و بازگو از صد یکی گفت من درمانده ام چون دیگری کان همه من دیده ام یا دیگری هیچ نشنیدم چو بشنیدم همه من ندیدم گرچه من دیدم همه غافلی گفتش که خوابی دیده ای کین چنین دیوانه و شوریده ای گفت من آگه نیم پنداریی تا که خوابم بود یا بیداریی من ندانم کان به مستی دیده ام یا به هشیاری صفت بشنیده ام زین عجب تر حال نبود در جهان حالتی نه آشکارا نه نهان نه توانم گفت و نه خاموش بود نه میان این و آن مدهوش بود نه زمانی محو می گردد ز جان نه از و یک ذره می یابم نشان دیده ام صاحب جمالی از کمال هیچ کس می نبودش در هیچ حال چیست پیش چهره او آفتاب ذره والله اعلم باالصواب چون نمی دانم چه گویم بیش ازین گرچه او را دیده ام من پیش ازین من چو او را دیده یا نادیده ایم در میان این و آن شوریده ام

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی حیرت » مادری که بر خاک دختر می‌گریست مادری بر خاک دختر می گریست راه بینی سوی آن زن بنگریست گفت این زن برد از مردان سبق زانک چون ما نیست و می داند به حق کز کدامین گم شده ماندست دور وز که افتادست زین سان نا صبور فرخ او چون حال می داند که چیست داند او تا بر که می باید گریست مشکل آمد قصه این غم زده روز و شب بنشسته ام ماتم زده نه مرا معلوم تا در درد کار بر که می گریم چو باران زار زار من نه آگاهم چنین گریان شده کز که دور افتاده ام حیران شده این زن از چون من هزاران گوی برد زانکه از گم گشته خود بوی برد من نبردم بوی و این حسرت مرا خون بریخت و کشت در حیرت مرا در چنین منزل که شد دل ناپدید بل که هم شد نیز منزل ناپدید ریسمان عقل را سر گم شدست خانه پندار را در گم شدست هرکه او آنجا رسد سرگم کند چار حد خویش را در گم کند گر کسی اینجا رهی دریافتی سر کل در یک نفس دریافتی عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی حیرت » گفتار یک صوفی با مردی که کلیدش را گم کرده بود صوفیی می رفت آوازی شنید کان یکی می گفت گم کردم کلید که کلیدی یافتست این جایگاه زانک دربستست این بر خاک راه گر در من بسته ماند چون کنم غصه پیوسته ماند چون کنم صوفیش گفتاکه گفتت خسته باش در چو می دانی برو گو بسته باش بر در بسته چو بنشینی بسی هیچ شک نبود که بگشاید کسی کار تو سهل است و دشوار آن من کز تحیر می بسوزد جان من نیست کارم را نه پایی نه سری نه کلیدم بود هرگز نه دری کاش این صوفی بسی بشتافتی بسته یا بگشاده ای در یافتی نیست مردم را نصیبی جز خیال می نداند هیچ کس تا چیست حال هر که گوید چون کنم گو چون مکن تا کنون چون کرده ای اکنون مکن هر که او در وادی حیرت فتاد هر نفس در بی عدد حسرت فتاد حیرت و سرگشتگی تا کی برم پی چو گم کردند من چون پی برم می ندانم کاشکی می دانمی که اگر می دانمی حیرانمی مر مرا اینجا شکایت شکر شد کفر ایمان گشت و ایمان کفر شد عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی حیرت » حکایت شیخ نصر آباد که پس از چهل حج طواف آتشگاه گبران می‌کرد شیخ نصرآباد را بگرفت درد کرد چل حج بر توکل اینت مرد بعد از آن موی سپید و تن نزار برهنه دیدش کسی با یک از ار دل دلش تابی و در جانش تفی بسته زناری و بگشاده کفی آمده نه از سر دعوی و لاف گرد آتش گاه گبری در طواف گفت گفتم ای بزرگ روزگار این چه کار تست آخر شرم دار کرده ای چندین حج و بس سروری حاصل آن جمله آمد کافری این چنین کار از سر خامی بود اهل دل را از تو بدنامی بود وین کدامین شیخ کرد این راه کیست می ندانی این که آتش گاه کیست شیخ گفتا کار من سخت اوفتاد آتشم در خانه و رخت اوفتاد شد ازین آتش مرا خرمن بباد داد کلی نام و ننگ من بباد گشته ای کالیو کار خویش من من ندانم حیله ای زین بیش من چون درآید این چنین آتش به جان کی گذارد نام و ننگم یک زمان تا گرفتار چنین کار آمدم ازکنشت و کعبه بی زار آمدم ذره ای گر حیرتت آید پدید همچو من صد حسرتت آید پدید

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی حیرت » مادری که بر خاک دختر می‌گریست مادری بر خاک دختر می گریست راه بینی سوی آن زن بنگریست گفت این زن برد از مردان سبق زانک چون ما نیست و می داند به حق کز کدامین گم شده ماندست دور وز که افتادست زین سان نا صبور فرخ او چون حال می داند که چیست داند او تا بر که می باید گریست مشکل آمد قصه این غم زده روز و شب بنشسته ام ماتم زده نه مرا معلوم تا در درد کار بر که می گریم چو باران زار زار من نه آگاهم چنین گریان شده کز که دور افتاده ام حیران شده این زن از چون من هزاران گوی برد زانکه از گم گشته خود بوی برد من نبردم بوی و این حسرت مرا خون بریخت و کشت در حیرت مرا در چنین منزل که شد دل ناپدید بل که هم شد نیز منزل ناپدید ریسمان عقل را سر گم شدست خانه پندار را در گم شدست هرکه او آنجا رسد سرگم کند چار حد خویش را در گم کند گر کسی اینجا رهی دریافتی سر کل در یک نفس دریافتی عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی حیرت » گفتار یک صوفی با مردی که کلیدش را گم کرده بود صوفیی می رفت آوازی شنید کان یکی می گفت گم کردم کلید که کلیدی یافتست این جایگاه زانک دربستست این بر خاک راه گر در من بسته ماند چون کنم غصه پیوسته ماند چون کنم صوفیش گفتاکه گفتت خسته باش در چو می دانی برو گو بسته باش بر در بسته چو بنشینی بسی هیچ شک نبود که بگشاید کسی کار تو سهل است و دشوار آن من کز تحیر می بسوزد جان من نیست کارم را نه پایی نه سری نه کلیدم بود هرگز نه دری کاش این صوفی بسی بشتافتی بسته یا بگشاده ای در یافتی نیست مردم را نصیبی جز خیال می نداند هیچ کس تا چیست حال هر که گوید چون کنم گو چون مکن تا کنون چون کرده ای اکنون مکن هر که او در وادی حیرت فتاد هر نفس در بی عدد حسرت فتاد حیرت و سرگشتگی تا کی برم پی چو گم کردند من چون پی برم می ندانم کاشکی می دانمی که اگر می دانمی حیرانمی مر مرا اینجا شکایت شکر شد کفر ایمان گشت و ایمان کفر شد عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی حیرت » حکایت شیخ نصر آباد که پس از چهل حج طواف آتشگاه گبران می‌کرد شیخ نصرآباد را بگرفت درد کرد چل حج بر توکل اینت مرد بعد از آن موی سپید و تن نزار برهنه دیدش کسی با یک از ار دل دلش تابی و در جانش تفی بسته زناری و بگشاده کفی آمده نه از سر دعوی و لاف گرد آتش گاه گبری در طواف گفت گفتم ای بزرگ روزگار این چه کار تست آخر شرم دار کرده ای چندین حج و بس سروری حاصل آن جمله آمد کافری این چنین کار از سر خامی بود اهل دل را از تو بدنامی بود وین کدامین شیخ کرد این راه کیست می ندانی این که آتش گاه کیست شیخ گفتا کار من سخت اوفتاد آتشم در خانه و رخت اوفتاد شد ازین آتش مرا خرمن بباد داد کلی نام و ننگ من بباد گشته ای کالیو کار خویش من من ندانم حیله ای زین بیش من چون درآید این چنین آتش به جان کی گذارد نام و ننگم یک زمان تا گرفتار چنین کار آمدم ازکنشت و کعبه بی زار آمدم ذره ای گر حیرتت آید پدید همچو من صد حسرتت آید پدید

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی حیرت » نومریدی که پیر خود را به خواب دید نو مریدی بود دل چون آفتاب دید پیر خویش را یک شب به خواب گفت از حیرت دلم در خون نشست کار تو برگوی کانجا چون نشست در فراقت شمع دل افروختم تا تو رفتی من ز حیرت سوختم من ز حیرت گشتم اینجا رازجوی کار تو چونست آنجا بازگوی پیر گفتش مانده ام حیران و مست می گزم دایم به دندان پشت دست ما بسی در قعر این زندان و چاه از شما حیران تریم این جایگاه ذره ای از حیرت عقبی مرا بیش از صد کوه در دنیا مرا عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی فقر » بیان وادی فقر بعد ازین وادی فقرست و فنا کی بود اینجا سخن گفتن روا عین وادی فراموشی بود لنگی و کری و بیهوشی بود صد هزاران سایه جاوید تو گم شده بینی ز یک خورشید تو بحرکلی چون بجنبش کرد رای نقشها بر بحر کی ماند بجای هر دو عالم نقش آن دریاست بس هرک گوید نیست این سوداست بس هرک در دریای کل گم بوده شد دایما گم بوده آسوده شد دل درین دریای پر آسودگی می نیابد هیچ جز گم بودگی گر ازین گم بودگی بازش دهند صنع بین گردد بسی رازش دهند سالکان پخته و مردان مرد چون فرو رفتند در میدان درد گم شدن اول قدم زین پس چه بود لاجرم دیگر قدم را کس نبود چون همه در گام اول گم شدند تو جمادی گیر اگر مردم شدند عود و هیزم چون به آتش در شوند هر دو بر یک جای خاکستر شوند این به صورت هر دو یکسان باشدت در صفت فرق فراوان باشدت گر پلیدی گم شود در بحر کل در صفات خود فروماند بذل لیک اگر پاکی درین دریا بود او چون نبود در میان زیبا بود نبود او و او بود چون باشد این از خیال عقل بیرون باشد این عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی فقر » گفتار معشوق طوسی (محمد) با مریدش یک شبی معشوق طوس آن بحر راز با مریدی گفت دایم در گداز تا چو اندر عشق بگدازی تمام پس شوی از ضعف چون مویی مدام چون شود شخص تو چون مویی نزار جایگاهی سازدت در زلف یار هرک چون مویی شود در کوی او بی شک او مویی شود در موی او گر تو هستی راه بین و دیده ور موی در موی این چنین بین درنگر گر سر مویی بماند از خودیت هفت دوزخ سر برآید از بدیت

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی حیرت » نومریدی که پیر خود را به خواب دید نو مریدی بود دل چون آفتاب دید پیر خویش را یک شب به خواب گفت از حیرت دلم در خون نشست کار تو برگوی کانجا چون نشست در فراقت شمع دل افروختم تا تو رفتی من ز حیرت سوختم من ز حیرت گشتم اینجا رازجوی کار تو چونست آنجا بازگوی پیر گفتش مانده ام حیران و مست می گزم دایم به دندان پشت دست ما بسی در قعر این زندان و چاه از شما حیران تریم این جایگاه ذره ای از حیرت عقبی مرا بیش از صد کوه در دنیا مرا عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی فقر » بیان وادی فقر بعد ازین وادی فقرست و فنا کی بود اینجا سخن گفتن روا عین وادی فراموشی بود لنگی و کری و بیهوشی بود صد هزاران سایه جاوید تو گم شده بینی ز یک خورشید تو بحرکلی چون بجنبش کرد رای نقشها بر بحر کی ماند بجای هر دو عالم نقش آن دریاست بس هرک گوید نیست این سوداست بس هرک در دریای کل گم بوده شد دایما گم بوده آسوده شد دل درین دریای پر آسودگی می نیابد هیچ جز گم بودگی گر ازین گم بودگی بازش دهند صنع بین گردد بسی رازش دهند سالکان پخته و مردان مرد چون فرو رفتند در میدان درد گم شدن اول قدم زین پس چه بود لاجرم دیگر قدم را کس نبود چون همه در گام اول گم شدند تو جمادی گیر اگر مردم شدند عود و هیزم چون به آتش در شوند هر دو بر یک جای خاکستر شوند این به صورت هر دو یکسان باشدت در صفت فرق فراوان باشدت گر پلیدی گم شود در بحر کل در صفات خود فروماند بذل لیک اگر پاکی درین دریا بود او چون نبود در میان زیبا بود نبود او و او بود چون باشد این از خیال عقل بیرون باشد این عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی فقر » گفتار معشوق طوسی (محمد) با مریدش یک شبی معشوق طوس آن بحر راز با مریدی گفت دایم در گداز تا چو اندر عشق بگدازی تمام پس شوی از ضعف چون مویی مدام چون شود شخص تو چون مویی نزار جایگاهی سازدت در زلف یار هرک چون مویی شود در کوی او بی شک او مویی شود در موی او گر تو هستی راه بین و دیده ور موی در موی این چنین بین درنگر گر سر مویی بماند از خودیت هفت دوزخ سر برآید از بدیت

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی فقر » گفتار عاشقی که از بیم قیامت می‌گریست عاشقی روزی مگر خون می گریست زو کسی پرسید کین گریه زچیست گفت می گویند فردا کردگار چون کند تشریف رویت آشکار چل هزاران سال بدهد بردوام خاصگان قرب خود را بار عام یک زمان زانجا به خود آیند باز در نیاز افتند خو کرده به ناز زان همی گریم که با خویشم دهند یک نفس در دیده خویشم نهند چون کنم آن یک نفس با خویش من می توان کشتن ازین غم خویشتن تا که با خود بینیم بد بینیم با خدا باشم چو بی خود بینیم آن زمان کز خود رهایی باشدم بی خودی عین خدایی باشدم هرک او رفت از میان اینک فنا چون فنا گشت از فنا اینک بقا گر ترا هست ای دل زیر و زبر بر صراط و آتش سوزان گذر غم مخور کاتش ز روغن در چراغ دوده ای پیداکند چون پر زاغ چون بر آن آتش کند روغن گذر از وجود روغنی آید بدر گرچه ره پر آتش سوزان کند خویشتن را قالب قرآن کند گر تو می خواهی که تو اینجا رسی تو بدین منزل به هیچ و لا رسی خویش را اول ز خود بی خویش کن پس براقی از عدم درپیش کن جامه ای از نیستی در پوش تو کاسه ای پر از فنا کن نوش تو پس سر کم کاستی در برفکن طیلسان لم یکن بر سرفکن در رکاب محو کن مایی ز هیچ رخش ناچیزی بر آن جایی که هیچ برمیانی در کمی زیر و زبر بی میان بربند از لاشی کمر طمس کن جسم وز هم بگشای زود بعد از آن در چشم کش کحل نبود گم شو وزین هم به یک دم گم بباش پس از این قسم دوم هم گم بباش همچنین می رو بدین آسودگی تا رسی در عالم گم بودگی گر بود زین عالمت مویی اثر نیست زان عالم ترا مویی خبر عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی فقر » حکایت پروانگان که از مطلوب خود خبر می‌خواستند یک شبی پروانگان جمع آمدند در مضیفی طالب شمع آمدند جمله می گفتند می باید یکی کو خبر آرد ز مطلوب اندکی شد یکی پروانه تا قصری ز دور در فضاء قصر یافت از شمع نور بازگشت و دفتر خود بازکرد وصف او بر قدر فهم آغاز کرد ناقدی کو داشت در جمع مهی گفت او را نیست از شمع آگهی شد یکی دیگر گذشت از نور در خویش را بر شمع زد از دور در پر زنان در پرتو مطلوب شد شمع غالب گشت و او مغلوب شد بازگشت او نیز و مشتی راز گفت از وصال شمع شرحی باز گفت ناقدش گفت این نشان نیست ای عزیز همچو آن یک کی نشان دادی تو نیز دیگری برخاست می شد مست مست پای کوبان بر سر آتش نشست دست درکش کرد با آتش به هم خویشتن گم کرد با او خوش به هم چون گرفت آتش ز سر تا پای او سرخ شد چون آتشی اعضای او ناقد ایشان چو دید او را ز دور شمع با خود کرده هم رنگش ز نور گفت این پروانه در کارست و بس کس چه داند این خبر دارست و بس آنک شد هم بی خبر هم بی اثر از میان جمله او دارد خبر تا نگردی بی خبر از جسم و جان کی خبر یابی ز جانان یک زمان هرکه از مویی نشانت باز داد صد خط اندر خون جانت باز داد نیست محرم نفس کس این جایگاه در نگنجد هیچ کس این جایگاه

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی فقر » گفتار عاشقی که از بیم قیامت می‌گریست عاشقی روزی مگر خون می گریست زو کسی پرسید کین گریه زچیست گفت می گویند فردا کردگار چون کند تشریف رویت آشکار چل هزاران سال بدهد بردوام خاصگان قرب خود را بار عام یک زمان زانجا به خود آیند باز در نیاز افتند خو کرده به ناز زان همی گریم که با خویشم دهند یک نفس در دیده خویشم نهند چون کنم آن یک نفس با خویش من می توان کشتن ازین غم خویشتن تا که با خود بینیم بد بینیم با خدا باشم چو بی خود بینیم آن زمان کز خود رهایی باشدم بی خودی عین خدایی باشدم هرک او رفت از میان اینک فنا چون فنا گشت از فنا اینک بقا گر ترا هست ای دل زیر و زبر بر صراط و آتش سوزان گذر غم مخور کاتش ز روغن در چراغ دوده ای پیداکند چون پر زاغ چون بر آن آتش کند روغن گذر از وجود روغنی آید بدر گرچه ره پر آتش سوزان کند خویشتن را قالب قرآن کند گر تو می خواهی که تو اینجا رسی تو بدین منزل به هیچ و لا رسی خویش را اول ز خود بی خویش کن پس براقی از عدم درپیش کن جامه ای از نیستی در پوش تو کاسه ای پر از فنا کن نوش تو پس سر کم کاستی در برفکن طیلسان لم یکن بر سرفکن در رکاب محو کن مایی ز هیچ رخش ناچیزی بر آن جایی که هیچ برمیانی در کمی زیر و زبر بی میان بربند از لاشی کمر طمس کن جسم وز هم بگشای زود بعد از آن در چشم کش کحل نبود گم شو وزین هم به یک دم گم بباش پس از این قسم دوم هم گم بباش همچنین می رو بدین آسودگی تا رسی در عالم گم بودگی گر بود زین عالمت مویی اثر نیست زان عالم ترا مویی خبر عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی فقر » حکایت پروانگان که از مطلوب خود خبر می‌خواستند یک شبی پروانگان جمع آمدند در مضیفی طالب شمع آمدند جمله می گفتند می باید یکی کو خبر آرد ز مطلوب اندکی شد یکی پروانه تا قصری ز دور در فضاء قصر یافت از شمع نور بازگشت و دفتر خود بازکرد وصف او بر قدر فهم آغاز کرد ناقدی کو داشت در جمع مهی گفت او را نیست از شمع آگهی شد یکی دیگر گذشت از نور در خویش را بر شمع زد از دور در پر زنان در پرتو مطلوب شد شمع غالب گشت و او مغلوب شد بازگشت او نیز و مشتی راز گفت از وصال شمع شرحی باز گفت ناقدش گفت این نشان نیست ای عزیز همچو آن یک کی نشان دادی تو نیز دیگری برخاست می شد مست مست پای کوبان بر سر آتش نشست دست درکش کرد با آتش به هم خویشتن گم کرد با او خوش به هم چون گرفت آتش ز سر تا پای او سرخ شد چون آتشی اعضای او ناقد ایشان چو دید او را ز دور شمع با خود کرده هم رنگش ز نور گفت این پروانه در کارست و بس کس چه داند این خبر دارست و بس آنک شد هم بی خبر هم بی اثر از میان جمله او دارد خبر تا نگردی بی خبر از جسم و جان کی خبر یابی ز جانان یک زمان هرکه از مویی نشانت باز داد صد خط اندر خون جانت باز داد نیست محرم نفس کس این جایگاه در نگنجد هیچ کس این جایگاه

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی فقر » گفتار مردی صوفی با کسی که او را قفا زد صوفیی می رفت چون بی حاصلی زد قفای محکمش سنگین دلی با دلی پر خون سر از پس کرد او گفت آنک از تو قفایی خورد او قرب سی سالست تا او مرد و رفت عالم هستی به پایان برد و رفت مرد گفتش ای همه دعوی نه کار مرده کی گوید سخن شرمی بدار تا که تو دم می زنی هم دم نه ای تا که مویی مانده محرم نه ای گر بود مویی اضافت در میان هست صد عالم مسافت در میان گر تو خواهی تا بدین منزل رسی تا که مویی مانده مشکل رسی هرچ داری آتشی را برفروز تا ازار پای بر آتش بسوز چون نماندت هیچ مندیش از کفن برهنه خود را به آتش در فکن چون تو و رخت تو خاکستر شود ذره پندار تو کمتر شود ور چو عیسی از تو یک سوزن بماند در رهت می دان که صد ره زن بماند گرچه عیسی رخت در کوی او فکند سوزنش هم بخیه بر روی او فکند چون حجاب آید وجود این جایگاه راست ناید ملک و مال و آب و جاه هرچ داری یک یک از خود بازکن پس به خود در خلوتی آغاز کن چون درونت جمع شد در بی خودی تو برون آیی ز نیکی و بدی چون نماندت نیک و بد عاشق شوی پس فنای عشق را لایق شوی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی فقر » گفتار مردی صوفی با کسی که او را قفا زد صوفیی می رفت چون بی حاصلی زد قفای محکمش سنگین دلی با دلی پر خون سر از پس کرد او گفت آنک از تو قفایی خورد او قرب سی سالست تا او مرد و رفت عالم هستی به پایان برد و رفت مرد گفتش ای همه دعوی نه کار مرده کی گوید سخن شرمی بدار تا که تو دم می زنی هم دم نه ای تا که مویی مانده محرم نه ای گر بود مویی اضافت در میان هست صد عالم مسافت در میان گر تو خواهی تا بدین منزل رسی تا که مویی مانده مشکل رسی هرچ داری آتشی را برفروز تا ازار پای بر آتش بسوز چون نماندت هیچ مندیش از کفن برهنه خود را به آتش در فکن چون تو و رخت تو خاکستر شود ذره پندار تو کمتر شود ور چو عیسی از تو یک سوزن بماند در رهت می دان که صد ره زن بماند گرچه عیسی رخت در کوی او فکند سوزنش هم بخیه بر روی او فکند چون حجاب آید وجود این جایگاه راست ناید ملک و مال و آب و جاه هرچ داری یک یک از خود بازکن پس به خود در خلوتی آغاز کن چون درونت جمع شد در بی خودی تو برون آیی ز نیکی و بدی چون نماندت نیک و بد عاشق شوی پس فنای عشق را لایق شوی

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی فقر » حکایت مفلسی که عاشق پسر پادشاه شد و بدین گناه او را محکوم به مرگ کردند پادشاهی ماه وش خورشید فر داشت چون یوسف یکی زیبا پسر کس به حسن او پسر هرگز نداشت هیچ خلق آن حشمت و آن عز نداشت خاک او بودند دلبندان همه بنده رویش خداوندان همه گر به شب از پرده پیدا آمدی آفتابی نو به صحرا آمدی روی او را وصف کردن روی نیست زانک مه از روی او یک موی نیست گر رسن کردی از آن زلف دو تاه صد هزاران دل فرو رفتی به چاه زلف عالم سوز آن شمع طراز کار کردی برهمه عالم دراز وصف شست زلف آن یوسف جمال هیچ نتوان گفت در پنجاه سال چشم چون نرگس اگر بر هم زدی آتش اندر جمله عالم زدی خنده او چون شکر کردی نثار صد هزاران گل شکفتی بی بهار از دهانش خود نشد معلوم هیچ زانک نتوان گفت از معدوم هیچ چون ز زیر پرده بیرون آمدی هر سر مویش به صد خون آمدی فتنه جان و جهان بود آن پسر هرچ گویم بیش از آن بود آن پسر چو برون راندی سوی میدان فرس برهنه بودیش تیغ از پیش و پس هرک سوی آن پسر کردی نگاه برگرفتندیش در ساعت ز راه بود درویشی گدایی بی خبر بی سر و بن شد ز عشق آن پسر قسم ازو جز عجز و آشفتن نداشت جانش می شد زهره گفتن نداشت چون بیافت آن درد را هم پشت او عشق و غم درجان و دل می کشت او روز و شب در کوی او بنشسته بود چشم از خلق جهان بربسته بود هیچ کس محرم نبودش در جهان همچنان می گشت با غم بی جنان روز و شب رویی چو زر اشکی چو سیم منتظر بنشسته بودی دل دو نیم زنده زان بودی گدای نا صبور کان پسر گه گاه بگذشتی ز دور شاه زاد از دور چون پیدا شدی جمله بازار پر غوغا شدی در جهان برخاستی صد رستخیز خلق یک سر آمدندی درگریز چاوشان از پیش و از پس می شدند هر زمان در خون صد کس می شدند بانگ بردا برد می رفتی به ماه قرب یک فرسنگ بگرفتی سپاه چون شنیدی بانگ چاوش آن گدا سر بگشتیش و در افتادی ز پا غشیش آوردی و در خون ماندی وز وجود خویش بیرون ماندی چشم بایستی در آن دم صد هزار تا برو بگریستی خون زار زار گاه چون نیلی شدی آن ناتوان گاه خون از زیر او گشتی روان گاه بفسردی ز آهش اشک او گاه اشکش سوختی از رشک او نیم کشته نیم مرده نیم جان وز تهی دستی نبودش نیم نان این چنین کس را چنین افتاده پست آن چنان شه زاده چون آید به دست نیم ذره سایه بود آن بی خبر خواست تا خورشید درگیرد ببر می شد آن شه زاده روزی با سپاه آن گدا یک نعره زد آن جایگاه زو برآمد نعره و بی خویش شد گفت جانم سوخت و عقل از پیش شد چند خواهم سوخت جان خویش ازین نیست صبر و طاقت من بیش ازین این سخن می گفت آن سرگشته مرد هر زمان بر سنگ می زد سر ز درد چون بگفت این گشت زایل هوش او پس روان شد خون ز چشم و گوش او چاوش شه زاده زو آگاه شد عزم غمزش کرد پیش شاه شد گفت بر شه زاده تو شهریار عشق آوردست رندی بی قرار شاه از غیرت چنان مدهوش شد کز تف دل مغز او پر جوش شد گفت برخیزید بردارش کشید پای بسته سر نگوسارش کشید در زمان رفتند خیل پادشا حلقه ای کردند گرد آن گدا پس بسوی دار کردندش کشان بر سر او گشت خلقی خون فشان نه ز دردش هیچ کس آگاه بود نه کسش آنجا شفاعت خواه بود چون به زیر دار آوردش وزیر ز آتش حسرت برآمد زو نفیر گفت مهلم ده ز بهر کردگار تا کنم یک سجده باری زیر دار مهل دادش آن وزیر خشم ناک تا نهاد او روی خود بر روی خاک پس میان سجده گفتا ای اله چون بخواهد کشت شاهم بی گناه پیش از آن کز جان برآیم بی خبر روزیم گردان جمال آن پسر تا ببینم روی او یک بار نیز جان کنم بر روی او ایثار نیز چون ببینم روی آن شه زاد خوش صد هزار جان توانم داد خوش پادشاها بنده حاجت خواه تست عاشقست و کشته این راه تست هستم از جان بنده این در هنوز گر شدم عاشق نیم کافر هنوز چون تو حاجت می بر آری صد هزار حاجت من کن روا کارم برآر چون بخواست این حاجت آن مظلوم راه تیر او آمد مگر بر جایگاه چون شنید آن راز او پنهان و زیر درد کردش دل ز درد آن فقیر رفت پیش پادشاه و می گریست حال آن دل داده برگفتش که چیست زاری او در مناجاتش بگفت در میان سجده حاجاتش بگفت شاه را دردی ازو در دل فتاد خوش شد و بر عفو کردن دل نهاد شاه حالی گفت آن شه زاده را سر مگردان آن ز پا افتاده را این زمان برخیز زیر دار شو پیش آن سرگشته خون خوار شو مستمند خویش را آواز ده بی دل تست او دل او بازده لطف کن با او که قهر تو کشید نوش خور با او که زهر تو چشید از رهش برگیر سوی گلشن آر چون بیایی با خودش پیش من آر رفت آن شه زاده یوسف جمال تا نشیند با گدایی در وصال رفت آن خورشید روی آتشین تا شود با ذره خلوت نشین رفت آن دریای پر گوهر خوشی تا کند با قطره دست اندرکشی از خوشی این جایگه بر سر زنید پای برکوبید دستی برزنید آخر آن شه زاده زیر دار شد چون قیامت فتنه بیدار شد آن گدا را در هلاک افتاده دید سرنگون بر روی خاک افتاده دید خاک از خون دو چشمش گل شده عالمی پر حسرتش حاصل شده محو گشته گم شده ناچیز هم زین بتر چه بود دگر آن نیز هم چون چنان دید آن به خون افتاده را آب در چشم آمد آن شه زاده را خواست تا پنهان کند اشک از سپاه بر نمی آمد مگر با اشک شاه اشک چون باران روان کرد آن زمان گشت حاصل صد جهان درد آن زمان هرک او در عشق صادق آمدست بر سرش معشوق عاشق آمدست گر به صدق عشق پیش آید ترا عاشقت معشوق خویش آید ترا عاقبت شه زاده خورشید فش از سر لطف آن گدا را خواند خوش آن گدا آواز او نشنیده بود لیک بسیاری ز دورش دیده بود چون گدا برداشت روی از خاک راه در برابر دید روی پادشاه آتش سوزنده با دریای آب گرچه می سوزد نیارد هیچ تاب بود آن درویش بی دل آتشی قربتش افتاد با دریا خوشی جان به لب آورد گفت ای شهریار چون چنینم می توانی کشت زار حاجت این لشگر گربز نبود این بگفت و گوییی هرگز نبود نعره ای زد جان ببخشید و بمرد همچو شمعی باز خندید و بمرد چون وصال دلبرش معلوم گشت فانی مطلق شد و معدوم گشت سالکان دانند در میدان درد تا فنای عشق با مردان چه کرد ای وجودت با عدم آمیخته لذت تو با عدم آمیخته تا نیاری مدتی زیر و زبر کی توانی یافت ز آسایش خبر دست بگشاده چو برقی جسته ای وز خلاشه پیش ورغی بسته ای این چه کارتست مردانه درآی عقل برهم سوز دیوانه درآی گر نخواهی کرد تو این کیمیا یک نفس باری بنظاره بیا چند اندیشی چو من بی خویش شو یک نفس در خویش پیش اندیش شو تا دمی آخر به درویشی رسی در کمال ذوق بی خویشی رسی من که نه من مانده ام نه غیر من برتر است از عقل شر و خیر من گم شدم در خویشتن یک بارگی چاره من نیست جز بیچارگی آفتاب فقر چون بر من بتافت هر دو عالم هم ز یک روزن بتافت من چو دیدم پرتو آن آفتاب من بماندم باز شد آبی به آب هرچ گاهی بردم و گه باختم جمله در آب سیاه انداختم محو گشتم گم شدم هیچم نماند سایه ماندم ذره پیچم نماند قطره بودم گم شدم در بحر راز می نیابم این زمان آن قطره باز گرچه گم گشتن نه کار هر کسیست در فنا گم گشتم و چون من بسیست کیست در عالم ز ماهی تا به ماه کو نخواهد گشت گم این جایگاه

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی فقر » حکایت مفلسی که عاشق پسر پادشاه شد و بدین گناه او را محکوم به مرگ کردند پادشاهی ماه وش خورشید فر داشت چون یوسف یکی زیبا پسر کس به حسن او پسر هرگز نداشت هیچ خلق آن حشمت و آن عز نداشت خاک او بودند دلبندان همه بنده رویش خداوندان همه گر به شب از پرده پیدا آمدی آفتابی نو به صحرا آمدی روی او را وصف کردن روی نیست زانک مه از روی او یک موی نیست گر رسن کردی از آن زلف دو تاه صد هزاران دل فرو رفتی به چاه زلف عالم سوز آن شمع طراز کار کردی برهمه عالم دراز وصف شست زلف آن یوسف جمال هیچ نتوان گفت در پنجاه سال چشم چون نرگس اگر بر هم زدی آتش اندر جمله عالم زدی خنده او چون شکر کردی نثار صد هزاران گل شکفتی بی بهار از دهانش خود نشد معلوم هیچ زانک نتوان گفت از معدوم هیچ چون ز زیر پرده بیرون آمدی هر سر مویش به صد خون آمدی فتنه جان و جهان بود آن پسر هرچ گویم بیش از آن بود آن پسر چو برون راندی سوی میدان فرس برهنه بودیش تیغ از پیش و پس هرک سوی آن پسر کردی نگاه برگرفتندیش در ساعت ز راه بود درویشی گدایی بی خبر بی سر و بن شد ز عشق آن پسر قسم ازو جز عجز و آشفتن نداشت جانش می شد زهره گفتن نداشت چون بیافت آن درد را هم پشت او عشق و غم درجان و دل می کشت او روز و شب در کوی او بنشسته بود چشم از خلق جهان بربسته بود هیچ کس محرم نبودش در جهان همچنان می گشت با غم بی جنان روز و شب رویی چو زر اشکی چو سیم منتظر بنشسته بودی دل دو نیم زنده زان بودی گدای نا صبور کان پسر گه گاه بگذشتی ز دور شاه زاد از دور چون پیدا شدی جمله بازار پر غوغا شدی در جهان برخاستی صد رستخیز خلق یک سر آمدندی درگریز چاوشان از پیش و از پس می شدند هر زمان در خون صد کس می شدند بانگ بردا برد می رفتی به ماه قرب یک فرسنگ بگرفتی سپاه چون شنیدی بانگ چاوش آن گدا سر بگشتیش و در افتادی ز پا غشیش آوردی و در خون ماندی وز وجود خویش بیرون ماندی چشم بایستی در آن دم صد هزار تا برو بگریستی خون زار زار گاه چون نیلی شدی آن ناتوان گاه خون از زیر او گشتی روان گاه بفسردی ز آهش اشک او گاه اشکش سوختی از رشک او نیم کشته نیم مرده نیم جان وز تهی دستی نبودش نیم نان این چنین کس را چنین افتاده پست آن چنان شه زاده چون آید به دست نیم ذره سایه بود آن بی خبر خواست تا خورشید درگیرد ببر می شد آن شه زاده روزی با سپاه آن گدا یک نعره زد آن جایگاه زو برآمد نعره و بی خویش شد گفت جانم سوخت و عقل از پیش شد چند خواهم سوخت جان خویش ازین نیست صبر و طاقت من بیش ازین این سخن می گفت آن سرگشته مرد هر زمان بر سنگ می زد سر ز درد چون بگفت این گشت زایل هوش او پس روان شد خون ز چشم و گوش او چاوش شه زاده زو آگاه شد عزم غمزش کرد پیش شاه شد گفت بر شه زاده تو شهریار عشق آوردست رندی بی قرار شاه از غیرت چنان مدهوش شد کز تف دل مغز او پر جوش شد گفت برخیزید بردارش کشید پای بسته سر نگوسارش کشید در زمان رفتند خیل پادشا حلقه ای کردند گرد آن گدا پس بسوی دار کردندش کشان بر سر او گشت خلقی خون فشان نه ز دردش هیچ کس آگاه بود نه کسش آنجا شفاعت خواه بود چون به زیر دار آوردش وزیر ز آتش حسرت برآمد زو نفیر گفت مهلم ده ز بهر کردگار تا کنم یک سجده باری زیر دار مهل دادش آن وزیر خشم ناک تا نهاد او روی خود بر روی خاک پس میان سجده گفتا ای اله چون بخواهد کشت شاهم بی گناه پیش از آن کز جان برآیم بی خبر روزیم گردان جمال آن پسر تا ببینم روی او یک بار نیز جان کنم بر روی او ایثار نیز چون ببینم روی آن شه زاد خوش صد هزار جان توانم داد خوش پادشاها بنده حاجت خواه تست عاشقست و کشته این راه تست هستم از جان بنده این در هنوز گر شدم عاشق نیم کافر هنوز چون تو حاجت می بر آری صد هزار حاجت من کن روا کارم برآر چون بخواست این حاجت آن مظلوم راه تیر او آمد مگر بر جایگاه چون شنید آن راز او پنهان و زیر درد کردش دل ز درد آن فقیر رفت پیش پادشاه و می گریست حال آن دل داده برگفتش که چیست زاری او در مناجاتش بگفت در میان سجده حاجاتش بگفت شاه را دردی ازو در دل فتاد خوش شد و بر عفو کردن دل نهاد شاه حالی گفت آن شه زاده را سر مگردان آن ز پا افتاده را این زمان برخیز زیر دار شو پیش آن سرگشته خون خوار شو مستمند خویش را آواز ده بی دل تست او دل او بازده لطف کن با او که قهر تو کشید نوش خور با او که زهر تو چشید از رهش برگیر سوی گلشن آر چون بیایی با خودش پیش من آر رفت آن شه زاده یوسف جمال تا نشیند با گدایی در وصال رفت آن خورشید روی آتشین تا شود با ذره خلوت نشین رفت آن دریای پر گوهر خوشی تا کند با قطره دست اندرکشی از خوشی این جایگه بر سر زنید پای برکوبید دستی برزنید آخر آن شه زاده زیر دار شد چون قیامت فتنه بیدار شد آن گدا را در هلاک افتاده دید سرنگون بر روی خاک افتاده دید خاک از خون دو چشمش گل شده عالمی پر حسرتش حاصل شده محو گشته گم شده ناچیز هم زین بتر چه بود دگر آن نیز هم چون چنان دید آن به خون افتاده را آب در چشم آمد آن شه زاده را خواست تا پنهان کند اشک از سپاه بر نمی آمد مگر با اشک شاه اشک چون باران روان کرد آن زمان گشت حاصل صد جهان درد آن زمان هرک او در عشق صادق آمدست بر سرش معشوق عاشق آمدست گر به صدق عشق پیش آید ترا عاشقت معشوق خویش آید ترا عاقبت شه زاده خورشید فش از سر لطف آن گدا را خواند خوش آن گدا آواز او نشنیده بود لیک بسیاری ز دورش دیده بود چون گدا برداشت روی از خاک راه در برابر دید روی پادشاه آتش سوزنده با دریای آب گرچه می سوزد نیارد هیچ تاب بود آن درویش بی دل آتشی قربتش افتاد با دریا خوشی جان به لب آورد گفت ای شهریار چون چنینم می توانی کشت زار حاجت این لشگر گربز نبود این بگفت و گوییی هرگز نبود نعره ای زد جان ببخشید و بمرد همچو شمعی باز خندید و بمرد چون وصال دلبرش معلوم گشت فانی مطلق شد و معدوم گشت سالکان دانند در میدان درد تا فنای عشق با مردان چه کرد ای وجودت با عدم آمیخته لذت تو با عدم آمیخته تا نیاری مدتی زیر و زبر کی توانی یافت ز آسایش خبر دست بگشاده چو برقی جسته ای وز خلاشه پیش ورغی بسته ای این چه کارتست مردانه درآی عقل برهم سوز دیوانه درآی گر نخواهی کرد تو این کیمیا یک نفس باری بنظاره بیا چند اندیشی چو من بی خویش شو یک نفس در خویش پیش اندیش شو تا دمی آخر به درویشی رسی در کمال ذوق بی خویشی رسی من که نه من مانده ام نه غیر من برتر است از عقل شر و خیر من گم شدم در خویشتن یک بارگی چاره من نیست جز بیچارگی آفتاب فقر چون بر من بتافت هر دو عالم هم ز یک روزن بتافت من چو دیدم پرتو آن آفتاب من بماندم باز شد آبی به آب هرچ گاهی بردم و گه باختم جمله در آب سیاه انداختم محو گشتم گم شدم هیچم نماند سایه ماندم ذره پیچم نماند قطره بودم گم شدم در بحر راز می نیابم این زمان آن قطره باز گرچه گم گشتن نه کار هر کسیست در فنا گم گشتم و چون من بسیست کیست در عالم ز ماهی تا به ماه کو نخواهد گشت گم این جایگاه

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی فقر » سؤال پاک‌دینی از نوری دربارهٔ راه وصال پاک دینی کرد از نوری سؤال گفت ره چون خیزد از ما تا وصال گفت ما را هر دو دریا نار و نور می بباید رفت راه دور دور چون کنی این هفت دریا باز پس ماهیی جذبت کند در یک نفس ماهیی کز سینه چون دم برکشید اولین و آخرین را درکشید هست حوتی نه سرش پیدا نه پای درمیان بحر استغناش جای چون نهنگ آسا دو عالم درکشد خلق را کلی به یک دم درکشد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی فقر » سؤال پاک‌دینی از نوری دربارهٔ راه وصال پاک دینی کرد از نوری سؤال گفت ره چون خیزد از ما تا وصال گفت ما را هر دو دریا نار و نور می بباید رفت راه دور دور چون کنی این هفت دریا باز پس ماهیی جذبت کند در یک نفس ماهیی کز سینه چون دم برکشید اولین و آخرین را درکشید هست حوتی نه سرش پیدا نه پای درمیان بحر استغناش جای چون نهنگ آسا دو عالم درکشد خلق را کلی به یک دم درکشد

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ زین سخن مرغان وادی سر به سر سرنگون گشتند در خون جگر جمله دانستند کین شیوه کمان نیست بر بازوی مشتی ناتوان زین سخن شد جان ایشان بی قرار هم در آن منزل بسی مردند زار وان همه مرغان همه آن جایگاه سر نهادند از سر حسرت به راه سالها رفتند در شیب و فراز صرف شد در راهشان عمری دراز آنچ ایشان را درین ره رخ نمود کی تواند شرح آن پاسخ نمود گر تو هم روزی فروآیی به راه عقبه آن ره کنی یک یک نگاه بازدانی آنچ ایشان کرده اند روشنت گردد که چون خون خورده اند آخر الامر از میان آن سپاه کم رهی ره برد تا آن پیش گاه زان همه مرغ اندکی آنجا رسید از هزاران کس یکی آنجا رسید باز بعضی غرقه دریا شدند باز بعضی محو و ناپیدا شدند باز بعضی بر سر کوه بلند تشنه جان دادند در گرم و گزند باز بعضی را ز تف آفتاب گشت پرها سوخته دلها کباب باز بعضی را پلنگ و شیر راه کرد در یک دم به رسوایی تباه باز بعضی نیز غایب ماندند در کف ذات المخالب ماندند باز بعضی در بیابان خشک لب تشنه در گرما بمردند از تعب باز بعضی ز آرزوی دانه ای خویش را کشتند چون دیوانه ای باز بعضی سخت رنجور آمدند باز پس ماندند و مهجور آمدند باز بعضی در عجایب های راه باز استادند هم بر جایگاه باز بعضی در تماشای طرب تن فرو دادند فارغ از طلب عاقبت از صد هزاران تا یکی بیش نرسیدند آنجا اندکی عالمی پر مرغ می بردند راه بیش نرسیدند سی آن جایگاه سی تن بی بال و پر رنجور و سست دل شکسته جان شده تن نادرست حضرتی دیدند بی وصف وصفت برتر از ادراک عقل و معرفت برق استغنا همی افروختی صد جهان در یک زمان می سوختی صد هزاران آفتاب معتبر صد هزاران ماه و انجم بیشتر جمع می دیدند حیران آمده همچو ذره پای کوبان آمده جمله گفتند ای عجب چون آفتاب ذره محوست پیش این حساب کی پدید آییم ما این جایگاه ای دریغا رنج برد ما را به راه دل به کل از خویشتن برداشتیم نیست زان دست این که ما پنداشتیم آن همه مرغان چو بی دل مانده اند همچو مرغ نیم بسمل مانده اند محو می بودند و گم ناچیز هم تا برآمد روزگاری نیز هم آخر از پیشان عالی درگهی چاوش عزت برآمد ناگهی دید سی مرغ خرف را مانده باز بال و پرنه جان شده در تن گداز پای تا سر در تحیر مانده نه تهی شان مانده نه پر مانده گفت هان ای قوم از شهر که اید در چنین منزل گه از بهر چه اید چیست ای بی حاصلان نام شما یا کجا بودست آرام شما یا شما را کس چه گوید در جهان با چه کارآیند مشتی ناتوان جمله گفتند آمدیم این جایگاه تا بود سیمرغ ما را پادشاه ما همه سرگشتگان درگهیم بی دلان و بی قراران رهیم مدتی شد تا درین راه آمدیم از هزاران سی به درگاه آمدیم بر امیدی آمدیم از راه دور تا بود ما را درین حضرت حضور کی پسندد رنج ما آن پادشاه آخر از لطفی کند در ما نگاه گفت آن چاوش کای سرگشتگان همچو در خون دل آغشتگان گر شما باشید و گرنه در جهان اوست مطلق پادشاه جاودان صد هزاران عالم پر از سپاه هست موری بر در این پادشاه از شما آخر چه خیزد جز زحیر بازپس گردید ای مشتی حقیر زان سخن هر یک چنان نومید شد کان زمان چون مرده جاوید شد جمله گفتند این معظم پادشاه گر دهد ما را به خواری سر به راه زو کسی را خواریی هرگز نبود ور بود زو خواریی از عز نبود

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ زین سخن مرغان وادی سر به سر سرنگون گشتند در خون جگر جمله دانستند کین شیوه کمان نیست بر بازوی مشتی ناتوان زین سخن شد جان ایشان بی قرار هم در آن منزل بسی مردند زار وان همه مرغان همه آن جایگاه سر نهادند از سر حسرت به راه سالها رفتند در شیب و فراز صرف شد در راهشان عمری دراز آنچ ایشان را درین ره رخ نمود کی تواند شرح آن پاسخ نمود گر تو هم روزی فروآیی به راه عقبه آن ره کنی یک یک نگاه بازدانی آنچ ایشان کرده اند روشنت گردد که چون خون خورده اند آخر الامر از میان آن سپاه کم رهی ره برد تا آن پیش گاه زان همه مرغ اندکی آنجا رسید از هزاران کس یکی آنجا رسید باز بعضی غرقه دریا شدند باز بعضی محو و ناپیدا شدند باز بعضی بر سر کوه بلند تشنه جان دادند در گرم و گزند باز بعضی را ز تف آفتاب گشت پرها سوخته دلها کباب باز بعضی را پلنگ و شیر راه کرد در یک دم به رسوایی تباه باز بعضی نیز غایب ماندند در کف ذات المخالب ماندند باز بعضی در بیابان خشک لب تشنه در گرما بمردند از تعب باز بعضی ز آرزوی دانه ای خویش را کشتند چون دیوانه ای باز بعضی سخت رنجور آمدند باز پس ماندند و مهجور آمدند باز بعضی در عجایب های راه باز استادند هم بر جایگاه باز بعضی در تماشای طرب تن فرو دادند فارغ از طلب عاقبت از صد هزاران تا یکی بیش نرسیدند آنجا اندکی عالمی پر مرغ می بردند راه بیش نرسیدند سی آن جایگاه سی تن بی بال و پر رنجور و سست دل شکسته جان شده تن نادرست حضرتی دیدند بی وصف وصفت برتر از ادراک عقل و معرفت برق استغنا همی افروختی صد جهان در یک زمان می سوختی صد هزاران آفتاب معتبر صد هزاران ماه و انجم بیشتر جمع می دیدند حیران آمده همچو ذره پای کوبان آمده جمله گفتند ای عجب چون آفتاب ذره محوست پیش این حساب کی پدید آییم ما این جایگاه ای دریغا رنج برد ما را به راه دل به کل از خویشتن برداشتیم نیست زان دست این که ما پنداشتیم آن همه مرغان چو بی دل مانده اند همچو مرغ نیم بسمل مانده اند محو می بودند و گم ناچیز هم تا برآمد روزگاری نیز هم آخر از پیشان عالی درگهی چاوش عزت برآمد ناگهی دید سی مرغ خرف را مانده باز بال و پرنه جان شده در تن گداز پای تا سر در تحیر مانده نه تهی شان مانده نه پر مانده گفت هان ای قوم از شهر که اید در چنین منزل گه از بهر چه اید چیست ای بی حاصلان نام شما یا کجا بودست آرام شما یا شما را کس چه گوید در جهان با چه کارآیند مشتی ناتوان جمله گفتند آمدیم این جایگاه تا بود سیمرغ ما را پادشاه ما همه سرگشتگان درگهیم بی دلان و بی قراران رهیم مدتی شد تا درین راه آمدیم از هزاران سی به درگاه آمدیم بر امیدی آمدیم از راه دور تا بود ما را درین حضرت حضور کی پسندد رنج ما آن پادشاه آخر از لطفی کند در ما نگاه گفت آن چاوش کای سرگشتگان همچو در خون دل آغشتگان گر شما باشید و گرنه در جهان اوست مطلق پادشاه جاودان صد هزاران عالم پر از سپاه هست موری بر در این پادشاه از شما آخر چه خیزد جز زحیر بازپس گردید ای مشتی حقیر زان سخن هر یک چنان نومید شد کان زمان چون مرده جاوید شد جمله گفتند این معظم پادشاه گر دهد ما را به خواری سر به راه زو کسی را خواریی هرگز نبود ور بود زو خواریی از عز نبود

%0
10 Bölüm