عطار » منطقالطیر » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ » گفتهٔ مجنون که دشنام لیلی را بر آفرین همهٔ عالم ترجیح میداد گفت مجنون گر همه روی زمین هر زمان بر من کنندی آفرین من نخواهم آفرین هیچ کس مدح من دشنام لیلی باد و بس خوشتراز صد مدح یک دشنام او بهتر از ملک دو عالم نام او مذهب خود با توگفتم ای عزیز گر بود خواری چه خواهد بود نیز گفت برق عزت آید آشکار پس برآرد از همه جانها دمار چون بسوزد جان به صد زاری چه سود آنگهی از عزت و خواری چه سود بازگفتند آن گروه سوخته جان ما و آتش افروخته کی شود پروانه از آتش نفور زانک او را هست در آتش حضور گرچه ما را دست ندهد وصل یار سوختن ما را دهد دست اینت کار گر رسیدن سوی آن دلخواه نیست پاک پرسیدن جز اینجا راه نیست عطار » منطقالطیر » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ » پاسخ پروانه به پرندگان که او را از سوختن منع میکردند جمله پرندگان روزگار قصه پروانه کردند آشکار جمله با پروانه گفتند ای ضعیف تا به کی در بازی این جان شریف چون نخواهد بود از شمعت وصال جان مده بر جهل تا کی زین محال زین سخن پروانه شد مست و خراب داد حالی آن سلیمان را جواب گفت اینم بس که من بی دل مدام گر درو نرسم درو برسم تمام چون همه در عشق او مرد آمدند پای تا سر غرقه درد آمدند گرچه استغنی برون ز اندازه بود لطف او را نیز رویی تازه بود حاجب لطف آمد و در برگشاد هر نفس صد پرده دیگر گشاد شد جهان بی او حجابی آشکار پس ز نور النور در پیوست کار جمله را در مسند قربت نشاند بر سریر عزت و هیبت نشاند رقعه بنهاد پیش آن همه گفت بر خوانید تا پایان همه رقعه آن قوم از راه مثال می شود معلوم این شوریده حال
عطار » منطقالطیر » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ » گفتهٔ مجنون که دشنام لیلی را بر آفرین همهٔ عالم ترجیح میداد گفت مجنون گر همه روی زمین هر زمان بر من کنندی آفرین من نخواهم آفرین هیچ کس مدح من دشنام لیلی باد و بس خوشتراز صد مدح یک دشنام او بهتر از ملک دو عالم نام او مذهب خود با توگفتم ای عزیز گر بود خواری چه خواهد بود نیز گفت برق عزت آید آشکار پس برآرد از همه جانها دمار چون بسوزد جان به صد زاری چه سود آنگهی از عزت و خواری چه سود بازگفتند آن گروه سوخته جان ما و آتش افروخته کی شود پروانه از آتش نفور زانک او را هست در آتش حضور گرچه ما را دست ندهد وصل یار سوختن ما را دهد دست اینت کار گر رسیدن سوی آن دلخواه نیست پاک پرسیدن جز اینجا راه نیست عطار » منطقالطیر » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ » پاسخ پروانه به پرندگان که او را از سوختن منع میکردند جمله پرندگان روزگار قصه پروانه کردند آشکار جمله با پروانه گفتند ای ضعیف تا به کی در بازی این جان شریف چون نخواهد بود از شمعت وصال جان مده بر جهل تا کی زین محال زین سخن پروانه شد مست و خراب داد حالی آن سلیمان را جواب گفت اینم بس که من بی دل مدام گر درو نرسم درو برسم تمام چون همه در عشق او مرد آمدند پای تا سر غرقه درد آمدند گرچه استغنی برون ز اندازه بود لطف او را نیز رویی تازه بود حاجب لطف آمد و در برگشاد هر نفس صد پرده دیگر گشاد شد جهان بی او حجابی آشکار پس ز نور النور در پیوست کار جمله را در مسند قربت نشاند بر سریر عزت و هیبت نشاند رقعه بنهاد پیش آن همه گفت بر خوانید تا پایان همه رقعه آن قوم از راه مثال می شود معلوم این شوریده حال