مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۰ گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم این تعلق به تو دارد سر رشته مگذار کژ مباز ای کژ کژباز مکن تا نکنم گفته ای جان دهمت نان جوین می ندهی بی خبر دانیم ار هیچ مکافا نکنم گوش تو تا بنمالم نگشاید چشمت دهمت بیم مبارات تو اما نکنم متفرق شود اجزای تو هنگام اجل تو گمان برده که جمعیت اجزا نکنم منشی روز و شبم نیست شود هست کنم پس چرا روز تو را عاقبت انشا نکنم هر دمی حشر نوستت ز ترح تا به فرح پس چرا صبر تو را شکر شکرخا نکنم هر کسی عاشق کاری ز تقاضای من است پس چه شد کار جزا را که تقاضا نکنم تا ز زهدان جهان همچو جنینت نبرم در جهان خرد و عقل تو را جا نکنم گلشن عقل و خرد پرگل و ریحان طری است چشم بستی به ستیزه که تماشا نکنم طبل باز شهم ای باز بر این بانگ بیا پیش از آن که بروم نظم غزل ها نکنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۱ من چو در گور درون خفته همی فرسایم چو بیایی به زیارت سره بیرون آیم نفخ صور منی و محشر من پس چه کنم مرده و زنده بدان جا که توی آن جایم مثل نای جمادیم و خمش بی لب تو چه نواها زنم آن دم که دمی در نایم نی مسکین تو با شکرلب خو کرده ست یاد کن از من مسکین که تو را می پایم چون نیابم مه رویت سر خود می بندم چون نیابم لب نوشت کف خود می خایم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۲ ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم گوش خود بر دم شش تای طرب بنهادیم دل رنجور به طنبور نوایی دارد دل صدپاره خود را به نوایش دادیم به خرابات بدستیم از آن رو مستیم کوی دیگر نشناسیم در این کو زادیم ساقیا زین همه بگذر بده آن جام شراب همه را جمله یکی کن که در این افرادیم همه را غرق کن و بازرهان زین اعداد مزه ای بخش که ما بی مزه اعدادیم دل ما یافت از این باده عجایب بویی لاجرم از دم این باده لطیف اورادیم از برون خسته یاریم و درون رسته یار لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم همه مستیم و خرابیم و فنای ره دوست در خرابات فنا عاقله ایجادیم هله خاموش بیارام عروسی داریم هله گردک بنشینیم که ما دامادیم
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۰ گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم این تعلق به تو دارد سر رشته مگذار کژ مباز ای کژ کژباز مکن تا نکنم گفته ای جان دهمت نان جوین می ندهی بی خبر دانیم ار هیچ مکافا نکنم گوش تو تا بنمالم نگشاید چشمت دهمت بیم مبارات تو اما نکنم متفرق شود اجزای تو هنگام اجل تو گمان برده که جمعیت اجزا نکنم منشی روز و شبم نیست شود هست کنم پس چرا روز تو را عاقبت انشا نکنم هر دمی حشر نوستت ز ترح تا به فرح پس چرا صبر تو را شکر شکرخا نکنم هر کسی عاشق کاری ز تقاضای من است پس چه شد کار جزا را که تقاضا نکنم تا ز زهدان جهان همچو جنینت نبرم در جهان خرد و عقل تو را جا نکنم گلشن عقل و خرد پرگل و ریحان طری است چشم بستی به ستیزه که تماشا نکنم طبل باز شهم ای باز بر این بانگ بیا پیش از آن که بروم نظم غزل ها نکنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۱ من چو در گور درون خفته همی فرسایم چو بیایی به زیارت سره بیرون آیم نفخ صور منی و محشر من پس چه کنم مرده و زنده بدان جا که توی آن جایم مثل نای جمادیم و خمش بی لب تو چه نواها زنم آن دم که دمی در نایم نی مسکین تو با شکرلب خو کرده ست یاد کن از من مسکین که تو را می پایم چون نیابم مه رویت سر خود می بندم چون نیابم لب نوشت کف خود می خایم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۲ ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم گوش خود بر دم شش تای طرب بنهادیم دل رنجور به طنبور نوایی دارد دل صدپاره خود را به نوایش دادیم به خرابات بدستیم از آن رو مستیم کوی دیگر نشناسیم در این کو زادیم ساقیا زین همه بگذر بده آن جام شراب همه را جمله یکی کن که در این افرادیم همه را غرق کن و بازرهان زین اعداد مزه ای بخش که ما بی مزه اعدادیم دل ما یافت از این باده عجایب بویی لاجرم از دم این باده لطیف اورادیم از برون خسته یاریم و درون رسته یار لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم همه مستیم و خرابیم و فنای ره دوست در خرابات فنا عاقله ایجادیم هله خاموش بیارام عروسی داریم هله گردک بنشینیم که ما دامادیم