Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۳ امشب ای دلدار مهمان توییم شب چه باشد روز و شب آن توییم هر کجا باشیم و هر جا که رویم حاضران کاسه و خوان توییم نقش های صنعت دست توییم پروریده نعمت و نان توییم چون کبوترزاده برج توییم در سفر طواف ایوان توییم حیث ما کنتم فولوا شطره با زجاجه دل پری خوان توییم هر زمان نقشی کنی در مغز ما ما صحیفه خط و عنوان توییم همچو موسی کم خوریم از دایه شیر زانک مست شیر و پستان توییم ایمنیم از دزد و مکر راه زن زانک چون زر در حرمدان توییم زان چنین مست است و دلخوش جان ما که سبکسار و گران جان توییم گوی زرین فلک رقصان ماست چون نباشد چون که چوگان توییم خواه چوگان ساز ما را خواه گوی دولت این بس که به میدان توییم خواه ما را مار کن خواهی عصا معجز موسی و برهان توییم گر عصا سازیم بیفشانیم برگ وقت خشم و جنگ ثعبان توییم عشق ما را پشت داری می کند زانک خندان روی بستان توییم سایه ساز ماست نور سایه سوز زانک همچون مه به میزان توییم هم تو بگشا این دهان را هم تو بند بند آن توست و انبان توییم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۴ ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم ما از آن جا و از این جا نیستیم ما ز بی جاییم و بی جا می رویم لااله اندر پی الالله است همچو لا ما هم به الا می رویم قل تعالوا آیتیست از جذب حق ما به جذبه حق تعالی می رویم کشتی نوحیم در طوفان روح لاجرم بی دست و بی پا می رویم همچو موج از خود برآوردیم سر باز هم در خود تماشا می رویم راه حق تنگ است چون سم الخیاط ما مثال رشته یکتا می رویم هین ز همراهان و منزل یاد کن پس بدانک هر دمی ما می رویم خوانده ای انا الیه راجعون تا بدانی که کجاها می رویم اختر ما نیست در دور قمر لاجرم فوق ثریا می رویم همت عالی است در سرهای ما از علی تا رب اعلا می رویم رو ز خرمنگاه ما ای کورموش گر نه کوری بین که بینا می رویم ای سخن خاموش کن با ما میا بین که ما از رشک بی ما می رویم ای که هستی ما ره را مبند ما به کوه قاف و عنقا می رویم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۵ دوش عشق شمس دین می باختیم سوی رفعت روح می افراختیم در فراق روی آن معشوق جان ماحضر با عشق او می ساختیم در نثار عشق جان افزای او قالب از جان هر زمان پرداختیم عشق او صد جان دیگر می بداد ما در این داد و ستد پرداختیم همچو چنگ از حال خود خالی شدیم پرده عشاق را بنواختیم اندر آن پرده بده یک پردگی کز شعاعش پرده ها بشناختیم هر زمان خود را به سوی پرده ای حیله حیله پیشتر انداختیم برج برج و پرده پرده بعد از آن همچو ماه چارده می تاختیم رو نمود از سوی تبریز آفتاب تا دل از رخت طبیعت آختیم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۳ امشب ای دلدار مهمان توییم شب چه باشد روز و شب آن توییم هر کجا باشیم و هر جا که رویم حاضران کاسه و خوان توییم نقش های صنعت دست توییم پروریده نعمت و نان توییم چون کبوترزاده برج توییم در سفر طواف ایوان توییم حیث ما کنتم فولوا شطره با زجاجه دل پری خوان توییم هر زمان نقشی کنی در مغز ما ما صحیفه خط و عنوان توییم همچو موسی کم خوریم از دایه شیر زانک مست شیر و پستان توییم ایمنیم از دزد و مکر راه زن زانک چون زر در حرمدان توییم زان چنین مست است و دلخوش جان ما که سبکسار و گران جان توییم گوی زرین فلک رقصان ماست چون نباشد چون که چوگان توییم خواه چوگان ساز ما را خواه گوی دولت این بس که به میدان توییم خواه ما را مار کن خواهی عصا معجز موسی و برهان توییم گر عصا سازیم بیفشانیم برگ وقت خشم و جنگ ثعبان توییم عشق ما را پشت داری می کند زانک خندان روی بستان توییم سایه ساز ماست نور سایه سوز زانک همچون مه به میزان توییم هم تو بگشا این دهان را هم تو بند بند آن توست و انبان توییم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۴ ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم ما از آن جا و از این جا نیستیم ما ز بی جاییم و بی جا می رویم لااله اندر پی الالله است همچو لا ما هم به الا می رویم قل تعالوا آیتیست از جذب حق ما به جذبه حق تعالی می رویم کشتی نوحیم در طوفان روح لاجرم بی دست و بی پا می رویم همچو موج از خود برآوردیم سر باز هم در خود تماشا می رویم راه حق تنگ است چون سم الخیاط ما مثال رشته یکتا می رویم هین ز همراهان و منزل یاد کن پس بدانک هر دمی ما می رویم خوانده ای انا الیه راجعون تا بدانی که کجاها می رویم اختر ما نیست در دور قمر لاجرم فوق ثریا می رویم همت عالی است در سرهای ما از علی تا رب اعلا می رویم رو ز خرمنگاه ما ای کورموش گر نه کوری بین که بینا می رویم ای سخن خاموش کن با ما میا بین که ما از رشک بی ما می رویم ای که هستی ما ره را مبند ما به کوه قاف و عنقا می رویم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۵ دوش عشق شمس دین می باختیم سوی رفعت روح می افراختیم در فراق روی آن معشوق جان ماحضر با عشق او می ساختیم در نثار عشق جان افزای او قالب از جان هر زمان پرداختیم عشق او صد جان دیگر می بداد ما در این داد و ستد پرداختیم همچو چنگ از حال خود خالی شدیم پرده عشاق را بنواختیم اندر آن پرده بده یک پردگی کز شعاعش پرده ها بشناختیم هر زمان خود را به سوی پرده ای حیله حیله پیشتر انداختیم برج برج و پرده پرده بعد از آن همچو ماه چارده می تاختیم رو نمود از سوی تبریز آفتاب تا دل از رخت طبیعت آختیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۶ عاقبت ای جان فزا نشکیفتم خشم رفتم بی شما نشکیفتم در جدایی خواستم تا خو کنم راستی گویم جدا نشکیفتم کی شکیبد خود کهی از کهربا کاهم و از کهربا نشکیفتم هر جفاکش طالب روز وفاست من جفاکش از وفا نشکیفتم نرم نرمک گویدم بازآمدی گویمش ای جان ما نشکیفتم ای دل و ای جان و چشم روشنم بی پناه توتیا نشکیفتم بر سرم می زد که دیدی تو سزا ناسزایم ناسزا نشکیفتم آزمودم مردگی و زندگی در فنا و در بقا نشکیفتم مطربا این پرده گو بهر خدا ای خدا و ای خدا نشکیفتم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۷ یک دمی خوش چو گلستان کندم یک دمی همچو زمستان کندم یک دمم فاضل و استاد کند یک دمی طفل دبستان کندم یک دمی سنگ زند بشکندم یک دمی شاه درستان کندم یک دمم چشمه خورشید کند یک دمی جمله شبستان کندم دامنش را بگرفتم به دو دست تا ببینم که چه دستان کندم دردی درد خوشش را قدحم گرچه او ساقی مستان کندم زان ستانم شکر او شب و روز تا لقب هم شکرستان کندم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۸ من اگر نالم اگر عذر آرم پنبه در گوش کند دلدارم هر جفایی که کند می رسدش هر جفایی که کند بردارم گر مرا او به عدم انگارد ستمش را به کرم انگارم داروی درد دلم درد وی است دل به دردش ز چه رو نسپارم عزت و حرمتم آنگه باشد که کند عشق عزیزش خوارم باده آنگه شود انگور تنم که بکوبد به لگد عصارم جان دهم زیر لگد چون انگور تا طرب ساز شود اسرارم گرچه انگور همه خون گرید که از این جور و جفا بیزارم پنبه در گوش کند کوبنده که من از جهل نمی افشارم تو گر انکار کنی معذوری لیک من بوالحکم این کارم چون ز سعی و قدمم سر کردی آنگهی شکر کنی بسیارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۹ من اگر مستم اگر هشیارم بنده چشم خوش آن یارم بی خیال رخ آن جان و جهان از خود و جان و جهان بیزارم بنده صورت آنم که از او روز و شب در گل و در گلزارم این چنین آینه ای می بینم چشم از این آینه چون بردارم دم فروبسته ام و تن زده ام دم مده تا علالا برنارم بت من گفت منم جان بتان گفتم این است بتا اقرارم گفت اگر در سر تو شور من است از تو من یک سر مو نگذارم منم آن شمع که در آتش خود هر چه پروانه بود بسپارم گفتمش هر چه بسوزی تو ز من دود عشق تو بود آثارم راست کن لاف مرا با دیده جز چنان راست نیاید کارم من ز پرگار شدم وین عجب است کاندر این دایره چون پرگارم ساقی آمد که حریفانه بده گفتم اینک به گرو دستارم غلطم سر بستان لیک دمی مددم ده قدری هشیارم آن جهان پنهان را بنما کاین جهان را به عدم انگارم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۶ عاقبت ای جان فزا نشکیفتم خشم رفتم بی شما نشکیفتم در جدایی خواستم تا خو کنم راستی گویم جدا نشکیفتم کی شکیبد خود کهی از کهربا کاهم و از کهربا نشکیفتم هر جفاکش طالب روز وفاست من جفاکش از وفا نشکیفتم نرم نرمک گویدم بازآمدی گویمش ای جان ما نشکیفتم ای دل و ای جان و چشم روشنم بی پناه توتیا نشکیفتم بر سرم می زد که دیدی تو سزا ناسزایم ناسزا نشکیفتم آزمودم مردگی و زندگی در فنا و در بقا نشکیفتم مطربا این پرده گو بهر خدا ای خدا و ای خدا نشکیفتم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۷ یک دمی خوش چو گلستان کندم یک دمی همچو زمستان کندم یک دمم فاضل و استاد کند یک دمی طفل دبستان کندم یک دمی سنگ زند بشکندم یک دمی شاه درستان کندم یک دمم چشمه خورشید کند یک دمی جمله شبستان کندم دامنش را بگرفتم به دو دست تا ببینم که چه دستان کندم دردی درد خوشش را قدحم گرچه او ساقی مستان کندم زان ستانم شکر او شب و روز تا لقب هم شکرستان کندم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۸ من اگر نالم اگر عذر آرم پنبه در گوش کند دلدارم هر جفایی که کند می رسدش هر جفایی که کند بردارم گر مرا او به عدم انگارد ستمش را به کرم انگارم داروی درد دلم درد وی است دل به دردش ز چه رو نسپارم عزت و حرمتم آنگه باشد که کند عشق عزیزش خوارم باده آنگه شود انگور تنم که بکوبد به لگد عصارم جان دهم زیر لگد چون انگور تا طرب ساز شود اسرارم گرچه انگور همه خون گرید که از این جور و جفا بیزارم پنبه در گوش کند کوبنده که من از جهل نمی افشارم تو گر انکار کنی معذوری لیک من بوالحکم این کارم چون ز سعی و قدمم سر کردی آنگهی شکر کنی بسیارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۹ من اگر مستم اگر هشیارم بنده چشم خوش آن یارم بی خیال رخ آن جان و جهان از خود و جان و جهان بیزارم بنده صورت آنم که از او روز و شب در گل و در گلزارم این چنین آینه ای می بینم چشم از این آینه چون بردارم دم فروبسته ام و تن زده ام دم مده تا علالا برنارم بت من گفت منم جان بتان گفتم این است بتا اقرارم گفت اگر در سر تو شور من است از تو من یک سر مو نگذارم منم آن شمع که در آتش خود هر چه پروانه بود بسپارم گفتمش هر چه بسوزی تو ز من دود عشق تو بود آثارم راست کن لاف مرا با دیده جز چنان راست نیاید کارم من ز پرگار شدم وین عجب است کاندر این دایره چون پرگارم ساقی آمد که حریفانه بده گفتم اینک به گرو دستارم غلطم سر بستان لیک دمی مددم ده قدری هشیارم آن جهان پنهان را بنما کاین جهان را به عدم انگارم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۰ من اگر پرغم اگر شادانم عاشق دولت آن سلطانم تا که خاک قدمش تاج من است اگرم تاج دهی نستانم تا لب قند خوشش پندم داد قند روید بن هر دندانم گلم ار چند که خارم در پاست یوسفم گرچه در این زندانم هر کی یعقوب من است او را من مونس زاویه احزانم در وصال شب او همچو نیم قند می نوشم و در افغانم پای من گرچه در این گل مانده ست نه که من سرو چنین بستانم ز جهان گر پنهانم چه عجب که نهان باشد جان من جانم گرچه پرخارم سر تا به قدم کوری خار چو گل خندانم بوده ام مؤمن توحید کنون مؤمنان را پس از این ایمانم سایه شخصم و اندازه او قامتش چند بود چندانم هر کی او سایه ندارد چو فلک او بداند که ز خورشیدانم قیمتم نبود هر چند زرم که به بازار نیم در کانم من درون دل این سنگ دلان چون زر و خاک به کان یک سانم چونک از کان جهان بازرهم زان سوی کون و مکان من دانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۱ من از این خانه به در می نروم من از این شهر سفر می نروم منم و این صنم و باقی عمر من از او جای دگر می نروم به خدا طوطی و طوطی بچه ام جز سوی تنگ شکر می نروم یک زمانی که ز من دور شود جز که در خون جگر می نروم گر جهان بحر شود موج زند من به جز سوی گهر می نروم بلبل مستم و در باغ طرب جز به سوی گل تر می نروم در سرم بوی میی افتاده ست تا چو می جز که به سر می نروم این چنین باغ و چنین سرو و چمن جای آن هست اگر می نروم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۲ من اگر پرغم اگر خندانم عاشق دولت آن سلطانم هوس عشق ملک تاج من است اگرم تاج دهی نستانم رنگ شاخ گل او برگ من است زانک من بلبل آن بستانم جز که بر خاک درش ننشینم جز که در جان و دلش ننشانم روز و شب غرقه شیر و شکرم در گل و یاسمن و ریحانم گر خراب است جهان گر معمور من خراب ویم این می دانم نظری هست ملک را بر من گرچه با خاک زمین یک سانم زر با خاک درآمیخته ام باش در کوره روم در کانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۳ من که حیران ز ملاقات توام چون خیالی ز خیالات توام به مراعات کنی دلجویی اه که بی دل ز مراعات توام ذات من نقش صفات خوش توست من مگر خود صفت ذات توام گر کرامات ببخشد کرمت مو به مو لطف و کرامات توام نقش و اندیشه من از دم توست گویی الفاظ و عبارات توام گاه شه بودم و گاهت بنده این زمان هر دو نیم مات توام دل زجاج آمد و نورت مصباح من بی دل شده مشکات توام ای مهندس که تو را لوحم و خاک چون رقم محو تو و اثبات توام چه کنم ذکر که من ذکر توام چه کنم رای که رایات توام سنریهم شد و فی انفسهم هم توام خوان که ز آیات توام

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۰ من اگر پرغم اگر شادانم عاشق دولت آن سلطانم تا که خاک قدمش تاج من است اگرم تاج دهی نستانم تا لب قند خوشش پندم داد قند روید بن هر دندانم گلم ار چند که خارم در پاست یوسفم گرچه در این زندانم هر کی یعقوب من است او را من مونس زاویه احزانم در وصال شب او همچو نیم قند می نوشم و در افغانم پای من گرچه در این گل مانده ست نه که من سرو چنین بستانم ز جهان گر پنهانم چه عجب که نهان باشد جان من جانم گرچه پرخارم سر تا به قدم کوری خار چو گل خندانم بوده ام مؤمن توحید کنون مؤمنان را پس از این ایمانم سایه شخصم و اندازه او قامتش چند بود چندانم هر کی او سایه ندارد چو فلک او بداند که ز خورشیدانم قیمتم نبود هر چند زرم که به بازار نیم در کانم من درون دل این سنگ دلان چون زر و خاک به کان یک سانم چونک از کان جهان بازرهم زان سوی کون و مکان من دانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۱ من از این خانه به در می نروم من از این شهر سفر می نروم منم و این صنم و باقی عمر من از او جای دگر می نروم به خدا طوطی و طوطی بچه ام جز سوی تنگ شکر می نروم یک زمانی که ز من دور شود جز که در خون جگر می نروم گر جهان بحر شود موج زند من به جز سوی گهر می نروم بلبل مستم و در باغ طرب جز به سوی گل تر می نروم در سرم بوی میی افتاده ست تا چو می جز که به سر می نروم این چنین باغ و چنین سرو و چمن جای آن هست اگر می نروم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۲ من اگر پرغم اگر خندانم عاشق دولت آن سلطانم هوس عشق ملک تاج من است اگرم تاج دهی نستانم رنگ شاخ گل او برگ من است زانک من بلبل آن بستانم جز که بر خاک درش ننشینم جز که در جان و دلش ننشانم روز و شب غرقه شیر و شکرم در گل و یاسمن و ریحانم گر خراب است جهان گر معمور من خراب ویم این می دانم نظری هست ملک را بر من گرچه با خاک زمین یک سانم زر با خاک درآمیخته ام باش در کوره روم در کانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۳ من که حیران ز ملاقات توام چون خیالی ز خیالات توام به مراعات کنی دلجویی اه که بی دل ز مراعات توام ذات من نقش صفات خوش توست من مگر خود صفت ذات توام گر کرامات ببخشد کرمت مو به مو لطف و کرامات توام نقش و اندیشه من از دم توست گویی الفاظ و عبارات توام گاه شه بودم و گاهت بنده این زمان هر دو نیم مات توام دل زجاج آمد و نورت مصباح من بی دل شده مشکات توام ای مهندس که تو را لوحم و خاک چون رقم محو تو و اثبات توام چه کنم ذکر که من ذکر توام چه کنم رای که رایات توام سنریهم شد و فی انفسهم هم توام خوان که ز آیات توام

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۴ من از این خانه به در می نروم من از این شهر سفر می نروم منم و این صنم و باقی عمر من از او جای دگر می نروم خاکیان رو به اثر آوردند من ز اثیرم به اثر می نروم ای دو دیده ز نظر دورم کن من چو دیده به نظر می نروم بخت من زیر و زبر کرد غمش چون فلک زیر و زبر می نروم خانه چرخ و زمین تاریک است من ز خرگاه قمر می نروم گر چو خورشید مرا تیغ زند من ز تیغش به سپر می نروم بس بود عشق شهم تاج و کمر من سوی تاج و کمر می نروم گم کنم خویش در اوصاف ملک من در اوصاف بشر می نروم عشق او چون شجر و من موسی من گزافه به شجر می نروم زان شجر خواند یکی نور مرا ور نه من بهر خضر می نروم چون شجر خوش بکشم آب حیات من چو هیزم به سفر می نروم شمس تبریز که نور سحر است جز به نورش به سحر می نروم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۵ ای مطرب این غزل گو کی یار توبه کردم از هر گلی بریدم وز خار توبه کردم گه مست کار بودم گه در خمار بودم زان کار دست شستم زین کار توبه کردم در جرم توبه کردن بودیم تا به گردن از توبه های کرده این بار توبه کردم ای می فروش این ده ساغر به دست من ده من ننگ را شکستم وز عار توبه کردم مانند مست صرعم بیرون ز چار طبعم از گرم و سرد و خشکی هر چار توبه کردم ای مطرب الله الله می بی رهم تو بر ره بردار چنگ می زن بر تار توبه کردم ز اندیشه های چاره دل بود پاره پاره بیچارگی است چاره ناچار توبه کردم بنمای روی مه را خوش کن شب سیه را کز ذوق آن گنه را بسیار توبه کردم گفتم که وقت توبه ست شوریده ای مرا گفت من تایب قدیمم من پار توبه کردم بهر صلاح دین را محروسه یقین را منکر به عشق گوید ز انکار توبه کردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۶ گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم گفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرم اما چگونه گیرم چون من شکسته دستم خود دامنش نگیرد الا شکسته دستی اکنون بلند گردم کز جور کرد پستم تا من بلند باشم پستم کند به داور چون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم ای حلقه های زلفش پیچیده گرد حلقم افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم آمد خیال مستش مستانه حمله آورد چندان بهانه کردم وز دست او نرستم حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر گفتا که نیست این جا یعنی بدان که هستم گفتم که بنده آمد گفت این دم تو دام است من کی شکار دامم من کی اسیر شستم گفتم اگر بسوزی جان مرا سزایم ای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزی چون تو مرا بسوزی از سوختن برستم هر جا روی بیایم هر جا روم بیایی در مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم ای آب زندگانی با تو کجاست مردن در سایه تو بالله جستم ز مرگ جستم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۴ من از این خانه به در می نروم من از این شهر سفر می نروم منم و این صنم و باقی عمر من از او جای دگر می نروم خاکیان رو به اثر آوردند من ز اثیرم به اثر می نروم ای دو دیده ز نظر دورم کن من چو دیده به نظر می نروم بخت من زیر و زبر کرد غمش چون فلک زیر و زبر می نروم خانه چرخ و زمین تاریک است من ز خرگاه قمر می نروم گر چو خورشید مرا تیغ زند من ز تیغش به سپر می نروم بس بود عشق شهم تاج و کمر من سوی تاج و کمر می نروم گم کنم خویش در اوصاف ملک من در اوصاف بشر می نروم عشق او چون شجر و من موسی من گزافه به شجر می نروم زان شجر خواند یکی نور مرا ور نه من بهر خضر می نروم چون شجر خوش بکشم آب حیات من چو هیزم به سفر می نروم شمس تبریز که نور سحر است جز به نورش به سحر می نروم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۵ ای مطرب این غزل گو کی یار توبه کردم از هر گلی بریدم وز خار توبه کردم گه مست کار بودم گه در خمار بودم زان کار دست شستم زین کار توبه کردم در جرم توبه کردن بودیم تا به گردن از توبه های کرده این بار توبه کردم ای می فروش این ده ساغر به دست من ده من ننگ را شکستم وز عار توبه کردم مانند مست صرعم بیرون ز چار طبعم از گرم و سرد و خشکی هر چار توبه کردم ای مطرب الله الله می بی رهم تو بر ره بردار چنگ می زن بر تار توبه کردم ز اندیشه های چاره دل بود پاره پاره بیچارگی است چاره ناچار توبه کردم بنمای روی مه را خوش کن شب سیه را کز ذوق آن گنه را بسیار توبه کردم گفتم که وقت توبه ست شوریده ای مرا گفت من تایب قدیمم من پار توبه کردم بهر صلاح دین را محروسه یقین را منکر به عشق گوید ز انکار توبه کردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۶ گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم گفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرم اما چگونه گیرم چون من شکسته دستم خود دامنش نگیرد الا شکسته دستی اکنون بلند گردم کز جور کرد پستم تا من بلند باشم پستم کند به داور چون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم ای حلقه های زلفش پیچیده گرد حلقم افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم آمد خیال مستش مستانه حمله آورد چندان بهانه کردم وز دست او نرستم حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر گفتا که نیست این جا یعنی بدان که هستم گفتم که بنده آمد گفت این دم تو دام است من کی شکار دامم من کی اسیر شستم گفتم اگر بسوزی جان مرا سزایم ای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزی چون تو مرا بسوزی از سوختن برستم هر جا روی بیایم هر جا روم بیایی در مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم ای آب زندگانی با تو کجاست مردن در سایه تو بالله جستم ز مرگ جستم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۷ گر جان منکرانت شد خصم جان مستم اندر جواب ایشان خوبی تو بس استم در دفع آن خیالش وز بهر گوشمالش بنمایمش جمالت از دور من برستم گوید که نیست جوهر وز منش نیست باور زان نیست ای برادر هستم چنانک هستم دوش از رخ نگاری دل مست گشت باری تا پیش شهریاری من ساغری شکستم من مست روی ماهم من شاد از آن گناهم من جرم دار شاهم نک بشکنید دستم بس رندم و قلاشم در دین عشق فاشم من ملک را چه باشم تا تحفه ای فرستم دل دزد و دزدزاده بر مخزن ایستاده شه مخزنش گشاده چون دست دزد بستم ای بی خبر ز شاهی گویی که بر چه راهی من می روم چو ماهی آن سو که برد شستم شمس الحق است رازم تبریز شد نیازم او قبله نمازم او نور آب دستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۸ رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم در بیخودی مطلق با خود چه نیک شادم چشمم بدوخت دلبر تا غیر او نبینم تا چشم ها به ناگه در روی او گشادم با من به جنگ شد جان گفتا مرا مرنجان گفتم طلاق بستان گفتا بده بدادم مادر چو داغ عشقت می دید در رخ من نافم بر آن برید او آن دم که من بزادم گر بر فلک روانم ور لوح غیب خوانم ای تو صلاح جانم بی تو چه در فسادم ای پرده برفکنده تا مرده گشته زنده وز نور رویت آمد عهد الست یادم از عشق شاه پریان چون یاوه گشتم ای جان از خویش و خلق پنهان گویی پری نژادم تبریز شمس دین را گفتم تنا کی باشی تن گفت خاک و جان گفت سرگشته همچو بادم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۹ صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم چون بوی تو بیامد دیدم که زنده بودم صد بار جان بدادم وز پای درفتادم بار دگر بزادم چون بانگ تو شنودم تا روی تو بدیدم از خویش نابدیدم ای ساخته چو عیدم وی سوخته چو عودم دامی است در ضمیرم تا باز عشق گیرم آن باز بازگونه چون مرغ درربودم ای شعله های گردان در سینه های مردان گردان به گرد ماهت چون گنبد کبودم آن ساعت خجسته تو عهدها ببسته من توبه ها شکسته بودم چنانک بودم عقلم ببرد از ره کز من رسی تو در شه چون سوی عقل رفتم عقلم نداشت سودم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۰ اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدم دیدم بسی عجایب چون تو عجب ندیدم گفتند سوز آتش باشد نصیب کافر محروم ز آتش تو جز بولهب ندیدم من بر دریچه دل بس گوش جان نهادم چندان سخن شنیدم اما دو لب ندیدم بر بنده ناگهانی کردی نثار رحمت جز لطف بی حد تو آن را سبب ندیدم ای ساقی گزیده مانندت ای دو دیده اندر عجم نیامد و اندر عرب ندیدم زان باده که عصیرش اندر چرش نیامد وان شیشه که نظیرش اندر حلب ندیدم چندان بریز باده کز خود شوم پیاده کاندر خودی و هستی غیر تعب ندیدم ای شمس و ای قمر تو ای شهد و ای شکر تو ای مادر و پدر تو جز تو نسب ندیدم ای عشق بی تناهی وی مظهر الهی هم پشت و هم پناهی کفوت لقب ندیدم پولادپاره هاییم آهن رباست عشقت اصل همه طلب تو در تو طلب ندیدم خامش کن ای برادر فضل و ادب رها کن تا تو ادب بخواندی در تو ادب ندیدم ای شمس حق تبریز ای اصل اصل جان ها بی بصره وجودت من یک رطب ندیدم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۷ گر جان منکرانت شد خصم جان مستم اندر جواب ایشان خوبی تو بس استم در دفع آن خیالش وز بهر گوشمالش بنمایمش جمالت از دور من برستم گوید که نیست جوهر وز منش نیست باور زان نیست ای برادر هستم چنانک هستم دوش از رخ نگاری دل مست گشت باری تا پیش شهریاری من ساغری شکستم من مست روی ماهم من شاد از آن گناهم من جرم دار شاهم نک بشکنید دستم بس رندم و قلاشم در دین عشق فاشم من ملک را چه باشم تا تحفه ای فرستم دل دزد و دزدزاده بر مخزن ایستاده شه مخزنش گشاده چون دست دزد بستم ای بی خبر ز شاهی گویی که بر چه راهی من می روم چو ماهی آن سو که برد شستم شمس الحق است رازم تبریز شد نیازم او قبله نمازم او نور آب دستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۸ رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم در بیخودی مطلق با خود چه نیک شادم چشمم بدوخت دلبر تا غیر او نبینم تا چشم ها به ناگه در روی او گشادم با من به جنگ شد جان گفتا مرا مرنجان گفتم طلاق بستان گفتا بده بدادم مادر چو داغ عشقت می دید در رخ من نافم بر آن برید او آن دم که من بزادم گر بر فلک روانم ور لوح غیب خوانم ای تو صلاح جانم بی تو چه در فسادم ای پرده برفکنده تا مرده گشته زنده وز نور رویت آمد عهد الست یادم از عشق شاه پریان چون یاوه گشتم ای جان از خویش و خلق پنهان گویی پری نژادم تبریز شمس دین را گفتم تنا کی باشی تن گفت خاک و جان گفت سرگشته همچو بادم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۹ صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم چون بوی تو بیامد دیدم که زنده بودم صد بار جان بدادم وز پای درفتادم بار دگر بزادم چون بانگ تو شنودم تا روی تو بدیدم از خویش نابدیدم ای ساخته چو عیدم وی سوخته چو عودم دامی است در ضمیرم تا باز عشق گیرم آن باز بازگونه چون مرغ درربودم ای شعله های گردان در سینه های مردان گردان به گرد ماهت چون گنبد کبودم آن ساعت خجسته تو عهدها ببسته من توبه ها شکسته بودم چنانک بودم عقلم ببرد از ره کز من رسی تو در شه چون سوی عقل رفتم عقلم نداشت سودم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۰ اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدم دیدم بسی عجایب چون تو عجب ندیدم گفتند سوز آتش باشد نصیب کافر محروم ز آتش تو جز بولهب ندیدم من بر دریچه دل بس گوش جان نهادم چندان سخن شنیدم اما دو لب ندیدم بر بنده ناگهانی کردی نثار رحمت جز لطف بی حد تو آن را سبب ندیدم ای ساقی گزیده مانندت ای دو دیده اندر عجم نیامد و اندر عرب ندیدم زان باده که عصیرش اندر چرش نیامد وان شیشه که نظیرش اندر حلب ندیدم چندان بریز باده کز خود شوم پیاده کاندر خودی و هستی غیر تعب ندیدم ای شمس و ای قمر تو ای شهد و ای شکر تو ای مادر و پدر تو جز تو نسب ندیدم ای عشق بی تناهی وی مظهر الهی هم پشت و هم پناهی کفوت لقب ندیدم پولادپاره هاییم آهن رباست عشقت اصل همه طلب تو در تو طلب ندیدم خامش کن ای برادر فضل و ادب رها کن تا تو ادب بخواندی در تو ادب ندیدم ای شمس حق تبریز ای اصل اصل جان ها بی بصره وجودت من یک رطب ندیدم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۱ خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرم گفتار دو جهان را از یک دهان برآرم از خود برآمدم من در عشق عزم کردم تا همچو خود جهان را من از جهان برآرم زنار نفس بد را من چون گلوش بستم از گفت وارهم من چون یک فغان برآرم والله کشانم او را چندان به گرد گردون کز جان دودرنگش آتش عیان برآرم ای بس عروس جان را روبند تن ربایم وز عشق سرکشان را از خان و مان برآرم این جمله جان ها را در عشق چنگ سازم وز چنگ بی زبان من سیصد زبان برآرم پر کرد شمس تبریز در عشق یک کمانی کز عشق زه برآید چون آن کمان برآرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۲ یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم در سینه از نی او صد مرغزار دارم قاصد به خشم آید چون سوی من گراید گوید کجا گریزی من با تو کار دارم من دوش ماه نو را پرسیدم از مه خود گفتا پی اش دوانم پا در غبار دارم خورشید چون برآمد گفتم چه زردرویی گفتا ز شرم رویش رنگ نضار دارم ای آب در سجودی بر روی و سر دوانی گفتا که از فسونش رفتار مار دارم ای میرداد آتش پیچان چنین چرایی گفتا ز برق رویش دل بی قرار دارم ای باد پیک عالم تو دل سبک چرایی گفتا بسوزد این دل گر اختیار دارم ای خاک در چه فکری خاموشی و مراقب گفتا که در درونه باغ و بهار دارم بگذر از این عناصر ما را خداست ناصر در سر خمار دارم در کف عقار دارم گر خواب ما ببستی بازست راه مستی می دردهد دودستی چون دستیار دارم خاموش باش تا دل بی این زبان بگوید چون گفت دل نیوشم زین گفت عار دارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۳ من پاکباز عشقم تخم غرض نکارم پشت و پناه فقرم پشت طمع نخارم نی بند خلق باشم نی از کسی تراشم مرغ گشاده پایم برگ قفس ندارم من ابر آب دارم چرخ گهرنثارم بر تشنگان خاکی آب حیات بارم موسی بدید آتش آن نور بود دلخوش من نیز نورم ای جان گرچه ز دور نارم شاخ درخت گردان اصل درخت ساکن گرچه که بی قرارم در روح برقرارم من بوالعجب جهانم در مشت گل نهانم در هر شبی چو روزم در هر خزان بهارم با مرغ شب شبم من با مرغ روز روزم اما چو باخود آیم زین هر دو برکنارم آن لحظه باخود آیم کز محو بیخود آیم شش دانگ آن گهم که بیرون ز پنج و چارم جان بشر به ناحق دعویش اختیار است بی اختیار گردد در فر اختیارم آن عقل پرهنر را بادی است در سر او آن باد او نماند چون باده ای درآرم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۱ خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرم گفتار دو جهان را از یک دهان برآرم از خود برآمدم من در عشق عزم کردم تا همچو خود جهان را من از جهان برآرم زنار نفس بد را من چون گلوش بستم از گفت وارهم من چون یک فغان برآرم والله کشانم او را چندان به گرد گردون کز جان دودرنگش آتش عیان برآرم ای بس عروس جان را روبند تن ربایم وز عشق سرکشان را از خان و مان برآرم این جمله جان ها را در عشق چنگ سازم وز چنگ بی زبان من سیصد زبان برآرم پر کرد شمس تبریز در عشق یک کمانی کز عشق زه برآید چون آن کمان برآرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۲ یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم در سینه از نی او صد مرغزار دارم قاصد به خشم آید چون سوی من گراید گوید کجا گریزی من با تو کار دارم من دوش ماه نو را پرسیدم از مه خود گفتا پی اش دوانم پا در غبار دارم خورشید چون برآمد گفتم چه زردرویی گفتا ز شرم رویش رنگ نضار دارم ای آب در سجودی بر روی و سر دوانی گفتا که از فسونش رفتار مار دارم ای میرداد آتش پیچان چنین چرایی گفتا ز برق رویش دل بی قرار دارم ای باد پیک عالم تو دل سبک چرایی گفتا بسوزد این دل گر اختیار دارم ای خاک در چه فکری خاموشی و مراقب گفتا که در درونه باغ و بهار دارم بگذر از این عناصر ما را خداست ناصر در سر خمار دارم در کف عقار دارم گر خواب ما ببستی بازست راه مستی می دردهد دودستی چون دستیار دارم خاموش باش تا دل بی این زبان بگوید چون گفت دل نیوشم زین گفت عار دارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۳ من پاکباز عشقم تخم غرض نکارم پشت و پناه فقرم پشت طمع نخارم نی بند خلق باشم نی از کسی تراشم مرغ گشاده پایم برگ قفس ندارم من ابر آب دارم چرخ گهرنثارم بر تشنگان خاکی آب حیات بارم موسی بدید آتش آن نور بود دلخوش من نیز نورم ای جان گرچه ز دور نارم شاخ درخت گردان اصل درخت ساکن گرچه که بی قرارم در روح برقرارم من بوالعجب جهانم در مشت گل نهانم در هر شبی چو روزم در هر خزان بهارم با مرغ شب شبم من با مرغ روز روزم اما چو باخود آیم زین هر دو برکنارم آن لحظه باخود آیم کز محو بیخود آیم شش دانگ آن گهم که بیرون ز پنج و چارم جان بشر به ناحق دعویش اختیار است بی اختیار گردد در فر اختیارم آن عقل پرهنر را بادی است در سر او آن باد او نماند چون باده ای درآرم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۴ بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم ای بارها خریده از غصه و زحیرم من چون زمین خشکم لطف تو ابر و مشکم جز رعد تو نخواهم جز جعد تو نگیرم خوشتر اسیری تو صد بار از امیری خاصه دمی که گویی ای خسته دل اسیرم خاکی به تو رسیده به از زری رمیده خاصه دمی که گویی ای بی نوا فقیرم از ماجرا گذر کن گو عقل ماجرا را چنگ است ورد و ذکرم باده ست شیخ و پیرم ای جان جان مستان ای گنج تنگدستان در جنت جمالت من غرق شهد و شیرم من رستخیز دیدم وز خویش نابدیدم گر چون کمان خمیدم پرنده همچو تیرم خاکی بدم ز بادت بالا گرفت خاکم بی تو کجا روم من ای از تو ناگزیرم ای نور دیده و دین گفتی به عقل بنشین ای پرده ها دریده کی می هلی ستیزم من بنده الستم آن تو بوده استم آن خیره کش فراقت می راند خیر خیرم کی خندد این درختم بی نوبهار رویت کی دررسد فطیرم تا نسرشی خمیرم تا خوان تو بدیدم آزاد از ثریدم تا خویش تو بدیدم از خویش خود نفیرم از من گذر چو کردی از عقل و جان گذشتم در من اثر چو کردی بر گنبد اثیرم در قعده ام سلامی ای جان گزین من کن تا بی سلام نبود این قعده اخیرم من کف چرا نکوبم چون در کف است خوبم من پا چرا نکوبم چون بم شده ست زیرم تبریز شمس دین را از ما رسان تو خدمت خدمت به مشرقی به کز روش مستنیرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۵ پیش چنین جمال جان بخش چون نمیرم دیوانه چون نگردم زنجیر چون نگیرم چون باده تو خوردم من محو چون نگردم تو چون میی من آبم تو شهد و من چو شیرم بگشا دهان خود را آن قند بی عدد را عذر ار نمی پذیری من عشوه می پذیرم دانی که از چه خندم از همت بلندم زیرا به شهر عشقت بر عاشقان امیرم با عشق لایزالی از یک شکم بزادم نوعشق می نمایم والله که سخت پیرم آن چشم اگر گشایی جز خویش را نشایی ور این نظر گشایی دانی که بی نظیرم اندر تنور سردان آتش زنم چو مردان و اندر تنور گرمان من پخته تر خمیرم در لطف همچو شیرم اندر گلو نگیرم تا در غلط نیفتی گر شور چون پنیرم در عشق شمس تبریز سلطان تاجدارم چون او به تخت آید من پیش او وزیرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۶ ای چرخ عیب جویم وی سقف پرستیزم تا کی به گوشه گوشه از مکر تو گریزم ای چرخ همچو زنگی خون خواره خلایق من ابر همچو خونم بر تو چرا بریزم ای دل بسوز خوش خوش مگریز از این دوآتش کاین است بر تو واجب کیی به نار تیزم مقصود نور آمد عالم تنور آمد وین عشق همچو آتش وین خلق همچو هیزم همچون خلیل یزدان پروانه وار شادان در آتشش نشستم تا حشر برنخیزم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۴ بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم ای بارها خریده از غصه و زحیرم من چون زمین خشکم لطف تو ابر و مشکم جز رعد تو نخواهم جز جعد تو نگیرم خوشتر اسیری تو صد بار از امیری خاصه دمی که گویی ای خسته دل اسیرم خاکی به تو رسیده به از زری رمیده خاصه دمی که گویی ای بی نوا فقیرم از ماجرا گذر کن گو عقل ماجرا را چنگ است ورد و ذکرم باده ست شیخ و پیرم ای جان جان مستان ای گنج تنگدستان در جنت جمالت من غرق شهد و شیرم من رستخیز دیدم وز خویش نابدیدم گر چون کمان خمیدم پرنده همچو تیرم خاکی بدم ز بادت بالا گرفت خاکم بی تو کجا روم من ای از تو ناگزیرم ای نور دیده و دین گفتی به عقل بنشین ای پرده ها دریده کی می هلی ستیزم من بنده الستم آن تو بوده استم آن خیره کش فراقت می راند خیر خیرم کی خندد این درختم بی نوبهار رویت کی دررسد فطیرم تا نسرشی خمیرم تا خوان تو بدیدم آزاد از ثریدم تا خویش تو بدیدم از خویش خود نفیرم از من گذر چو کردی از عقل و جان گذشتم در من اثر چو کردی بر گنبد اثیرم در قعده ام سلامی ای جان گزین من کن تا بی سلام نبود این قعده اخیرم من کف چرا نکوبم چون در کف است خوبم من پا چرا نکوبم چون بم شده ست زیرم تبریز شمس دین را از ما رسان تو خدمت خدمت به مشرقی به کز روش مستنیرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۵ پیش چنین جمال جان بخش چون نمیرم دیوانه چون نگردم زنجیر چون نگیرم چون باده تو خوردم من محو چون نگردم تو چون میی من آبم تو شهد و من چو شیرم بگشا دهان خود را آن قند بی عدد را عذر ار نمی پذیری من عشوه می پذیرم دانی که از چه خندم از همت بلندم زیرا به شهر عشقت بر عاشقان امیرم با عشق لایزالی از یک شکم بزادم نوعشق می نمایم والله که سخت پیرم آن چشم اگر گشایی جز خویش را نشایی ور این نظر گشایی دانی که بی نظیرم اندر تنور سردان آتش زنم چو مردان و اندر تنور گرمان من پخته تر خمیرم در لطف همچو شیرم اندر گلو نگیرم تا در غلط نیفتی گر شور چون پنیرم در عشق شمس تبریز سلطان تاجدارم چون او به تخت آید من پیش او وزیرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۶ ای چرخ عیب جویم وی سقف پرستیزم تا کی به گوشه گوشه از مکر تو گریزم ای چرخ همچو زنگی خون خواره خلایق من ابر همچو خونم بر تو چرا بریزم ای دل بسوز خوش خوش مگریز از این دوآتش کاین است بر تو واجب کیی به نار تیزم مقصود نور آمد عالم تنور آمد وین عشق همچو آتش وین خلق همچو هیزم همچون خلیل یزدان پروانه وار شادان در آتشش نشستم تا حشر برنخیزم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۷ آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم چندین زبون نیم که ز استیز تو گریزم از حیله خواب رفتی هر سوی می بیفتی والله که گر بخسپی این باده بر تو ریزم ای دولت مصور پیش من آر ساغر زودم به ره مکن جان من سخت دیرخیزم هر لحظه روت گوید من شمع شب فروزم هر لحظه موت گوید من ناف مشک بیزم نپذیرم ای سمن بر کمتر ز هجده ساغر نرمی کن و حلیمی ای یار تند و تیزم ای لطف بی کناره خوش گیر در کنارم چون در بر تو میرم نغز است رستخیزم ساغر بیار و کم کن این لاغ و این ندیمی من مست آن عروسم نی سخره جهیزم خواهم شراب ناری تو دیگ پیشم آری کی گرد دیگ گردم آخر نه کفچلیزم درده شراب رهبان ای همدم مسیحان نی چون خران عنگم نی عاشق کمیزم خامش ز عشق بشنو گوید تو گر مرایی من یار رستمانم نی یار مرد حیزم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۸ ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم ای نور هر دو دیده بی تو چگونه بینم وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم ای شش جهت ز نورت چون آینه ست شش رو وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته جان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم گر بندم این بصر را ور بسکلم نظر را از دل نه ای گسسته از تو کجا گریزم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۹ دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم خط را کنی مسلسل یعنی که من نخوانم بر تخته خیالات آن را نه من نبشتم چون سر دل ندانم کاندر میان جانم از آفتاب بیشم ذرات روح پیشم رقصان و ذکرگویان سوی گهرفشانم گر نور خود نبودی ذرات کی نمودی ای ذره چون گریزی از جذبه عیانم پروانه وار عالم پران به گرد شمعم فریش می فرستم پریش می ستانم در خلوت است عشقی زین شرح شرحه شرحه گر شرح عشق خواهی پیش ویت نشانم ور زان که در گمانی نقش گمان ز من دان زان نقش منکران را در قعر می کشانم ور زان که در یقینی دام یقین ز من بین زان دام مقبلان را از کفر می رهانم ور درد و رنج داری در من نظر کن از وی کان تیر رنج نجهد الا که از کمانم ور رنج گشت راحت در من نگر همان دم می بین که آن نشانه ست از لطف بی نشانم هر جا که این جمال است داد و ستد حلال است وان جا که ذوالجلال است من دم زدن نتانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۰ عالم گرفت نورم بنگر به چشم هایم نامم بها نهادند گرچه که بی بهایم زان لقمه کس نخورده ست یک ذره زان نبرده ست بنگر به عزت من کان را همی بخایم گر چرخ و عرش و کرسی از خلق سخت دور است بیدار و خفته هر دم مستانه می برآیم آن جا جهان نور است هم حور و هم قصور است شادی و بزم و سور است با خود از آن نیایم جبریل پرده دار است مردان درون پرده در حلقه شان نگینم در حلقه چون درآیم عیسی حریف موسی یونس حریف یوسف احمد نشسته تنها یعنی که من جدایم عشق است بحر معنی هر یک چو ماهی در بحر احمد گهر به دریا اینک همی نمایم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۷ آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم چندین زبون نیم که ز استیز تو گریزم از حیله خواب رفتی هر سوی می بیفتی والله که گر بخسپی این باده بر تو ریزم ای دولت مصور پیش من آر ساغر زودم به ره مکن جان من سخت دیرخیزم هر لحظه روت گوید من شمع شب فروزم هر لحظه موت گوید من ناف مشک بیزم نپذیرم ای سمن بر کمتر ز هجده ساغر نرمی کن و حلیمی ای یار تند و تیزم ای لطف بی کناره خوش گیر در کنارم چون در بر تو میرم نغز است رستخیزم ساغر بیار و کم کن این لاغ و این ندیمی من مست آن عروسم نی سخره جهیزم خواهم شراب ناری تو دیگ پیشم آری کی گرد دیگ گردم آخر نه کفچلیزم درده شراب رهبان ای همدم مسیحان نی چون خران عنگم نی عاشق کمیزم خامش ز عشق بشنو گوید تو گر مرایی من یار رستمانم نی یار مرد حیزم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۸ ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم ای نور هر دو دیده بی تو چگونه بینم وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم ای شش جهت ز نورت چون آینه ست شش رو وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته جان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم گر بندم این بصر را ور بسکلم نظر را از دل نه ای گسسته از تو کجا گریزم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۹ دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم خط را کنی مسلسل یعنی که من نخوانم بر تخته خیالات آن را نه من نبشتم چون سر دل ندانم کاندر میان جانم از آفتاب بیشم ذرات روح پیشم رقصان و ذکرگویان سوی گهرفشانم گر نور خود نبودی ذرات کی نمودی ای ذره چون گریزی از جذبه عیانم پروانه وار عالم پران به گرد شمعم فریش می فرستم پریش می ستانم در خلوت است عشقی زین شرح شرحه شرحه گر شرح عشق خواهی پیش ویت نشانم ور زان که در گمانی نقش گمان ز من دان زان نقش منکران را در قعر می کشانم ور زان که در یقینی دام یقین ز من بین زان دام مقبلان را از کفر می رهانم ور درد و رنج داری در من نظر کن از وی کان تیر رنج نجهد الا که از کمانم ور رنج گشت راحت در من نگر همان دم می بین که آن نشانه ست از لطف بی نشانم هر جا که این جمال است داد و ستد حلال است وان جا که ذوالجلال است من دم زدن نتانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۰ عالم گرفت نورم بنگر به چشم هایم نامم بها نهادند گرچه که بی بهایم زان لقمه کس نخورده ست یک ذره زان نبرده ست بنگر به عزت من کان را همی بخایم گر چرخ و عرش و کرسی از خلق سخت دور است بیدار و خفته هر دم مستانه می برآیم آن جا جهان نور است هم حور و هم قصور است شادی و بزم و سور است با خود از آن نیایم جبریل پرده دار است مردان درون پرده در حلقه شان نگینم در حلقه چون درآیم عیسی حریف موسی یونس حریف یوسف احمد نشسته تنها یعنی که من جدایم عشق است بحر معنی هر یک چو ماهی در بحر احمد گهر به دریا اینک همی نمایم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۱ آوازه جمالت از جان خود شنیدیم چون باد و آب و آتش در عشق تو دویدیم اندر جمال یوسف گر دست ها بریدند دستی به جان ما بر بنگر چه ها بریدیم رندان و مفلسان را پیداست تا چه باشد این دلق پاره پاره در پای تو کشیدیم در عشق جان سپاران مانند ما هزاران هستند لیک چون تو در خواب هم ندیدیم ماننده ستوران در آب وقت خوردن چون عکس خویش دیدیم از خویش می رمیدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۲ درده شراب یک سان تا جمله جمع باشیم تا نقش های خود را یک یک فروتراشیم از خویش خواب گردیم همرنگ آب گردیم ما شاخ یک درختیم ما جمله خواجه تاشیم ما طبع عشق داریم پنهان آشکاریم در شهر عشق پنهان در کوی عشق فاشیم خود را چو مرده بینیم بر گور خود نشینیم خود را چو زنده بینیم در نوحه رو خراشیم هر صورتی که روید بر آینه دل ما رنگ قلاش دارد زیرا که ما قلاشیم ما جمع ماهیانیم بر روی آب رانیم این خاک بوالهوس را بر روی خاک پاشیم تا ملک عشق دیدیم سرخیل مفلسانیم تا نقد عشق دیدیم تجار بی قماشیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۳ من آن شب سیاهم کز ماه خشم کردم من آن گدای عورم کز شاه خشم کردم از لطفم آن یگانه می خواند سوی خانه کردم یکی بهانه وز راه خشم کردم گر سر کشد نگارم ور غم برد قرارم هم آه برنیارم از آه خشم کردم گاهم فریفت با زر گاهم به جاه و لشکر از زر چو زر بجستم وز جاه خشم کردم ز آهن ربای اعظم من آهنم گریزان وز کهربای عالم من کاه خشم کردم ما ذره ایم سرکش از چار و پنج و از شش خود پنج و شش کی باشد ز الله خشم کردم این را تو برنتابی زیرا برون آبی گر شبه آفتابی ز اشباه خشم کردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۴ اشکم دهل شده ست از این جام دم به دم می زن دهل به شکر دلا لم و لم و لم هین طبل شکر زن که می طبل یافتی گه زیر می زن ای دل و گه بم و بم و بم از بهر من بخر دهلی از دهلزنان تا برکنم ز باغ جهان شاخ و بیخ غم لشکر رسید و عشق سپهدار لشکرست صحرا و کوه پر شد از طبل و از علم ما پر شدیم تا به گلو ساقی از ستیز می ریزد آن شراب به اسراف همچو یم دانی که بحر موج چرا می زند به جوش از من شنو که بحریم و بحر اندرم تنگ آمده ست و می طلبد موضع فراخ بر می جهد به سوی هوا آب لاجرم کان آب از آسمان سفری خوی بوده ست اندر هوا و سیل و که و جوی ای صنم آب حیات ما کم از آن آب بحر نیست ما موج می زنیم ز هستی سوی عدم نی در جهان خاک قرار است روح را نی در هوای گنبد این چرخ خم به خم زان باغ کو شکفت همان جاست میل جان یعنی کنار صنع شهنشاه محتشم بس بس مکن هنوز تو را باده خوردنی است ما راضییم خواجه بدین ظلم و این ستم خاموش باش فتنه درافکنده ای به شهر خاموشیش مجوی که دریاست جان عم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۱ آوازه جمالت از جان خود شنیدیم چون باد و آب و آتش در عشق تو دویدیم اندر جمال یوسف گر دست ها بریدند دستی به جان ما بر بنگر چه ها بریدیم رندان و مفلسان را پیداست تا چه باشد این دلق پاره پاره در پای تو کشیدیم در عشق جان سپاران مانند ما هزاران هستند لیک چون تو در خواب هم ندیدیم ماننده ستوران در آب وقت خوردن چون عکس خویش دیدیم از خویش می رمیدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۲ درده شراب یک سان تا جمله جمع باشیم تا نقش های خود را یک یک فروتراشیم از خویش خواب گردیم همرنگ آب گردیم ما شاخ یک درختیم ما جمله خواجه تاشیم ما طبع عشق داریم پنهان آشکاریم در شهر عشق پنهان در کوی عشق فاشیم خود را چو مرده بینیم بر گور خود نشینیم خود را چو زنده بینیم در نوحه رو خراشیم هر صورتی که روید بر آینه دل ما رنگ قلاش دارد زیرا که ما قلاشیم ما جمع ماهیانیم بر روی آب رانیم این خاک بوالهوس را بر روی خاک پاشیم تا ملک عشق دیدیم سرخیل مفلسانیم تا نقد عشق دیدیم تجار بی قماشیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۳ من آن شب سیاهم کز ماه خشم کردم من آن گدای عورم کز شاه خشم کردم از لطفم آن یگانه می خواند سوی خانه کردم یکی بهانه وز راه خشم کردم گر سر کشد نگارم ور غم برد قرارم هم آه برنیارم از آه خشم کردم گاهم فریفت با زر گاهم به جاه و لشکر از زر چو زر بجستم وز جاه خشم کردم ز آهن ربای اعظم من آهنم گریزان وز کهربای عالم من کاه خشم کردم ما ذره ایم سرکش از چار و پنج و از شش خود پنج و شش کی باشد ز الله خشم کردم این را تو برنتابی زیرا برون آبی گر شبه آفتابی ز اشباه خشم کردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۴ اشکم دهل شده ست از این جام دم به دم می زن دهل به شکر دلا لم و لم و لم هین طبل شکر زن که می طبل یافتی گه زیر می زن ای دل و گه بم و بم و بم از بهر من بخر دهلی از دهلزنان تا برکنم ز باغ جهان شاخ و بیخ غم لشکر رسید و عشق سپهدار لشکرست صحرا و کوه پر شد از طبل و از علم ما پر شدیم تا به گلو ساقی از ستیز می ریزد آن شراب به اسراف همچو یم دانی که بحر موج چرا می زند به جوش از من شنو که بحریم و بحر اندرم تنگ آمده ست و می طلبد موضع فراخ بر می جهد به سوی هوا آب لاجرم کان آب از آسمان سفری خوی بوده ست اندر هوا و سیل و که و جوی ای صنم آب حیات ما کم از آن آب بحر نیست ما موج می زنیم ز هستی سوی عدم نی در جهان خاک قرار است روح را نی در هوای گنبد این چرخ خم به خم زان باغ کو شکفت همان جاست میل جان یعنی کنار صنع شهنشاه محتشم بس بس مکن هنوز تو را باده خوردنی است ما راضییم خواجه بدین ظلم و این ستم خاموش باش فتنه درافکنده ای به شهر خاموشیش مجوی که دریاست جان عم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۵ از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم از رشک و غیرت است که در چادری شدیم روزی که افکنیم ز جان چادر بدن بینی که رشک و حسرت ماهیم و فرقدیم رو را بشو و پاک شو از بهر دید ما ور نی تو دور باش که ما شاهد خودیم آن شاهدی نه ایم که فردا شود عجوز ما تا ابد جوان و دلارام و خوش قدیم آن چادر ار خلق شد شاهد کهن نشد فانی است عمر چادر و ما عمر بی حدیم چادر چو دید از آدم ابلیس کرد رد آدم نداش کرد تو ردی نه ما ردیم باقی فرشتگان به سجود اندرآمدند گفتند در سجود که بر شاهدی زدیم در زیر چادر است بتی کز صفات او ما را ز عقل برد و سجود اندرآمدیم اشکال گنده پیر ز اشکال شاهدان گر عقل ما نداند در عشق مرتدیم چه جای شاهد است که شیر خداست او طفلانه دم زدیم که با طفل ابجدیم با جوز و با مویز فریبند طفل را ور نی که ما چه لایق جوزیم و کنجدیم در خود و در زره چو نهان شد عجوزه ای گوید که رستم صف پیکار امجدیم از کر و فر او همه دانند کو زن است ما چون غلط کنیم که در نور احمدیم مؤمن ممیز است چنین گفت مصطفی اکنون دهان ببند که بی گفت مرشدیم بشنو ز شمس مفخر تبریز باقیش زیرا تمام قصه از آن شاه نستدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۶ برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم بزم شهنشه ست نه ما باده می خریم بحری است شهریار و شرابی است خوشگوار درده شراب لعل ببین ما چه گوهریم خورشید جام نور چو برریخت بر زمین ما ذره وار مست بر این اوج برپریم خورشید لایزال چو ما را شراب داد از کبر در پیاله خورشید ننگریم پیش آر آن شراب خردسوز دلفروز تا همچو دل ز آب و گل خویش بگذریم پرخواره ایم کز کرم شاه واقفیم در شرب سابقیم و به خدمت مقصریم زیرا که سکر مانع خدمت بود یقین زین سو چو فربهیم بدان سوی لاغریم نوری که در زجاجه و مشکات تافته ست بر ما بزن که ما ز شعاعش منوریم بس گرم و سرد شد دل از این باده چون تنور درسوزمان چو هیزم تا هیچ نفسریم چون شیشه فلک پر از آتش شده ست جان چون کوره بهر ما که مس و قلب یا زریم ای گلعذار جام چو لاله به مجلس آر کز ساغر چو لاله چو گل یاسمین بریم خوش خوش بیا و اصل خوشی را به بزم آر با جمله ما خوشیم ولی با تو خوشتریم ای مطرب آن ترانه تر بازگو ببین تو تری و لطیفی و ما از تو ترتریم اندرفکن ز بانگ و خروش خوشت صدا در ما که در وفای تو چون کوه مرمریم آن دم که از مسیح تو میراث برده ای در گوش ما بدم که چو سرنای مضطریم گرچه دهان پر است ز گفتار لب ببند خاموش کن که پیش حسودان منکریم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۵ از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم از رشک و غیرت است که در چادری شدیم روزی که افکنیم ز جان چادر بدن بینی که رشک و حسرت ماهیم و فرقدیم رو را بشو و پاک شو از بهر دید ما ور نی تو دور باش که ما شاهد خودیم آن شاهدی نه ایم که فردا شود عجوز ما تا ابد جوان و دلارام و خوش قدیم آن چادر ار خلق شد شاهد کهن نشد فانی است عمر چادر و ما عمر بی حدیم چادر چو دید از آدم ابلیس کرد رد آدم نداش کرد تو ردی نه ما ردیم باقی فرشتگان به سجود اندرآمدند گفتند در سجود که بر شاهدی زدیم در زیر چادر است بتی کز صفات او ما را ز عقل برد و سجود اندرآمدیم اشکال گنده پیر ز اشکال شاهدان گر عقل ما نداند در عشق مرتدیم چه جای شاهد است که شیر خداست او طفلانه دم زدیم که با طفل ابجدیم با جوز و با مویز فریبند طفل را ور نی که ما چه لایق جوزیم و کنجدیم در خود و در زره چو نهان شد عجوزه ای گوید که رستم صف پیکار امجدیم از کر و فر او همه دانند کو زن است ما چون غلط کنیم که در نور احمدیم مؤمن ممیز است چنین گفت مصطفی اکنون دهان ببند که بی گفت مرشدیم بشنو ز شمس مفخر تبریز باقیش زیرا تمام قصه از آن شاه نستدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۶ برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم بزم شهنشه ست نه ما باده می خریم بحری است شهریار و شرابی است خوشگوار درده شراب لعل ببین ما چه گوهریم خورشید جام نور چو برریخت بر زمین ما ذره وار مست بر این اوج برپریم خورشید لایزال چو ما را شراب داد از کبر در پیاله خورشید ننگریم پیش آر آن شراب خردسوز دلفروز تا همچو دل ز آب و گل خویش بگذریم پرخواره ایم کز کرم شاه واقفیم در شرب سابقیم و به خدمت مقصریم زیرا که سکر مانع خدمت بود یقین زین سو چو فربهیم بدان سوی لاغریم نوری که در زجاجه و مشکات تافته ست بر ما بزن که ما ز شعاعش منوریم بس گرم و سرد شد دل از این باده چون تنور درسوزمان چو هیزم تا هیچ نفسریم چون شیشه فلک پر از آتش شده ست جان چون کوره بهر ما که مس و قلب یا زریم ای گلعذار جام چو لاله به مجلس آر کز ساغر چو لاله چو گل یاسمین بریم خوش خوش بیا و اصل خوشی را به بزم آر با جمله ما خوشیم ولی با تو خوشتریم ای مطرب آن ترانه تر بازگو ببین تو تری و لطیفی و ما از تو ترتریم اندرفکن ز بانگ و خروش خوشت صدا در ما که در وفای تو چون کوه مرمریم آن دم که از مسیح تو میراث برده ای در گوش ما بدم که چو سرنای مضطریم گرچه دهان پر است ز گفتار لب ببند خاموش کن که پیش حسودان منکریم

%0
10 Bölüm