Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۰ - بیان آنک حق تعالی صورت ملوک را سبب مسخر کردن جباران کی مسخر حق نباشند ساخته است چنانک موسی علیه السلام باب صغیر ساخت بر ربض قدس جهت رکوع جباران بنی اسرائیل وقت در آمدن کی ادخلوا الباب سجدا و قولوا حطة آنچنانک حق ز گوشت و استخوان از شهان باب صغیری ساخت هان اهل دنیا سجده ایشان کنند چونک سجده کبریا را دشمنند ساخت سرگین دانکی محرابشان نام آن محراب میر و پهلوان لایق این حضرت پاکی نه اید نیشکر پاکان شما خالی نیید آن سگان را این خسان خاضع شوند شیر را عارست کو را بگروند گربه باشد شحنه هر موش خو موش که بود تا ز شیران ترسد او خوف ایشان از کلاب حق بود خوفشان کی ز آفتاب حق بود ربی الاعلاست ورد آن مهان رب ادنی درخور این ابلهان موش کی ترسد ز شیران مصاف بلک آن آهوتگان مشک ناف رو به پیش کاسه لیس ای دیگ لیس توش خداوند و ولی نعمت نویس بس کن ار شرحی بگویم دور دست خشم گیرد میر و هم داند که هست حاصل این آمد که بد کن ای کریم با لییمان تا نهد گردن لییم با لییم نفس چون احسان کند چون لییمان نفس بد کفران کند زین سبب بد که اهل محنت شاکرند اهل نعمت طاغیند و ماکرند هست طاغی بگلر زرین قبا هست شاکر خسته صاحب عبا شکر کی روید ز املاک و نعم شکر می روید ز بلوی و سقم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۱ - قصه عشق صوفی بر سفرهٔ تهی صوفیی بر میخ روزی سفره دید چرخ می زد جامه ها را می درید بانگ می زد نک نوای بی نوا قحطها و دردها را نک دوا چونک دود و شور او بسیار شد هر که صوفی بود با او یار شد کخ کخی و های و هویی می زدند تای چندی مست و بی خود می شدند بوالفضولی گفت صوفی را که چیست سفره ای آویخته وز نان تهیست گفت رو رو نقش بی معنیستی تو بجو هستی که عاشق نیستی عشق نان بی نان غذای عاشق است بند هستی نیست هر کو صادقست عاشقان را کار نبود با وجود عاشقان را هست بی سرمایه سود بال نه و گرد عالم می پرند دست نه و گو ز میدان می برند آن فقیری کو ز معنی بوی یافت دست ببریده همی زنبیل بافت عاشقان اندر عدم خیمه زدند چون عدم یک رنگ و نفس واحدند شیرخواره کی شناسد ذوق لوت مر پری را بوی باشد لوت و پوت آدمی کی بو برد از بوی او چونک خوی اوست ضد خوی او یابد از بو آن پری بوی کش تو نیابی آن ز صد من لوت خوش پیش قبطی خون بود آن آب نیل آب باشد پیش سبطی جمیل جاده باشد بحر ز اسراییلیان غرقه گه باشد ز فرعون عوان

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۰ - بیان آنک حق تعالی صورت ملوک را سبب مسخر کردن جباران کی مسخر حق نباشند ساخته است چنانک موسی علیه السلام باب صغیر ساخت بر ربض قدس جهت رکوع جباران بنی اسرائیل وقت در آمدن کی ادخلوا الباب سجدا و قولوا حطة آنچنانک حق ز گوشت و استخوان از شهان باب صغیری ساخت هان اهل دنیا سجده ایشان کنند چونک سجده کبریا را دشمنند ساخت سرگین دانکی محرابشان نام آن محراب میر و پهلوان لایق این حضرت پاکی نه اید نیشکر پاکان شما خالی نیید آن سگان را این خسان خاضع شوند شیر را عارست کو را بگروند گربه باشد شحنه هر موش خو موش که بود تا ز شیران ترسد او خوف ایشان از کلاب حق بود خوفشان کی ز آفتاب حق بود ربی الاعلاست ورد آن مهان رب ادنی درخور این ابلهان موش کی ترسد ز شیران مصاف بلک آن آهوتگان مشک ناف رو به پیش کاسه لیس ای دیگ لیس توش خداوند و ولی نعمت نویس بس کن ار شرحی بگویم دور دست خشم گیرد میر و هم داند که هست حاصل این آمد که بد کن ای کریم با لییمان تا نهد گردن لییم با لییم نفس چون احسان کند چون لییمان نفس بد کفران کند زین سبب بد که اهل محنت شاکرند اهل نعمت طاغیند و ماکرند هست طاغی بگلر زرین قبا هست شاکر خسته صاحب عبا شکر کی روید ز املاک و نعم شکر می روید ز بلوی و سقم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۱ - قصه عشق صوفی بر سفرهٔ تهی صوفیی بر میخ روزی سفره دید چرخ می زد جامه ها را می درید بانگ می زد نک نوای بی نوا قحطها و دردها را نک دوا چونک دود و شور او بسیار شد هر که صوفی بود با او یار شد کخ کخی و های و هویی می زدند تای چندی مست و بی خود می شدند بوالفضولی گفت صوفی را که چیست سفره ای آویخته وز نان تهیست گفت رو رو نقش بی معنیستی تو بجو هستی که عاشق نیستی عشق نان بی نان غذای عاشق است بند هستی نیست هر کو صادقست عاشقان را کار نبود با وجود عاشقان را هست بی سرمایه سود بال نه و گرد عالم می پرند دست نه و گو ز میدان می برند آن فقیری کو ز معنی بوی یافت دست ببریده همی زنبیل بافت عاشقان اندر عدم خیمه زدند چون عدم یک رنگ و نفس واحدند شیرخواره کی شناسد ذوق لوت مر پری را بوی باشد لوت و پوت آدمی کی بو برد از بوی او چونک خوی اوست ضد خوی او یابد از بو آن پری بوی کش تو نیابی آن ز صد من لوت خوش پیش قبطی خون بود آن آب نیل آب باشد پیش سبطی جمیل جاده باشد بحر ز اسراییلیان غرقه گه باشد ز فرعون عوان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۲ - مخصوص بودن یعقوب علیه السلام به چشیدن جام حق از روی یوسف و کشیدن بوی حق از بوی یوسف و حرمان برادران و غیر هم ازین هر دو آنچ یعقوب از رخ یوسف بدید خاص او بد آن به اخوان کی رسید این ز عشقش خویش در چه می کند و آن بکین از بهر او چه می کند سفره او پیش این از نان تهیست پیش یعقوبست پر کو مشتهیست روی ناشسته نبیند روی حور لا صلوة گفت الا بالطهور عشق باشد لوت و پوت جانها جوع ازین رویست قوت جانها جوع یوسف بود آن یعقوب را بوی نانش می رسید از دور جا آنک بستد پیرهن را می شتافت بوی پیراهان یوسف می نیافت و آنک صد فرسنگ زان سو بود او چونک بد یعقوب می بویید بو ای بسا عالم ز دانش بی نصیب حافظ علمست آنکس نه حبیب مستمع از وی همی یابد مشام گرچه باشد مستمع از جنس عام زانک پیراهان بدستش عاریه ست چون بدست آن نخاسی جاریه ست جاریه پیش نخاسی سرسریست در کف او از برای مشتریست قسمت حقست روزی دادنی هر یکی را سوی دیگر راه نی یک خیال نیک باغ آن شده یک خیال زشت راه این زده آن خدایی کز خیالی باغ ساخت وز خیالی دوزخ و جای گداخت پس کی داند راه گلشنهای او پس کی داند جای گلخنهای او دیدبان دل نبیند در مجال کز کدامین رکن جان آید خیال گر بدیدی مطلعش را ز احتیال بند کردی راه هر ناخوش خیال کی رسد جاسوس را آنجا قدم که بود مرصاد و در بند عدم دامن فضلش بکف کن کوروار قبض اعمی این بود ای شهره یار دامن او امر و فرمان ویست نیکبختی که تقی جان ویست آن یکی در مرغزار و جوی آب و آن یکی پهلوی او اندر عذاب او عجب مانده که ذوق این ز چیست و آن عجب مانده که این در حبس کیست هین چرا خشکی که اینجا چشمه هاست هین چرا زردی که اینجا صد دواست همنشینا هین در آ اندر چمن گوید ای جان من نیارم آمدن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۳ - حکایت امیر و غلامش کی نماز باره بود وانس عظیم داشت در نماز و مناجات با حق میر شد محتاج گرمابه سحر بانگ زد سنقر هلا بردار سر طاس و مندیل و گل از التون بگیر تا به گرمابه رویم ای ناگزیر سنقر آن دم طاس و مندیلی نکو برگرفت و رفت با او دو بدو مسجدی بر ره بد و بانگ صلا آمد اندر گوش سنقر در ملا بود سنقر سخت مولع در نماز گفت ای میر من ای بنده نواز تو برین دکان زمانی صبر کن تا گزارم فرض و خوانم لم یکن چون امام و قوم بیرون آمدند از نماز و وردها فارغ شدند سنقر آنجا ماند تا نزدیک چاشت میر سنقر را زمانی چشم داشت گفت ای سنقر چرا نایی برون گفت می نگذاردم این ذو فنون صبر کن نک آمدم ای روشنی نیستم غافل که در گوش منی هفت نوبت صبر کرد و بانگ کرد تاکه عاجز گشت از تیباش مرد پاسخش این بود می نگذاردم تا برون آیم هنوز ای محترم گفت آخر مسجد اندر کس نماند کیت وا می دارد آنجا کت نشاند گفت آنک بسته استت از برون بسته است او هم مرا در اندرون آنک نگذارد ترا کایی درون می بنگذارد مرا کایم برون آنک نگذارد کزین سو پا نهی او بدین سو بست پای این رهی ماهیان را بحر نگذارد برون خاکیان را بحر نگذارد درون اصل ماهی آب و حیوان از گلست حیله و تدبیر اینجا باطلست قفل زفتست و گشاینده خدا دست در تسلیم زن واندر رضا ذره ذره گر شود مفتاحها این گشایش نیست جز از کبریا چون فراموشت شود تدبیر خویش یابی آن بخت جوان از پیر خویش چون فراموش خودی یادت کنند بنده گشتی آنگه آزادت کنند

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۲ - مخصوص بودن یعقوب علیه السلام به چشیدن جام حق از روی یوسف و کشیدن بوی حق از بوی یوسف و حرمان برادران و غیر هم ازین هر دو آنچ یعقوب از رخ یوسف بدید خاص او بد آن به اخوان کی رسید این ز عشقش خویش در چه می کند و آن بکین از بهر او چه می کند سفره او پیش این از نان تهیست پیش یعقوبست پر کو مشتهیست روی ناشسته نبیند روی حور لا صلوة گفت الا بالطهور عشق باشد لوت و پوت جانها جوع ازین رویست قوت جانها جوع یوسف بود آن یعقوب را بوی نانش می رسید از دور جا آنک بستد پیرهن را می شتافت بوی پیراهان یوسف می نیافت و آنک صد فرسنگ زان سو بود او چونک بد یعقوب می بویید بو ای بسا عالم ز دانش بی نصیب حافظ علمست آنکس نه حبیب مستمع از وی همی یابد مشام گرچه باشد مستمع از جنس عام زانک پیراهان بدستش عاریه ست چون بدست آن نخاسی جاریه ست جاریه پیش نخاسی سرسریست در کف او از برای مشتریست قسمت حقست روزی دادنی هر یکی را سوی دیگر راه نی یک خیال نیک باغ آن شده یک خیال زشت راه این زده آن خدایی کز خیالی باغ ساخت وز خیالی دوزخ و جای گداخت پس کی داند راه گلشنهای او پس کی داند جای گلخنهای او دیدبان دل نبیند در مجال کز کدامین رکن جان آید خیال گر بدیدی مطلعش را ز احتیال بند کردی راه هر ناخوش خیال کی رسد جاسوس را آنجا قدم که بود مرصاد و در بند عدم دامن فضلش بکف کن کوروار قبض اعمی این بود ای شهره یار دامن او امر و فرمان ویست نیکبختی که تقی جان ویست آن یکی در مرغزار و جوی آب و آن یکی پهلوی او اندر عذاب او عجب مانده که ذوق این ز چیست و آن عجب مانده که این در حبس کیست هین چرا خشکی که اینجا چشمه هاست هین چرا زردی که اینجا صد دواست همنشینا هین در آ اندر چمن گوید ای جان من نیارم آمدن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۳ - حکایت امیر و غلامش کی نماز باره بود وانس عظیم داشت در نماز و مناجات با حق میر شد محتاج گرمابه سحر بانگ زد سنقر هلا بردار سر طاس و مندیل و گل از التون بگیر تا به گرمابه رویم ای ناگزیر سنقر آن دم طاس و مندیلی نکو برگرفت و رفت با او دو بدو مسجدی بر ره بد و بانگ صلا آمد اندر گوش سنقر در ملا بود سنقر سخت مولع در نماز گفت ای میر من ای بنده نواز تو برین دکان زمانی صبر کن تا گزارم فرض و خوانم لم یکن چون امام و قوم بیرون آمدند از نماز و وردها فارغ شدند سنقر آنجا ماند تا نزدیک چاشت میر سنقر را زمانی چشم داشت گفت ای سنقر چرا نایی برون گفت می نگذاردم این ذو فنون صبر کن نک آمدم ای روشنی نیستم غافل که در گوش منی هفت نوبت صبر کرد و بانگ کرد تاکه عاجز گشت از تیباش مرد پاسخش این بود می نگذاردم تا برون آیم هنوز ای محترم گفت آخر مسجد اندر کس نماند کیت وا می دارد آنجا کت نشاند گفت آنک بسته استت از برون بسته است او هم مرا در اندرون آنک نگذارد ترا کایی درون می بنگذارد مرا کایم برون آنک نگذارد کزین سو پا نهی او بدین سو بست پای این رهی ماهیان را بحر نگذارد برون خاکیان را بحر نگذارد درون اصل ماهی آب و حیوان از گلست حیله و تدبیر اینجا باطلست قفل زفتست و گشاینده خدا دست در تسلیم زن واندر رضا ذره ذره گر شود مفتاحها این گشایش نیست جز از کبریا چون فراموشت شود تدبیر خویش یابی آن بخت جوان از پیر خویش چون فراموش خودی یادت کنند بنده گشتی آنگه آزادت کنند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۴ - نومید شدن انبیا از قبول و پذیرای منکران قوله حتی اذا استیاس الرسل انبیا گفتند با خاطر که چند می دهیم این را و آن را وعظ و پند چند کوبیم آهن سردی ز غی در دمیدن در قفض هین تا بکی جنبش خلق از قضا و وعده است تیزی دندان ز سوز معده است نفس اول راند بر نفس دوم ماهی از سر گنده باشد نه ز دم لیک هم می دان و خر می ران چو تیر چونک بلغ گفت حق شد ناگزیر تو نمی دانی کزین دو کیستی جهد کن چندانک بینی چیستی چون نهی بر پشت کشتی بار را بر توکل می کنی آن کار را تو نمی دانی که از هر دو کیی غرقه ای اندر سفر یا ناجیی گر بگویی تا ندانم من کیم بر نخواهم تاخت در کشتی و یم من درین ره ناجیم یا غرقه ام کشف گردان کز کدامین فرقه ام من نخواهم رفت این ره با گمان بر امید خشک همچون دیگران هیچ بازرگانیی ناید ز تو زانک در غیبست سر این دو رو تاجر ترسنده طبع شیشه جان در طلب نه سود دارد نه زیان بل زیان دارد که محرومست و خوار نور او یابد که باشد شعله خوار چونک بر بوکست جمله کارها کار دین اولی کزین یابی رها نیست دستوری بدینجا قرع باب جز امید الله اعلم بالصواب مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۵ - بیان آنک ایمان مقلد خوفست و رجا داعی هر پیشه اومیدست و بوک گرچه گردنشان ز کوشش شد چو دوک بامدادان چون سوی دکان رود بر امید و بوک روزی می دود بوک روزی نبودت چون می روی خوف حرمان هست تو چونی قوی خوف حرمان ازل در کسب لوت چون نکردت سست اندر جست و جوت گویی گرچه خوف حرمان هست پیش هست اندر کاهلی این خوف بیش هست در کوشش امیدم بیشتر دارم اندر کاهلی افزون خطر پس چرا در کار دین ای بدگمان دامنت می گیرد این خوف زیان یا ندیدی کاهل این بازار ما در چه سودند انبیا و اولیا زین دکان رفتن چه کانشان رو نمود اندرین بازار چون بستند سود آتش آن را رام چون خلخال شد بحر آن را رام شد حمال شد آهن آن را رام شد چون موم شد باد آن را بنده و محکوم شد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۶ - بیان آنک رسول علیه السلام فرمود ان لله تعالی اولیاء اخفیاء قوم دیگر سخت پنهان می روند شهره خلقان ظاهر کی شوند این همه دارند و چشم هیچ کس بر نیفتد بر کیاشان یک نفس هم کرامتشان هم ایشان در حرم نامشان را نشنوند ابدال هم یا نمی دانی کرمهای خدا کو ترا می خواند آن سو که بیا شش جهت عالم همه اکرام اوست هر طرف که بنگری اعلام اوست چون کریمی گویدت آتش در آ اندر آ زود و مگو سوزد مرا

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۴ - نومید شدن انبیا از قبول و پذیرای منکران قوله حتی اذا استیاس الرسل انبیا گفتند با خاطر که چند می دهیم این را و آن را وعظ و پند چند کوبیم آهن سردی ز غی در دمیدن در قفض هین تا بکی جنبش خلق از قضا و وعده است تیزی دندان ز سوز معده است نفس اول راند بر نفس دوم ماهی از سر گنده باشد نه ز دم لیک هم می دان و خر می ران چو تیر چونک بلغ گفت حق شد ناگزیر تو نمی دانی کزین دو کیستی جهد کن چندانک بینی چیستی چون نهی بر پشت کشتی بار را بر توکل می کنی آن کار را تو نمی دانی که از هر دو کیی غرقه ای اندر سفر یا ناجیی گر بگویی تا ندانم من کیم بر نخواهم تاخت در کشتی و یم من درین ره ناجیم یا غرقه ام کشف گردان کز کدامین فرقه ام من نخواهم رفت این ره با گمان بر امید خشک همچون دیگران هیچ بازرگانیی ناید ز تو زانک در غیبست سر این دو رو تاجر ترسنده طبع شیشه جان در طلب نه سود دارد نه زیان بل زیان دارد که محرومست و خوار نور او یابد که باشد شعله خوار چونک بر بوکست جمله کارها کار دین اولی کزین یابی رها نیست دستوری بدینجا قرع باب جز امید الله اعلم بالصواب مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۵ - بیان آنک ایمان مقلد خوفست و رجا داعی هر پیشه اومیدست و بوک گرچه گردنشان ز کوشش شد چو دوک بامدادان چون سوی دکان رود بر امید و بوک روزی می دود بوک روزی نبودت چون می روی خوف حرمان هست تو چونی قوی خوف حرمان ازل در کسب لوت چون نکردت سست اندر جست و جوت گویی گرچه خوف حرمان هست پیش هست اندر کاهلی این خوف بیش هست در کوشش امیدم بیشتر دارم اندر کاهلی افزون خطر پس چرا در کار دین ای بدگمان دامنت می گیرد این خوف زیان یا ندیدی کاهل این بازار ما در چه سودند انبیا و اولیا زین دکان رفتن چه کانشان رو نمود اندرین بازار چون بستند سود آتش آن را رام چون خلخال شد بحر آن را رام شد حمال شد آهن آن را رام شد چون موم شد باد آن را بنده و محکوم شد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۶ - بیان آنک رسول علیه السلام فرمود ان لله تعالی اولیاء اخفیاء قوم دیگر سخت پنهان می روند شهره خلقان ظاهر کی شوند این همه دارند و چشم هیچ کس بر نیفتد بر کیاشان یک نفس هم کرامتشان هم ایشان در حرم نامشان را نشنوند ابدال هم یا نمی دانی کرمهای خدا کو ترا می خواند آن سو که بیا شش جهت عالم همه اکرام اوست هر طرف که بنگری اعلام اوست چون کریمی گویدت آتش در آ اندر آ زود و مگو سوزد مرا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۷ - حکایت مندیل در تنور پر آتش انداختن انس رضی الله عنه و ناسوختن از انس فرزند مالک آمدست که به مهمانی او شخصی شدست او حکایت کرد کز بعد طعام دید انس دستارخوان را زردفام چرکن و آلوده گفت ای خادمه اندر افکن در تنورش یک دمه در تنور پر ز آتش در فکند آن زمان دستارخوان را هوشمند جمله مهمانان در آن حیران شدند انتظار دود کندوری بدند بعد یکساعت بر آورد از تنور پاک و اسپید و از آن اوساخ دور قوم گفتند ای صحابی عزیز چون نسوزید و منقی گشت نیز گفت زانک مصطفی دست و دهان بس بمالید اندرین دستارخوان ای دل ترسنده از نار و عذاب با چنان دست و لبی کن اقتراب چون جمادی را چنین تشریف داد جان عاشق را چه ها خواهد گشاد مر کلوخ کعبه را چون قبله کرد خاک مردان باش ای جان در نبرد بعد از آن گفتند با آن خادمه تو نگویی حال خود با این همه چون فکندی زود آن از گفت وی گیرم او بردست در اسرار پی این چنین دستارخوان قیمتی چون فکندی اندر آتش ای ستی گفت دارم بر کریمان اعتمید نیستم ز اکرام ایشان ناامید میزری چه بود اگر او گویدم در رو اندر عین آتش بی ندم اندر افتم از کمال اعتمید از عباد الله دارم بس امید سر در اندازم نه این دستارخوان ز اعتماد هر کریم رازدان ای برادر خود برین اکسیر زن کم نباید صدق مرد از صدق زن آن دل مردی که از زن کم بود آن دلی باشد که کم ز اشکم بود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۸ - قصهٔ فریاد رسیدن رسول علیه السلام کاروان عرب را کی از تشنگی و بی‌آبی در مانده بودند و دل بر مرگ نهاده شتران و خلق زبان برون انداخته اندر آن وادی گروهی از عرب خشک شد از قحط بارانشان قرب در میان آن بیابان مانده کاروانی مرگ خود بر خوانده ناگهانی آن مغیث هر دو کون مصطفی پیدا شد از ره بهر عون دید آنجا کاروانی بس بزرگ بر تف ریگ و ره صعب و سترگ اشترانشان را زبان آویخته خلق اندر ریگ هر سو ریخته رحمش آمد گفت هین زوتر روید چند یاری سوی آن کثبان دوید گر سیاهی بر شتر مشک آورد سوی میر خود به زودی می برد آن شتربان سیه را با شتر سوی من آرید با فرمان مر سوی کثبان آمدند آن طالبان بعد یکساعت بدیدند آنچنان بنده ای می شد سیه با اشتری راویه پر آب چون هدیه بری پس بدو گفتند می خواند ترا این طرف فخر البشر خیر الوری گفت من نشناسم او را کیست او گفت او آن ماه روی قندخو نوعها تعریف کردندش که هست گفت مانا او مگر آن شاعرست که گروهی را زبون کرد او بسحر من نیایم جانب او نیم شبر کش کشانش آوریدند آن طرف او فغان برداشت در تشنیع و تف چون کشیدندش به پیش آن عزیز گفت نوشید آب و بردارید نیز جمله را زان مشک او سیراب کرد اشتران و هر کسی زان آب خورد راویه پر کرد و مشک از مشک او ابر گردون خیره ماند از رشک او این کسی دیدست کز یک راویه سرد گردد سوز چندان هاویه این کسی دیدست کز یک مشک آب گشت چندین مشک پر بی اضطراب مشک خود روپوش بود و موج فضل می رسید از امر او از بحر اصل آب از جوشش همی گردد هوا و آن هوا گردد ز سردی آبها بلک بی علت و بیرون زین حکم آب رویانید تکوین از عدم تو ز طفلی چون سببها دیده ای در سبب از جهل بر چفسیده ای با سببها از مسبب غافلی سوی این روپوشها زان مایلی چون سببها رفت بر سر می زنی ربنا و ربناها می کنی رب می گوید برو سوی سبب چون ز صنعم یاد کردی ای عجب گفت زین پس من ترا بینم همه ننگرم سوی سبب و آن دمدمه گویدش ردوا لعادوا کار تست ای تو اندر توبه و میثاق سست لیک من آن ننگرم رحمت کنم رحمتم پرست بر رحمت تنم ننگرم عهد بدت بدهم عطا از کرم این دم چو می خوانی مرا قافله حیران شد اندر کار او یا محمد چیست این ای بحر خو کرده ای روپوش مشک خرد را غرقه کردی هم عرب هم کرد را

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۷ - حکایت مندیل در تنور پر آتش انداختن انس رضی الله عنه و ناسوختن از انس فرزند مالک آمدست که به مهمانی او شخصی شدست او حکایت کرد کز بعد طعام دید انس دستارخوان را زردفام چرکن و آلوده گفت ای خادمه اندر افکن در تنورش یک دمه در تنور پر ز آتش در فکند آن زمان دستارخوان را هوشمند جمله مهمانان در آن حیران شدند انتظار دود کندوری بدند بعد یکساعت بر آورد از تنور پاک و اسپید و از آن اوساخ دور قوم گفتند ای صحابی عزیز چون نسوزید و منقی گشت نیز گفت زانک مصطفی دست و دهان بس بمالید اندرین دستارخوان ای دل ترسنده از نار و عذاب با چنان دست و لبی کن اقتراب چون جمادی را چنین تشریف داد جان عاشق را چه ها خواهد گشاد مر کلوخ کعبه را چون قبله کرد خاک مردان باش ای جان در نبرد بعد از آن گفتند با آن خادمه تو نگویی حال خود با این همه چون فکندی زود آن از گفت وی گیرم او بردست در اسرار پی این چنین دستارخوان قیمتی چون فکندی اندر آتش ای ستی گفت دارم بر کریمان اعتمید نیستم ز اکرام ایشان ناامید میزری چه بود اگر او گویدم در رو اندر عین آتش بی ندم اندر افتم از کمال اعتمید از عباد الله دارم بس امید سر در اندازم نه این دستارخوان ز اعتماد هر کریم رازدان ای برادر خود برین اکسیر زن کم نباید صدق مرد از صدق زن آن دل مردی که از زن کم بود آن دلی باشد که کم ز اشکم بود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۸ - قصهٔ فریاد رسیدن رسول علیه السلام کاروان عرب را کی از تشنگی و بی‌آبی در مانده بودند و دل بر مرگ نهاده شتران و خلق زبان برون انداخته اندر آن وادی گروهی از عرب خشک شد از قحط بارانشان قرب در میان آن بیابان مانده کاروانی مرگ خود بر خوانده ناگهانی آن مغیث هر دو کون مصطفی پیدا شد از ره بهر عون دید آنجا کاروانی بس بزرگ بر تف ریگ و ره صعب و سترگ اشترانشان را زبان آویخته خلق اندر ریگ هر سو ریخته رحمش آمد گفت هین زوتر روید چند یاری سوی آن کثبان دوید گر سیاهی بر شتر مشک آورد سوی میر خود به زودی می برد آن شتربان سیه را با شتر سوی من آرید با فرمان مر سوی کثبان آمدند آن طالبان بعد یکساعت بدیدند آنچنان بنده ای می شد سیه با اشتری راویه پر آب چون هدیه بری پس بدو گفتند می خواند ترا این طرف فخر البشر خیر الوری گفت من نشناسم او را کیست او گفت او آن ماه روی قندخو نوعها تعریف کردندش که هست گفت مانا او مگر آن شاعرست که گروهی را زبون کرد او بسحر من نیایم جانب او نیم شبر کش کشانش آوریدند آن طرف او فغان برداشت در تشنیع و تف چون کشیدندش به پیش آن عزیز گفت نوشید آب و بردارید نیز جمله را زان مشک او سیراب کرد اشتران و هر کسی زان آب خورد راویه پر کرد و مشک از مشک او ابر گردون خیره ماند از رشک او این کسی دیدست کز یک راویه سرد گردد سوز چندان هاویه این کسی دیدست کز یک مشک آب گشت چندین مشک پر بی اضطراب مشک خود روپوش بود و موج فضل می رسید از امر او از بحر اصل آب از جوشش همی گردد هوا و آن هوا گردد ز سردی آبها بلک بی علت و بیرون زین حکم آب رویانید تکوین از عدم تو ز طفلی چون سببها دیده ای در سبب از جهل بر چفسیده ای با سببها از مسبب غافلی سوی این روپوشها زان مایلی چون سببها رفت بر سر می زنی ربنا و ربناها می کنی رب می گوید برو سوی سبب چون ز صنعم یاد کردی ای عجب گفت زین پس من ترا بینم همه ننگرم سوی سبب و آن دمدمه گویدش ردوا لعادوا کار تست ای تو اندر توبه و میثاق سست لیک من آن ننگرم رحمت کنم رحمتم پرست بر رحمت تنم ننگرم عهد بدت بدهم عطا از کرم این دم چو می خوانی مرا قافله حیران شد اندر کار او یا محمد چیست این ای بحر خو کرده ای روپوش مشک خرد را غرقه کردی هم عرب هم کرد را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۹ - مشک آن غلام ازغیب پر آب کردن بمعجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذن الله تعالی ای غلام اکنون تو پر بین مشک خود تا نگویی درشکایت نیک و بد آن سیه حیران شد از برهان او می دمید از لامکان ایمان او چشمه ای دید از هوا ریزان شده مشک او روپوش فیض آن شده زان نظر روپوشها هم بر درید تا معین چشمه غیبی بدید چشمها پر آب کرد آن دم غلام شد فراموشش ز خواجه وز مقام دست و پایش ماند از رفتن به راه زلزله افکند در جانش اله باز بهر مصلحت بازش کشید که به خویش آ باز رو ای مستفید وقت حیرت نیست حیرت پیش تست این زمان در ره در آ چالاک و چست دستهای مصطفی بر رو نهاد بوسه های عاشقانه بس بداد مصطفی دست مبارک بر رخش آن زمان مالید و کرد او فرخش شد سپید آن زنگی و زاده حبش همچو بدر و روز روشن شد شبش یوسفی شد در جمال و در دلال گفتش اکنون رو بده وا گوی حال او همی شد بی سر و بی پای مست پای می نشناخت در رفتن ز دست پس بیامد با دو مشک پر روان سوی خواجه از نواحی کاروان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۰ - دیدن خواجه غلام خود را سپید و ناشناختن کی اوست و گفتن کی غلام مرا تو کشته‌ای خونت گرفت و خدا ترا به دست من انداخت خواجه از دورش بدید و خیره ماند از تحیر اهل آن ده را بخواند راویه ما اشتر ما هست این پس کجا شد بنده زنگی جبین این یکی بدریست می آید ز دور می زند بر نور روز از روش نور کو غلام ما مگر سرگشته شد یا بدو گرگی رسید و کشته شد چون بیامد پیش گفتش کیستی از یمن زادی و یا ترکیستی گو غلامم را چه کردی راست گو گر بکشتی وا نما حیلت مجو گفت اگر کشتم بتو چون آمدم چون به پای خود درین خون آمدم کو غلام من بگفت اینک منم کرد دست فضل یزدان روشنم هی چه می گویی غلام من کجاست هین نخواهی رست از من جز براست گفت اسرار ترا با آن غلام جمله وا گویم یکایک من تمام زان زمانی که خریدی تو مرا تا به اکنون باز گویم ماجرا تا بدانی که همانم در وجود گرچه از شبدیز من صبحی گشود رنگ دیگر شد ولیکن جان پاک فارغ از رنگست و از ارکان و خاک تن شناسان زود ما را گم کنند آب نوشان ترک مشک و خم کنند جان شناسان از عددها فارغ اند غرقه دریای بی چونند و چند جان شو و از راه جان جان را شناس یار بینش شو نه فرزند قیاس چون ملک با عقل یک سررشته اند بهر حکمت را دو صورت گشته اند آن ملک چون مرغ بال و پر گرفت وین خرد بگذاشت پر و فر گرفت لاجرم هر دو مناصر آمدند هر دو خوش رو پشت همدیگر شدند هم ملک هم عقل حق را واجدی هر دو آدم را معین و ساجدی نفس و شیطان بوده ز اول واحدی بوده آدم را عدو و حاسدی آنک آدم را بدن دید او رمید و آنک نور مؤتمن دید او خمید آن دو دیده روشنان بودند ازین وین دو را دیده ندیده غیر طین این بیان اکنون چو خر بر یخ بماند چون نشاید بر جهود انجیل خواند کی توان با شیعه گفتن از عمر کی توان بربط زدن در پیش کر لیک گر در ده به گوشه یک کسست های هویی که برآوردم بسست مستحق شرح را سنگ و کلوخ ناطقی گردد مشرح با رسوخ

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۹ - مشک آن غلام ازغیب پر آب کردن بمعجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذن الله تعالی ای غلام اکنون تو پر بین مشک خود تا نگویی درشکایت نیک و بد آن سیه حیران شد از برهان او می دمید از لامکان ایمان او چشمه ای دید از هوا ریزان شده مشک او روپوش فیض آن شده زان نظر روپوشها هم بر درید تا معین چشمه غیبی بدید چشمها پر آب کرد آن دم غلام شد فراموشش ز خواجه وز مقام دست و پایش ماند از رفتن به راه زلزله افکند در جانش اله باز بهر مصلحت بازش کشید که به خویش آ باز رو ای مستفید وقت حیرت نیست حیرت پیش تست این زمان در ره در آ چالاک و چست دستهای مصطفی بر رو نهاد بوسه های عاشقانه بس بداد مصطفی دست مبارک بر رخش آن زمان مالید و کرد او فرخش شد سپید آن زنگی و زاده حبش همچو بدر و روز روشن شد شبش یوسفی شد در جمال و در دلال گفتش اکنون رو بده وا گوی حال او همی شد بی سر و بی پای مست پای می نشناخت در رفتن ز دست پس بیامد با دو مشک پر روان سوی خواجه از نواحی کاروان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۰ - دیدن خواجه غلام خود را سپید و ناشناختن کی اوست و گفتن کی غلام مرا تو کشته‌ای خونت گرفت و خدا ترا به دست من انداخت خواجه از دورش بدید و خیره ماند از تحیر اهل آن ده را بخواند راویه ما اشتر ما هست این پس کجا شد بنده زنگی جبین این یکی بدریست می آید ز دور می زند بر نور روز از روش نور کو غلام ما مگر سرگشته شد یا بدو گرگی رسید و کشته شد چون بیامد پیش گفتش کیستی از یمن زادی و یا ترکیستی گو غلامم را چه کردی راست گو گر بکشتی وا نما حیلت مجو گفت اگر کشتم بتو چون آمدم چون به پای خود درین خون آمدم کو غلام من بگفت اینک منم کرد دست فضل یزدان روشنم هی چه می گویی غلام من کجاست هین نخواهی رست از من جز براست گفت اسرار ترا با آن غلام جمله وا گویم یکایک من تمام زان زمانی که خریدی تو مرا تا به اکنون باز گویم ماجرا تا بدانی که همانم در وجود گرچه از شبدیز من صبحی گشود رنگ دیگر شد ولیکن جان پاک فارغ از رنگست و از ارکان و خاک تن شناسان زود ما را گم کنند آب نوشان ترک مشک و خم کنند جان شناسان از عددها فارغ اند غرقه دریای بی چونند و چند جان شو و از راه جان جان را شناس یار بینش شو نه فرزند قیاس چون ملک با عقل یک سررشته اند بهر حکمت را دو صورت گشته اند آن ملک چون مرغ بال و پر گرفت وین خرد بگذاشت پر و فر گرفت لاجرم هر دو مناصر آمدند هر دو خوش رو پشت همدیگر شدند هم ملک هم عقل حق را واجدی هر دو آدم را معین و ساجدی نفس و شیطان بوده ز اول واحدی بوده آدم را عدو و حاسدی آنک آدم را بدن دید او رمید و آنک نور مؤتمن دید او خمید آن دو دیده روشنان بودند ازین وین دو را دیده ندیده غیر طین این بیان اکنون چو خر بر یخ بماند چون نشاید بر جهود انجیل خواند کی توان با شیعه گفتن از عمر کی توان بربط زدن در پیش کر لیک گر در ده به گوشه یک کسست های هویی که برآوردم بسست مستحق شرح را سنگ و کلوخ ناطقی گردد مشرح با رسوخ

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۱ - بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه به استدعاء حاجت آفرید‌؛ خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد؛ کی ‌«امن یجیب المضطر اذا دعاه»؛ اضطرار‌، گواه استحقاق است آن نیاز مریمی بوده ست و درد که چنان طفلی سخن آغاز کرد جزو او بی او برای او بگفت جزو جزوت گفت دارد در نهفت دست و پا شاهد شوندت ای رهی منکری را چند دست و پا نهی ور نباشی مستحق شرح و گفت ناطقه ناطق ترا دید و بخفت هر چه رویید از پی محتاج رست تا بیابد طالبی چیزی که جست حق تعالی گر سماوات آفرید از برای دفع حاجات آفرید هر کجا دردی دوا آنجا رود هر کجا فقری نوا آنجا رود هر کجا مشکل جواب آنجا رود هر کجا کشتی ست آب آنجا رود آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آب از بالا و پست تا نزاید طفلک نازک گلو کی روان گردد ز پستان شیر او رو بدین بالا و پستی ها بدو تا شوی تشنه و حرارت را گرو بعد از آن از بانگ زنبور هوا بانگ آب جو بنوشی ای کیا حاجت تو کم نباشد از حشیش آب را گیری سوی او می کشیش گوش گیری آب را تو می کشی سوی زرع خشک تا یابد خوشی زرع جان را که ش جواهر مضمر ست ابر رحمت پر ز آب کوثر ست تا سقاهم ربهم آید خطاب تشنه باش الله اعلم بالصواب مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۲ - آمدن آن زن کافر با طفل شیرخواره به نزدیک مصطفی علیه السلام و ناطق شدن عیسی‌وار به معجزات رسول صلی الله علیه و سلم هم از آن ده یک زنی از کافران سوی پیغامبر دوان شد ز امتحان پیش پیغامبر در آمد با خمار کودکی دو ماه زن را بر کنار گفت کودک سلم الله علیک یا رسول الله قد جینا الیک مادرش از خشم گفتش هی خموش کیت افکند این شهادت را بگوش این کیت آموخت ای طفل صغیر که زبانت گشت در طفلی جریر گفت حق آموخت آنگه جبرییل در بیان با جبرییلم من رسیل گفت کو گفتا که بالای سرت می نبینی کن به بالا منظرت ایستاده بر سر تو جبرییل مر مرا گشته به صد گونه دلیل گفت می بینی تو گفتا که بلی بر سرت تابان چو بدری کاملی می بیاموزد مرا وصف رسول زان علوم می رهاند زین سفول پس رسولش گفت ای طفل رضیع چیست نامت باز گو و شو مطیع گفت نامم پیش حق عبدالعزیز عبد عزی پیش این یک مشت حیز من ز عزی پاک و بیزار و بری حق آنک دادت این پیغامبری کودک دو ماهه همچون ماه بدر درس بالغ گفته چون اصحاب صدر پس حنوط آن دم ز جنت در رسید تا دماغ طفل و مادر بو کشید هر دو می گفتند کز خوف سقوط جان سپردن به برین بوی حنوط آن کسی را کش معرف حق بود جامد و نامیش صد صدق زند آنکسی را کش خدا حافظ بود مرغ و ماهی مر ورا حارس شود

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۱ - بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه به استدعاء حاجت آفرید‌؛ خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد؛ کی ‌«امن یجیب المضطر اذا دعاه»؛ اضطرار‌، گواه استحقاق است آن نیاز مریمی بوده ست و درد که چنان طفلی سخن آغاز کرد جزو او بی او برای او بگفت جزو جزوت گفت دارد در نهفت دست و پا شاهد شوندت ای رهی منکری را چند دست و پا نهی ور نباشی مستحق شرح و گفت ناطقه ناطق ترا دید و بخفت هر چه رویید از پی محتاج رست تا بیابد طالبی چیزی که جست حق تعالی گر سماوات آفرید از برای دفع حاجات آفرید هر کجا دردی دوا آنجا رود هر کجا فقری نوا آنجا رود هر کجا مشکل جواب آنجا رود هر کجا کشتی ست آب آنجا رود آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آب از بالا و پست تا نزاید طفلک نازک گلو کی روان گردد ز پستان شیر او رو بدین بالا و پستی ها بدو تا شوی تشنه و حرارت را گرو بعد از آن از بانگ زنبور هوا بانگ آب جو بنوشی ای کیا حاجت تو کم نباشد از حشیش آب را گیری سوی او می کشیش گوش گیری آب را تو می کشی سوی زرع خشک تا یابد خوشی زرع جان را که ش جواهر مضمر ست ابر رحمت پر ز آب کوثر ست تا سقاهم ربهم آید خطاب تشنه باش الله اعلم بالصواب مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۲ - آمدن آن زن کافر با طفل شیرخواره به نزدیک مصطفی علیه السلام و ناطق شدن عیسی‌وار به معجزات رسول صلی الله علیه و سلم هم از آن ده یک زنی از کافران سوی پیغامبر دوان شد ز امتحان پیش پیغامبر در آمد با خمار کودکی دو ماه زن را بر کنار گفت کودک سلم الله علیک یا رسول الله قد جینا الیک مادرش از خشم گفتش هی خموش کیت افکند این شهادت را بگوش این کیت آموخت ای طفل صغیر که زبانت گشت در طفلی جریر گفت حق آموخت آنگه جبرییل در بیان با جبرییلم من رسیل گفت کو گفتا که بالای سرت می نبینی کن به بالا منظرت ایستاده بر سر تو جبرییل مر مرا گشته به صد گونه دلیل گفت می بینی تو گفتا که بلی بر سرت تابان چو بدری کاملی می بیاموزد مرا وصف رسول زان علوم می رهاند زین سفول پس رسولش گفت ای طفل رضیع چیست نامت باز گو و شو مطیع گفت نامم پیش حق عبدالعزیز عبد عزی پیش این یک مشت حیز من ز عزی پاک و بیزار و بری حق آنک دادت این پیغامبری کودک دو ماهه همچون ماه بدر درس بالغ گفته چون اصحاب صدر پس حنوط آن دم ز جنت در رسید تا دماغ طفل و مادر بو کشید هر دو می گفتند کز خوف سقوط جان سپردن به برین بوی حنوط آن کسی را کش معرف حق بود جامد و نامیش صد صدق زند آنکسی را کش خدا حافظ بود مرغ و ماهی مر ورا حارس شود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۳ - ربودن عقاب موزهٔ مصطفی علیه السلام و بردن بر هوا و نگون کردن و از موزه مار سیاه فرو افتادن اندرین بودند کآواز صلا مصطفی بشنید از سوی علا خواست آبی و وضو را تازه کرد دست و رو را شست او زان آب سرد هر دو پا شست و به موزه کرد رای موزه را بربود یک موزه ربای دست سوی موزه برد آن خوش خطاب موزه را بربود از دستش عقاب موزه را اندر هوا برد او چو باد پس نگون کرد و از آن ماری فتاد در فتاد از موزه یک مار سیاه زان عنایت شد عقابش نیکخواه پس عقاب آن موزه را آورد باز گفت هین بستان و رو سوی نماز از ضرورت کردم این گستاخیی من ز ادب دارم شکسته شاخیی وای کو گستاخ پایی می نهد بی ضرورت کش هوا فتوی دهد پس رسولش شکر کرد و گفت ما این جفا دیدیم و بود این خود وفا موزه بربودی و من درهم شدم تو غمم بردی و من در غم شدم گرچه هر غیبی خدا ما را نمود دل در آن لحظه به خود مشغول بود گفت دور از تو که غفلت در تو رست دیدنم آن غیب را هم عکس تست مار در موزه ببینم بر هوا نیست از من عکس تست ای مصطفی عکس نورانی همه روشن بود عکس ظلمانی همه گلخن بود عکس عبدالله همه نوری بود عکس بیگانه همه کوری بود عکس هر کس را بدان ای جان ببین پهلوی جنسی که خواهی می نشین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۴ - وجه عبرت گرفتن ازین حکایت و یقین دانستن کی ان مع العسر یسرا عبرتست آن قصه ای جان مر ترا تا که راضی باشی در حکم خدا تا که زیرک باشی و نیکوگمان چون ببینی واقعه بد ناگهان دیگران گردند زرد از بیم آن تو چو گل خندان گه سود و زیان زانک گل گر برگ برگش می کنی خنده نگذارد نگردد منثنی گوید از خاری چرا افتم به غم خنده را من خود ز خار آورده ام هرچه از تو یاوه گردد از قضا تو یقین دان که خریدت از بلا ما التصوف قال وجدان الفرح فی الفؤاد عند اتیان الترح آن عقابش را عقابی دان که او در ربود آن موزه را زان نیک خو تا رهاند پاش را از زخم مار ای خنک عقلی که باشد بی غبار گفت لا تاسوا علی ما فاتکم ان اتی السرحان واردی شاتکم کان بلا دفع بلاهای بزرگ و آن زیان منع زیانهای سترگ

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۳ - ربودن عقاب موزهٔ مصطفی علیه السلام و بردن بر هوا و نگون کردن و از موزه مار سیاه فرو افتادن اندرین بودند کآواز صلا مصطفی بشنید از سوی علا خواست آبی و وضو را تازه کرد دست و رو را شست او زان آب سرد هر دو پا شست و به موزه کرد رای موزه را بربود یک موزه ربای دست سوی موزه برد آن خوش خطاب موزه را بربود از دستش عقاب موزه را اندر هوا برد او چو باد پس نگون کرد و از آن ماری فتاد در فتاد از موزه یک مار سیاه زان عنایت شد عقابش نیکخواه پس عقاب آن موزه را آورد باز گفت هین بستان و رو سوی نماز از ضرورت کردم این گستاخیی من ز ادب دارم شکسته شاخیی وای کو گستاخ پایی می نهد بی ضرورت کش هوا فتوی دهد پس رسولش شکر کرد و گفت ما این جفا دیدیم و بود این خود وفا موزه بربودی و من درهم شدم تو غمم بردی و من در غم شدم گرچه هر غیبی خدا ما را نمود دل در آن لحظه به خود مشغول بود گفت دور از تو که غفلت در تو رست دیدنم آن غیب را هم عکس تست مار در موزه ببینم بر هوا نیست از من عکس تست ای مصطفی عکس نورانی همه روشن بود عکس ظلمانی همه گلخن بود عکس عبدالله همه نوری بود عکس بیگانه همه کوری بود عکس هر کس را بدان ای جان ببین پهلوی جنسی که خواهی می نشین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۴ - وجه عبرت گرفتن ازین حکایت و یقین دانستن کی ان مع العسر یسرا عبرتست آن قصه ای جان مر ترا تا که راضی باشی در حکم خدا تا که زیرک باشی و نیکوگمان چون ببینی واقعه بد ناگهان دیگران گردند زرد از بیم آن تو چو گل خندان گه سود و زیان زانک گل گر برگ برگش می کنی خنده نگذارد نگردد منثنی گوید از خاری چرا افتم به غم خنده را من خود ز خار آورده ام هرچه از تو یاوه گردد از قضا تو یقین دان که خریدت از بلا ما التصوف قال وجدان الفرح فی الفؤاد عند اتیان الترح آن عقابش را عقابی دان که او در ربود آن موزه را زان نیک خو تا رهاند پاش را از زخم مار ای خنک عقلی که باشد بی غبار گفت لا تاسوا علی ما فاتکم ان اتی السرحان واردی شاتکم کان بلا دفع بلاهای بزرگ و آن زیان منع زیانهای سترگ

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۵ - استدعاء آن مرد از موسی زبان بهایم با طیور گفت موسی را یکی مرد جوان که بیاموزم زبان جانوران تا بود کز بانگ حیوانات و دد عبرتی حاصل کنم در دین خود چون زبان های بنی آدم همه در پی آبست و نان و دمدمه بوک حیوانات را دردی دگر باشد از تدبیر هنگام گذر گفت موسی رو گذر کن زین هوس کاین خطر دارد بسی در پیش و پس عبرت و بیداری از یزدان طلب نه از کتاب و از مقال و حرف و لب گرم تر شد مرد زان منعش که کرد گرم تر گردد همی از منع مرد گفت ای موسی چو نور تو بتافت هر چه چیزی بود چیزی از تو یافت مر مرا محروم کردن زین مراد لایق لطفت نباشد ای جواد این زمان قایم مقام حق توی یاس باشد گر مرا مانع شوی گفت موسی یا رب این مرد سلیم سخره کردستش مگر دیو رجیم گر بیاموزم زیان کارش بود ور نیاموزم دلش بد می شود گفت ای موسی بیاموزش که ما رد نکردیم از کرم هرگز دعا گفت یا رب او پشیمانی خورد دست خاید جامه ها را بر درد نیست قدرت هر کسی را سازوار عجز بهتر مایه پرهیزکار فقر ازین رو فخر آمد جاودان که به تقوی ماند دست نارسان زان غنا و زان غنی مردود شد که ز قدرت صبرها بدرود شد آدمی را عجز و فقر آمد امان از بلای نفس پر حرص و غمان آن غم آمد ز آرزوهای فضول که بدان خو کرده است آن صید غول آرزوی گل بود گل خواره را گل شکر نگوارد آن بیچاره را مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۶ - وحی آمدن از حق تعالی به موسی کی بیاموزش چیزی کی استدعا کند یا بعضی از آن گفت یزدان تو بده بایست او برگشا در اختیار آن دست او اختیار آمد عبادت را نمک ورنه می گردد بناخواه این فلک گردش او را نه اجر و نه عقاب که اختیار آمد هنر وقت حساب جمله عالم خود مسبح آمدند نیست آن تسبیح جبری مزدمند تیغ در دستش نه از عجزش بکن تا که غازی گردد او یا راه زن زانک کرمنا شد آدم ز اختیار نیم زنبور عسل شد نیم مار مومنان کان عسل زنبوروار کافران خود کان زهری همچو مار زانک مؤمن خورد بگزیده نبات تا چو نحلی گشت ریق او حیات باز کافر خورد شربت از صدید هم ز قوتش زهر شد در وی پدید اهل الهام خدا عین الحیات اهل تسویل هوا سم الممات در جهان این مدح و شاباش و زهی ز اختیارست و حفاظ آگهی جمله رندان چونک در زندان بوند متقی و زاهد و حق خوان شوند چونک قدرت رفت کاسد شد عمل هین که تا سرمایه نستاند اجل قدرتت سرمایه سودست هین وقت قدرت را نگه دار و ببین آدمی بر خنگ کرمنا سوار در کف درکش عنان اختیار باز موسی داد پند او را بمهر که مرادت زرد خواهد کرد چهر ترک این سودا بگو وز حق بترس دیو دادستت برای مکر درس

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۵ - استدعاء آن مرد از موسی زبان بهایم با طیور گفت موسی را یکی مرد جوان که بیاموزم زبان جانوران تا بود کز بانگ حیوانات و دد عبرتی حاصل کنم در دین خود چون زبان های بنی آدم همه در پی آبست و نان و دمدمه بوک حیوانات را دردی دگر باشد از تدبیر هنگام گذر گفت موسی رو گذر کن زین هوس کاین خطر دارد بسی در پیش و پس عبرت و بیداری از یزدان طلب نه از کتاب و از مقال و حرف و لب گرم تر شد مرد زان منعش که کرد گرم تر گردد همی از منع مرد گفت ای موسی چو نور تو بتافت هر چه چیزی بود چیزی از تو یافت مر مرا محروم کردن زین مراد لایق لطفت نباشد ای جواد این زمان قایم مقام حق توی یاس باشد گر مرا مانع شوی گفت موسی یا رب این مرد سلیم سخره کردستش مگر دیو رجیم گر بیاموزم زیان کارش بود ور نیاموزم دلش بد می شود گفت ای موسی بیاموزش که ما رد نکردیم از کرم هرگز دعا گفت یا رب او پشیمانی خورد دست خاید جامه ها را بر درد نیست قدرت هر کسی را سازوار عجز بهتر مایه پرهیزکار فقر ازین رو فخر آمد جاودان که به تقوی ماند دست نارسان زان غنا و زان غنی مردود شد که ز قدرت صبرها بدرود شد آدمی را عجز و فقر آمد امان از بلای نفس پر حرص و غمان آن غم آمد ز آرزوهای فضول که بدان خو کرده است آن صید غول آرزوی گل بود گل خواره را گل شکر نگوارد آن بیچاره را مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۶ - وحی آمدن از حق تعالی به موسی کی بیاموزش چیزی کی استدعا کند یا بعضی از آن گفت یزدان تو بده بایست او برگشا در اختیار آن دست او اختیار آمد عبادت را نمک ورنه می گردد بناخواه این فلک گردش او را نه اجر و نه عقاب که اختیار آمد هنر وقت حساب جمله عالم خود مسبح آمدند نیست آن تسبیح جبری مزدمند تیغ در دستش نه از عجزش بکن تا که غازی گردد او یا راه زن زانک کرمنا شد آدم ز اختیار نیم زنبور عسل شد نیم مار مومنان کان عسل زنبوروار کافران خود کان زهری همچو مار زانک مؤمن خورد بگزیده نبات تا چو نحلی گشت ریق او حیات باز کافر خورد شربت از صدید هم ز قوتش زهر شد در وی پدید اهل الهام خدا عین الحیات اهل تسویل هوا سم الممات در جهان این مدح و شاباش و زهی ز اختیارست و حفاظ آگهی جمله رندان چونک در زندان بوند متقی و زاهد و حق خوان شوند چونک قدرت رفت کاسد شد عمل هین که تا سرمایه نستاند اجل قدرتت سرمایه سودست هین وقت قدرت را نگه دار و ببین آدمی بر خنگ کرمنا سوار در کف درکش عنان اختیار باز موسی داد پند او را بمهر که مرادت زرد خواهد کرد چهر ترک این سودا بگو وز حق بترس دیو دادستت برای مکر درس

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۷ - قانع شدن آن طالب به تعلیم زبان مرغ خانگی و سگ و اجابت موسی علیه السلام گفت باری نطق سگ کو بر درست نطق مرغ خانگی کاهل پرست گفت موسی هین تو دانی رو رسید نطق این هر دو شود بر تو پدید بامدادان از برای امتحان ایستاد او منتظر بر آستان خادمه سفره بیفشاند و فتاد پاره ای نان بیات آثار زاد در ربود آن را خروسی چون گرو گفت سگ کردی تو بر ما ظلم رو دانه گندم توانی خورد و من عاجزم در دانه خوردن در وطن گندم و جو را و باقی حبوب می توانی خورد و من نه ای طروب این لب نانی که قسم ماست نان می ربایی این قدر را از سگان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۸ - جواب خروس سگ را پس خروسش گفت تن زن غم مخور که خدا بدهد عوض زینت دگر اسپ این خواجه سقط خواهد شدن روز فردا سیر خور کم کن حزن مر سگان را عید باشد مرگ اسپ روزی وافر بود بی جهد و کسپ اسپ را بفروخت چون بشنید مرد پیش سگ شد آن خروسش روی زرد روز دیگر همچنان نان را ربود آن خروس و سگ برو لب بر گشود کای خروس عشوه ده چند این دروغ ظالمی و کاذبی و بی فروغ اسپ کش گفتی سقط گردد کجاست کور اخترگوی و محرومی ز راست گفت او را آن خروس با خبر که سقط شد اسپ او جای دگر اسپ را بفروخت و جست او از زیان آن زیان انداخت او بر دیگران لیک فردا استرش گردد سقط مر سگان را باشد آن نعمت فقط زود استر را فروشید آن حریص یافت از غم وز زیان آن دم محیص روز ثالث گفت سگ با آن خروس ای امیر کاذبان با طبل و کوس گفت او بفروخت استر را شتاب گفت فردایش غلام آید مصاب چون غلام او بمیرد نانها بر سگ و خواهنده ریزند اقربا این شنید و آن غلامش را فروخت رست از خسران و رخ را بر فروخت شکرها می کرد و شادیها که من رستم از سه واقعه اندر زمن تا زبان مرغ و سگ آموختم دیده سوء القضا را دوختم روز دیگر آن سگ محروم گفت کای خروس ژاژخا کو طاق و جفت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۹ - خجل گشتن خروس پیش سگ به سبب دروغ شدن در آن سه وعده چند چند آخر دروغ و مکر تو خود نپرد جز دروغ از وکر تو گفت حاشا از من و از جنس من که بگردیم از دروغی ممتحن ما خروسان چون مؤذن راست گوی هم رقیب آفتاب و وقت جوی پاسبان آفتابیم از درون گر کنی بالای ما طشتی نگون پاسبان آفتابند اولیا در بشر واقف ز اسرار خدا اصل ما را حق پی بانگ نماز داد هدیه آدمی را در جهاز گر بناهنگام سهوی مان رود در اذان آن مقتل ما می شود گفت ناهنگام حی عل فلاح خون ما را می کند خوار و مباح آنک معصوم آمد و پاک از غلط آن خروس جان وحی آمد فقط آن غلامش مرد پیش مشتری شد زیان مشتری آن یکسری او گریزانید مالش را ولیک خون خود را ریخت اندر یاب نیک یک زیان دفع زیانها می شدی جسم و مال ماست جانها را فدی پیش شاهان در سیاست گستری می دهی تو مال و سر را می خری اعجمی چون گشته ای اندر قضا می گریزانی ز داور مال را

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۷ - قانع شدن آن طالب به تعلیم زبان مرغ خانگی و سگ و اجابت موسی علیه السلام گفت باری نطق سگ کو بر درست نطق مرغ خانگی کاهل پرست گفت موسی هین تو دانی رو رسید نطق این هر دو شود بر تو پدید بامدادان از برای امتحان ایستاد او منتظر بر آستان خادمه سفره بیفشاند و فتاد پاره ای نان بیات آثار زاد در ربود آن را خروسی چون گرو گفت سگ کردی تو بر ما ظلم رو دانه گندم توانی خورد و من عاجزم در دانه خوردن در وطن گندم و جو را و باقی حبوب می توانی خورد و من نه ای طروب این لب نانی که قسم ماست نان می ربایی این قدر را از سگان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۸ - جواب خروس سگ را پس خروسش گفت تن زن غم مخور که خدا بدهد عوض زینت دگر اسپ این خواجه سقط خواهد شدن روز فردا سیر خور کم کن حزن مر سگان را عید باشد مرگ اسپ روزی وافر بود بی جهد و کسپ اسپ را بفروخت چون بشنید مرد پیش سگ شد آن خروسش روی زرد روز دیگر همچنان نان را ربود آن خروس و سگ برو لب بر گشود کای خروس عشوه ده چند این دروغ ظالمی و کاذبی و بی فروغ اسپ کش گفتی سقط گردد کجاست کور اخترگوی و محرومی ز راست گفت او را آن خروس با خبر که سقط شد اسپ او جای دگر اسپ را بفروخت و جست او از زیان آن زیان انداخت او بر دیگران لیک فردا استرش گردد سقط مر سگان را باشد آن نعمت فقط زود استر را فروشید آن حریص یافت از غم وز زیان آن دم محیص روز ثالث گفت سگ با آن خروس ای امیر کاذبان با طبل و کوس گفت او بفروخت استر را شتاب گفت فردایش غلام آید مصاب چون غلام او بمیرد نانها بر سگ و خواهنده ریزند اقربا این شنید و آن غلامش را فروخت رست از خسران و رخ را بر فروخت شکرها می کرد و شادیها که من رستم از سه واقعه اندر زمن تا زبان مرغ و سگ آموختم دیده سوء القضا را دوختم روز دیگر آن سگ محروم گفت کای خروس ژاژخا کو طاق و جفت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۹ - خجل گشتن خروس پیش سگ به سبب دروغ شدن در آن سه وعده چند چند آخر دروغ و مکر تو خود نپرد جز دروغ از وکر تو گفت حاشا از من و از جنس من که بگردیم از دروغی ممتحن ما خروسان چون مؤذن راست گوی هم رقیب آفتاب و وقت جوی پاسبان آفتابیم از درون گر کنی بالای ما طشتی نگون پاسبان آفتابند اولیا در بشر واقف ز اسرار خدا اصل ما را حق پی بانگ نماز داد هدیه آدمی را در جهاز گر بناهنگام سهوی مان رود در اذان آن مقتل ما می شود گفت ناهنگام حی عل فلاح خون ما را می کند خوار و مباح آنک معصوم آمد و پاک از غلط آن خروس جان وحی آمد فقط آن غلامش مرد پیش مشتری شد زیان مشتری آن یکسری او گریزانید مالش را ولیک خون خود را ریخت اندر یاب نیک یک زیان دفع زیانها می شدی جسم و مال ماست جانها را فدی پیش شاهان در سیاست گستری می دهی تو مال و سر را می خری اعجمی چون گشته ای اندر قضا می گریزانی ز داور مال را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۰ - خبر کردن خروس از مرگ خواجه لیک فردا خواهد او مردن یقین گاو خواهد کشت وارث در حنین صاحب خانه بخواهد مرد رفت روز فردا نک رسیدت لوت زفت پاره های نان و لالنگ و طعام در میان کوی یابد خاص و عام گاو قربانی و نانهای تنک بر سگان و سایلان ریزد سبک مرگ اسپ و استر و مرگ غلام بد قضا گردان این مغرور خام از زیان مال و درد آن گریخت مال افزون کرد و خون خویش ریخت این ریاضتهای درویشان چراست کان بلا بر تن بقای جانهاست تا بقای خود نیابد سالکی چون کند تن را سقیم و هالکی دست کی جنبد به ایثار و عمل تا نبیند داده را جانش بدل آنک بدهد بی امید سودها آن خدایست آن خدایست آن خدا یا ولی حق که خوی حق گرفت نور گشت و تابش مطلق گرفت کو غنی است و جز او جمله فقیر کی فقیری بی عوض گوید که گیر تا نبیند کودکی که سیب هست او پیاز گنده را ندهد ز دست این همه بازار بهر این غرض بر دکانها شسته بر بوی عوض صد متاع خوب عرضه می کنند واندرون دل عوضها می تنند یک سلامی نشنوی ای مرد دین که نگیرد آخرت آن آستین بی طمع نشنیده ام از خاص و عام من سلامی ای برادر والسلام جز سلام حق هین آن را بجو خانه خانه جا بجا و کو بکو از دهان آدمی خوش مشام هم پیام حق شنودم هم سلام وین سلام باقیان بر بوی آن من همی نوشم به دل خوشتر ز جان زان سلام او سلام حق شدست کآتش اندر دودمان خود زدست مرده است از خود شده زنده برب زان بود اسرار حقش در دو لب مردن تن در ریاضت زندگیست رنج این تن روح را پایندگیست گوش بنهاده بد آن مرد خبیث می شنود او از خروسش آن حدیث مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۱ - دویدن آن شخص به سوی موسی به زنهار چون از خروس خبر مرگ خود شنید چون شنید اینها دوان شد تیز و تفت بر در موسی کلیم الله رفت رو همی مالید در خاک او ز بیم که مرا فریاد رس زین ای کلیم گفت رو بفروش خود را و بره چونک استا گشته ای بر جه ز چه بر مسلمانان زیان انداز تو کیسه و همیانها را کن دوتو من درون خشت دیدم این قضا که در آیینه عیان شد مر ترا عاقل اول بیند آخر را بدل اندر آخر بیند از دانش مقل باز زاری کرد کای نیکوخصال مر مرا در سر مزن در رو ممال از من آن آمد که بودم ناسزا ناسزایم را تو ده حسن الجزا گفت تیری جست از شست ای پسر نیست سنت کآید آن واپس به سر لیک در خواهم ز نیکوداوری تا که ایمان آن زمان با خود بری چونک ایمان برده باشی زنده ای چونک با ایمان روی پاینده ای هم در آن دم حال بر خواجه بگشت تا دلش شوریده و آوردند طشت شورش مرگست نه هیضه طعام قی چه سودت دارد ای بدبخت خام چار کس بردند تا سوی وثاق ساق می مالید او بر پشت ساق پند موسی نشنوی شوخی کنی خویشتن بر تیغ پولادی زنی شرم ناید تیغ را از جان تو آن تست این ای برادر آن تو

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۰ - خبر کردن خروس از مرگ خواجه لیک فردا خواهد او مردن یقین گاو خواهد کشت وارث در حنین صاحب خانه بخواهد مرد رفت روز فردا نک رسیدت لوت زفت پاره های نان و لالنگ و طعام در میان کوی یابد خاص و عام گاو قربانی و نانهای تنک بر سگان و سایلان ریزد سبک مرگ اسپ و استر و مرگ غلام بد قضا گردان این مغرور خام از زیان مال و درد آن گریخت مال افزون کرد و خون خویش ریخت این ریاضتهای درویشان چراست کان بلا بر تن بقای جانهاست تا بقای خود نیابد سالکی چون کند تن را سقیم و هالکی دست کی جنبد به ایثار و عمل تا نبیند داده را جانش بدل آنک بدهد بی امید سودها آن خدایست آن خدایست آن خدا یا ولی حق که خوی حق گرفت نور گشت و تابش مطلق گرفت کو غنی است و جز او جمله فقیر کی فقیری بی عوض گوید که گیر تا نبیند کودکی که سیب هست او پیاز گنده را ندهد ز دست این همه بازار بهر این غرض بر دکانها شسته بر بوی عوض صد متاع خوب عرضه می کنند واندرون دل عوضها می تنند یک سلامی نشنوی ای مرد دین که نگیرد آخرت آن آستین بی طمع نشنیده ام از خاص و عام من سلامی ای برادر والسلام جز سلام حق هین آن را بجو خانه خانه جا بجا و کو بکو از دهان آدمی خوش مشام هم پیام حق شنودم هم سلام وین سلام باقیان بر بوی آن من همی نوشم به دل خوشتر ز جان زان سلام او سلام حق شدست کآتش اندر دودمان خود زدست مرده است از خود شده زنده برب زان بود اسرار حقش در دو لب مردن تن در ریاضت زندگیست رنج این تن روح را پایندگیست گوش بنهاده بد آن مرد خبیث می شنود او از خروسش آن حدیث مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۱ - دویدن آن شخص به سوی موسی به زنهار چون از خروس خبر مرگ خود شنید چون شنید اینها دوان شد تیز و تفت بر در موسی کلیم الله رفت رو همی مالید در خاک او ز بیم که مرا فریاد رس زین ای کلیم گفت رو بفروش خود را و بره چونک استا گشته ای بر جه ز چه بر مسلمانان زیان انداز تو کیسه و همیانها را کن دوتو من درون خشت دیدم این قضا که در آیینه عیان شد مر ترا عاقل اول بیند آخر را بدل اندر آخر بیند از دانش مقل باز زاری کرد کای نیکوخصال مر مرا در سر مزن در رو ممال از من آن آمد که بودم ناسزا ناسزایم را تو ده حسن الجزا گفت تیری جست از شست ای پسر نیست سنت کآید آن واپس به سر لیک در خواهم ز نیکوداوری تا که ایمان آن زمان با خود بری چونک ایمان برده باشی زنده ای چونک با ایمان روی پاینده ای هم در آن دم حال بر خواجه بگشت تا دلش شوریده و آوردند طشت شورش مرگست نه هیضه طعام قی چه سودت دارد ای بدبخت خام چار کس بردند تا سوی وثاق ساق می مالید او بر پشت ساق پند موسی نشنوی شوخی کنی خویشتن بر تیغ پولادی زنی شرم ناید تیغ را از جان تو آن تست این ای برادر آن تو

%0
10 Bölüm