Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۲ - دعاکردن موسی آن شخص را تا بایمان رود از دنیا موسی آمد در مناجات آن سحر کای خدا ایمان ازو مستان مبر پادشاهی کن برو بخشا که او سهو کرد و خیره رویی و غلو گفتمش این علم نه درخورد تست دفع پندارید گفتم را و سست دست را بر اژدها آنکس زند که عصا را دستش اژدرها کند سر غیب آن را سزد آموختن که ز گفتن لب تواند دوختن درخور دریا نشد جز مرغ آب فهم کن والله اعلم بالصواب او به دریا رفت و مرغ آبی نبود گشت غرقه دست گیرش ای ودود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۳ - اجابت کردن حق تعالی دعای موسی را علیه السلام گفت بخشیدم بدو ایمان نعم ور تو خواهی این زمان زنده ش کنم بلک جمله مردگان خاک را این زمان زنده کنم بهر ترا گفت موسی این جهان مردنست آن جهان انگیز کانجا روشنست این فناجا چون جهان بود نیست بازگشت عاریت بس سود نیست رحمتی افشان بر ایشان هم کنون در نهان خانه لدینا محضرون تابدانی که زیان جسم و مال سود جان باشد رهاند از وبال پس ریاضت را به جان شو مشتری چون سپردی تن به خدمت جان بری ور ریاضت آیدت بی اختیار سر بنه شکرانه ده ای کامیار چون حقت داد آن ریاضت شکر کن تو نکردی او کشیدت ز امر کن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۴ - حکایت آن زنی کی فرزندش نمی‌زیست بنالید جواب آمد کی آن عوض ریاضت تست و به جای جهاد مجاهدانست ترا آن زنی هر سال زاییدی پسر بیش از شش مه نبودی عمرور یاسه مه یا چار مه گشتی تباه ناله کرد آن زن که افغان ای اله نه مهم بارست و سه ماهم فرح نعمتم زوتر رو از قوس قزح پیش مردان خدا کردی نفیر زین شکایت آن زن از درد نذیر بیست فرزند این چنین در گور رفت آتشی در جانشان افتاد تفت تا شبی بنمود او را جنتی باقیی سبزی خوشی بی ضنتی باغ گفتم نعمت بی کیف را کاصل نعمتهاست و مجمع باغها ورنه لا عین رات چه جای باغ گفت نور غیب را یزدان چراغ مثل نبود آن مثال آن بود تا برد بوی آنک او حیران بود حاصل آن زن دید آن را مست شد زان تجلی آن ضعیف از دست شد دید در قصری نبشته نام خویش آن خود دانستش آن محبوب کیش بعد از آن گفتند کین نعمت وراست کو بجان بازی به جز صادق نخاست خدمت بسیار می بایست کرد مر ترا تا بر خوری زین چاشت خورد چون تو کاهل بودی اندر التجا آن مصیبتها عوض دادت خدا گفت یا رب تا به صد سال و فزون این چنینم ده بریز از من تو خون اندر آن باغ او چو آمد پیش پیش دید در وی جمله فرزندان خویش گفت از من کم شد از تو گم نشد بی دو چشم غیب کس مردم نشد تو نکردی فصد و از بینی دوید خون افزون تا ز تب جانت رهید مغز هر میوه بهست از پوستش پوست دان تن را و مغز آن دوستش مغز نغزی دارد آخر آدمی یکدمی آن را طلب گر زان دمی

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۲ - دعاکردن موسی آن شخص را تا بایمان رود از دنیا موسی آمد در مناجات آن سحر کای خدا ایمان ازو مستان مبر پادشاهی کن برو بخشا که او سهو کرد و خیره رویی و غلو گفتمش این علم نه درخورد تست دفع پندارید گفتم را و سست دست را بر اژدها آنکس زند که عصا را دستش اژدرها کند سر غیب آن را سزد آموختن که ز گفتن لب تواند دوختن درخور دریا نشد جز مرغ آب فهم کن والله اعلم بالصواب او به دریا رفت و مرغ آبی نبود گشت غرقه دست گیرش ای ودود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۳ - اجابت کردن حق تعالی دعای موسی را علیه السلام گفت بخشیدم بدو ایمان نعم ور تو خواهی این زمان زنده ش کنم بلک جمله مردگان خاک را این زمان زنده کنم بهر ترا گفت موسی این جهان مردنست آن جهان انگیز کانجا روشنست این فناجا چون جهان بود نیست بازگشت عاریت بس سود نیست رحمتی افشان بر ایشان هم کنون در نهان خانه لدینا محضرون تابدانی که زیان جسم و مال سود جان باشد رهاند از وبال پس ریاضت را به جان شو مشتری چون سپردی تن به خدمت جان بری ور ریاضت آیدت بی اختیار سر بنه شکرانه ده ای کامیار چون حقت داد آن ریاضت شکر کن تو نکردی او کشیدت ز امر کن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۴ - حکایت آن زنی کی فرزندش نمی‌زیست بنالید جواب آمد کی آن عوض ریاضت تست و به جای جهاد مجاهدانست ترا آن زنی هر سال زاییدی پسر بیش از شش مه نبودی عمرور یاسه مه یا چار مه گشتی تباه ناله کرد آن زن که افغان ای اله نه مهم بارست و سه ماهم فرح نعمتم زوتر رو از قوس قزح پیش مردان خدا کردی نفیر زین شکایت آن زن از درد نذیر بیست فرزند این چنین در گور رفت آتشی در جانشان افتاد تفت تا شبی بنمود او را جنتی باقیی سبزی خوشی بی ضنتی باغ گفتم نعمت بی کیف را کاصل نعمتهاست و مجمع باغها ورنه لا عین رات چه جای باغ گفت نور غیب را یزدان چراغ مثل نبود آن مثال آن بود تا برد بوی آنک او حیران بود حاصل آن زن دید آن را مست شد زان تجلی آن ضعیف از دست شد دید در قصری نبشته نام خویش آن خود دانستش آن محبوب کیش بعد از آن گفتند کین نعمت وراست کو بجان بازی به جز صادق نخاست خدمت بسیار می بایست کرد مر ترا تا بر خوری زین چاشت خورد چون تو کاهل بودی اندر التجا آن مصیبتها عوض دادت خدا گفت یا رب تا به صد سال و فزون این چنینم ده بریز از من تو خون اندر آن باغ او چو آمد پیش پیش دید در وی جمله فرزندان خویش گفت از من کم شد از تو گم نشد بی دو چشم غیب کس مردم نشد تو نکردی فصد و از بینی دوید خون افزون تا ز تب جانت رهید مغز هر میوه بهست از پوستش پوست دان تن را و مغز آن دوستش مغز نغزی دارد آخر آدمی یکدمی آن را طلب گر زان دمی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۵ - در آمدن حمزه رضی الله عنه در جنگ بی زره اندر آخر حمزه چون در صف شدی بی زره سرمست در غزو آمدی سینه باز و تن برهنه پیش پیش در فکندی در صف شمشیر خویش خلق پرسیدند کای عم رسول ای هزبر صف شکن شاه فحول نه تو لا تلقوا بایدیکم الی تهلکه خواندی ز پیغام خدا پس چرا تو خویش را در تهلکه می در اندازی چنین در معرکه چون جوان بودی و زفت و سخت زه تو نمی رفتی سوی صف بی زره چون شدی پیر و ضعیف و منحنی پرده های لا ابالی می زنی لا ابالی وار با تیغ و سنان می نمایی دار و گیر و امتحان تیغ حرمت می ندارد پیر را کی بود تمییز تیغ و تیر را زین نسق غمخوارگان بی خبر پند می دادند او را از غیر

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۵ - در آمدن حمزه رضی الله عنه در جنگ بی زره اندر آخر حمزه چون در صف شدی بی زره سرمست در غزو آمدی سینه باز و تن برهنه پیش پیش در فکندی در صف شمشیر خویش خلق پرسیدند کای عم رسول ای هزبر صف شکن شاه فحول نه تو لا تلقوا بایدیکم الی تهلکه خواندی ز پیغام خدا پس چرا تو خویش را در تهلکه می در اندازی چنین در معرکه چون جوان بودی و زفت و سخت زه تو نمی رفتی سوی صف بی زره چون شدی پیر و ضعیف و منحنی پرده های لا ابالی می زنی لا ابالی وار با تیغ و سنان می نمایی دار و گیر و امتحان تیغ حرمت می ندارد پیر را کی بود تمییز تیغ و تیر را زین نسق غمخوارگان بی خبر پند می دادند او را از غیر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۶ - جواب حمزه مر خلق را گفت حمزه چونک بودم من جوان مرگ می دیدم وداع این جهان سوی مردن کس به رغبت کی رود پیش اژدرها برهنه کی شود لیک از نور محمد من کنون نیستم این شهر فانی را زبون از برون حس لشکرگاه شاه پر همی بینم ز نور حق سپاه خیمه در خیمه طناب اندر طناب شکر آنک کرد بیدارم ز خواب آنک مردن پیش چشمش تهلکه ست امر لا تلقوا بگیرد او به دست و آنک مردن پیش او شد فتح باب سارعوا آید مرورا در خطاب الحذر ای مرگ بینان بارعوا العجل ای حشربینان سارعوا الصلا ای لطف بینان افرحوا البلا ای قهربینان اترحوا هر که یوسف دید جان کردش فدی هر که گرگش دید برگشت از هدی مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست پیش ترک آیینه را خوش رنگی است پیش زنگی آینه هم زنگی است آنک می ترسی ز مرگ اندر فرار آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار روی زشت تست نه رخسار مرگ جان تو همچون درخت و مرگ برگ از تو رسته ست ار نکوی ست ار بدست ناخوش و خوش هر ضمیر ت از خودست گر به خاری خسته ای خود کشته ای ور حریر و قز دری خود رشته ای دانک نبود فعل همرنگ جزا هیچ خدمت نیست همرنگ عطا مزد مزدوران نمی ماند به کار کان عرض وین جوهر ست و پایدار آن همه سختی و زورست و عرق وین همه سیم است و زر ست و طبق گر ترا آید ز جایی تهمتی کرد مظلومت دعا در محنتی تو همی گویی که من آزاده ام بر کسی من تهمتی ننهاده ام تو گناهی کرده ای شکل دگر دانه کشتی دانه کی ماند به بر او زنا کرد و جزا صد چوب بود گوید او من کی زدم کس را به عود نه جزای آن زنا بود این بلا چوب کی ماند زنا را در خلا مار کی ماند عصا را ای کلیم درد کی ماند دوا را ای حکیم تو به جای آن عصا آب منی چون بیفکندی شد آن شخص سنی یار شد یا مار شد آن آب تو زان عصا چونست این اعجاب تو هیچ ماند آب آن فرزند را هیچ ماند نیشکر مر قند را چون سجودی یا رکوعی مرد کشت شد در آن عالم سجود او بهشت چونک پرید از دهانش حمد حق مرغ جنت ساختش رب الفلق حمد و تسبیحت نماند مرغ را گرچه نطفه مرغ بادست و هوا چون ز دستت رست ایثار و زکات گشت این دست آن طرف نخل و نبات آب صبرت جوی آب خلد شد جوی شیر خلد مهر تست و ود ذوق طاعت گشت جوی انگبین مستی و شوق تو جوی خمر بین این سبب ها آن اثر ها را نماند کس نداند چونش جای آن نشاند این سبب ها چون به فرمان تو بود چار جو هم مر ترا فرمان نمود هر طرف خواهی روانش می کنی آن صفت چون بد چنانش می کنی چون منی تو که در فرمان تست نسل آن در امر تو آیند چست می دود بر امر تو فرزند نو که منم جزوت که کردی اش گرو آن صفت در امر تو بود این جهان هم در امر تست آن جوها روان آن درختان مر ترا فرمان برند کان درختان از صفاتت با برند چون به امر تست اینجا این صفات پس در امر تست آنجا آن جزات چون ز دستت زخم بر مظلوم رست آن درختی گشت ازو زقوم رست چون ز خشم آتش تو در دل ها زدی مایه نار جهنم آمدی آتشت اینجا چو آدم سوز بود آنچ از وی زاد مرد افروز بود آتش تو قصد مردم می کند نار کز وی زاد بر مردم زند آن سخن های چو مار و کزدمت مار و کزدم گشت و می گیرد دمت اولیا را داشتی در انتظار انتظار رستخیز ت گشت یار وعده فردا و پس فردای تو انتظار حشرت آمد وای تو منتظر مانی در آن روز دراز در حساب و آفتاب جان گداز که آسمان را منتظر می داشتی تخم فردا ره روم می کاشتی خشم تو تخم سعیر دوزخ است هین بکش این دوزخت را کاین فخ است کشتن این نار نبود جز به نور نورک اطفا نارنا نحن الشکور گر تو بی نوری کنی حلمی بدست آتشت زنده ست و در خاکستر ست آن تکلف باشد و روپوش هین نار را نکشد به غیر نور دین تا نبینی نور دین آمن مباش که آتش پنهان شود یک روز فاش نور آبی دان و هم در آب چفس چونک داری آب از آتش مترس آب آتش را کشد کآتش به خو می بسوزد نسل و فرزندان او سوی آن مرغابیان رو روز چند تا ترا در آب حیوانی کشند مرغ خاکی مرغ آبی هم تنند لیک ضدانند آب و روغنند هر یکی مر اصل خود را بنده اند احتیاطی کن به هم ماننده اند همچنانک وسوسه و وحی الست هر دو معقولند لیکن فرق هست هر دو دلالان بازار ضمیر رخت ها را می ستایند ای امیر گر تو صراف دلی فکرت شناس فرق کن سر دو فکر چون نخاس ور ندانی این دو فکرت از گمان لا خلابه گوی و مشتاب و مران

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۶ - جواب حمزه مر خلق را گفت حمزه چونک بودم من جوان مرگ می دیدم وداع این جهان سوی مردن کس به رغبت کی رود پیش اژدرها برهنه کی شود لیک از نور محمد من کنون نیستم این شهر فانی را زبون از برون حس لشکرگاه شاه پر همی بینم ز نور حق سپاه خیمه در خیمه طناب اندر طناب شکر آنک کرد بیدارم ز خواب آنک مردن پیش چشمش تهلکه ست امر لا تلقوا بگیرد او به دست و آنک مردن پیش او شد فتح باب سارعوا آید مرورا در خطاب الحذر ای مرگ بینان بارعوا العجل ای حشربینان سارعوا الصلا ای لطف بینان افرحوا البلا ای قهربینان اترحوا هر که یوسف دید جان کردش فدی هر که گرگش دید برگشت از هدی مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست پیش ترک آیینه را خوش رنگی است پیش زنگی آینه هم زنگی است آنک می ترسی ز مرگ اندر فرار آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار روی زشت تست نه رخسار مرگ جان تو همچون درخت و مرگ برگ از تو رسته ست ار نکوی ست ار بدست ناخوش و خوش هر ضمیر ت از خودست گر به خاری خسته ای خود کشته ای ور حریر و قز دری خود رشته ای دانک نبود فعل همرنگ جزا هیچ خدمت نیست همرنگ عطا مزد مزدوران نمی ماند به کار کان عرض وین جوهر ست و پایدار آن همه سختی و زورست و عرق وین همه سیم است و زر ست و طبق گر ترا آید ز جایی تهمتی کرد مظلومت دعا در محنتی تو همی گویی که من آزاده ام بر کسی من تهمتی ننهاده ام تو گناهی کرده ای شکل دگر دانه کشتی دانه کی ماند به بر او زنا کرد و جزا صد چوب بود گوید او من کی زدم کس را به عود نه جزای آن زنا بود این بلا چوب کی ماند زنا را در خلا مار کی ماند عصا را ای کلیم درد کی ماند دوا را ای حکیم تو به جای آن عصا آب منی چون بیفکندی شد آن شخص سنی یار شد یا مار شد آن آب تو زان عصا چونست این اعجاب تو هیچ ماند آب آن فرزند را هیچ ماند نیشکر مر قند را چون سجودی یا رکوعی مرد کشت شد در آن عالم سجود او بهشت چونک پرید از دهانش حمد حق مرغ جنت ساختش رب الفلق حمد و تسبیحت نماند مرغ را گرچه نطفه مرغ بادست و هوا چون ز دستت رست ایثار و زکات گشت این دست آن طرف نخل و نبات آب صبرت جوی آب خلد شد جوی شیر خلد مهر تست و ود ذوق طاعت گشت جوی انگبین مستی و شوق تو جوی خمر بین این سبب ها آن اثر ها را نماند کس نداند چونش جای آن نشاند این سبب ها چون به فرمان تو بود چار جو هم مر ترا فرمان نمود هر طرف خواهی روانش می کنی آن صفت چون بد چنانش می کنی چون منی تو که در فرمان تست نسل آن در امر تو آیند چست می دود بر امر تو فرزند نو که منم جزوت که کردی اش گرو آن صفت در امر تو بود این جهان هم در امر تست آن جوها روان آن درختان مر ترا فرمان برند کان درختان از صفاتت با برند چون به امر تست اینجا این صفات پس در امر تست آنجا آن جزات چون ز دستت زخم بر مظلوم رست آن درختی گشت ازو زقوم رست چون ز خشم آتش تو در دل ها زدی مایه نار جهنم آمدی آتشت اینجا چو آدم سوز بود آنچ از وی زاد مرد افروز بود آتش تو قصد مردم می کند نار کز وی زاد بر مردم زند آن سخن های چو مار و کزدمت مار و کزدم گشت و می گیرد دمت اولیا را داشتی در انتظار انتظار رستخیز ت گشت یار وعده فردا و پس فردای تو انتظار حشرت آمد وای تو منتظر مانی در آن روز دراز در حساب و آفتاب جان گداز که آسمان را منتظر می داشتی تخم فردا ره روم می کاشتی خشم تو تخم سعیر دوزخ است هین بکش این دوزخت را کاین فخ است کشتن این نار نبود جز به نور نورک اطفا نارنا نحن الشکور گر تو بی نوری کنی حلمی بدست آتشت زنده ست و در خاکستر ست آن تکلف باشد و روپوش هین نار را نکشد به غیر نور دین تا نبینی نور دین آمن مباش که آتش پنهان شود یک روز فاش نور آبی دان و هم در آب چفس چونک داری آب از آتش مترس آب آتش را کشد کآتش به خو می بسوزد نسل و فرزندان او سوی آن مرغابیان رو روز چند تا ترا در آب حیوانی کشند مرغ خاکی مرغ آبی هم تنند لیک ضدانند آب و روغنند هر یکی مر اصل خود را بنده اند احتیاطی کن به هم ماننده اند همچنانک وسوسه و وحی الست هر دو معقولند لیکن فرق هست هر دو دلالان بازار ضمیر رخت ها را می ستایند ای امیر گر تو صراف دلی فکرت شناس فرق کن سر دو فکر چون نخاس ور ندانی این دو فکرت از گمان لا خلابه گوی و مشتاب و مران

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۷ - حیله دفع مغبون شدن در بیع و شرا آن یکی یاری پیمبر را بگفت که منم در بیعها با غبن جفت مکر هر کس کو فروشد یا خرد همچو سحرست و ز راهم می برد گفت در بیعی که ترسی از غرار شرط کن سه روز خود را اختیار که تانی هست از رحمان یقین هست تعجیلت ز شیطان لعین پیش سگ چون لقمه نان افکنی بو کند آنگه خورد ای معتنی او ببینی بو کند ما با خرد هم ببوییمش به عقل منتقد با تانی گشت موجود از خدا تابه شش روز این زمین و چرخها ورنه قادر بود کو کن فیکون صد زمین و چرخ آوردی برون آدمی را اندک اندک آن همام تا چهل سالش کند مرد تمام گرچه قادر بود کاندر یک نفس از عدم پران کند پنجاه کس عیسی قادر بود کو از یک دعا بی توقف بر جهاند مرده را خالق عیسی بنتواند که او بی توقف مردم آرد تو بتو این تانی از پی تعلیم تست که طلب آهسته باید بی سکست جو یکی کوچک که دایم می رود نه نجس گردد نه گنده می شود زین تانی زاید اقبال و سرور این تانی بیضه دولت چون طیور مرغ کی ماند به بیضه ای عنید گرچه از بیضه همی آید پدید باش تا اجزای تو چون بیضه ها مرغها زایند اندر انتها بیضه مار ارچه ماند در شبه بیضه گنجشک را دورست ره دانه آبی به دانه سیب نیز گرچه ماند فرقها دان ای عزیز برگها هم رنگ باشد در نظر میوه ها هر یک بود نوعی دگر برگهای جسمها ماننده اند لیک هر جانی بریعی زنده اند خلق در بازار یکسان می روند آن یکی در ذوق و دیگر دردمند همچنان در مرگ یکسان می رویم نیم در خسران و نیمی خسرویم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۸ - وفات یافتن بلال رضی الله عنه با شادی چون بلال از ضعف شد همچون هلال رنگ مرگ افتاد بر روی بلال جفت او دیدش بگفتا وا حرب پس بلالش گفت نه نه وا طرب تا کنون اندر حرب بودم ز زیست تو چه دانی مرگ چون عیشست و چیست این همی گفت و رخش در عین گفت نرگس و گلبرگ و لاله می شکفت تاب رو و چشم پر انوار او می گواهی داد بر گفتار او هر سیه دل می سیه دیدی ورا مردم دیده سیاه آمد چرا مردم نادیده باشد رو سیاه مردم دیده بود مرآت ماه خود که بیند مردم دیده ترا در جهان جز مردم دیده فزا چون به غیر مردم دیده ش ندید پس به غیر او که در رنگش رسید پس جز او جمله مقلد آمدند در صفات مردم دیده بلند گفت جفتش الفراق ای خوش خصال گفت نه نه الوصالست الوصال گفت جفت امشب غریبی می روی از تبار و خویش غایب می شوی گفت نه نه بلک امشب جان من می رسد خود از غریبی در وطن گفت رویت را کجا بینیم ما گفت اندر حلقه خاص خدا حلقه خاصش به تو پیوسته است گر نظر بالا کنی نه سوی پست اندر آن حلقه ز رب العالمین نور می تابد چو در حلقه نگین گفت ویران گشت این خانه دریغ گفت اندر مه نگر منگر به میغ کرد ویران تا کند معمورتر قومم انبه بود و خانه مختصر

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۷ - حیله دفع مغبون شدن در بیع و شرا آن یکی یاری پیمبر را بگفت که منم در بیعها با غبن جفت مکر هر کس کو فروشد یا خرد همچو سحرست و ز راهم می برد گفت در بیعی که ترسی از غرار شرط کن سه روز خود را اختیار که تانی هست از رحمان یقین هست تعجیلت ز شیطان لعین پیش سگ چون لقمه نان افکنی بو کند آنگه خورد ای معتنی او ببینی بو کند ما با خرد هم ببوییمش به عقل منتقد با تانی گشت موجود از خدا تابه شش روز این زمین و چرخها ورنه قادر بود کو کن فیکون صد زمین و چرخ آوردی برون آدمی را اندک اندک آن همام تا چهل سالش کند مرد تمام گرچه قادر بود کاندر یک نفس از عدم پران کند پنجاه کس عیسی قادر بود کو از یک دعا بی توقف بر جهاند مرده را خالق عیسی بنتواند که او بی توقف مردم آرد تو بتو این تانی از پی تعلیم تست که طلب آهسته باید بی سکست جو یکی کوچک که دایم می رود نه نجس گردد نه گنده می شود زین تانی زاید اقبال و سرور این تانی بیضه دولت چون طیور مرغ کی ماند به بیضه ای عنید گرچه از بیضه همی آید پدید باش تا اجزای تو چون بیضه ها مرغها زایند اندر انتها بیضه مار ارچه ماند در شبه بیضه گنجشک را دورست ره دانه آبی به دانه سیب نیز گرچه ماند فرقها دان ای عزیز برگها هم رنگ باشد در نظر میوه ها هر یک بود نوعی دگر برگهای جسمها ماننده اند لیک هر جانی بریعی زنده اند خلق در بازار یکسان می روند آن یکی در ذوق و دیگر دردمند همچنان در مرگ یکسان می رویم نیم در خسران و نیمی خسرویم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۸ - وفات یافتن بلال رضی الله عنه با شادی چون بلال از ضعف شد همچون هلال رنگ مرگ افتاد بر روی بلال جفت او دیدش بگفتا وا حرب پس بلالش گفت نه نه وا طرب تا کنون اندر حرب بودم ز زیست تو چه دانی مرگ چون عیشست و چیست این همی گفت و رخش در عین گفت نرگس و گلبرگ و لاله می شکفت تاب رو و چشم پر انوار او می گواهی داد بر گفتار او هر سیه دل می سیه دیدی ورا مردم دیده سیاه آمد چرا مردم نادیده باشد رو سیاه مردم دیده بود مرآت ماه خود که بیند مردم دیده ترا در جهان جز مردم دیده فزا چون به غیر مردم دیده ش ندید پس به غیر او که در رنگش رسید پس جز او جمله مقلد آمدند در صفات مردم دیده بلند گفت جفتش الفراق ای خوش خصال گفت نه نه الوصالست الوصال گفت جفت امشب غریبی می روی از تبار و خویش غایب می شوی گفت نه نه بلک امشب جان من می رسد خود از غریبی در وطن گفت رویت را کجا بینیم ما گفت اندر حلقه خاص خدا حلقه خاصش به تو پیوسته است گر نظر بالا کنی نه سوی پست اندر آن حلقه ز رب العالمین نور می تابد چو در حلقه نگین گفت ویران گشت این خانه دریغ گفت اندر مه نگر منگر به میغ کرد ویران تا کند معمورتر قومم انبه بود و خانه مختصر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۹ - حکمت ویران شدن تن به مرگ من چو آدم بودم اول حبس کرب پر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب من گدا بودم درین خانه چو چاه شاه گشتم قصر باید بهر شاه قصرها خود مر شهان را مانسست مرده را خانه و مکان گوری بسست انبیا را تنگ آمد این جهان چون شهان رفتند اندر لامکان مردگان را این جهان بنمود فر ظاهرش زفت و به معنی تنگ بر گر نبودی تنگ این افغان ز چیست چون دو تا شد هر که در وی بیش زیست در زمان خواب چون آزاد شد زان مکان بنگر که جان چون شاد شد ظالم از ظلم طبیعت باز رست مرد زندانی ز فکر حبس جست این زمین و آسمان بس فراخ سخت تنگ آمد به هنگام مناخ جسم بند آمد فراخ وسخت تنگ خنده او گریه فخرش جمله ننگ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۰ - تشبیه دنیا کی بظاهر فراخست و بمعنی تنگ و تشبیه خواب کی خلاص است ازین تنگی همچو گرمابه که تفسیده بود تنگ آیی جانت پخسیده شود گرچه گرمابه عریضست و طویل زان تبش تنگ آیدت جان و کلیل تا برون نایی بنگشاید دلت پس چه سود آمد فراخی منزلت یا که کفش تنگ پوشی ای غوی در بیابان فراخی می روی آن فراخی بیابان تنگ گشت بر تو زندان آمد آن صحرا و دشت هر که دید او مر ترا از دور گفت کو در آن صحرا چو لاله تر شکفت او نداند که تو همچون ظالمان از برون در گلشنی جان در فغان خواب تو آن کفش بیرون کردنست که زمانی جانت آزاد از تنست اولیا را خواب ملکست ای فلان همچو آن اصحاب کهف اندر جهان خواب می بینند و آنجا خواب نه در عدم در می روند و باب نه خانه تنگ و درون جان چنگ لوک کرد ویران تا کند قصر ملوک چنگ لوکم چون جنین اندر رحم نه مهه گشتم شد این نقلان مهم گر نباشد درد زه بر مادرم من درین زندان میان آذرم مادر طبعم ز درد مرگ خویش می کند ره تا رهد بره ز میش تا چرد آن بره در صحرای سبز هین رحم بگشا که گشت این بره گبز درد زه گر رنج آبستان بود بر جنین اشکستن زندان بود حامله گریان ز زه کاین المناص و آن جنین خندان که پیش آمد خلاص هرچه زیر چرخ هستند امهات از جماد و از بهیمه وز نبات هر یکی از درد غیری غافل اند جز کسانی که نبیه و کامل اند آنچ کوسه داند از خانه کسان بلمه از خانه خودش کی داند آن آنچ صاحب دل بداند حال تو تو ز حال خود ندانی ای عمو

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۹ - حکمت ویران شدن تن به مرگ من چو آدم بودم اول حبس کرب پر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب من گدا بودم درین خانه چو چاه شاه گشتم قصر باید بهر شاه قصرها خود مر شهان را مانسست مرده را خانه و مکان گوری بسست انبیا را تنگ آمد این جهان چون شهان رفتند اندر لامکان مردگان را این جهان بنمود فر ظاهرش زفت و به معنی تنگ بر گر نبودی تنگ این افغان ز چیست چون دو تا شد هر که در وی بیش زیست در زمان خواب چون آزاد شد زان مکان بنگر که جان چون شاد شد ظالم از ظلم طبیعت باز رست مرد زندانی ز فکر حبس جست این زمین و آسمان بس فراخ سخت تنگ آمد به هنگام مناخ جسم بند آمد فراخ وسخت تنگ خنده او گریه فخرش جمله ننگ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۰ - تشبیه دنیا کی بظاهر فراخست و بمعنی تنگ و تشبیه خواب کی خلاص است ازین تنگی همچو گرمابه که تفسیده بود تنگ آیی جانت پخسیده شود گرچه گرمابه عریضست و طویل زان تبش تنگ آیدت جان و کلیل تا برون نایی بنگشاید دلت پس چه سود آمد فراخی منزلت یا که کفش تنگ پوشی ای غوی در بیابان فراخی می روی آن فراخی بیابان تنگ گشت بر تو زندان آمد آن صحرا و دشت هر که دید او مر ترا از دور گفت کو در آن صحرا چو لاله تر شکفت او نداند که تو همچون ظالمان از برون در گلشنی جان در فغان خواب تو آن کفش بیرون کردنست که زمانی جانت آزاد از تنست اولیا را خواب ملکست ای فلان همچو آن اصحاب کهف اندر جهان خواب می بینند و آنجا خواب نه در عدم در می روند و باب نه خانه تنگ و درون جان چنگ لوک کرد ویران تا کند قصر ملوک چنگ لوکم چون جنین اندر رحم نه مهه گشتم شد این نقلان مهم گر نباشد درد زه بر مادرم من درین زندان میان آذرم مادر طبعم ز درد مرگ خویش می کند ره تا رهد بره ز میش تا چرد آن بره در صحرای سبز هین رحم بگشا که گشت این بره گبز درد زه گر رنج آبستان بود بر جنین اشکستن زندان بود حامله گریان ز زه کاین المناص و آن جنین خندان که پیش آمد خلاص هرچه زیر چرخ هستند امهات از جماد و از بهیمه وز نبات هر یکی از درد غیری غافل اند جز کسانی که نبیه و کامل اند آنچ کوسه داند از خانه کسان بلمه از خانه خودش کی داند آن آنچ صاحب دل بداند حال تو تو ز حال خود ندانی ای عمو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۱ - بیان آنک هرچه غفلت و غم و کاهلی و تاریکی‌ست همه از تن است کی ارضی است و سفلی غفلت از تن بود چون تن روح شد بیند او اسرار را بی هیچ بد چون زمین برخاست از جو فلک نه شب و نه سایه باشد نه دلک هر کجا سایه ست و شب یا سایگه از زمین باشد نه از افلاک و مه دود پیوسته هم از هیزم بود نه ز آتش های مستنجم بود وهم افتد در خطا و در غلط عقل باشد در اصابت ها فقط هر گرانی و کسل خود از تن است جان ز خفت جمله در پریدن است روی سرخ از غلبه خون ها بود روی زرد از جنبش صفرا بود رو سپید از قوت بلغم بود باشد از سودا که رو ادهم بود در حقیقت خالق آثار اوست لیک جز علت نبیند اهل پوست مغز کو از پوست ها آواره نیست از طبیب و علت او را چاره نیست چون دوم بار آدمی زاده بزاد پای خود بر فرق علت ها نهاد علت اولی نباشد دین او علت جزوی ندارد کین او می پرد چون آفتاب اندر افق با عروس صدق و صورت چون تتق بلک بیرون از افق وز چرخ ها بی مکان باشد چو ارواح و نهی بل عقول ماست سایه های او می فتد چون سایه ها در پای او مجتهد هر گه که باشد نص شناس اندر آن صورت نیندیشد قیاس چون نیابد نص اندر صورتی از قیاس آنجا نماید عبرتی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۲ - تشبیه نص با قیاس نص وحی روح قدسی دان یقین وان قیاس عقل جزوی تحت این عقل از جان گشت با ادراک و فر روح او را کی شود زیر نظر لیک جان در عقل تاثیری کند زان اثر آن عقل تدبیری کند نوح وار ار صدقی زد در تو روح کو یم و کشتی و کو طوفان نوح عقل اثر را روح پندارد ولیک نور خور از قرص خور دورست نیک زان به قرصی سالکی خرسند شد تا ز نورش سوی قرص افکند شد زانک این نوری که اندر سافل است نیست دایم روز و شب او آفل است وانک اندر قرص دارد باش و جا غرقه آن نور باشد دایما نه سحابش ره زند خود نه غروب وا رهید او از فراق سینه کوب این چنین کس اصلش از افلاک بود یا مبدل گشت گر از خاک بود زانک خاکی را نباشد تاب آن که زند بر وی شعاعش جاودان گر زند بر خاک دایم تاب خور آنچنان سوزد که ناید زو ثمر دایم اندر آب کار ماهی است مار را با او کجا همراهی است لیک در که مارهای پر فن اند اندرین یم ماهییها می کنند مکرشان گر خلق را شیدا کند هم ز دریا تاسه شان رسوا کند واندرین یم ماهیان پر فن اند مار را از سحر ماهی می کنند ماهیان قعر دریای جلال بحرشان آموخته سحر حلال بس محال از تاب ایشان حال شد نحس آنجا رفت و نیکوفال شد تا قیامت گر بگویم زین کلام صد قیامت بگذرد وین ناتمام

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۱ - بیان آنک هرچه غفلت و غم و کاهلی و تاریکی‌ست همه از تن است کی ارضی است و سفلی غفلت از تن بود چون تن روح شد بیند او اسرار را بی هیچ بد چون زمین برخاست از جو فلک نه شب و نه سایه باشد نه دلک هر کجا سایه ست و شب یا سایگه از زمین باشد نه از افلاک و مه دود پیوسته هم از هیزم بود نه ز آتش های مستنجم بود وهم افتد در خطا و در غلط عقل باشد در اصابت ها فقط هر گرانی و کسل خود از تن است جان ز خفت جمله در پریدن است روی سرخ از غلبه خون ها بود روی زرد از جنبش صفرا بود رو سپید از قوت بلغم بود باشد از سودا که رو ادهم بود در حقیقت خالق آثار اوست لیک جز علت نبیند اهل پوست مغز کو از پوست ها آواره نیست از طبیب و علت او را چاره نیست چون دوم بار آدمی زاده بزاد پای خود بر فرق علت ها نهاد علت اولی نباشد دین او علت جزوی ندارد کین او می پرد چون آفتاب اندر افق با عروس صدق و صورت چون تتق بلک بیرون از افق وز چرخ ها بی مکان باشد چو ارواح و نهی بل عقول ماست سایه های او می فتد چون سایه ها در پای او مجتهد هر گه که باشد نص شناس اندر آن صورت نیندیشد قیاس چون نیابد نص اندر صورتی از قیاس آنجا نماید عبرتی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۲ - تشبیه نص با قیاس نص وحی روح قدسی دان یقین وان قیاس عقل جزوی تحت این عقل از جان گشت با ادراک و فر روح او را کی شود زیر نظر لیک جان در عقل تاثیری کند زان اثر آن عقل تدبیری کند نوح وار ار صدقی زد در تو روح کو یم و کشتی و کو طوفان نوح عقل اثر را روح پندارد ولیک نور خور از قرص خور دورست نیک زان به قرصی سالکی خرسند شد تا ز نورش سوی قرص افکند شد زانک این نوری که اندر سافل است نیست دایم روز و شب او آفل است وانک اندر قرص دارد باش و جا غرقه آن نور باشد دایما نه سحابش ره زند خود نه غروب وا رهید او از فراق سینه کوب این چنین کس اصلش از افلاک بود یا مبدل گشت گر از خاک بود زانک خاکی را نباشد تاب آن که زند بر وی شعاعش جاودان گر زند بر خاک دایم تاب خور آنچنان سوزد که ناید زو ثمر دایم اندر آب کار ماهی است مار را با او کجا همراهی است لیک در که مارهای پر فن اند اندرین یم ماهییها می کنند مکرشان گر خلق را شیدا کند هم ز دریا تاسه شان رسوا کند واندرین یم ماهیان پر فن اند مار را از سحر ماهی می کنند ماهیان قعر دریای جلال بحرشان آموخته سحر حلال بس محال از تاب ایشان حال شد نحس آنجا رفت و نیکوفال شد تا قیامت گر بگویم زین کلام صد قیامت بگذرد وین ناتمام

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۳ - آداب المستمعین والمریدین عند فیض الحکمة من لسان الشیخ بر ملولان این مکرر کردنست نزد من عمر مکرر بردنست شمع از برق مکرر بر شود خاک از تاب مکرر زر شود گر هزاران طالب اند و یک ملول از رسالت باز می ماند رسول این رسولان ضمیر رازگو مستمع خواهند اسرافیل خو نخوتی دارند و کبری چون شهان چاکری خواهند از اهل جهان تا ادبهاشان بجاگه ناوری از رسالتشان چگونه بر خوری کی رسانند آن امانت را بتو تا نباشی پیششان راکع دوتو هر ادبشان کی همی آید پسند کامدند ایشان ز ایوان بلند نه گدایانند کز هر خدمتی از تو دارند ای مزور منتی لیک با بی رغبتیها ای ضمیر صدقه سلطان بیفشان وا مگیر اسپ خود را ای رسول آسمان در ملولان منگر و اندر جهان فرخ آن ترکی که استیزه نهد اسپش اندر خندق آتش جهد گرم گرداند فرس را آنچنان که کند آهنگ اوج آسمان چشم را از غیر و غیرت دوخته همچو آتش خشک و تر را سوخته گر پشیمانی برو عیبی کند آتش اول در پشیمانی زند خود پشیمانی نروید از عدم چون ببیند گرمی صاحب قدم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۴ - شناختن هر حیوانی بوی عدو خود را و حذر کردن و بطالت و خسارت آنکس کی عدو کسی بود کی ازو حذر ممکن نیست و فرار ممکن نی و مقابله ممکن نی اسپ داند بانگ و بوی شیر را گرچه حیوانست الا نادرا بل عدو خویش را هر جانور خود بداند از نشان و از اثر روز خفاشک نیارد بر پرید شب برون آمد چو دزدان و چرید از همه محروم تر خفاش بود که عدو آفتاب فاش بود نه تواند در مصافش زخم خورد نه بنفرین تاندش مهجور کرد آفتابی که بگرداند قفاش از برای غصه و قهر خفاش غایت لطف و کمال او بود گرنه خفاشش کجا مانع شود دشمنی گیری بحد خویش گیر تا بود ممکن که گردانی اسیر قطره با قلزم چو استیزه کند ابلهست او ریش خود بر می کند حیلت او از سبالش نگذرد چنبره حجره قمر چون بر درد با عدو آفتاب این بد عتاب ای عدو آفتاب آفتاب ای عدو آفتابی کز فرش می بلرزد آفتاب و اخترش تو عدو او نه ای خصم خودی چه غم آتش را که تو هیزم شدی ای عجب از سوزشت او کم شود یا ز درد سوزشت پر غم شود رحمتش نه رحمت آدم بود که مزاج رحم آدم غم بود رحمت مخلوق باشد غصه ناک رحمت حق از غم و غصه ست پاک رحمت بی چون چنین دان ای پدر ناید اندر وهم از وی جز اثر

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۳ - آداب المستمعین والمریدین عند فیض الحکمة من لسان الشیخ بر ملولان این مکرر کردنست نزد من عمر مکرر بردنست شمع از برق مکرر بر شود خاک از تاب مکرر زر شود گر هزاران طالب اند و یک ملول از رسالت باز می ماند رسول این رسولان ضمیر رازگو مستمع خواهند اسرافیل خو نخوتی دارند و کبری چون شهان چاکری خواهند از اهل جهان تا ادبهاشان بجاگه ناوری از رسالتشان چگونه بر خوری کی رسانند آن امانت را بتو تا نباشی پیششان راکع دوتو هر ادبشان کی همی آید پسند کامدند ایشان ز ایوان بلند نه گدایانند کز هر خدمتی از تو دارند ای مزور منتی لیک با بی رغبتیها ای ضمیر صدقه سلطان بیفشان وا مگیر اسپ خود را ای رسول آسمان در ملولان منگر و اندر جهان فرخ آن ترکی که استیزه نهد اسپش اندر خندق آتش جهد گرم گرداند فرس را آنچنان که کند آهنگ اوج آسمان چشم را از غیر و غیرت دوخته همچو آتش خشک و تر را سوخته گر پشیمانی برو عیبی کند آتش اول در پشیمانی زند خود پشیمانی نروید از عدم چون ببیند گرمی صاحب قدم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۴ - شناختن هر حیوانی بوی عدو خود را و حذر کردن و بطالت و خسارت آنکس کی عدو کسی بود کی ازو حذر ممکن نیست و فرار ممکن نی و مقابله ممکن نی اسپ داند بانگ و بوی شیر را گرچه حیوانست الا نادرا بل عدو خویش را هر جانور خود بداند از نشان و از اثر روز خفاشک نیارد بر پرید شب برون آمد چو دزدان و چرید از همه محروم تر خفاش بود که عدو آفتاب فاش بود نه تواند در مصافش زخم خورد نه بنفرین تاندش مهجور کرد آفتابی که بگرداند قفاش از برای غصه و قهر خفاش غایت لطف و کمال او بود گرنه خفاشش کجا مانع شود دشمنی گیری بحد خویش گیر تا بود ممکن که گردانی اسیر قطره با قلزم چو استیزه کند ابلهست او ریش خود بر می کند حیلت او از سبالش نگذرد چنبره حجره قمر چون بر درد با عدو آفتاب این بد عتاب ای عدو آفتاب آفتاب ای عدو آفتابی کز فرش می بلرزد آفتاب و اخترش تو عدو او نه ای خصم خودی چه غم آتش را که تو هیزم شدی ای عجب از سوزشت او کم شود یا ز درد سوزشت پر غم شود رحمتش نه رحمت آدم بود که مزاج رحم آدم غم بود رحمت مخلوق باشد غصه ناک رحمت حق از غم و غصه ست پاک رحمت بی چون چنین دان ای پدر ناید اندر وهم از وی جز اثر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۵ - فرق میان دانستن چیزی به مثال و تقلید و میان دانستن ماهیت آن چیز ظاهرست آثار و میوه رحمتش لیک کی داند جز او ماهیتش هیچ ماهیات اوصاف کمال کس نداند جز به آثار و مثال طفل ماهیت نداند طمث را جز که گویی هست چون حلوا ترا کی بود ماهیت ذوق جماع مثل ماهیات حلوا ای مطاع لیک نسبت کرد از روی خوشی با تو آن عاقل چو تو کودک وشی تا بداند کودک آن را از مثال گر نداند ماهیت یا عین حال پس اگر گویی بدانم دور نیست ور ندانم گفت کذب و زور نیست گر کسی گوید که دانی نوح را آن رسول حق و نور روح را گر بگویی چون ندانم کان قمر هست از خورشید و مه مشهورتر کودکان خرد در کتابها و آن امامان جمله در محرابها نام او خوانند در قرآن صریح قصه اش گویند از ماضی فصیح راست گو دانیش تو از روی وصف گرچه ماهیت نشد از نوح کشف ور بگویی من چه دانم نوح را همچو اویی داند او را ای فتی مور لنگم من چه دانم فیل را پشه ای کی داند اسرافیل را این سخن هم راستست از روی آن که بماهیت ندانیش ای فلان عجز از ادراک ماهیت عمو حالت عامه بود مطلق مگو زانک ماهیات و سر سر آن پیش چشم کاملان باشد عیان در وجود از سر حق و ذات او دورتر از فهم و استبصار کو چونک آن مخفی نماند از محرمان ذات و وصفی چیست کان ماند نهان عقل بحثی گوید این دورست و گو بی ز تاویل محالی کم شنو قطب گوید مر ترا ای سست حال آنچ فوق حال تست آید محال واقعاتی که کنونت بر گشود نه که اول هم محالت می نمود چون رهانیدت ز ده زندان کرم تیه را بر خود مکن حبس ستم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۶ - جمع و توفیق میان نفی و اثبات یک چیز از روی نسبت و اختلاف جهت نفی آن یک چیز و اثباتش رواست چون جهت شد مختلف نسبت دوتاست ما رمیت اذ رمیت از نسبتست نفی و اثباتست و هر دو مثبتست آن تو افکندی چو بر دست تو بود تو نه افکندی که قوت حق نمود زور آدم زاد را حدی بود مشت خاک اشکست لشکر کی شود مشت مشت تست و افکندن ز ماست زین دو نسبت نفی و اثباتش رواست یعرفون الانبیا اضدادهم مثل ما لا یشتبه اولادهم همچو فرزندان خود دانندشان منکران با صد دلیل و صد نشان لیک از رشک و حسد پنهان کنند خویشتن را بر ندانم می زنند پس چو یعرف گفت چون جای دگر گفت لایعرفهم غیری فذر انهم تحت قبابی کامنون جز که یزدانشان نداند ز آزمون هم بنسبت گیر این مفتوح را که بدانی و ندانی نوح را

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۵ - فرق میان دانستن چیزی به مثال و تقلید و میان دانستن ماهیت آن چیز ظاهرست آثار و میوه رحمتش لیک کی داند جز او ماهیتش هیچ ماهیات اوصاف کمال کس نداند جز به آثار و مثال طفل ماهیت نداند طمث را جز که گویی هست چون حلوا ترا کی بود ماهیت ذوق جماع مثل ماهیات حلوا ای مطاع لیک نسبت کرد از روی خوشی با تو آن عاقل چو تو کودک وشی تا بداند کودک آن را از مثال گر نداند ماهیت یا عین حال پس اگر گویی بدانم دور نیست ور ندانم گفت کذب و زور نیست گر کسی گوید که دانی نوح را آن رسول حق و نور روح را گر بگویی چون ندانم کان قمر هست از خورشید و مه مشهورتر کودکان خرد در کتابها و آن امامان جمله در محرابها نام او خوانند در قرآن صریح قصه اش گویند از ماضی فصیح راست گو دانیش تو از روی وصف گرچه ماهیت نشد از نوح کشف ور بگویی من چه دانم نوح را همچو اویی داند او را ای فتی مور لنگم من چه دانم فیل را پشه ای کی داند اسرافیل را این سخن هم راستست از روی آن که بماهیت ندانیش ای فلان عجز از ادراک ماهیت عمو حالت عامه بود مطلق مگو زانک ماهیات و سر سر آن پیش چشم کاملان باشد عیان در وجود از سر حق و ذات او دورتر از فهم و استبصار کو چونک آن مخفی نماند از محرمان ذات و وصفی چیست کان ماند نهان عقل بحثی گوید این دورست و گو بی ز تاویل محالی کم شنو قطب گوید مر ترا ای سست حال آنچ فوق حال تست آید محال واقعاتی که کنونت بر گشود نه که اول هم محالت می نمود چون رهانیدت ز ده زندان کرم تیه را بر خود مکن حبس ستم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۶ - جمع و توفیق میان نفی و اثبات یک چیز از روی نسبت و اختلاف جهت نفی آن یک چیز و اثباتش رواست چون جهت شد مختلف نسبت دوتاست ما رمیت اذ رمیت از نسبتست نفی و اثباتست و هر دو مثبتست آن تو افکندی چو بر دست تو بود تو نه افکندی که قوت حق نمود زور آدم زاد را حدی بود مشت خاک اشکست لشکر کی شود مشت مشت تست و افکندن ز ماست زین دو نسبت نفی و اثباتش رواست یعرفون الانبیا اضدادهم مثل ما لا یشتبه اولادهم همچو فرزندان خود دانندشان منکران با صد دلیل و صد نشان لیک از رشک و حسد پنهان کنند خویشتن را بر ندانم می زنند پس چو یعرف گفت چون جای دگر گفت لایعرفهم غیری فذر انهم تحت قبابی کامنون جز که یزدانشان نداند ز آزمون هم بنسبت گیر این مفتوح را که بدانی و ندانی نوح را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۷ - مسلهٔ فنا و بقای درویش گفت قایل در جهان درویش نیست ور بود درویش آن درویش نیست هست از روی بقای ذات او نیست گشته وصف او در وصف هو چون زبانه شمع پیش آفتاب نیست باشد هست باشد در حساب هست باشد ذات او تا تو اگر بر نهی پنبه بسوزد زان شرر نیست باشد روشنی ندهد ترا کرده باشد آفتاب او را فنا در دو صد من شهد یک اوقیه خل چون در افکندی و در وی گشت حل نیست باشد طعم خل چون می چشی هست اوقیه فزون چون برکشی پیش شیری آهوی بیهوش شد هستی اش در هست او روپوش شد این قیاس ناقصان بر کار رب جوشش عشقست نه از ترک ادب نبض عاشق بی ادب بر می جهد خویش را در کفه شه می نهد بی ادب تر نیست کس زو در جهان با ادب تر نیست کس زو در نهان هم بنسبت دان وفاق ای منتجب این دو ضد با ادب با بی ادب بی ادب باشد چو ظاهر بنگری که بود دعوی عشقش هم سری چون به باطن بنگری دعوی کجاست او و دعوی پیش آن سلطان فناست مات زید زید اگر فاعل بود لیک فاعل نیست کو عاطل بود او ز روی لفظ نحوی فاعلست ورنه او مفعول و موتش قاتلست فاعل چه کو چنان مقهور شد فاعلیها جمله از وی دور شد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۸ - قصه وکیل صدر جهان کی متهم شد و از بخارا گریخت از بیم جان باز عشقش کشید رو کشان کی کار جان سهل باشد عاشقان را در بخارا بنده صدر جهان متهم شد گشت از صدرش نهان مدت ده سال سرگردان بگشت گه خراسان گه کهستان گاه دشت از پس ده سال او از اشتیاق گشت بی طاقت ز ایام فراق گفت تاب فرقتم زین پس نماند صبر کی داند خلاعت را نشاند از فراق این خاکها شوره بود آب زرد و گنده و تیره شود باد جان افزا وخم گردد وبا آتشی خاکستری گردد هبا باغ چون جنت شود دار المرض زرد و ریزان برگ او اندر حرض عقل دراک از فراق دوستان همچو تیرانداز اشکسته کمان دوزخ از فرقت چنان سوزان شدست پیر از فرقت چنان لرزان شدست گر بگویم از فراق چون شرار تا قیامت یک بود از صد هزار پس ز شرح سوز او کم زن نفس رب سلم رب سلم گوی و بس هرچه از وی شاد گردی در جهان از فراق او بیندیش آن زمان زانچه گشتی شاد بس کس شاد شد آخر از وی جست و همچون باد شد از تو هم بجهد تو دل بر وی منه پیش از آن کو بجهد از وی تو بجه

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۷ - مسلهٔ فنا و بقای درویش گفت قایل در جهان درویش نیست ور بود درویش آن درویش نیست هست از روی بقای ذات او نیست گشته وصف او در وصف هو چون زبانه شمع پیش آفتاب نیست باشد هست باشد در حساب هست باشد ذات او تا تو اگر بر نهی پنبه بسوزد زان شرر نیست باشد روشنی ندهد ترا کرده باشد آفتاب او را فنا در دو صد من شهد یک اوقیه خل چون در افکندی و در وی گشت حل نیست باشد طعم خل چون می چشی هست اوقیه فزون چون برکشی پیش شیری آهوی بیهوش شد هستی اش در هست او روپوش شد این قیاس ناقصان بر کار رب جوشش عشقست نه از ترک ادب نبض عاشق بی ادب بر می جهد خویش را در کفه شه می نهد بی ادب تر نیست کس زو در جهان با ادب تر نیست کس زو در نهان هم بنسبت دان وفاق ای منتجب این دو ضد با ادب با بی ادب بی ادب باشد چو ظاهر بنگری که بود دعوی عشقش هم سری چون به باطن بنگری دعوی کجاست او و دعوی پیش آن سلطان فناست مات زید زید اگر فاعل بود لیک فاعل نیست کو عاطل بود او ز روی لفظ نحوی فاعلست ورنه او مفعول و موتش قاتلست فاعل چه کو چنان مقهور شد فاعلیها جمله از وی دور شد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۸ - قصه وکیل صدر جهان کی متهم شد و از بخارا گریخت از بیم جان باز عشقش کشید رو کشان کی کار جان سهل باشد عاشقان را در بخارا بنده صدر جهان متهم شد گشت از صدرش نهان مدت ده سال سرگردان بگشت گه خراسان گه کهستان گاه دشت از پس ده سال او از اشتیاق گشت بی طاقت ز ایام فراق گفت تاب فرقتم زین پس نماند صبر کی داند خلاعت را نشاند از فراق این خاکها شوره بود آب زرد و گنده و تیره شود باد جان افزا وخم گردد وبا آتشی خاکستری گردد هبا باغ چون جنت شود دار المرض زرد و ریزان برگ او اندر حرض عقل دراک از فراق دوستان همچو تیرانداز اشکسته کمان دوزخ از فرقت چنان سوزان شدست پیر از فرقت چنان لرزان شدست گر بگویم از فراق چون شرار تا قیامت یک بود از صد هزار پس ز شرح سوز او کم زن نفس رب سلم رب سلم گوی و بس هرچه از وی شاد گردی در جهان از فراق او بیندیش آن زمان زانچه گشتی شاد بس کس شاد شد آخر از وی جست و همچون باد شد از تو هم بجهد تو دل بر وی منه پیش از آن کو بجهد از وی تو بجه

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۹ - پیدا شدن روح القدس بصورت آدمی بر مریم بوقت برهنگی و غسل کردن و پناه گرفتن بحق تعالی همچو مریم گوی پیش از فوت ملک نقش را کالعوذ بالرحمن منک دید مریم صورتی بس جان فزا جان فزایی دلربایی در خلا پیش او بر رست از روی زمین چون مه وخورشید آن روح الامین از زمین بر رست خوبی بی نقاب آنچنان کز شرق روید آفتاب لرزه بر اعضای مریم اوفتاد کو برهنه بود و ترسید از فساد صورتی که یوسف ار دیدی عیان دست از حیرت بریدی چو زنان همچو گل پیشش برویید آن ز گل چون خیالی که بر آرد سر ز دل گشت بی خود مریم و در بی خودی گفت بجهم در پناه ایزدی زانک عادت کرده بود آن پاک جیب در هزیمت رخت بردن سوی غیب چون جهان را دید ملکی بی قرار حازمانه ساخت زان حضرت حصار تا به گاه مرگ حصنی باشدش که نیابد خصم راه مقصدش از پناه حق حصاری به ندید یورتگه نزدیک آن دز برگزید چون بدید آن غمزه های عقل سوز که ازو می شد جگرها تیردوز شاه و لشکر حلقه در گوشش شده خسروان هوش بیهوشش شده صد هزاران شاه مملوکش برق صد هزاران بدر را داده به دق زهره نی مر زهره را تا دم زند عقل کلش چون ببیند کم زند من چگویم که مرا در دوخته ست دمگهم را دمگه او سوخته ست دود آن نارم دلیلم من برو دور از آن شه باطل ما عبروا خود نباشد آفتابی را دلیل جز که نور آفتاب مستطیل سایه کی بود تا دلیل او بود این بس استش که ذلیل او بود این جلالت در دلالت صادقست جمله ادراکات پس او سابقست جمله ادراکات بر خرهای لنگ او سوار باد پران چون خدنگ گر گریزد کس نیابد گرد شه ور گریزند او بگیرد پیش ره جمله ادراکات را آرام نی وقت میدانست وقت جام نی آن یکی وهمی چو بازی می پرد وآن دگر چون تیر معبر می درد وان دگر چون کشتی با بادبان وآن دگر اندر تراجع هر زمان چون شکاری می نمایدشان ز دور جمله حمله می فزایند آن طیور چونک ناپیدا شود حیران شوند همچو جغدان سوی هر ویران شوند منتظر چشمی به هم یک چشم باز تا که پیدا گردد آن صید به ناز چون بماند دیر گویند از ملال صید بود آن خود عجب یا خود خیال مصلحت آنست تا یک ساعتی قوتی گیرند و زور از راحتی گر نبودی شب همه خلقان ز آز خویشتن را سوختندی ز اهتزاز از هوس وز حرص سود اندوختن هر کسی دادی بدن را سوختن شب پدید آید چو گنج رحمتی تا رهند ازحرص خود یکساعتی چونک قبضی آیدت ای راه رو آن صلاح تست آتش دل مشو زآنک در خرجی در آن بسط و گشاد خرج را دخلی بباید زاعتداد گر هماره فصل تابستان بدی سوزش خورشید در بستان شدی منبتش را سوختی از بیخ و بن که دگر تازه نگشتی آن کهن گر ترش رویست آن دی مشفق است صیف خندانست اما محرقست چونک قبض آید تو در وی بسط بین تازه باش و چین میفکن در جبین کودکان خندان و دانایان ترش غم جگر را باشد و شادی ز شش چشم کودک همچو خر در آخرست چشم عاقل در حساب آخرست او در آخر چرب می بیند علف وین ز قصاب آخرش بیند تلف آن علف تلخست کین قصاب داد بهر لحم ما ترازویی نهاد رو ز حکمت خور علف کان را خدا بی غرض دادست از محض عطا فهم نان کردی نه حکمت ای رهی زانچ حق گفتت کلوا من رزقه رزق حق حکمت بود در مرتبت کان گلوگیرت نباشد عاقبت این دهان بستی دهانی باز شد کو خورنده لقمه های راز شد گر ز شیر دیو تن را وابری در فطام اوبسی نعمت خوری ترک جوشش شرح کردم نیم خام از حکیم غزنوی بشنو تمام در الهی نامه گوید شرح این آن حکیم غیب و فخرالعارفین غم خور و نان غم افزایان مخور زانک عاقل غم خورد کودک شکر قند شادی میوه باغ غمست این فرح زخمست وآن غم مرهمست غم چو بینی در کنارش کش به عشق از سر ربوه نظر کن در دمشق عاقل از انگور می بیند همی عاشق از معدوم شی بیند همی جنگ می کردند حمالان پریر تو مکش تا من کشم حملش چو شیر زانک زان رنجش همی دیدند سود حمل را هر یک ز دیگر می ربود مزد حق کو مزد آن بی مایه کو این دهد گنجیت مزد و آن تسو گنج زری که چو خسپی زیر ریگ با تو باشد ان نباشد مرده ریگ پیش پیش آن جنازه ت می دود مونس گور و غریبی می شود بهر روز مرگ این دم مرده باش تا شوی با عشق سرمد خواجه تاش صبر می بیند ز پرده اجتهاد روی چون گلنار و زلفین مراد غم چو آیینه ست پیش مجتهد کاندرین ضد می نماید روی ضد بعد ضد رنج آن ضد دگر رو دهد یعنی گشاد و کر و فر این دو وصف از پنجه دستت ببین بعد قبض مشت بسط آید یقین پنجه را گر قبض باشد دایما یا همه بسط او بود چون مبتلا زین دو وصفش کار و مکسب منتظم چون پر مرغ این دو حال او را مهم چونک مریم مضطرب شد یک زمان همچنانک بر زمین آن ماهیان

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۹ - پیدا شدن روح القدس بصورت آدمی بر مریم بوقت برهنگی و غسل کردن و پناه گرفتن بحق تعالی همچو مریم گوی پیش از فوت ملک نقش را کالعوذ بالرحمن منک دید مریم صورتی بس جان فزا جان فزایی دلربایی در خلا پیش او بر رست از روی زمین چون مه وخورشید آن روح الامین از زمین بر رست خوبی بی نقاب آنچنان کز شرق روید آفتاب لرزه بر اعضای مریم اوفتاد کو برهنه بود و ترسید از فساد صورتی که یوسف ار دیدی عیان دست از حیرت بریدی چو زنان همچو گل پیشش برویید آن ز گل چون خیالی که بر آرد سر ز دل گشت بی خود مریم و در بی خودی گفت بجهم در پناه ایزدی زانک عادت کرده بود آن پاک جیب در هزیمت رخت بردن سوی غیب چون جهان را دید ملکی بی قرار حازمانه ساخت زان حضرت حصار تا به گاه مرگ حصنی باشدش که نیابد خصم راه مقصدش از پناه حق حصاری به ندید یورتگه نزدیک آن دز برگزید چون بدید آن غمزه های عقل سوز که ازو می شد جگرها تیردوز شاه و لشکر حلقه در گوشش شده خسروان هوش بیهوشش شده صد هزاران شاه مملوکش برق صد هزاران بدر را داده به دق زهره نی مر زهره را تا دم زند عقل کلش چون ببیند کم زند من چگویم که مرا در دوخته ست دمگهم را دمگه او سوخته ست دود آن نارم دلیلم من برو دور از آن شه باطل ما عبروا خود نباشد آفتابی را دلیل جز که نور آفتاب مستطیل سایه کی بود تا دلیل او بود این بس استش که ذلیل او بود این جلالت در دلالت صادقست جمله ادراکات پس او سابقست جمله ادراکات بر خرهای لنگ او سوار باد پران چون خدنگ گر گریزد کس نیابد گرد شه ور گریزند او بگیرد پیش ره جمله ادراکات را آرام نی وقت میدانست وقت جام نی آن یکی وهمی چو بازی می پرد وآن دگر چون تیر معبر می درد وان دگر چون کشتی با بادبان وآن دگر اندر تراجع هر زمان چون شکاری می نمایدشان ز دور جمله حمله می فزایند آن طیور چونک ناپیدا شود حیران شوند همچو جغدان سوی هر ویران شوند منتظر چشمی به هم یک چشم باز تا که پیدا گردد آن صید به ناز چون بماند دیر گویند از ملال صید بود آن خود عجب یا خود خیال مصلحت آنست تا یک ساعتی قوتی گیرند و زور از راحتی گر نبودی شب همه خلقان ز آز خویشتن را سوختندی ز اهتزاز از هوس وز حرص سود اندوختن هر کسی دادی بدن را سوختن شب پدید آید چو گنج رحمتی تا رهند ازحرص خود یکساعتی چونک قبضی آیدت ای راه رو آن صلاح تست آتش دل مشو زآنک در خرجی در آن بسط و گشاد خرج را دخلی بباید زاعتداد گر هماره فصل تابستان بدی سوزش خورشید در بستان شدی منبتش را سوختی از بیخ و بن که دگر تازه نگشتی آن کهن گر ترش رویست آن دی مشفق است صیف خندانست اما محرقست چونک قبض آید تو در وی بسط بین تازه باش و چین میفکن در جبین کودکان خندان و دانایان ترش غم جگر را باشد و شادی ز شش چشم کودک همچو خر در آخرست چشم عاقل در حساب آخرست او در آخر چرب می بیند علف وین ز قصاب آخرش بیند تلف آن علف تلخست کین قصاب داد بهر لحم ما ترازویی نهاد رو ز حکمت خور علف کان را خدا بی غرض دادست از محض عطا فهم نان کردی نه حکمت ای رهی زانچ حق گفتت کلوا من رزقه رزق حق حکمت بود در مرتبت کان گلوگیرت نباشد عاقبت این دهان بستی دهانی باز شد کو خورنده لقمه های راز شد گر ز شیر دیو تن را وابری در فطام اوبسی نعمت خوری ترک جوشش شرح کردم نیم خام از حکیم غزنوی بشنو تمام در الهی نامه گوید شرح این آن حکیم غیب و فخرالعارفین غم خور و نان غم افزایان مخور زانک عاقل غم خورد کودک شکر قند شادی میوه باغ غمست این فرح زخمست وآن غم مرهمست غم چو بینی در کنارش کش به عشق از سر ربوه نظر کن در دمشق عاقل از انگور می بیند همی عاشق از معدوم شی بیند همی جنگ می کردند حمالان پریر تو مکش تا من کشم حملش چو شیر زانک زان رنجش همی دیدند سود حمل را هر یک ز دیگر می ربود مزد حق کو مزد آن بی مایه کو این دهد گنجیت مزد و آن تسو گنج زری که چو خسپی زیر ریگ با تو باشد ان نباشد مرده ریگ پیش پیش آن جنازه ت می دود مونس گور و غریبی می شود بهر روز مرگ این دم مرده باش تا شوی با عشق سرمد خواجه تاش صبر می بیند ز پرده اجتهاد روی چون گلنار و زلفین مراد غم چو آیینه ست پیش مجتهد کاندرین ضد می نماید روی ضد بعد ضد رنج آن ضد دگر رو دهد یعنی گشاد و کر و فر این دو وصف از پنجه دستت ببین بعد قبض مشت بسط آید یقین پنجه را گر قبض باشد دایما یا همه بسط او بود چون مبتلا زین دو وصفش کار و مکسب منتظم چون پر مرغ این دو حال او را مهم چونک مریم مضطرب شد یک زمان همچنانک بر زمین آن ماهیان

%0
10 Bölüm