Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Mantıku't-Tayr

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » حکایت سیمرغ » حکایت سیمرغ ابتدای کار سیمرغ ای عجب جلوه گر بگذشت بر چین نیم شب در میان چین فتاد از وی پری لاجرم پرشور شد هر کشوری هر کسی نقشی از آن پر برگرفت هر که دید آن نقش کاری درگرفت آن پر اکنون در نگارستان چین ست اطلبو العلم و لو بالصین ازین ست گر نگشتی نقش پر او عیان این همه غوغا نبودی در جهان این همه آثار صنع از فر اوست جمله انمودار نقش پر اوست چون نه سر پیداست وصفش را نه بن نیست لایق بیش از این گفتن سخن هر که اکنون از شما مرد رهید سر به راه آرید و پا اندر نهید جمله مرغان شدند آن جایگاه بی قرار از عزت آن پادشاه شوق او در جان ایشان کار کرد هر یکی بی صبری بسیار کرد عزم ره کردند و در پیش آمدند عاشق او دشمن خویش آمدند لیک چون ره بس دراز و دور بود هر کسی از رفتنش رنجور بود گر چه ره را بود هر یک کارساز هر یکی عذری دگر گفتند باز عطار » منطق‌الطیر » حکایت بلبل » حکایت بلبل بلبل شیدا درآمد مست مست وز کمال عشق نه نیست و نه هست معنیی در هر هزار آواز داشت زیر هر معنی جهانی راز داشت شد در اسرار معانی نعره زن کرد مرغان را زفان بند از سخن گفت بر من ختم شد اسرار عشق جمله شب می کنم تکرار عشق نیست چون داوود یک افتاده کار تا زبور عشق خوانم زار زار زاری اندر نی ز گفتار من است زیر چنگ از ناله زار من است گل ستان ها پر خروش از من بود در دل عشاق جوش از من بود بازگویم هر زمان رازی دگر در دهم هر ساعت آوازی دگر عشق چون بر جان من زور آورد همچو دریا جان من شور آورد هر که شور من بدید از دست شد گر چه بس هشیار آمد مست شد چون نبینم محرمی سالی دراز تن زنم با کس نگویم هیچ راز چون کند معشوق من در نوبهار مشک بوی خویش بر گیتی نثار می بپردازد خوشی با او دلم حل کنم بر طلعت او مشکلم باز معشوقم چو ناپیدا شود بلبل شوریده کم گویا شود زآنک رازم درنیابد هر یکی راز بلبل گل بداند بی شکی من چنان در عشق گل مستغرقم کز وجود خویش محو مطلقم در سرم از عشق گل سودا بس است زآنک مطلوبم گل رعنا بس است طاقت سیمرغ نارد بلبلی بلبلی را بس بود عشق گلی چون بود صد برگ دلدار مرا کی بود بی برگیی کار مرا گل که حالی بشکفد چون دلکشی از همه در روی من خندد خوشی چون ز زیر پرده گل حاضر شود خنده بر روی منش ظاهر شود کی تواند بود بلبل یک شبی خالی از عشق چنان خندان لبی هدهدش گفت ای به صورت مانده باز بیش از این در عشق رعنایی مناز عشق روی گل بسی خارت نهاد کارگر شد بر تو و کارت نهاد گل اگر چه هست بس صاحب جمال حسن او در هفته ای گیرد زوال عشق چیزی کآن زوال آرد پدید کاملان را آن ملال آرد پدید خنده گل گر چه در کارت کشد روز و شب در ناله زارت کشد درگذر از گل که گل هر نوبهار بر تو می خندد نه در تو شرم دار

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » حکایت سیمرغ » حکایت سیمرغ ابتدای کار سیمرغ ای عجب جلوه گر بگذشت بر چین نیم شب در میان چین فتاد از وی پری لاجرم پرشور شد هر کشوری هر کسی نقشی از آن پر برگرفت هر که دید آن نقش کاری درگرفت آن پر اکنون در نگارستان چین ست اطلبو العلم و لو بالصین ازین ست گر نگشتی نقش پر او عیان این همه غوغا نبودی در جهان این همه آثار صنع از فر اوست جمله انمودار نقش پر اوست چون نه سر پیداست وصفش را نه بن نیست لایق بیش از این گفتن سخن هر که اکنون از شما مرد رهید سر به راه آرید و پا اندر نهید جمله مرغان شدند آن جایگاه بی قرار از عزت آن پادشاه شوق او در جان ایشان کار کرد هر یکی بی صبری بسیار کرد عزم ره کردند و در پیش آمدند عاشق او دشمن خویش آمدند لیک چون ره بس دراز و دور بود هر کسی از رفتنش رنجور بود گر چه ره را بود هر یک کارساز هر یکی عذری دگر گفتند باز عطار » منطق‌الطیر » حکایت بلبل » حکایت بلبل بلبل شیدا درآمد مست مست وز کمال عشق نه نیست و نه هست معنیی در هر هزار آواز داشت زیر هر معنی جهانی راز داشت شد در اسرار معانی نعره زن کرد مرغان را زفان بند از سخن گفت بر من ختم شد اسرار عشق جمله شب می کنم تکرار عشق نیست چون داوود یک افتاده کار تا زبور عشق خوانم زار زار زاری اندر نی ز گفتار من است زیر چنگ از ناله زار من است گل ستان ها پر خروش از من بود در دل عشاق جوش از من بود بازگویم هر زمان رازی دگر در دهم هر ساعت آوازی دگر عشق چون بر جان من زور آورد همچو دریا جان من شور آورد هر که شور من بدید از دست شد گر چه بس هشیار آمد مست شد چون نبینم محرمی سالی دراز تن زنم با کس نگویم هیچ راز چون کند معشوق من در نوبهار مشک بوی خویش بر گیتی نثار می بپردازد خوشی با او دلم حل کنم بر طلعت او مشکلم باز معشوقم چو ناپیدا شود بلبل شوریده کم گویا شود زآنک رازم درنیابد هر یکی راز بلبل گل بداند بی شکی من چنان در عشق گل مستغرقم کز وجود خویش محو مطلقم در سرم از عشق گل سودا بس است زآنک مطلوبم گل رعنا بس است طاقت سیمرغ نارد بلبلی بلبلی را بس بود عشق گلی چون بود صد برگ دلدار مرا کی بود بی برگیی کار مرا گل که حالی بشکفد چون دلکشی از همه در روی من خندد خوشی چون ز زیر پرده گل حاضر شود خنده بر روی منش ظاهر شود کی تواند بود بلبل یک شبی خالی از عشق چنان خندان لبی هدهدش گفت ای به صورت مانده باز بیش از این در عشق رعنایی مناز عشق روی گل بسی خارت نهاد کارگر شد بر تو و کارت نهاد گل اگر چه هست بس صاحب جمال حسن او در هفته ای گیرد زوال عشق چیزی کآن زوال آرد پدید کاملان را آن ملال آرد پدید خنده گل گر چه در کارت کشد روز و شب در ناله زارت کشد درگذر از گل که گل هر نوبهار بر تو می خندد نه در تو شرم دار

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » حکایت بلبل » حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد شهریاری دختری چون ماه داشت عالمی پر عاشق و گمراه داشت فتنه را بیداریی پیوست بود زآنک چشم نیم خوابش مست بود عارض از کافور و زلف از مشک داشت لعل سیراب از لبش لب خشک داشت گر جمالش ذره ای پیدا شدی عقل از لایعقلی رسوا شدی گر شکر طعم لبش بشناختی از خجل بفسردی و بگداختی از قضا می رفت درویشی اسیر چشم افتادش بر آن ماه منیر گرده ای در دست داشت آن بی نوا نان آون مانده بد بر نانوا چشم او چون بر رخ آن مه فتاد گرده از دستش شد و در ره فتاد دختر از پیشش چو آتش برگذشت خوش درو خندید خوش خوش برگذشت آن گدا پس خنده او چون بدید خویش را بر خاک غرق خون بدید نیم نان داشت آن گدا و نیم جان زان دو نیمه پاک شد در یک زمان نه قرارش بود شب نه روز هم دم نزد از گریه و از سوز هم یاد کردی خنده آن شهریار گریه افتادی برو چون ابر زار هفت سال القصه بس آشفته بود با سگان کوی دختر خفته بود خادمان دختر و خدمت گران جمله گشتند ای عجب واقف بر آن عزم کردند آن جفاکاران به جمع تا ببرند آن گدا را سر چو شمع در نهان دختر گدا را خواند و گفت چون تویی را چون منی کی بود جفت قصد تو دارند بگریز و برو بر درم منشین برخیز و برو آن گدا گفتا که من آن روز دست شسته ام از جان که گشتم از تو مست صد هزاران جان چون من بی قرار باد بر روی تو هر ساعت نثار چون مرا خواهند کشتن ناصواب یک سؤالم را به لطفی ده جواب چون مرا سر می بریدی رایگان از چه خندیدی تو در من آن زمان گفت چون می دیدمت ای بی هنر بر تو می خندیدم آن ای بی خبر بر سر و روی تو خندیدن رواست لیک در روی تو خندیدن خطاست این بگفت و رفت از پیشش چو دود هر چه بود اصلا همه آن هیچ بود عطار » منطق‌الطیر » حکایت طوطی » حکایت طوطی طوطی آمد با دهان پر شکر در لباس فستقی با طوق زر پشه گشته باشه ای از فر او هر کجا سرسبزیی از پر او در سخن گفتن شکرریز آمده در شکر خوردن پگه خیز آمده گفت هر سنگین دل و هر هیچ کس چون منی را آهنین سازد قفس من در این زندان آهن مانده باز زآرزوی آب خضرم در گداز خضر مرغانم از آنم سبزپوش بوک دانم کردن آب خضر نوش من نیارم در بر سیمرغ تاب بس بود از چشمه خضرم یک آب سر نهم در راه چون سوداییی می روم هر جای چون هر جاییی چون نشان یابم ز آب زندگی سلطنت دستم دهد در بندگی هدهدش گفت ای ز دولت بی نشان مرد نبود هرک نبود جان فشان جان ز بهر این به کار آید تو را تا دمی در خورد یار آید تو را آب حیوان خواهی و جان دوستی رو که تو مغزی نداری پوستی جان چه خواهی کرد بر جانان فشان در ره جانان چو مردان جان فشان

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » حکایت بلبل » حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد شهریاری دختری چون ماه داشت عالمی پر عاشق و گمراه داشت فتنه را بیداریی پیوست بود زآنک چشم نیم خوابش مست بود عارض از کافور و زلف از مشک داشت لعل سیراب از لبش لب خشک داشت گر جمالش ذره ای پیدا شدی عقل از لایعقلی رسوا شدی گر شکر طعم لبش بشناختی از خجل بفسردی و بگداختی از قضا می رفت درویشی اسیر چشم افتادش بر آن ماه منیر گرده ای در دست داشت آن بی نوا نان آون مانده بد بر نانوا چشم او چون بر رخ آن مه فتاد گرده از دستش شد و در ره فتاد دختر از پیشش چو آتش برگذشت خوش درو خندید خوش خوش برگذشت آن گدا پس خنده او چون بدید خویش را بر خاک غرق خون بدید نیم نان داشت آن گدا و نیم جان زان دو نیمه پاک شد در یک زمان نه قرارش بود شب نه روز هم دم نزد از گریه و از سوز هم یاد کردی خنده آن شهریار گریه افتادی برو چون ابر زار هفت سال القصه بس آشفته بود با سگان کوی دختر خفته بود خادمان دختر و خدمت گران جمله گشتند ای عجب واقف بر آن عزم کردند آن جفاکاران به جمع تا ببرند آن گدا را سر چو شمع در نهان دختر گدا را خواند و گفت چون تویی را چون منی کی بود جفت قصد تو دارند بگریز و برو بر درم منشین برخیز و برو آن گدا گفتا که من آن روز دست شسته ام از جان که گشتم از تو مست صد هزاران جان چون من بی قرار باد بر روی تو هر ساعت نثار چون مرا خواهند کشتن ناصواب یک سؤالم را به لطفی ده جواب چون مرا سر می بریدی رایگان از چه خندیدی تو در من آن زمان گفت چون می دیدمت ای بی هنر بر تو می خندیدم آن ای بی خبر بر سر و روی تو خندیدن رواست لیک در روی تو خندیدن خطاست این بگفت و رفت از پیشش چو دود هر چه بود اصلا همه آن هیچ بود عطار » منطق‌الطیر » حکایت طوطی » حکایت طوطی طوطی آمد با دهان پر شکر در لباس فستقی با طوق زر پشه گشته باشه ای از فر او هر کجا سرسبزیی از پر او در سخن گفتن شکرریز آمده در شکر خوردن پگه خیز آمده گفت هر سنگین دل و هر هیچ کس چون منی را آهنین سازد قفس من در این زندان آهن مانده باز زآرزوی آب خضرم در گداز خضر مرغانم از آنم سبزپوش بوک دانم کردن آب خضر نوش من نیارم در بر سیمرغ تاب بس بود از چشمه خضرم یک آب سر نهم در راه چون سوداییی می روم هر جای چون هر جاییی چون نشان یابم ز آب زندگی سلطنت دستم دهد در بندگی هدهدش گفت ای ز دولت بی نشان مرد نبود هرک نبود جان فشان جان ز بهر این به کار آید تو را تا دمی در خورد یار آید تو را آب حیوان خواهی و جان دوستی رو که تو مغزی نداری پوستی جان چه خواهی کرد بر جانان فشان در ره جانان چو مردان جان فشان

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » حکایت طوطی » گفتگوی خضر(ع) با دیوانه‌ای بود آن دیوانه عالی مقام خضر با او گفت ای مرد تمام رای آن داری که باشی یار من گفت با تو برنیاید کار من زآنک خوردی آب حیوان چند راه تا بماند جان تو تا دیرگاه من در آنم تا بگویم ترک جان زآنک بی جانان ندارم برگ آن چون تو اندر حفظ جانی مانده من به تو هر روز جان افشانده بهتر آن باشد که چون مرغان ز دام دور می باشیم از هم والسلام عطار » منطق‌الطیر » حکایت طاووس » حکایت طاووس بعد از آن طاووس آمد زرنگار نقش پرش صد چه بلکه صد هزار چون عروسی جلوه کردن ساز کرد هر پر او جلوه ای آغاز کرد گفت تا نقاش غیبم نقش بست چینیان را شد قلم انگشت دست گر چه من جبریل مرغانم ولیک رفت بر من از قضا کاری نه نیک یار شد با من به یک جا مار زشت تا بیفتادم به خواری از بهشت چون بدل کردند خلوت جای من تخت بند پای من شد بای من عزم آن دارم کزین تاریک جای رهبری باشد به خلدم رهنمای من نه آن مردم که در سلطان رسم بس بود اینم که در دروان رسم کی بود سیمرغ را پروای من بس بود فردوس عالی جای من من ندارم در جهان کاری دگر تا بهشتم ره دهد باری دگر هدهدش گفت ای ز خود گم کرده راه هر که خواهد خانه ای از پادشاه گوی نزدیکی او این زآن به است خانه ای از حضرت سلطان به است خانه نفس است خلد پر هوس خانه دل مقعد صدق است و بس حضرت حق هست دریای عظیم قطره خرد است جنات النعیم قطره باشد هر که را دریا بود هر چه جز دریا بود سودا بود چون به دریا می توانی راه یافت سوی یک شبنم چرا باید شتافت هر که داند گفت با خورشید راز کی تواند ماند از یک ذره باز هر که کل شد جزو را با او چه کار وآن که جان شد عضو را با او چه کار گر تو هستی مرد کلی کل ببین کل طلب کل باش کل شو کل گزین عطار » منطق‌الطیر » حکایت طاووس » قصه رانده شدن آدم از بهشت کرد شاگردی سؤال از اوستاد کز بهشت آدم چرا بیرون فتاد گفت بود آدم همی عالی گهر چون به فردوسی فرو آورد سر هاتفی برداشت آوازی بلند کای بهشتت کرده از صد گونه بند هرک در هر دو جهان بیرون ما سر فرو آرد به چیزی دون ما ما زوال آریم بر وی هرچه هست زآنک نتوان زد به غیر دوست دست جای باشد پیش جانان صد هزار جای بی جانان کجا آید به کار هرک جز جانان به چیزی زنده شد گر همه آدم بود افکنده شد اهل جنت را چنین آمد خبر کاولین چیزی دهند آن جا جگر اهل جنت چون نباشد اهل راز زآن جگر خوردن ز سر گیرند باز

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » حکایت طوطی » گفتگوی خضر(ع) با دیوانه‌ای بود آن دیوانه عالی مقام خضر با او گفت ای مرد تمام رای آن داری که باشی یار من گفت با تو برنیاید کار من زآنک خوردی آب حیوان چند راه تا بماند جان تو تا دیرگاه من در آنم تا بگویم ترک جان زآنک بی جانان ندارم برگ آن چون تو اندر حفظ جانی مانده من به تو هر روز جان افشانده بهتر آن باشد که چون مرغان ز دام دور می باشیم از هم والسلام عطار » منطق‌الطیر » حکایت طاووس » حکایت طاووس بعد از آن طاووس آمد زرنگار نقش پرش صد چه بلکه صد هزار چون عروسی جلوه کردن ساز کرد هر پر او جلوه ای آغاز کرد گفت تا نقاش غیبم نقش بست چینیان را شد قلم انگشت دست گر چه من جبریل مرغانم ولیک رفت بر من از قضا کاری نه نیک یار شد با من به یک جا مار زشت تا بیفتادم به خواری از بهشت چون بدل کردند خلوت جای من تخت بند پای من شد بای من عزم آن دارم کزین تاریک جای رهبری باشد به خلدم رهنمای من نه آن مردم که در سلطان رسم بس بود اینم که در دروان رسم کی بود سیمرغ را پروای من بس بود فردوس عالی جای من من ندارم در جهان کاری دگر تا بهشتم ره دهد باری دگر هدهدش گفت ای ز خود گم کرده راه هر که خواهد خانه ای از پادشاه گوی نزدیکی او این زآن به است خانه ای از حضرت سلطان به است خانه نفس است خلد پر هوس خانه دل مقعد صدق است و بس حضرت حق هست دریای عظیم قطره خرد است جنات النعیم قطره باشد هر که را دریا بود هر چه جز دریا بود سودا بود چون به دریا می توانی راه یافت سوی یک شبنم چرا باید شتافت هر که داند گفت با خورشید راز کی تواند ماند از یک ذره باز هر که کل شد جزو را با او چه کار وآن که جان شد عضو را با او چه کار گر تو هستی مرد کلی کل ببین کل طلب کل باش کل شو کل گزین عطار » منطق‌الطیر » حکایت طاووس » قصه رانده شدن آدم از بهشت کرد شاگردی سؤال از اوستاد کز بهشت آدم چرا بیرون فتاد گفت بود آدم همی عالی گهر چون به فردوسی فرو آورد سر هاتفی برداشت آوازی بلند کای بهشتت کرده از صد گونه بند هرک در هر دو جهان بیرون ما سر فرو آرد به چیزی دون ما ما زوال آریم بر وی هرچه هست زآنک نتوان زد به غیر دوست دست جای باشد پیش جانان صد هزار جای بی جانان کجا آید به کار هرک جز جانان به چیزی زنده شد گر همه آدم بود افکنده شد اهل جنت را چنین آمد خبر کاولین چیزی دهند آن جا جگر اهل جنت چون نباشد اهل راز زآن جگر خوردن ز سر گیرند باز

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » حکایت بط » حکایت بط بط به صد پاکی برون آمد ز آب در میان جمع با خیرالثیاب گفت در هر دو جهان ندهد خبر کس ز من یک پاک روتر پاک تر کرده ام هر لحظه غسلی بر صواب پس سجاده باز افکنده بر آب همچو من بر آب چون استد یکی نیست باقی در کراماتم شکی زاهد مرغان منم با رأی پاک دایمم هم جامه و هم جای پاک من نیابم در جهان بی آب سود زآن که زاد و بود من در آب بود گرچ در دل عالمی غم داشتم شستم از دل کآب همدم داشتم آب در جوی من ست این جا مدام من به خشکی چون توانم یافت کام چون مرا با آب افتادست کار از میان آب چون گیرم کنار زنده از آب است دایم هرچ هست این چنین از آب نتوان شست دست من ره وادی کجا دانم برید زآنک با سیمرغ نتوانم پرید آنک باشد قله آبش تمام کی تواند یافت از سیمرغ کام هدهدش گفت ای به آبی خوش شده گرد جانت آب چون آتش شده در میان آب خوش خوابت ببرد قطره آب آمد و آبت ببرد آب هست از بهر هر ناشسته روی گر تو بس ناشسته رویی آب جوی چند باشد همچو آب روشنت روی هر ناشسته رویی دیدنت عطار » منطق‌الطیر » حکایت بط » عقیدهٔ دیوانه‌ای درباره دو عالم کرد از دیوانه ای مردی سؤال کاین دو عالم چیست با چندین خیال گفت کاین هر دو جهان بالا و پست قطره آب است نه نیست و نه هست گشت ز اول قطره آب آشکار قطره آب است با چندین نگار هر نگاری کآن بود بر روی آب گر همه زآهن بود گردد خراب هیچ چیزی نیست زآهن سخت تر هم بنا بر آب دارد در نگر هرچ را بنیاد بر آبی بود گر همه آتش بود خوابی بود کس ندیده ست آب هرگز پایدار کی بود بر آب بنیاد استوار عطار » منطق‌الطیر » داستان کبک » داستان کبک کبک بس خرم خرامان در رسید سرکش و سرمست از کان در رسید سرخ منقار وشی پوش آمده خون او از دیده در جوش آمده گاه می برید بی تیغی کمر گاه می گنجید پیش تیغ در گفت من پیوسته در کان گشته ام بر سر گوهر فراوان گشته ام بوده ام پیوسته با تیغ و کمر تا توانم بود سرهنگ گهر عشق گوهر آتشی زد در دلم بس بود این آتش خوش حاصلم تفت این آتش چو سر بیرون کند سنگ ریزه در درونم خون کند آتشی دیدی که چون تأثیر کرد سنگ را خون کرد و بی تأخیر کرد در میان سنگ و آتش مانده ام هم معطل هم مشوش مانده ام سنگ ریزه می خورم در تف و تاب دل پر آتش می کنم بر سنگ خواب چشم بگشایید ای اصحاب من بنگرید آخر به خورد و خواب من آنک بر سنگی بخفت و سنگ خورد با چنین کس از چه باید جنگ کرد دل در این سختی به صد اندوه خست زآنک عشق گوهرم بر کوه بست هرک چیزی دوست گیرد جز گهر ملکت آن چیز باشد برگذر ملک گوهر جاودان دارد نظام جان او با کوه پیوسته مدام من عیار کوهم و مرد گهر نیستم یک لحظه با تیغ و کمر چون بود در تیغ گوهر بر دوام زآن گهر در تیغ می جویم مدام نه چو گوهر هیچ گوهر یافتم نه ز گوهر گوهری تر یافتم چون ره سیمرغ راه مشکل است پای من در سنگ گوهر در گل است من به سیمرغ قوی دل کی رسم دست بر سر پای در گل کی رسم همچو آتش برنتابم سوز سنگ یا بمیرم یا گهر آرم به چنگ گوهرم باید که گردد آشکار مرد بی گوهر کجا آید به کار هدهدش گفت ای چو گوهر جمله رنگ چند لنگی چندم آری عذر لنگ پا و منقار تو پر خون جگر تو به سنگی بازمانده بی گهر اصل گوهر چیست سنگی کرده رنگ تو چنین آهن دل از سودای سنگ گر نماند رنگ او سنگی بود هست بی سنگ آنک در رنگی بود هرک را بویی ست او رنگی نخواست زآنک مرد گوهری سنگی نخواست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » حکایت بط » حکایت بط بط به صد پاکی برون آمد ز آب در میان جمع با خیرالثیاب گفت در هر دو جهان ندهد خبر کس ز من یک پاک روتر پاک تر کرده ام هر لحظه غسلی بر صواب پس سجاده باز افکنده بر آب همچو من بر آب چون استد یکی نیست باقی در کراماتم شکی زاهد مرغان منم با رأی پاک دایمم هم جامه و هم جای پاک من نیابم در جهان بی آب سود زآن که زاد و بود من در آب بود گرچ در دل عالمی غم داشتم شستم از دل کآب همدم داشتم آب در جوی من ست این جا مدام من به خشکی چون توانم یافت کام چون مرا با آب افتادست کار از میان آب چون گیرم کنار زنده از آب است دایم هرچ هست این چنین از آب نتوان شست دست من ره وادی کجا دانم برید زآنک با سیمرغ نتوانم پرید آنک باشد قله آبش تمام کی تواند یافت از سیمرغ کام هدهدش گفت ای به آبی خوش شده گرد جانت آب چون آتش شده در میان آب خوش خوابت ببرد قطره آب آمد و آبت ببرد آب هست از بهر هر ناشسته روی گر تو بس ناشسته رویی آب جوی چند باشد همچو آب روشنت روی هر ناشسته رویی دیدنت عطار » منطق‌الطیر » حکایت بط » عقیدهٔ دیوانه‌ای درباره دو عالم کرد از دیوانه ای مردی سؤال کاین دو عالم چیست با چندین خیال گفت کاین هر دو جهان بالا و پست قطره آب است نه نیست و نه هست گشت ز اول قطره آب آشکار قطره آب است با چندین نگار هر نگاری کآن بود بر روی آب گر همه زآهن بود گردد خراب هیچ چیزی نیست زآهن سخت تر هم بنا بر آب دارد در نگر هرچ را بنیاد بر آبی بود گر همه آتش بود خوابی بود کس ندیده ست آب هرگز پایدار کی بود بر آب بنیاد استوار عطار » منطق‌الطیر » داستان کبک » داستان کبک کبک بس خرم خرامان در رسید سرکش و سرمست از کان در رسید سرخ منقار وشی پوش آمده خون او از دیده در جوش آمده گاه می برید بی تیغی کمر گاه می گنجید پیش تیغ در گفت من پیوسته در کان گشته ام بر سر گوهر فراوان گشته ام بوده ام پیوسته با تیغ و کمر تا توانم بود سرهنگ گهر عشق گوهر آتشی زد در دلم بس بود این آتش خوش حاصلم تفت این آتش چو سر بیرون کند سنگ ریزه در درونم خون کند آتشی دیدی که چون تأثیر کرد سنگ را خون کرد و بی تأخیر کرد در میان سنگ و آتش مانده ام هم معطل هم مشوش مانده ام سنگ ریزه می خورم در تف و تاب دل پر آتش می کنم بر سنگ خواب چشم بگشایید ای اصحاب من بنگرید آخر به خورد و خواب من آنک بر سنگی بخفت و سنگ خورد با چنین کس از چه باید جنگ کرد دل در این سختی به صد اندوه خست زآنک عشق گوهرم بر کوه بست هرک چیزی دوست گیرد جز گهر ملکت آن چیز باشد برگذر ملک گوهر جاودان دارد نظام جان او با کوه پیوسته مدام من عیار کوهم و مرد گهر نیستم یک لحظه با تیغ و کمر چون بود در تیغ گوهر بر دوام زآن گهر در تیغ می جویم مدام نه چو گوهر هیچ گوهر یافتم نه ز گوهر گوهری تر یافتم چون ره سیمرغ راه مشکل است پای من در سنگ گوهر در گل است من به سیمرغ قوی دل کی رسم دست بر سر پای در گل کی رسم همچو آتش برنتابم سوز سنگ یا بمیرم یا گهر آرم به چنگ گوهرم باید که گردد آشکار مرد بی گوهر کجا آید به کار هدهدش گفت ای چو گوهر جمله رنگ چند لنگی چندم آری عذر لنگ پا و منقار تو پر خون جگر تو به سنگی بازمانده بی گهر اصل گوهر چیست سنگی کرده رنگ تو چنین آهن دل از سودای سنگ گر نماند رنگ او سنگی بود هست بی سنگ آنک در رنگی بود هرک را بویی ست او رنگی نخواست زآنک مرد گوهری سنگی نخواست

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » داستان کبک » حکایت سلیمان و نگین انگشتری او هیچ گوهر را نبود آن سروری کآن سلیمان داشت در انگشتری زآن نگینش بود چندان نام و بانگ و آن نگین خود بود سنگی نیم دانگ چون سلیمان کرد آن گوهر نگین زیر حکمش شد همه روی زمین چون سلیمان ملک خود چندان بدید جمله آفاق در فرمان بدید گر چه شادروان چل فرسنگ داشت هم بنا بر نیم دانگ سنگ داشت گفت چون این مملکت وین کار و بار زین قدر سنگ است دایم پایدار من نمی خواهم که در دنیا و دین باز ماند کس به ملکی هم چنین پادشاها من به چشم اعتبار آفت این ملک دیدم آشکار هست آن در جنب عقبی مختصر بعد از این کس را مده هرگز دگر من ندارم با سپاه و ملک کار می کنم زنبیل بافی اختیار گر چه زآن گوهر سلیمان شاه شد آن گهر بودش که بند راه شد زآن به پانصد سال بعد از انبیا با بهشت عدن گردد آشنا آن گهر چون با سلیمان این کند کی چو تو سرگشته را تمکین کند چون گهر سنگی ست چندین کان مکن جز برای روی جانان جان مکن دل ز گوهر برکن ای گوهرطلب جوهری را باش دایم در طلب عطار » منطق‌الطیر » داستان همای » داستان همای پیش جمع آمد همای سایه بخش خسروان را ظل او سرمایه بخش زان همای بس همایون آمد او کز همه در همت افزون آمد او گفت ای پرندگان بحر و بر من نیم مرغی چو مرغان دگر همت عالیم در کار آمدست عزلت از خلقم پدیدار آمدست نفس سگ را خوار دارم لاجرم عزت از من یافت آفریدون و جم پادشاهان سایه پرورد من اند بس گدای طبع نی مرد من اند نفس سگ را استخوانی می دهم روح را زین سگ امانی می دهم نفس را چون استخوان دادم مدام جان من زان یافت این عالی مقام آنک شه خیزد ز ظل پر او چون توان پیچید سر از فر او جمله را در پر او باید نشست تا ز ظلش ذره ای آید به دست کی شود سیمرغ سرکش یار من بس بود خسرو نشانی کار من هدهدش گفت ای غرورت کرده بند سایه درچین بیش از این برخود مخند نیستت خسرو نشانی این زمان همچو سگ با استخوانی این زمان خسروان را کاشکی ننشانیی خویش را از استخوان برهانیی من گرفتم خود که شاهان جهان جمله از ظل تو خیزند این زمان لیک فردا در بلا عمر دراز جمله از شاهی خود مانند باز سایه تو گر ندیدی شهریار در بلا کی ماندی روز شمار عطار » منطق‌الطیر » داستان همای » احوال سلطان محمود در آن جهان پاک رأیی بود بر راه صواب یک شبی محمود را دید او به خواب گفت ای سلطان نیکو روزگار حال تو چون است در دارالقرار گفت تن زن خون جان من مریز دم مزن چه جای سلطان است خیز بود سلطانیم پندار و غلط سلطنت کی زیبد از مشتی سقط حق که سلطان جهان دار آمدست سلطنت او را سزاوار آمدست چون بدیدم عجز و حیرانی خویش ننگ می دارم ز سلطانی خویش گر تو خوانی جز پریشانم مخوان اوست سلطانم تو سلطانم مخوان سلطنت او راست و من بر سودمی گر به دنیا در گدایی بودمی کاشکی صد چاه بودی جاه نی خاشه روبی بودمی و شاه نی نیست این دم هیچ بیرون شو مرا باز می خواهند یک یک جو مرا خشک بادا بال و پر آن همای کو مرا در سایه خود داد جای

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » داستان کبک » حکایت سلیمان و نگین انگشتری او هیچ گوهر را نبود آن سروری کآن سلیمان داشت در انگشتری زآن نگینش بود چندان نام و بانگ و آن نگین خود بود سنگی نیم دانگ چون سلیمان کرد آن گوهر نگین زیر حکمش شد همه روی زمین چون سلیمان ملک خود چندان بدید جمله آفاق در فرمان بدید گر چه شادروان چل فرسنگ داشت هم بنا بر نیم دانگ سنگ داشت گفت چون این مملکت وین کار و بار زین قدر سنگ است دایم پایدار من نمی خواهم که در دنیا و دین باز ماند کس به ملکی هم چنین پادشاها من به چشم اعتبار آفت این ملک دیدم آشکار هست آن در جنب عقبی مختصر بعد از این کس را مده هرگز دگر من ندارم با سپاه و ملک کار می کنم زنبیل بافی اختیار گر چه زآن گوهر سلیمان شاه شد آن گهر بودش که بند راه شد زآن به پانصد سال بعد از انبیا با بهشت عدن گردد آشنا آن گهر چون با سلیمان این کند کی چو تو سرگشته را تمکین کند چون گهر سنگی ست چندین کان مکن جز برای روی جانان جان مکن دل ز گوهر برکن ای گوهرطلب جوهری را باش دایم در طلب عطار » منطق‌الطیر » داستان همای » داستان همای پیش جمع آمد همای سایه بخش خسروان را ظل او سرمایه بخش زان همای بس همایون آمد او کز همه در همت افزون آمد او گفت ای پرندگان بحر و بر من نیم مرغی چو مرغان دگر همت عالیم در کار آمدست عزلت از خلقم پدیدار آمدست نفس سگ را خوار دارم لاجرم عزت از من یافت آفریدون و جم پادشاهان سایه پرورد من اند بس گدای طبع نی مرد من اند نفس سگ را استخوانی می دهم روح را زین سگ امانی می دهم نفس را چون استخوان دادم مدام جان من زان یافت این عالی مقام آنک شه خیزد ز ظل پر او چون توان پیچید سر از فر او جمله را در پر او باید نشست تا ز ظلش ذره ای آید به دست کی شود سیمرغ سرکش یار من بس بود خسرو نشانی کار من هدهدش گفت ای غرورت کرده بند سایه درچین بیش از این برخود مخند نیستت خسرو نشانی این زمان همچو سگ با استخوانی این زمان خسروان را کاشکی ننشانیی خویش را از استخوان برهانیی من گرفتم خود که شاهان جهان جمله از ظل تو خیزند این زمان لیک فردا در بلا عمر دراز جمله از شاهی خود مانند باز سایه تو گر ندیدی شهریار در بلا کی ماندی روز شمار عطار » منطق‌الطیر » داستان همای » احوال سلطان محمود در آن جهان پاک رأیی بود بر راه صواب یک شبی محمود را دید او به خواب گفت ای سلطان نیکو روزگار حال تو چون است در دارالقرار گفت تن زن خون جان من مریز دم مزن چه جای سلطان است خیز بود سلطانیم پندار و غلط سلطنت کی زیبد از مشتی سقط حق که سلطان جهان دار آمدست سلطنت او را سزاوار آمدست چون بدیدم عجز و حیرانی خویش ننگ می دارم ز سلطانی خویش گر تو خوانی جز پریشانم مخوان اوست سلطانم تو سلطانم مخوان سلطنت او راست و من بر سودمی گر به دنیا در گدایی بودمی کاشکی صد چاه بودی جاه نی خاشه روبی بودمی و شاه نی نیست این دم هیچ بیرون شو مرا باز می خواهند یک یک جو مرا خشک بادا بال و پر آن همای کو مرا در سایه خود داد جای

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » حکایت باز » حکایت باز باز پیش جمع آمد سرفراز کرد از سر معالی پرده باز سینه می کرد از سپه داری خویش لاف می زد از کله داری خویش گفت من از شوق دست شهریار چشم بربستم ز خلق روزگار چشم از آن بگرفته ام زیر کلاه تا رسد پایم به دست پادشاه در ادب خود را بسی پرورده ام همچو مرتاضان ریاضت کرده ام تا اگر روزی بر شاهم برند از رسوم خدمت آگاهم برند من کجا سیمرغ را بینم به خواب چون کنم بیهوده سوی او شتاب زقه ای از دست شاهم بس بود در جهان این پایگاهم بس بود چون ندارم رهروی را پایگاه سرفرازی می کنم بر دست شاه من اگر شایسته سلطان شوم به که در وادی بی پایان شوم روی آن دارم که من بر روی شاه عمر بگذارم خوشی این جایگاه گاه شه را انتظاری می کنم گاه در شوقش شکاری می کنم هدهدش گفت ای به صورت مانده باز از صفت دور و به صورت مانده باز شاه را در ملک اگر همتا بود پادشاهی کی بر او زیبا بود سلطنت را نیست چون سیمرغ کس زآنک بی همتا به شاهی اوست و بس شاه نبود آنک در هر کشوری سازد او از خود ز بی مغزی سری شاه آن باشد که همتا نبودش جز وفا و جز مدارا نبودش شاه دنیا گر وفاداری کند یک زمان دیگر گرفتاری کند هرک باشد پیش او نزدیک تر کار او بی شک بود تاریک تر دایما از شاه باشد بر حذر جان او پیوسته باشد پر خطر شاه دنیا فی المثل چون آتش است دور باش از وی که دوری زو خوش است زآن بود در پیش شاهان دور باش کای شده نزدیک شاهان دور باش عطار » منطق‌الطیر » حکایت باز » حکایت پادشاهی که سیب بر سر غلام خود می‌گذاشت و آن را نشانه می‌گرفت پادشاهی بود بس عالی گهر گشت عاشق بر غلام سیم بر شد چنان عاشق که بی آن بت دمی نه نشستی و نه آسودی دمی از غلامانش به رتبت بیش داشت دایما در پیش چشم خویش داشت شاه چون در قصر تیر انداختی آن غلام از بیم او بگداختی زآنک از سیبی هدف کردی مدام پس نهادی سیب بر فرق غلام سیب را بشکافتی حالی به تیر و آن غلام از بیم گشتی چون زریر زو مگر پرسید مردی بی خبر کز چه شد گلگونه رویت چو زر این همه حرمت که پیش شه تو راست شرح ده کاین زرد رویت از چه خاست گفت بر سر می نهد سیبی مرا گر رسد از تیرش آسیبی مرا گوید انگارم غلامی خود نبود در سپاهم ناتمامی خود نبود ور چنان باشد که آید تیر راست جمله گویندش ز بخت پادشاست من میان این دو غم در پیچ پیچ بر چه ام جان پر خطر بر هیچ هیچ

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » حکایت باز » حکایت باز باز پیش جمع آمد سرفراز کرد از سر معالی پرده باز سینه می کرد از سپه داری خویش لاف می زد از کله داری خویش گفت من از شوق دست شهریار چشم بربستم ز خلق روزگار چشم از آن بگرفته ام زیر کلاه تا رسد پایم به دست پادشاه در ادب خود را بسی پرورده ام همچو مرتاضان ریاضت کرده ام تا اگر روزی بر شاهم برند از رسوم خدمت آگاهم برند من کجا سیمرغ را بینم به خواب چون کنم بیهوده سوی او شتاب زقه ای از دست شاهم بس بود در جهان این پایگاهم بس بود چون ندارم رهروی را پایگاه سرفرازی می کنم بر دست شاه من اگر شایسته سلطان شوم به که در وادی بی پایان شوم روی آن دارم که من بر روی شاه عمر بگذارم خوشی این جایگاه گاه شه را انتظاری می کنم گاه در شوقش شکاری می کنم هدهدش گفت ای به صورت مانده باز از صفت دور و به صورت مانده باز شاه را در ملک اگر همتا بود پادشاهی کی بر او زیبا بود سلطنت را نیست چون سیمرغ کس زآنک بی همتا به شاهی اوست و بس شاه نبود آنک در هر کشوری سازد او از خود ز بی مغزی سری شاه آن باشد که همتا نبودش جز وفا و جز مدارا نبودش شاه دنیا گر وفاداری کند یک زمان دیگر گرفتاری کند هرک باشد پیش او نزدیک تر کار او بی شک بود تاریک تر دایما از شاه باشد بر حذر جان او پیوسته باشد پر خطر شاه دنیا فی المثل چون آتش است دور باش از وی که دوری زو خوش است زآن بود در پیش شاهان دور باش کای شده نزدیک شاهان دور باش عطار » منطق‌الطیر » حکایت باز » حکایت پادشاهی که سیب بر سر غلام خود می‌گذاشت و آن را نشانه می‌گرفت پادشاهی بود بس عالی گهر گشت عاشق بر غلام سیم بر شد چنان عاشق که بی آن بت دمی نه نشستی و نه آسودی دمی از غلامانش به رتبت بیش داشت دایما در پیش چشم خویش داشت شاه چون در قصر تیر انداختی آن غلام از بیم او بگداختی زآنک از سیبی هدف کردی مدام پس نهادی سیب بر فرق غلام سیب را بشکافتی حالی به تیر و آن غلام از بیم گشتی چون زریر زو مگر پرسید مردی بی خبر کز چه شد گلگونه رویت چو زر این همه حرمت که پیش شه تو راست شرح ده کاین زرد رویت از چه خاست گفت بر سر می نهد سیبی مرا گر رسد از تیرش آسیبی مرا گوید انگارم غلامی خود نبود در سپاهم ناتمامی خود نبود ور چنان باشد که آید تیر راست جمله گویندش ز بخت پادشاست من میان این دو غم در پیچ پیچ بر چه ام جان پر خطر بر هیچ هیچ

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » حکایت بوتیمار » حکایت بوتیمار پس درآمد زود بوتیمار پیش گفت ای مرغان من و تیمار خویش بر لب دریاست خوش تر جای من نشنود هرگز کسی آوای من از کم آزاری من هرگز دمی کس نیازارد ز من در عالمی بر لب دریا نشینم دردمند دایما اندوهگین و مستمند زآرزوی آب دل پر خون کنم چون دریغ آید نجوشم چون کنم چون نیم من اهل دریا ای عجب بر لب دریا بمیرم خشک لب گر چه دریا می زند صد گونه جوش من نیارم کرد از او یک قطره نوش گر ز دریا کم شود یک قطره آب زآتش غیرت دلم گردد کباب چون منی را عشق دریا بس بود در سرم این شیوه سودا بس بود جز غم دریا نخواهم این زمان تاب سیمرغم نباشد الامان آنک او را قطره آب ست اصل کی تواند یافت از سیمرغ وصل هدهدش گفت ای ز دریا بی خبر هست دریا پر نهنگ و جانور گاه تلخ است آب او را گاه شور گاه آرام است او را گاه زور منقلب چیز است و ناپاینده هم گه شونده گاه بازآینده هم بس بزرگان را که کشتی کرد خرد بس که در گرداب او افتاد و مرد هرک چون غواص ره دارد در او از غم جان دم نگه دارد در او ور زند در قعر دریا دم کسی مرده از بن با سر افتد چون خسی از چنین کس کاو وفاداری نداشت هیچ کس اومید دلداری نداشت گر تو از دریا نیایی با کنار غرقه گرداند تو را پایان کار می زند او خود ز شوق دوست جوش گاه در موج است و گاهی در خروش او چو خود را می نیابد کام دل تو نیابی هم از او آرام دل هست دریا چشمه ای از کوی او تو چرا قانع شدی بی روی او عطار » منطق‌الطیر » حکایت بوتیمار » گفتگوی مرد دیده‌ور با دریا دیده ور مردی به دریا شد فرود گفت ای دریا چرا داری کبود جامه ماتم چرا پوشیده ای نیست هیچ آتش چرا جوشیده ای داد دریا آن نکو دل را جواب کز فراق دوست دارم اضطراب چون ز نامردی نیم من مرد او جامه نیلی کرده ام از درد او خشک لب بنشسته ام مدهوش من زآتش عشق آب من شد جوش زن گر بیابم قطره ای از کوثرش زنده جاوید گردم بر درش ورنه چون من صد هزاران خشک لب می بمیرد در ره او روز و شب عطار » منطق‌الطیر » حکایت کوف » حکایت کوف کوف آمد پیش چون دیوانه ای گفت من بگزیده ام ویرانه ای عاجزی ام در خرابی زاده من در خرابی می روم بی باده من گر چه معموری بسی خوش یافتم هم مخالف هم مشوش یافتم هرک در جمعیتی خواهد نشست در خرابی بایدش رفتن چو مست در خرابی جای می سازم به رنج زآنک باشد در خرابی جای گنج عشق گنجم در خرابی ره نمود سوی گنجم جز خرابی ره نبود دور بردم از همه کس رنج خویش بوک یابم بی طلسمی گنج خویش گر فرو رفتی به گنجی پای من باز رستی این دل خودرأی من عشق بر سیمرغ جز افسانه نیست زآنک عشقش کار هر مردانه نیست من نیم در عشق او مردانه ای عشق گنجم باید و ویرانه ای هدهدش گفت ای ز عشق گنج مست من گرفتم کآمدت گنجی به دست بر سر آن گنج خود را مرده گیر عمر رفته ره به سر نابرده گیر عشق گنج و عشق زر از کافری ست هرک از زر بت کند او آزری ست زر پرستیدن بود از کافری نیستی آخر ز قوم سامری هر دلی کز عشق زر گیرد خلل در قیامت صورتش گردد بدل

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » حکایت بوتیمار » حکایت بوتیمار پس درآمد زود بوتیمار پیش گفت ای مرغان من و تیمار خویش بر لب دریاست خوش تر جای من نشنود هرگز کسی آوای من از کم آزاری من هرگز دمی کس نیازارد ز من در عالمی بر لب دریا نشینم دردمند دایما اندوهگین و مستمند زآرزوی آب دل پر خون کنم چون دریغ آید نجوشم چون کنم چون نیم من اهل دریا ای عجب بر لب دریا بمیرم خشک لب گر چه دریا می زند صد گونه جوش من نیارم کرد از او یک قطره نوش گر ز دریا کم شود یک قطره آب زآتش غیرت دلم گردد کباب چون منی را عشق دریا بس بود در سرم این شیوه سودا بس بود جز غم دریا نخواهم این زمان تاب سیمرغم نباشد الامان آنک او را قطره آب ست اصل کی تواند یافت از سیمرغ وصل هدهدش گفت ای ز دریا بی خبر هست دریا پر نهنگ و جانور گاه تلخ است آب او را گاه شور گاه آرام است او را گاه زور منقلب چیز است و ناپاینده هم گه شونده گاه بازآینده هم بس بزرگان را که کشتی کرد خرد بس که در گرداب او افتاد و مرد هرک چون غواص ره دارد در او از غم جان دم نگه دارد در او ور زند در قعر دریا دم کسی مرده از بن با سر افتد چون خسی از چنین کس کاو وفاداری نداشت هیچ کس اومید دلداری نداشت گر تو از دریا نیایی با کنار غرقه گرداند تو را پایان کار می زند او خود ز شوق دوست جوش گاه در موج است و گاهی در خروش او چو خود را می نیابد کام دل تو نیابی هم از او آرام دل هست دریا چشمه ای از کوی او تو چرا قانع شدی بی روی او عطار » منطق‌الطیر » حکایت بوتیمار » گفتگوی مرد دیده‌ور با دریا دیده ور مردی به دریا شد فرود گفت ای دریا چرا داری کبود جامه ماتم چرا پوشیده ای نیست هیچ آتش چرا جوشیده ای داد دریا آن نکو دل را جواب کز فراق دوست دارم اضطراب چون ز نامردی نیم من مرد او جامه نیلی کرده ام از درد او خشک لب بنشسته ام مدهوش من زآتش عشق آب من شد جوش زن گر بیابم قطره ای از کوثرش زنده جاوید گردم بر درش ورنه چون من صد هزاران خشک لب می بمیرد در ره او روز و شب عطار » منطق‌الطیر » حکایت کوف » حکایت کوف کوف آمد پیش چون دیوانه ای گفت من بگزیده ام ویرانه ای عاجزی ام در خرابی زاده من در خرابی می روم بی باده من گر چه معموری بسی خوش یافتم هم مخالف هم مشوش یافتم هرک در جمعیتی خواهد نشست در خرابی بایدش رفتن چو مست در خرابی جای می سازم به رنج زآنک باشد در خرابی جای گنج عشق گنجم در خرابی ره نمود سوی گنجم جز خرابی ره نبود دور بردم از همه کس رنج خویش بوک یابم بی طلسمی گنج خویش گر فرو رفتی به گنجی پای من باز رستی این دل خودرأی من عشق بر سیمرغ جز افسانه نیست زآنک عشقش کار هر مردانه نیست من نیم در عشق او مردانه ای عشق گنجم باید و ویرانه ای هدهدش گفت ای ز عشق گنج مست من گرفتم کآمدت گنجی به دست بر سر آن گنج خود را مرده گیر عمر رفته ره به سر نابرده گیر عشق گنج و عشق زر از کافری ست هرک از زر بت کند او آزری ست زر پرستیدن بود از کافری نیستی آخر ز قوم سامری هر دلی کز عشق زر گیرد خلل در قیامت صورتش گردد بدل

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » حکایت کوف » حکایت مردی که پس از مرگ حقه‌ای زر او بازمانده بود حقه ای زر داشت مردی بی خبر چون بمرد و زو بماند آن حقه زر بعد سالی دید فرزندش به خواب صورتش چون موش و دو چشمش پر آب پس در آن موضع که زر بنهاده بود موشی اندر گرد آن می گشت زود گفت فرزندش کزو کردم سؤال کز چه این جا آمدی بر گوی حال گفت زر بنهاده ام این جایگاه من ندانم تا بدو کس یافت راه گفت آخر صورت موشت چراست گفت هر دل را که مهر زر بخاست صورتش این ست و در من می نگر پند گیر و زر بیفکن ای پسر عطار » منطق‌الطیر » حکایت صعوه » حکایت صعوه صعوه آمد دل ضعیف و تن نزار پای تا سر همچو آتش بی قرار گفت من حیران و فرتوت آمدم بی دل و بی قوت و قوت آمدم همچو موسی بازو و زوریم نیست وز ضعیفی قوت موریم نیست من نه پر دارم نه پا نه هیچ نیز کی رسم در گرد سیمرغ عزیز پیش او این مرغ عاجز کی رسد صعوه در سیمرغ هرگز کی رسد در جهان او را طلب کاران بسی ست وصل او کی لایق چون من کسی ست در وصال او چو نتوانم رسید بر محالی راه نتوانم برید گر نهم رویی به سوی درگهش یا بمیرم یا بسوزم در رهش چون نیم من مرد او این جایگاه یوسف خود باز می جویم ز چاه یوسفی گم کرده ام در چاهسار بازیابم آخرش در روزگار گر بیابم یوسف خود را ز چاه بر پرم با او من از ماهی به ماه هدهدش گفت ای ز شنگی و خوشی کرده در افتادگی صد سرکشی جمله سالوسی تو من این کی خرم نیست این سالوسی تو درخورم پای در ره نه مزن دم لب بدوز گر بسوزند این همه تو هم بسوز گر تو یعقوبی به معنی فی المثل یوسفت ندهند کمتر کن حیل می فروزد آتش غیرت مدام عشق یوسف هست بر عالم حرام عطار » منطق‌الطیر » حکایت صعوه » حکایت یعقوب و فراق یوسف چون جدا افتاد یوسف از پدر گشت یعقوب از فراقش بی بصر موج می زد بحر خون از دیدگانش نام یوسف مانده دایم در زفانش جبرییل آمد که هرگز گر دگر بر زفان تو کند یوسف گذر محو گردانیم نامت بعد ازین از میان انبیا و مرسلین چون درآمد امرش از حق آن زمان گشت محوش نام یوسف از زفان گر چه نام یوسفش بودی ندیم نام او در جان خود کشتی مقیم دید یوسف را شبی در خواب پیش خواست تا او را بخواند سوی خویش یادش آمد آنچ حق فرموده بود تن زد آن سرگشته فرسوده زود لکن از بی طاقتی از جان پاک برکشید آهی به غایت دردناک چون ز خواب خوش بجنبید او ز جای جبرییل آمد که می گوید خدای گر نراندی نام یوسف بر زفان لیک آهی برکشیدی آن زمان در میان آه تو دانم که بود در حقیقت توبه بشکستی چه سود عقل را زین کار سودا می کند عشق بازی بین که با ما می کند

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » حکایت کوف » حکایت مردی که پس از مرگ حقه‌ای زر او بازمانده بود حقه ای زر داشت مردی بی خبر چون بمرد و زو بماند آن حقه زر بعد سالی دید فرزندش به خواب صورتش چون موش و دو چشمش پر آب پس در آن موضع که زر بنهاده بود موشی اندر گرد آن می گشت زود گفت فرزندش کزو کردم سؤال کز چه این جا آمدی بر گوی حال گفت زر بنهاده ام این جایگاه من ندانم تا بدو کس یافت راه گفت آخر صورت موشت چراست گفت هر دل را که مهر زر بخاست صورتش این ست و در من می نگر پند گیر و زر بیفکن ای پسر عطار » منطق‌الطیر » حکایت صعوه » حکایت صعوه صعوه آمد دل ضعیف و تن نزار پای تا سر همچو آتش بی قرار گفت من حیران و فرتوت آمدم بی دل و بی قوت و قوت آمدم همچو موسی بازو و زوریم نیست وز ضعیفی قوت موریم نیست من نه پر دارم نه پا نه هیچ نیز کی رسم در گرد سیمرغ عزیز پیش او این مرغ عاجز کی رسد صعوه در سیمرغ هرگز کی رسد در جهان او را طلب کاران بسی ست وصل او کی لایق چون من کسی ست در وصال او چو نتوانم رسید بر محالی راه نتوانم برید گر نهم رویی به سوی درگهش یا بمیرم یا بسوزم در رهش چون نیم من مرد او این جایگاه یوسف خود باز می جویم ز چاه یوسفی گم کرده ام در چاهسار بازیابم آخرش در روزگار گر بیابم یوسف خود را ز چاه بر پرم با او من از ماهی به ماه هدهدش گفت ای ز شنگی و خوشی کرده در افتادگی صد سرکشی جمله سالوسی تو من این کی خرم نیست این سالوسی تو درخورم پای در ره نه مزن دم لب بدوز گر بسوزند این همه تو هم بسوز گر تو یعقوبی به معنی فی المثل یوسفت ندهند کمتر کن حیل می فروزد آتش غیرت مدام عشق یوسف هست بر عالم حرام عطار » منطق‌الطیر » حکایت صعوه » حکایت یعقوب و فراق یوسف چون جدا افتاد یوسف از پدر گشت یعقوب از فراقش بی بصر موج می زد بحر خون از دیدگانش نام یوسف مانده دایم در زفانش جبرییل آمد که هرگز گر دگر بر زفان تو کند یوسف گذر محو گردانیم نامت بعد ازین از میان انبیا و مرسلین چون درآمد امرش از حق آن زمان گشت محوش نام یوسف از زفان گر چه نام یوسفش بودی ندیم نام او در جان خود کشتی مقیم دید یوسف را شبی در خواب پیش خواست تا او را بخواند سوی خویش یادش آمد آنچ حق فرموده بود تن زد آن سرگشته فرسوده زود لکن از بی طاقتی از جان پاک برکشید آهی به غایت دردناک چون ز خواب خوش بجنبید او ز جای جبرییل آمد که می گوید خدای گر نراندی نام یوسف بر زفان لیک آهی برکشیدی آن زمان در میان آه تو دانم که بود در حقیقت توبه بشکستی چه سود عقل را زین کار سودا می کند عشق بازی بین که با ما می کند

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » پرسش مرغان » پرسش مرغان بعد از آن مرغان دیگر سر به سر عذرها گفتند مشتی بی خبر هر یکی از جهل عذری نیز گفت گر نگفت از صدر کز دهلیز گفت گر بگویم عذر یک یک با تو باز دار معذورم که می گردد دراز هر کسی را بود عذری تنگ و لنگ این چنین کس کی کند عنقا به چنگ هرک عنقا راست از جان خواستار چنگ از جان باز دارد مردوار هر که را در آشیان سی دانه نیست شاید از سیمرغ اگر دیوانه نیست چون نداری دانه ای را حوصله چون تو با سیمرغ باشی هم چله چون تهی کردی به یک می پهلوان دوستکانی چون خوری با پهلوان چون نداری ذره ای را گنج و تاب چون توانی جست گنج از آفتاب چون شدی در قطره ای ناچیز غرق چون روی از پای دریا تا به فرق زآنچ آن خود هست بویی نیست این کار هر ناشسته رویی نیست این جمله مرغان چو بشنیدند حال سر به سر کردند از هدهد سؤال کای سبق برده ز ما در ره بری ختم کرده بهتری و مهتری ما همه مشتی ضعیف و ناتوان بی پر و بی بال نه تن نه توان کی رسیم آخر به سیمرغ رفیع گر رسد از ما کسی باشد بدیع نسبت ما چیست با او بازگوی زآنک نتوان شد به عمیا رازجوی گر میان ما و او نسبت بدی هر یکی را سوی او رغبت بدی او سلیمان ست و ما موری گدا درنگر کو از کجا ما از کجا کرده موری را میان چاه بند کی رسد در گرد سیمرغ بلند خسروی کار گدایی کی بود این به بازوی چو مایی کی بود هدهد آن گه گفت کای بی حاصلان عشق کی نیکو بود از بددلان ای گدایان چند ازین بی حاصلی راست ناید عاشقی و بددلی هر که را در عشق چشمی باز شد پای کوبان آمد و جانباز شد تو بدان کآن گه که سیمرغ از نقاب آشکارا کرد رخ چون آفتاب صد هزاران سایه بر خاک او فکند پس نظر بر سایه پاک او فکند سایه خود کرد بر عالم نثار گشت چندین مرغ هر دم آشکار صورت مرغان عالم سر به سر سایه اوست این بدان ای بی هنر این بدان چون این بدانستی نخست سوی آن حضرت نسب کردی درست حق بدانستی ببین آن گه بباش چون بدانستی مکن این راز فاش هرک او از کسب مستغرق بود حاش لله گر تو گویی حق بود گر تو گشتی آنچ گفتم نه حقی لیک در حق دایما مستغرقی مرد مستغرق حلولی کی بود این سخن کار فضولی کی بود چون بدانستی که ظل کیستی فارغی گر مردی و گر زیستی گر نگشتی هیچ سیمرغ آشکار نیستی سیمرغ هرگز سایه دار باز اگر سیمرغ می گشتی نهان سایه ای هرگز نماندی در جهان هرچ این جا سایه ای پیدا شود اول آن چیز آشکار آن جا شود دیده سیمرغ بین گر نیستت دل چو آیینه منور نیستت چون کسی را نیست چشم آن جمال وز جمالش هست صبر لامحال با جمالش عشق نتوانست باخت از کمال لطف خود آیینه ساخت هست از آیینه دلدر در دل نگر تا ببینی روی او در دل نگر

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » پرسش مرغان » پرسش مرغان بعد از آن مرغان دیگر سر به سر عذرها گفتند مشتی بی خبر هر یکی از جهل عذری نیز گفت گر نگفت از صدر کز دهلیز گفت گر بگویم عذر یک یک با تو باز دار معذورم که می گردد دراز هر کسی را بود عذری تنگ و لنگ این چنین کس کی کند عنقا به چنگ هرک عنقا راست از جان خواستار چنگ از جان باز دارد مردوار هر که را در آشیان سی دانه نیست شاید از سیمرغ اگر دیوانه نیست چون نداری دانه ای را حوصله چون تو با سیمرغ باشی هم چله چون تهی کردی به یک می پهلوان دوستکانی چون خوری با پهلوان چون نداری ذره ای را گنج و تاب چون توانی جست گنج از آفتاب چون شدی در قطره ای ناچیز غرق چون روی از پای دریا تا به فرق زآنچ آن خود هست بویی نیست این کار هر ناشسته رویی نیست این جمله مرغان چو بشنیدند حال سر به سر کردند از هدهد سؤال کای سبق برده ز ما در ره بری ختم کرده بهتری و مهتری ما همه مشتی ضعیف و ناتوان بی پر و بی بال نه تن نه توان کی رسیم آخر به سیمرغ رفیع گر رسد از ما کسی باشد بدیع نسبت ما چیست با او بازگوی زآنک نتوان شد به عمیا رازجوی گر میان ما و او نسبت بدی هر یکی را سوی او رغبت بدی او سلیمان ست و ما موری گدا درنگر کو از کجا ما از کجا کرده موری را میان چاه بند کی رسد در گرد سیمرغ بلند خسروی کار گدایی کی بود این به بازوی چو مایی کی بود هدهد آن گه گفت کای بی حاصلان عشق کی نیکو بود از بددلان ای گدایان چند ازین بی حاصلی راست ناید عاشقی و بددلی هر که را در عشق چشمی باز شد پای کوبان آمد و جانباز شد تو بدان کآن گه که سیمرغ از نقاب آشکارا کرد رخ چون آفتاب صد هزاران سایه بر خاک او فکند پس نظر بر سایه پاک او فکند سایه خود کرد بر عالم نثار گشت چندین مرغ هر دم آشکار صورت مرغان عالم سر به سر سایه اوست این بدان ای بی هنر این بدان چون این بدانستی نخست سوی آن حضرت نسب کردی درست حق بدانستی ببین آن گه بباش چون بدانستی مکن این راز فاش هرک او از کسب مستغرق بود حاش لله گر تو گویی حق بود گر تو گشتی آنچ گفتم نه حقی لیک در حق دایما مستغرقی مرد مستغرق حلولی کی بود این سخن کار فضولی کی بود چون بدانستی که ظل کیستی فارغی گر مردی و گر زیستی گر نگشتی هیچ سیمرغ آشکار نیستی سیمرغ هرگز سایه دار باز اگر سیمرغ می گشتی نهان سایه ای هرگز نماندی در جهان هرچ این جا سایه ای پیدا شود اول آن چیز آشکار آن جا شود دیده سیمرغ بین گر نیستت دل چو آیینه منور نیستت چون کسی را نیست چشم آن جمال وز جمالش هست صبر لامحال با جمالش عشق نتوانست باخت از کمال لطف خود آیینه ساخت هست از آیینه دلدر در دل نگر تا ببینی روی او در دل نگر

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » پرسش مرغان » حکایت پادشاهی که بسیار صاحب جمال بود پادشاهی بود بس صاحب جمال در جهان حسن بی مثل و مثال ملک عالم مصحف اسرار او در نکویی آیتی دیدار او می ندانم هیچ کس آن زهره یافت کو تواند از جمالش بهره یافت روی عالم پر شد از غوغای او خلق را از حد بشد سودای او گاه شبدیزی برون راندی به کوی برقعی گلگون فرو هشتی به روی هرک کردی سوی آن برقع نگاه سر بریدندیش از تن بی گناه وآنک نام او براندی بر زفان قطع کردندی زفانش در زمان ور کسی اندیشه کردی زآن وصال عقل و جان بر باد دادی زآن محال روز بودی کز غم عشقش هزار می بمردند اینت عشق و اینت کار گر کسی دیدی جمالش آشکار جان بدادی و بمردی زار زار مردن از عشق رخ آن دل نواز بهتر از صد زندگانی دراز نه کسی را صبر بودی زو دمی نه کسی را تاب او بودی همی خلق می بودند دایم زین طلب صبر نه با او و بی او ای عجب گر کسی را تاب بودی یک زمان شاه روی خویش بنمودی عیان لیک چون کس تاب دید او نداشت لذتی جز در شنید او نداشت چون نیامد هیچ خلقی مرد او جمله می مردند و دل پر درد او آینه فرمود حالی پادشاه کاندر آینه توان کردن نگاه روی را از آینه می تافتی هر کس از رویش نشانی یافتی گر تو می داری جمال یار دوست دل بدان کآیینه دیدار اوست دل به دست آر و جمال او ببین آینه کن جان جلال او ببین پادشاه توست بر قصر جلال قصر روشن زآفتاب آن جمال پادشاه خویش را در دل ببین هوش را در ذره حاصل ببین هر لباسی کآن به صحرا آمدست سایه سیمرغ زیبا آمدست گر تو را سیمرغ بنماید جمال سایه را سیمرغ بینی بی خیال گر همه چل مرغ و گر سی مرغ بود هرچ دیدی سایه سیمرغ بود سایه را سیمرغ چون نبود جدا گر جدایی گویی آن نبود روا هر دو چون هستند با هم بازجوی درگذر از سایه وآن گه راز جوی چون تو گم گشتی چنین در سایه ای کی ز سیمرغت رسد سرمایه ای گر تو را پیدا شود یک فتح باب تو درون سایه بینی آفتاب سایه در خورشید گم بینی مدام خود همه خورشید بینی والسلام عطار » منطق‌الطیر » پرسش مرغان » حکایت اسکندر که خود به رسولی می‌رفت گفت چون اسکندر آن صاحب قبول خواستی جایی فرستادن رسول چون رسد آخر خود آن شاه جهان جامه پوشیدی و خود رفتی نهان پس بگفتی آنچ کس نشنوده است گفتی اسکندر چنین فرموده است در همه عالم نمی دانست کس کین رسول اسکندر است آن جا و بس هیچ کس چون چشم اسکندر نداشت گر چه گفت اسکندرم باور نداشت هست راهی سوی هر دل شاه را لیک ره نبود دل گمراه را گر برون خانه شه بیگانه بود غم مخور چون در درون هم خانه بود

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » پرسش مرغان » حکایت پادشاهی که بسیار صاحب جمال بود پادشاهی بود بس صاحب جمال در جهان حسن بی مثل و مثال ملک عالم مصحف اسرار او در نکویی آیتی دیدار او می ندانم هیچ کس آن زهره یافت کو تواند از جمالش بهره یافت روی عالم پر شد از غوغای او خلق را از حد بشد سودای او گاه شبدیزی برون راندی به کوی برقعی گلگون فرو هشتی به روی هرک کردی سوی آن برقع نگاه سر بریدندیش از تن بی گناه وآنک نام او براندی بر زفان قطع کردندی زفانش در زمان ور کسی اندیشه کردی زآن وصال عقل و جان بر باد دادی زآن محال روز بودی کز غم عشقش هزار می بمردند اینت عشق و اینت کار گر کسی دیدی جمالش آشکار جان بدادی و بمردی زار زار مردن از عشق رخ آن دل نواز بهتر از صد زندگانی دراز نه کسی را صبر بودی زو دمی نه کسی را تاب او بودی همی خلق می بودند دایم زین طلب صبر نه با او و بی او ای عجب گر کسی را تاب بودی یک زمان شاه روی خویش بنمودی عیان لیک چون کس تاب دید او نداشت لذتی جز در شنید او نداشت چون نیامد هیچ خلقی مرد او جمله می مردند و دل پر درد او آینه فرمود حالی پادشاه کاندر آینه توان کردن نگاه روی را از آینه می تافتی هر کس از رویش نشانی یافتی گر تو می داری جمال یار دوست دل بدان کآیینه دیدار اوست دل به دست آر و جمال او ببین آینه کن جان جلال او ببین پادشاه توست بر قصر جلال قصر روشن زآفتاب آن جمال پادشاه خویش را در دل ببین هوش را در ذره حاصل ببین هر لباسی کآن به صحرا آمدست سایه سیمرغ زیبا آمدست گر تو را سیمرغ بنماید جمال سایه را سیمرغ بینی بی خیال گر همه چل مرغ و گر سی مرغ بود هرچ دیدی سایه سیمرغ بود سایه را سیمرغ چون نبود جدا گر جدایی گویی آن نبود روا هر دو چون هستند با هم بازجوی درگذر از سایه وآن گه راز جوی چون تو گم گشتی چنین در سایه ای کی ز سیمرغت رسد سرمایه ای گر تو را پیدا شود یک فتح باب تو درون سایه بینی آفتاب سایه در خورشید گم بینی مدام خود همه خورشید بینی والسلام عطار » منطق‌الطیر » پرسش مرغان » حکایت اسکندر که خود به رسولی می‌رفت گفت چون اسکندر آن صاحب قبول خواستی جایی فرستادن رسول چون رسد آخر خود آن شاه جهان جامه پوشیدی و خود رفتی نهان پس بگفتی آنچ کس نشنوده است گفتی اسکندر چنین فرموده است در همه عالم نمی دانست کس کین رسول اسکندر است آن جا و بس هیچ کس چون چشم اسکندر نداشت گر چه گفت اسکندرم باور نداشت هست راهی سوی هر دل شاه را لیک ره نبود دل گمراه را گر برون خانه شه بیگانه بود غم مخور چون در درون هم خانه بود

%0
10 Bölüm