Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Mantıku't-Tayr

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » پرسش مرغان » حکایت محمود و ایاز چون ایاز از چشم بد رنجور شد عافیت از چشم سلطان دور شد ناتوان بر بستر زاری فتاد در بلا و رنج و بیماری فتاد چون خبر آمد به محمود از ایاس خادمی را خواند شاه حق شناس گفت می رو تا به نزدیک ایاز پس بدو گوی ای ز شه افتاده باز دور از روی تو زآن دورم ز تو کز غم رنج تو رنجورم ز تو تا که رنجوری تو فکرت می کنم تا تو رنجوری ندانم یا منم گر تنم دور اوفتاد از هم نفس جان مشتاقم بدو نزدیک و بس مانده ام مشتاق جانی از تو من نیستم غایب زمانی از تو من چشم بد بدکاری بسیار کرد نازنینی را چو تو بیمار کرد این بگفت و گفت در ره زود رو همچو آتش آی و همچون دود رو پس مکن در ره توقف زینهار همچو آب از برق می رو برق وار گر کنی در راه یک ساعت درنگ ما دو عالم بر تو گردانیم تنگ خادم سرگشته در راه ایستاد تا به نزدیک ایاز آمد چو باد دید سلطان را نشسته پیش او مضطرب شد عقل دوراندیش او لرزه بر اندام خادم اوفتاد گوییا در رنج دایم اوفتاد گفت با شه چون توان آویختن این زمان خونم بخواهد ریختن خورد سوگندان که در ره هیچ جای نه باستادم نه بنشستم ز پای من ندانم ذره ای تا پادشاه پیش از من چون رسید این جایگاه شه اگر دارد اگر نه باورم گر درین تقصیر کردم کافرم شاه گفتش نیستی محرم درین کی بری تو راه ای خادم درین من رهی دزدیده دارم سوی او زآنک نشکیبم دمی بی روی او هر زمان زآن ره بدو آیم نهان تا خبر نبود کسی را در جهان راه دزدیده میان ما بسی ست رازها در ضمن جان ما بسی ست از برون گر چه خبر خواهم ازو در درون پرده آگاهم ازو راز اگر می پوشم از بیرونیان در درون با اوست جانم در میان چون همه مرغان شنودند این سخن نیک پی بردند اسرار کهن جمله با سیمرغ نسبت یافتند لاجرم در سیر رغبت یافتند زین سخن یک سر به ره باز آمدند جمله هم درد و هم آواز آمدند زو بپرسیدند کای استاد کار چون دهیم آخر درین ره داد کار زآنک نبود در چنین عالی مقام از ضعیفان این روش هرگز تمام

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » پرسش مرغان » حکایت محمود و ایاز چون ایاز از چشم بد رنجور شد عافیت از چشم سلطان دور شد ناتوان بر بستر زاری فتاد در بلا و رنج و بیماری فتاد چون خبر آمد به محمود از ایاس خادمی را خواند شاه حق شناس گفت می رو تا به نزدیک ایاز پس بدو گوی ای ز شه افتاده باز دور از روی تو زآن دورم ز تو کز غم رنج تو رنجورم ز تو تا که رنجوری تو فکرت می کنم تا تو رنجوری ندانم یا منم گر تنم دور اوفتاد از هم نفس جان مشتاقم بدو نزدیک و بس مانده ام مشتاق جانی از تو من نیستم غایب زمانی از تو من چشم بد بدکاری بسیار کرد نازنینی را چو تو بیمار کرد این بگفت و گفت در ره زود رو همچو آتش آی و همچون دود رو پس مکن در ره توقف زینهار همچو آب از برق می رو برق وار گر کنی در راه یک ساعت درنگ ما دو عالم بر تو گردانیم تنگ خادم سرگشته در راه ایستاد تا به نزدیک ایاز آمد چو باد دید سلطان را نشسته پیش او مضطرب شد عقل دوراندیش او لرزه بر اندام خادم اوفتاد گوییا در رنج دایم اوفتاد گفت با شه چون توان آویختن این زمان خونم بخواهد ریختن خورد سوگندان که در ره هیچ جای نه باستادم نه بنشستم ز پای من ندانم ذره ای تا پادشاه پیش از من چون رسید این جایگاه شه اگر دارد اگر نه باورم گر درین تقصیر کردم کافرم شاه گفتش نیستی محرم درین کی بری تو راه ای خادم درین من رهی دزدیده دارم سوی او زآنک نشکیبم دمی بی روی او هر زمان زآن ره بدو آیم نهان تا خبر نبود کسی را در جهان راه دزدیده میان ما بسی ست رازها در ضمن جان ما بسی ست از برون گر چه خبر خواهم ازو در درون پرده آگاهم ازو راز اگر می پوشم از بیرونیان در درون با اوست جانم در میان چون همه مرغان شنودند این سخن نیک پی بردند اسرار کهن جمله با سیمرغ نسبت یافتند لاجرم در سیر رغبت یافتند زین سخن یک سر به ره باز آمدند جمله هم درد و هم آواز آمدند زو بپرسیدند کای استاد کار چون دهیم آخر درین ره داد کار زآنک نبود در چنین عالی مقام از ضعیفان این روش هرگز تمام

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » جواب هدهد » جواب هدهد هدهد رهبر چنین گفت آن زمان کانک عاشق شد نه اندیشد ز جان چون بترک جان بگوید عاشقی خواه زاهد باش خواهی فاسقی چون دل تو دشمن جان آمدست جان برافشان ره به پایان آمدست سد ره جانست جان ایثار کن پس برافکن دیده و دیدار کن گر ترا گویند از ایمان برآی ور خطاب آید ترا کز جان برآی تو که باشی این و آن را برفشان ترک ایمان گیر و جان را برفشان منکری گوید که این بس منکرست عشق گو از کفر و ایمان برترست عشق را با کفر و با ایمان چه کار عاشقان را لحظه ای با جان چه کار عاشق آتش بر همه خرمن زند اره بر فرقش نهند او تن زند درد و خون دل بباید عشق را قصه مشکل بباید عشق را ساقیا خون جگر در جام کن گر نداری درد از ما وام کن عشق را دردی بباید پرده سوز گاه جان را پرده در گه پرده دوز ذره عشق از همه آفاق به ذره درد از همه عشاق به عشق مغز کاینات آمد مدام لیک نبود عشق بی دردی تمام قدسیان را عشق هست و درد نیست درد را جز آدمی در خورد نیست هرکه را در عشق محکم شد قدم در گذشت از کفر و از اسلام هم عشق سوی فقر در بگشایدت فقر سوی کفر ره بنمایدت چون ترا این کفر وین ایمان نماند این تن تو گم شد و این جان نماند بعد از آن مردی شوی این کار را مرد باید این چنین اسرار را پای درنه همچو مردان و مترس درگذار از کفر و ایمان و مترس چند ترسی دست از طفلی بدار بازشو چون شیرمردان پیش کار گر ترا صد عقبه ناگاه اوفتد باک نبود چون درین راه اوفتد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » جواب هدهد » جواب هدهد هدهد رهبر چنین گفت آن زمان کانک عاشق شد نه اندیشد ز جان چون بترک جان بگوید عاشقی خواه زاهد باش خواهی فاسقی چون دل تو دشمن جان آمدست جان برافشان ره به پایان آمدست سد ره جانست جان ایثار کن پس برافکن دیده و دیدار کن گر ترا گویند از ایمان برآی ور خطاب آید ترا کز جان برآی تو که باشی این و آن را برفشان ترک ایمان گیر و جان را برفشان منکری گوید که این بس منکرست عشق گو از کفر و ایمان برترست عشق را با کفر و با ایمان چه کار عاشقان را لحظه ای با جان چه کار عاشق آتش بر همه خرمن زند اره بر فرقش نهند او تن زند درد و خون دل بباید عشق را قصه مشکل بباید عشق را ساقیا خون جگر در جام کن گر نداری درد از ما وام کن عشق را دردی بباید پرده سوز گاه جان را پرده در گه پرده دوز ذره عشق از همه آفاق به ذره درد از همه عشاق به عشق مغز کاینات آمد مدام لیک نبود عشق بی دردی تمام قدسیان را عشق هست و درد نیست درد را جز آدمی در خورد نیست هرکه را در عشق محکم شد قدم در گذشت از کفر و از اسلام هم عشق سوی فقر در بگشایدت فقر سوی کفر ره بنمایدت چون ترا این کفر وین ایمان نماند این تن تو گم شد و این جان نماند بعد از آن مردی شوی این کار را مرد باید این چنین اسرار را پای درنه همچو مردان و مترس درگذار از کفر و ایمان و مترس چند ترسی دست از طفلی بدار بازشو چون شیرمردان پیش کار گر ترا صد عقبه ناگاه اوفتد باک نبود چون درین راه اوفتد

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » جواب هدهد » حکایت شیخ سمعان شیخ صنعان پیر عهد خویش بود در کمال از هرچه گویم بیش بود شیخ بود او در حرم پنجاه سال با مرید چارصد صاحب کمال هر مریدی کآن او بود ای عجب می نیاسود از ریاضت روز و شب هم عمل هم علم با هم یار داشت هم عیان هم کشف هم اسرار داشت قرب پنجه حج بجای آورده بود عمره عمری بود تا می کرده بود خود صلاة و صوم بی حد داشت او هیچ سنت را فرو نگذاشت او پیشوایانی که در پیش آمدند پیش او از خویش بی خویش آمدند موی می بشکافت مرد معنوی در کرامات و مقامات قوی هرکه بیماری و سستی یافتی از دم او تندرستی یافتی خلق را فی الجمله در شادی  و غم مقتدایی بود در عالم علم گرچه خود را قدوه ی اصحاب دید چند شب بر هم چنان در خواب دید کز حرم در رومش افتادی مقام سجده می کردی بتی را بر دوام چون بدید این خواب بیدار جهان گفت دردا و دریغا این زمان یوسف توفیق در چاه اوفتاد عقبه دشوار در راه اوفتاد من ندانم تا ازین غم جان برم ترک جان گفتم اگر ایمان برم نیست یک تن بر همه روی زمین کو ندارد عقبه ای در ره چنین گر کند آن عقبه قطع این جایگاه راه روشن گرددش تا پیشگاه ور بماند در پس آن عقبه باز در عقوبت ره شود بر وی دراز آخر از ناگاه پیر اوستاد با مریدان گفت کارم اوفتاد می بباید رفت سوی روم زود تا شود تعبیر این معلوم زود چار صد مرد مرید معتبر پس روی کردند با او در سفر می شدند از کعبه تا اقصای روم طوف می کردند سر تا پای روم از قضا دیدند عالی منظری بر سر منظر نشسته دختری دختری ترسا و روحانی صفت در ره روح اللهش صد معرفت بر سپهر حسن در برج جمال آفتابی بود اما بی زوال آفتاب از رشک عکس روی او زردتر از عاشقان در کوی او هرکه دل در زلف آن دلدار بست از خیال زلف او زنار بست هرکه جان بر لعل آن دلبر نهاد پای در ره نانهاده سرنهاد چون صبا از زلف او مشکین شدی روم از آن هندوصفت پر چین شدی هر دو چشمش فتنه عشاق بود هر دو ابرویش به خوبی طاق بود چون نظر بر روی عشاق او فکند جان به دست غمزه با طاق او فکند ابرویش بر ماه طاقی بسته بود مردمی بر طاق او بنشسته بود مردم چشمش چو کردی مردمی صید کردی جان صد صد آدمی روی او در زیر زلف تابدار بود آتش پاره ای بس آبدار لعل سیرابش جهانی تشنه داشت نرگس مستش هزاران دشنه داشت گفت را چون بر دهانش ره نبود از دهانش هر که گفت آگه نبود همچو چشم سوزنی شکل دهانش بسته زناری چو زلفش بر میانش چاه سیمین در زنخدان داشت او همچو عیسی در سخن جان داشت او صد هزاران دل چو یوسف غرق خون اوفتاده در چه او سرنگون گوهری خورشیدفش در موی داشت برقعی شعر سیه بر روی داشت دختر ترسا چو برقع برگرفت بند بند شیخ آتش درگرفت چون نمود از زیر برقع روی خویش بست صد زنارش از یک موی خویش گرچه شیخ آنجا نظر در پیش کرد عشق آن بت روی کار خویش کرد شد به کل از دست و در پای اوفتاد جای آنش بود و برجای اوفتاد هرچه بودش سر به سر نابود شد ز آتش سودا دلش چون دود شد عشق دختر کرد غارت جان او ریخت کفر از زلف بر ایمان او شیخ ایمان داد و ترسایی خرید عافیت بفروخت رسوایی خرید عشق برجان و دل او چیر گشت تا ز دل نومید وز جان سیر گشت گفت چون دین رفت چه جای دلست عشق ترسازاده کاری مشکل است چون مریدانش چنین دیدند زار جمله دانستند کافتادست کار سر به سر در کار او حیران شدند سرنگون گشتند و سرگردان شدند پند دادندش بسی سودی نبود بودنی چون بود به بودی نبود هرکه پندش داد فرمان می نبرد زآن که دردش هیچ درمان می نبرد عاشق آشفته فرمان کی برد درد درمان سوز درمان کی برد بود تا شب همچنان روز دراز چشم بر منظر دهانش مانده باز چون شب تاریک در شعر سیاه شد نهان چون کفر در زیر گناه هر چراغی کآن شب اختر درگرفت از دل آن پیر غم خور درگرفت عشق او آن شب یکی صد بیش شد لاجرم یک بارگی بی خویش شد هم دل از خود هم ز عالم برگرفت خاک بر سر کرد و ماتم درگرفت یک دمش نه خواب بود و نه قرار می تپید از عشق و می نالید زار گفت یا رب امشبم را روز نیست یا مگر شمع فلک را سوز نیست در ریاضت بوده ام شب ها بسی خود نشان ندهد چنین شب ها کسی همچو شمع از سوختن خوابم نماند بر جگر جز خون دل آبم نماند همچو شمع از تفت و سوزم می کشند شب همی سوزند و روزم می کشند جمله شب در خون دل چون مانده ام پای تا سر غرقه در خون مانده ام هر دم از شب صد شبیخون بگذرد می ندانم روز خود چون بگذرد هرکه را یک شب چنین روزی بود روز و شب کارش جگرسوزی بود روز و شب بسیار در تب بوده ام من به روز خویش امشب بوده ام کار من روزی که می پرداختند از برای این شبم می ساختند یا رب امشب را نخواهد بود روز شمع گردون را نخواهد بود سوز یا رب این چندین علامت امشبست یا مگر روز قیامت امشبست یا از آهم شمع گردون مرده شد یا ز شرم دلبرم در پرده شد شب دراز است و سیه چون موی او ورنه صد ره مردمی بی روی او می بسوزم امشب از سودای عشق می ندارم طاقت غوغای عشق عمر کو تا وصف غم خواری کنم یا به کام خویشتن زاری کنم صبر کو تا پای در دامن کشم یا چو مردان رطل مردافکن کشم بخت کو تا عزم بیداری کند یا مرا در عشق او یاری کند عقل کو تا علم در پیش آورم یا به حیلت عقل با خویش آورم دست کو تا خاک ره بر سر کنم یا ز زیر خاک و خون سر برکنم پای کو تا بازجویم کوی یار چشم کو تا بازبینم روی یار یار کو تا دل دهد در یک غمم دست کو تا دست گیرد یک دمم زور کو تا ناله و زاری کنم هوش کو تا ساز هشیاری کنم رفت عقل و رفت صبر و رفت یار این چه عشق است این چه درد است این چه کار جمله یاران به دلداری او جمع گشتند آن شب از زاری او همنشینی گفتش ای شیخ کبار خیز این وسواس را غسلی برآر شیخ گفتش امشب از خون جگر کرده ام صد بار غسل ای بی خبر آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست کی شود کار تو بی تسبیح راست گفت تسبیحم بیفکندم ز دست تا توانم بر میان زنار بست آن دگر یک گفت ای پیرکهن گر خطایی رفت بر تو توبه کن گفت کردم توبه از ناموس و حال تایبم از شیخی و حال و محال آن دگر یک گفت ای دانای راز خیز خود را جمع کن اندر نماز گفت کو محراب روی آن نگار تا نباشد جز نمازم هیچ کار آن دگر یک گفت تا کی زین سخن خیز در خلوت خدا را سجده کن گفت اگر بت روی من اینجاستی سجده پیش روی او زیباستی آن دگر گفتش پشیمانیت نیست یک نفس درد مسلمانیت نیست گفت کس نبود پشیمان بیش ازین تا چرا عاشق نبودم پیش ازین آن دگر گفتش که دیوت راه زد تیر خذلان بر دلت ناگاه زد گفت دیوی کو ره ما می زند گو بزن چون چست و زیبا می زند آن دگر گفتش که هرک آگاه شد گوید این پیر این چنین گمراه شد گفت من بس فارغم از نام و ننگ شیشه سالوس بشکستم به سنگ آن دگر گفتش که یاران قدیم از تو رنجورند و مانده دل دو نیم گفت چون ترسابچه خوش دل بود دل ز رنج این و آن غافل بود آن دگر گفتش که با یاران بساز تا شویم امشب بسوی کعبه باز گفت اگر کعبه نباشد دیر هست هوشیار کعبه ام در دیر مست آن دگر گفت این زمان کن عزم راه در حرم بنشین و عذر خویش خواه گفت سر بر آستان آن نگار عذر خواهم خواست دست از من بدار آن دگر گفتش که دوزخ در ره است مرد دوزخ نیست هر کو آگه است گفت اگر دوزخ شود همراه من هفت دوزخ سوزد از یک آه من آن دگر گفتش بر امید بهشت باز گرد و توبه کن زین کار زشت گفت چون یار بهشتی روی هست گر بهشتی بایدم این کوی هست آن دگر گفتش که از حق شرم دار حق تعالی را به حق آزرم دار گفت این آتش چو حق در من فکند من به خود نتوانم از گردن فکند آن دگر گفتش برو ساکن بباش باز ایمان آور و مؤمن بباش گفت جز کفر از من حیران مخواه هرک کافر شد ازو ایمان مخواه چون سخن در وی نیامد کارگر تن زدند آخر بدان تیمار در موج زن شد پرده دلشان ز خون تا چه آید خود ازین پرده برون ترک روز آخر چو با زرین سپر هندوی شب را به تیغ افکند سر روز دیگر کاین جهان پر غرور شد چو بحر از چشمه خور غرق نور شیخ خلوت ساز کوی یار شد با سگان کوی او در کار شد معتکف بنشست بر خاک رهش همچو مویی شد ز روی چون مهش قرب ماهی روز و شب در کوی او صبر کرد از آفتاب روی او عاقبت بیمار شد بی دلستان هیچ برنگرفت سر زآن آستان بود خاک کوی آن بت بسترش بود بالین آستان آن درش چون نبود از کوی او بگذشتنش دختر آگه شد ز عاشق گشتنش خویشتن را اعجمی کرد آن نگار گفت ای شیخ از چه گشتی بی قرار کی کنند ای از شراب شرک مست زاهدان در کوی ترسایان نشست گر به زلفم شیخ اقرار آورد هر دمش دیوانگی بار آورد شیخ گفتش چون زبونم دیده ای لاجرم دزدیده دل دزدیده ای یا دلم ده باز یا با من بساز در نیاز من نگر چندین مناز از سر ناز و تکبر درگذر عاشق و پیر و غریبم درنگر عشق من چون سرسری نیست ای نگار یا سرم از تن ببر یا سر درآر جان فشانم بر تو گر فرمان دهی گر تو خواهی بازم از لب جان دهی ای لب و زلفت زیان و سود من روی و کویت مقصد و مقصود من گه ز تاب زلف در تابم مکن گه ز چشم مست در خوابم مکن دل چو آتش دیده چون ابر از توام بی کس و بی یار و بی صبر از توام بی تو بر جانم جهان بفروختم کیسه بین کز عشق تو بردوختم همچو باران اشک می بارم ز چشم زآن که بی تو چشم این دارم ز چشم دل ز دست دیده در ماتم بماند دیده رویت دید دل در غم بماند آنچه من از دیده دیدم کس ندید وآنچه من از دل کشیدم کس ندید از دلم جز خون دل حاصل نماند خون دل تا کی خورم چون دل نماند بیش ازین بر جان این مسکین مزن در فتوح او لگد چندین مزن روزگار من بشد در انتظار گر بود وصلی بیاید روزگار هر شبی بر جان کمین سازی کنم بر سر کوی تو جان بازی کنم روی بر خاک درت جان می دهم جان به نرخ خاک ارزان می دهم چند نالم بر درت در باز کن یک دمم با خویشتن دمساز کن آفتابی از تو دوری چون کنم سایه ام بی تو صبوری چون کنم گرچه همچون سایه ام از اضطراب درجهم در روزنت چون آفتاب هفت گردون را درآرم زیر پر گر فرو آری بدین سرگشته سر می روم با خاک جان سوخته ز آتش جانم جهانی سوخته پای از عشق تو در گل مانده دست از شوق تو بر دل مانده می برآید ز آرزویت جان ز من چند باشی بیش از این پنهان ز من دخترش گفت ای خرف از روزگار ساز کافور و کفن کن شرم دار چون دمت سرد است دمسازی مکن پیر گشتی قصد دل بازی مکن این زمان عزم کفن کردن تو را بهترم آید که عزم من تو را کی توانی پادشاهی یافتن چون به سیری نان نخواهی یافتن شیخ گفتش گر بگویی صد هزار من ندارم جز غم عشق تو کار عاشقی را چه جوان چه پیرمرد عشق بر هر دل که زد تأثیر کرد گفت دختر گر تو هستی مرد کار چار کارت کرد باید اختیار سجده کن پیش بت و قرآن بسوز خمر نوش و دیده از ایمان بدوز شیخ گفتا خمر کردم اختیار با سه دیگر ندارم هیچ کار بر جمالت خمر دانم خورد من و آن سه دیگر ندانم کرد من گفت دختر گر درین کاری تو چست دست باید پاکت از اسلام شست هرکه او همرنگ یار خویش نیست عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست شیخ گفتش هرچه گویی آن کنم وآنچه فرمایی به جان فرمان کنم حلقه در گوش توام ای سیم تن حلقه ای از زلف در حلقم فکن گفت برخیز و بیا و خمر نوش چون بنوشی خمر آیی در خروش شیخ را بردند تا دیر مغان آمدند آنجا مریدان در فغان شیخ الحق مجلسی بس تازه دید میزبان را حسن بی اندازه دید آتش عشق آب کار او ببرد زلف ترسا روزگار او ببرد ذره ای عقلش نماند و هوش هم درکشید آن جایگه خاموش دم جام می بستد ز دست یار خویش نوش کرد و دل برید از کار خویش چون به یک جا شد شراب و عشق یار عشق آن ماهش یکی شد صد هزار چون حریفی آب دندان دید شیخ لعل او در حقه خندان دید شیخ آتشی از شوق در جانش فتاد سیل خونین سوی مژگانش فتاد باده ای دیگر گرفت و نوش کرد حلقه ای از زلف او در گوش کرد قرب صد تصنیف در دین یاد داشت حفظ قرآن را بسی استاد داشت چون می از ساغر به ناف او رسید دعوی او رفت و لاف او رسید هرچه یادش بود از یادش برفت باده آمد عقل چون بادش برفت خمر هر معنی که بودش از نخست پاک از لوح ضمیر او بشست عشق آن دلبر بماندش صعبناک هرچه دیگر بود کلی رفت پاک شیخ چون شد مست عشقش زور کرد همچو دریا جان او پرشور کرد آن صنم را دید می در دست و مست شیخ شد یکبارگی آنجا ز دست دل بداد از دست از می خوردنش خواست تا دستی کند در گردنش دخترش گفت ای تو مرد کار نه مدعی در عشق معنی دار نه گر قدم در عشق محکم دارییی مذهب این زلف پر خم دارییی همچو زلفم نه قدم در کافری زآن که نبود عشق کار سرسری عافیت با عشق نبود سازگار عاشقی را کفر سازد یاد دار اقتدا گر تو به کفر من کنی با من این دم دست در گردن کنی ور نخواهی کرد اینجا اقتدا خیز رو اینک عصا اینک ردا شیخ عاشق گشته کار افتاده بود دل ز غفلت بر قضا بنهاده بود آن زمان کاندر سرش مستی نبود یک نفس او را سر هستی نبود این زمان چون شیخ عاشق گشت مست اوفتاد از پای و کلی شد ز دست برنیامد با خود و رسوا شد او می نترسید از کسی ترسا شد او بود می بس کهنه در وی کار کرد شیخ را سرگشته چون پرگار کرد پیر را می کهنه و عشق جوان دلبرش حاضر صبوری کی توان شد خراب آن پیر و شد از دست و مست مست و عاشق چون بود رفته ز دست گفت بی طاقت شدم ای ماه روی از من بی دل چه می خواهی بگوی گر به هشیاری نگشتم بت پرست پیش بت مصحف بسوزم مست مست دخترش گفت این زمان مرد منی خواب خوش بادت که در خورد منی پیش ازین در عشق بودی خام خام خوش بزی چون پخته گشتی والسلام چون خبر نزدیک ترسایان رسید کآن چنان شیخی ره ایشان گزید شیخ را بردند سوی دیر مست بعد از آن گفتند تا زنار بست شیخ چون در حلقه زنار شد خرقه آتش در زد و در کار شد دل ز دین خویشتن آزاد کرد نه ز کعبه نه ز شیخی یاد کرد بعد چندین سال ایمان درست این چنین نوباوه رویش باز شست گفت خذلان قصد این درویش کرد عشق ترسازاده کار خویش کرد هرچه گوید بعد از این فرمان کنم زین بتر چه بود که کردم آن کنم روز هشیاری نبودم بت پرست بت پرستیدم چو گشتم مست مست بس کسا کز خمر ترک دین کند بی شکی ام الخبایث این کند شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند هرچه گفتی کرده شد دیگر چه ماند خمر خوردم بت پرستیدم ز عشق کس مبیناد آنچه من دیدم ز عشق کس چو من از عاشقی شیدا شود و آن چنان شیخی چنین رسوا شود قرب پنجه سال راهم بود باز موج می زد در دلم دریای راز ذره ای عشق از کمین درجست چست برد ما را بر سر لوح نخست عشق از این بسیار کردست و کند خرقه با زنار کردست و کند تخته کعبه است ابجدخوان عشق سرشناس غیب سرگردان عشق این همه خود رفت برگوی اندکی تا تو کی خواهی شدن با من یکی چون بنای وصل تو بر اصل بود هرچه کردم بر امید وصل بود وصل خواهم و آشنایی یافتن چند سوزم در جدایی یافتن باز دختر گفت ای پیر اسیر من گران کابینم و تو بس فقیر سیم و زر باید مرا ای بی خبر کی شود بی سیم و زر کارت به سر چون نداری تو سر خود گیر و رو نفقه ای بستان ز من ای پیر و رو همچو خورشید سبک رو فرد باش صبر کن مردانه وار و مرد باش شیخ گفت ای سروقد سیم بر عهد نیکو می بری الحق به سر کس ندارم جز تو ای زیبا نگار دست ازین شیوه سخن آخر بدار هر دم از نوع دگر اندازیم در سر اندازی و سر اندازیم خون تو بی تو بخوردم هرچه بود در سر و کار تو کردم هرچه بود در ره عشق تو هر چم بود شد کفر و اسلام و زیان و سود شد چند داری بی قرارم ز انتظار تو ندادی این چنین با من قرار جمله یاران من برگشته اند دشمن جان من سرگشته اند تو چنین وایشان چنان من چون کنم نه مرا دل ماند و نه جان چون کنم دوست تر دارم من ای عیسی سرشت با تو در دوزخ که بی تو در بهشت عاقبت چون شیخ آمد مرد او دل بسوخت آن ماه را از درد او گفت کابین را کنون ای ناتمام خوک وانی کن مرا سالی مدام تا چو سالی بگذرد هر دو به هم عمر بگذاریم در شادی و غم شیخ از فرمان جانان سرنتافت کآن که سر تافت او ز جانان سر نیافت رفت پیر کعبه و شیخ کبار خوک وانی کرد سالی اختیار در نهاد هر کسی صد خوک هست خوک باید کشت یا زنار بست تو چنان ظن می بری ای هیچ کس کاین خطر آن پیر را افتاد بس در درون هر کسی هست این خطر سر برون آرد چو آید در سفر تو ز خوک خویش اگر آگه نه ای سخت معذوری که مرد ره نه ای گر قدم در ره نهی چون مرد کار هم بت و هم خوک بینی صد هزار خوک کش بت سوز در سودای عشق ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق هم نشینانش چنان درماندند کز فرو ماندن به جان درماندند چون بدیدند آن گرفتاری او بازگردیدند از یاری او جمله از شومی او بگریختند در غم او خاک بر سر ریختند بود یاری در میان جمع چست پیش شیخ آمد که ای در کار سست می رویم امروز سوی کعبه باز چیست فرمان باز باید گفت راز یا همه همچون تو ترسایی کنیم خویش را محراب رسوایی کنیم این چنین تنهات نپسندیم ما همچو تو زنار بربندیم ما یا چو نتوانیم دیدت هم چنین زود بگریزیم بی تو زین زمین معتکف در کعبه بنشینیم ما دامن از هستیت در چینیم ما شیخ گفتا جان من پر درد بود هر کجا خواهید باید رفت زود تا مرا جانست دیرم جای بس دختر ترسام جان افزای بس می ندانید ارچه بس آزاده اید زآن که اینجا کار ناافتاده اید گر شما را کار افتادی دمی همدمی بودی مرا در هر غمی باز گردید ای رفیقان عزیز می ندانم تا چه خواهد بود نیز گر ز ما پرسند برگویید راست کآن ز پا افتاده سرگردان کجاست چشم پر خون و دهن پر زهر ماند در دهان اژدهای قهر ماند هیچ کافر در جهان ندهد رضا آنچه کرد آن پیر اسلام از قضا روی ترسایی نمودندش ز دور شد ز عقل و دین و شیخی ناصبور زلف او چون حلقه در حلقش فکند در زفان جمله خلقش فکند گر مرا در سرزنش گیرد کسی گو درین ره این چنین افتد بسی در چنین ره کآن نه بن دارد نه سر کس مبادا ایمن از مکر و خطر این بگفت و روی از یاران بتافت خوک وانی را سوی خوکان شتافت بس که یاران از غمش بگریستند گه ز دردش مرده گه می زیستند عاقبت رفتند سوی کعبه باز مانده جان در سوختن تن در گداز شیخشان در روم تنها مانده داده دین در راه ترسا مانده وآنگه ایشان از حیا حیران شده هر یکی در گوشه ای پنهان شده شیخ را در کعبه یاری چست بود در ارادت دست از کل شست بود بود بس بیننده و بس راهبر زو نبودی شیخ را آگاه تر شیخ چون از کعبه شد سوی سفر او نبود آنجایگه حاضر مگر چون مرید شیخ باز آمد به جای بود از شیخش تهی خلوت سرای باز پرسید از مریدان حال شیخ باز گفتندش همه احوال شیخ کز قضا او را چه بار آمد به بر وز قدر او را چه کار آمد به سر موی ترسایی به یک مویش ببست راه بر ایمان به صد سویش ببست عشق می بازد کنون با زلف و خال خرقه گشتش مخرقه حالش محال دست کلی بازداشت از طاعت او خوک وانی می کند این ساعت او این زمان آن خواجه بسیار درد بر میان زنار دارد چار کرد شیخ ما گرچه بسی در دین بتاخت از کهن گبریش می نتوان شناخت چون مرید آن قصه بشنود از شگفت روی چون زر کرد و زاری درگرفت با مریدان گفت ای تر دامنان در وفاداری نه مرد و نه زنان یار کار افتاده باید صد هزار یار ناید جز چنین روزی به کار گر شما بودید یار شیخ خویش یاری او از چه نگرفتید پیش شرمتان باد آخر این یاری بود حق گزاری و وفاداری بود چون نهاد آن شیخ بر زنار دست جمله را زنار می بایست بست از برش عمدا نمی بایست شد جمله را ترسا همی بایست شد این نه یاری و موافق بودنست کآنچه کردید از منافق بودنست هرکه یار خویش را یاور شود یار باید بود اگر کافر شود وقت ناکامی توان دانست یار خود بود در کامرانی صد هزار شیخ چون افتاد در کام نهنگ جمله زو بگریختید از نام و ننگ عشق را بنیاد بر بدنامی است هرک ازین سر سرکشد از خامی است جمله گفتند آنچه گفتی بیش ازین بارها گفتیم با او پیش ازین عزم آن کردیم تا با او به هم هم نفس باشیم در شادی و غم زهد بفروشیم و رسوایی خریم دین براندازیم و ترسایی خریم لیک روی آن دید شیخ کارساز کز بر او یک به یک گردیم باز چون ندید از یاری ما شیخ سود بازگردانید ما را شیخ زود ما همه بر حکم او گشتیم باز قصه برگفتیم و ننهفتیم راز بعد از آن اصحاب را گفت آن مرید گر شما را کار بودی بر مزید جز در حق نیستی جای شما در حضورستی سرا پای شما در تظلم داشتن در پیش حق هر یکی بردی از آن دیگر سبق تا چو حق دیدی شما را بی قرار بازدادی شیخ را بی انتظار گر ز شیخ خویش کردید احتراز از در حق از چه می گردید باز چون شنیدند آن سخن از عجز خویش برنیاوردند یک تن سر ز پیش مرد گفت اکنون ازین خجلت چه سود کار چون افتاد برخیزیم زود لازم درگاه حق باشیم ما در تظلم خاک می پاشیم ما پیرهن پوشیم از کاغذ همه در رسیم آخر به شیخ خود همه جمله سوی روم رفتند از عرب معتکف گشتند پنهان روز و شب بر در حق هر یکی را صد هزار گه شفاعت گاه زاری بود کار همچنان تا چل شبانروز تمام سر نپیچیدند هیچ از یک مقام جمله را چل شب نه خور بود و نه خواب هم چو شب چل روز نه نان و نه آب از تضرع کردن آن قوم پاک در فلک افتاد جوشی صعبناک سبزپوشان در فراز و در فرود جمله پوشیدند از آن ماتم کبود آخرالامر آن که بود از پیش صف آمدش تیر دعا اندر هدف بعد چل شب آن مرید پاکباز بود اندر خلوت از خود رفته باز صبحدم بادی درآمد مشکبار شد جهان کشف بر دل آشکار مصطفی را دید می آمد چو ماه در بر افکنده دو گیسوی سیاه سایه حق آفتاب روی او صد جهان جان وقف یک یک موی او می خرامید و تبسم می نمود هرکه می دیدش در او گم می نمود آن مرید آن را چو دید از جای جست کای نبی الله دستم گیر دست رهنمای خلقی از بهر خدای شیخ ما گمراه شد راهش نمای مصطفی گفت ای به همت بس بلند رو که شیخت را برون کردم ز بند همت عالیت کار خویش کرد دم نزد تا شیخ را در پیش کرد در میان شیخ و حق از دیرگاه بود گردی و غباری بس سیاه آن غبار از راه او برداشتم در میان ظلمتش نگذاشتم کردم از بحر شفاعت شبنمی منتشر بر روزگار او همی آن غبار اکنون ز ره برخاستست توبه بنشسته گنه برخاستست تو یقین می دان که صد عالم گناه از تف یک توبه برخیزد ز راه بحر احسان چون درآید موج زن محو گرداند گناه مرد و زن مرد از شادی آن مدهوش شد نعره ای زد کآسمان پرجوش شد جمله اصحاب را آگاه کرد مژدگانی داد و عزم راه کرد رفت با اصحاب گریان و دوان تا رسید آنجا که شیخ خوک وان شیخ را می دید چون آتش شده در میان بی قراری خوش شده هم فکنده بود ناقوس مغان هم گسسته بود زنار از میان هم کلاه گبرکی انداخته هم ز ترسایی دلی پرداخته شیخ چون اصحاب را از دور دید خویشتن را در میان بی نور دید هم ز خجلت جامه بر تن چاک کرد هم به دست عجز بر سر خاک کرد گاه چون ابر اشک خونین می فشاند گاه دست از جان شیرین می فشاند گه ز آهش پرده گردون بسوخت گه ز حسرت در تن او خون بسوخت حکمت اسرار قرآن و خبر شسته بودند از ضمیرش سر به سر جمله با یاد آمدش یکبارگی باز رست از جهل و از بیچارگی چون به حال خود فرو نگریستی در سجود افتادی و بگریستی همچو گل در خون چشم آغشته بود وز خجالت در عرق گم گشته بود چون بدیدند آنچنان اصحابناش مانده در اندوه و شادی مبتلاش پیش او رفتند سرگردان همه وز پی شکرانه جان افشان همه شیخ را گفتند ای پی برده راز میغ شد از پیش خورشید تو باز کفر برخاست از ره و ایمان نشست بت پرست روم شد یزدان پرست موج زد ناگاه دریای قبول شد شفاعت خواه کار تو رسول این زمان شکرانه عالم عالمست شکر کن حق را چه جای ماتمست منت ایزد را که در دریای قار کرده راهی همچو خورشید آشکار آن که داند کرد روشن را سیاه توبه داند داد با چندین گناه آتش توبه چو بر افروزد او هرچه باید جمله بر هم سوزد او قصه کوته می کنم آن جایگاه بودشان القصه حالی عزم راه شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز رفت با اصحاب خود سوی حجاز دید از آن پس دختر ترسا به خواب کاوفتادی در کنارش آفتاب آفتاب آنگاه بگشادی زبان کز پی شیخت روان شو این زمان مذهب او گیر و خاک او بباش ای پلیدش کرده پاک او بباش او چو آمد در ره تو بی مجاز در حقیقت تو ره او گیر باز از رهش بردی به راه او درآی چون به راه آمد تو همراهی نمای رهزنش بودی بسی همره بباش چند ازین بی آگهی آگه بباش چون درآمد دختر ترسا ز خواب نور می داد از دلش چون آفتاب در دلش دردی پدید آمد عجب بی قرارش کرد آن درد از طلب آتشی در جان سرمستش فتاد دست در دل زد دل از دستش فتاد می ندانست او که جان بی قرار در درون او چه تخم آورد بار کار افتاد و نبودش همدمی دید خود را در عجایب عالمی عالمی کآنجا نشان راه نیست گنگ باید شد زفان را راه نیست در زمان آن جملگی ناز و طرب همچو باران زو فروریخت ای عجب نعره زد جامه دران بیرون دوید خاک بر سر در میان خون دوید با دل پردرد و شخص ناتوان از پی شیخ و مریدان شد دوان هم چو ابر غرقه در خوی می دوید پای داد از دست بر پی می دوید می ندانست او که در صحرا و دشت از کدامین سوی می باید گذشت عاجز و سرگشته می نالید خوش روی خود در خاک می مالید خوش زار می گفت ای خدای کارساز عورتی ام مانده از هر کار باز مرد راه چون تویی را ره زدم تو مزن بر من که بی آگه زدم بحر قهاریت را بنشان ز جوش می ندانستم خطا کردم بپوش هرچه کردم بر من مسکین مگیر دین پذیرفتم مرا تو دست گیر می بمیرم از کسم یاریم نیست حصه از عزت به جز خواریم نیست شیخ را اعلام دادند از درون کآمد آن دختر ز ترسایی برون آشنایی یافت با درگاه ما کارش افتاد این زمان در راه ما باز گرد و پیش آن بت باز شو با بت خود همدم و همساز شو شیخ حالی بازگشت از ره چو باد باز شوری در مریدانش فتاد جمله گفتندش ز سر بازت چه بود توبه و چندین تک و تازت چه بود بار دیگر عشق بازی می کنی توبه ای بس نانمازی می کنی حال دختر شیخ با ایشان بگفت هرکه آن بشنود ترک جان بگفت شیخ و اصحابش ز پس رفتند باز تا شدند آنجا که بود آن دل نواز زرد می دیدند چون زر روی او گم شده در گرد ره گیسوی او برهنه پای و دریده جامه پاک بر مثال مرده ای بر روی خاک چون بدید آن ماه شیخ خویش را غشی آورد آن بت دل ریش را چون ببرد آن ماه را در غش خواب شیخ بر رویش فشاند از دیده آب چون نظر افکند بر شیخ آن نگار اشک می بارید چون ابر بهار دیده بر عهد وفای او فکند خویشتن در دست و پای او فکند گفت از تشویر تو جانم بسوخت بیش ازین در پرده نتوانم بسوخت برفکن این پرده تا آگه شوم عرضه کن اسلام تا با ره شوم شیخ بر وی عرضه اسلام داد غلغلی در جمله یاران فتاد چون شد آن بت روی از اهل عیان اشک باران موج زن شد در میان آخر الامر آن صنم چون راه یافت ذوق ایمان در دل آگاه یافت شد دلش از ذوق ایمان بی قرار غم درآمد گرد او بی غمگسار گفت شیخا طاقت من گشت طاق من ندارم هیچ طاقت در فراق می روم زین خاکدان پر صداع الوداع ای شیخ عالم الوداع چون مرا کوتاه خواهد شد سخن عاجزم عفوی کن و خصمی مکن این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند نیم جانی داشت بر جانان فشاند گشت پنهان آفتابش زیر میغ جان شیرین زو جدا شد ای دریغ قطره ای بود او درین بحر مجاز سوی دریای حقیقت رفت باز جمله چون بادی ز عالم می رویم رفت او و ما همه هم می رویم زین چنین افتد بسی در راه عشق این کسی داند که هست آگاه عشق هرچه می گویند در ره ممکن است رحمت و نومید و مکر و ایمن است نفس این اسرار نتواند شنود بی نصیبه گوی نتواند ربود این یقین از جان و دل باید شنید نه به نفس آب و گل باید شنید جنگ دل با نفس هر دم سخت شد نوحه ای در ده که ماتم سخت شد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » جواب هدهد » حکایت شیخ سمعان شیخ صنعان پیر عهد خویش بود در کمال از هرچه گویم بیش بود شیخ بود او در حرم پنجاه سال با مرید چارصد صاحب کمال هر مریدی کآن او بود ای عجب می نیاسود از ریاضت روز و شب هم عمل هم علم با هم یار داشت هم عیان هم کشف هم اسرار داشت قرب پنجه حج بجای آورده بود عمره عمری بود تا می کرده بود خود صلاة و صوم بی حد داشت او هیچ سنت را فرو نگذاشت او پیشوایانی که در پیش آمدند پیش او از خویش بی خویش آمدند موی می بشکافت مرد معنوی در کرامات و مقامات قوی هرکه بیماری و سستی یافتی از دم او تندرستی یافتی خلق را فی الجمله در شادی  و غم مقتدایی بود در عالم علم گرچه خود را قدوه ی اصحاب دید چند شب بر هم چنان در خواب دید کز حرم در رومش افتادی مقام سجده می کردی بتی را بر دوام چون بدید این خواب بیدار جهان گفت دردا و دریغا این زمان یوسف توفیق در چاه اوفتاد عقبه دشوار در راه اوفتاد من ندانم تا ازین غم جان برم ترک جان گفتم اگر ایمان برم نیست یک تن بر همه روی زمین کو ندارد عقبه ای در ره چنین گر کند آن عقبه قطع این جایگاه راه روشن گرددش تا پیشگاه ور بماند در پس آن عقبه باز در عقوبت ره شود بر وی دراز آخر از ناگاه پیر اوستاد با مریدان گفت کارم اوفتاد می بباید رفت سوی روم زود تا شود تعبیر این معلوم زود چار صد مرد مرید معتبر پس روی کردند با او در سفر می شدند از کعبه تا اقصای روم طوف می کردند سر تا پای روم از قضا دیدند عالی منظری بر سر منظر نشسته دختری دختری ترسا و روحانی صفت در ره روح اللهش صد معرفت بر سپهر حسن در برج جمال آفتابی بود اما بی زوال آفتاب از رشک عکس روی او زردتر از عاشقان در کوی او هرکه دل در زلف آن دلدار بست از خیال زلف او زنار بست هرکه جان بر لعل آن دلبر نهاد پای در ره نانهاده سرنهاد چون صبا از زلف او مشکین شدی روم از آن هندوصفت پر چین شدی هر دو چشمش فتنه عشاق بود هر دو ابرویش به خوبی طاق بود چون نظر بر روی عشاق او فکند جان به دست غمزه با طاق او فکند ابرویش بر ماه طاقی بسته بود مردمی بر طاق او بنشسته بود مردم چشمش چو کردی مردمی صید کردی جان صد صد آدمی روی او در زیر زلف تابدار بود آتش پاره ای بس آبدار لعل سیرابش جهانی تشنه داشت نرگس مستش هزاران دشنه داشت گفت را چون بر دهانش ره نبود از دهانش هر که گفت آگه نبود همچو چشم سوزنی شکل دهانش بسته زناری چو زلفش بر میانش چاه سیمین در زنخدان داشت او همچو عیسی در سخن جان داشت او صد هزاران دل چو یوسف غرق خون اوفتاده در چه او سرنگون گوهری خورشیدفش در موی داشت برقعی شعر سیه بر روی داشت دختر ترسا چو برقع برگرفت بند بند شیخ آتش درگرفت چون نمود از زیر برقع روی خویش بست صد زنارش از یک موی خویش گرچه شیخ آنجا نظر در پیش کرد عشق آن بت روی کار خویش کرد شد به کل از دست و در پای اوفتاد جای آنش بود و برجای اوفتاد هرچه بودش سر به سر نابود شد ز آتش سودا دلش چون دود شد عشق دختر کرد غارت جان او ریخت کفر از زلف بر ایمان او شیخ ایمان داد و ترسایی خرید عافیت بفروخت رسوایی خرید عشق برجان و دل او چیر گشت تا ز دل نومید وز جان سیر گشت گفت چون دین رفت چه جای دلست عشق ترسازاده کاری مشکل است چون مریدانش چنین دیدند زار جمله دانستند کافتادست کار سر به سر در کار او حیران شدند سرنگون گشتند و سرگردان شدند پند دادندش بسی سودی نبود بودنی چون بود به بودی نبود هرکه پندش داد فرمان می نبرد زآن که دردش هیچ درمان می نبرد عاشق آشفته فرمان کی برد درد درمان سوز درمان کی برد بود تا شب همچنان روز دراز چشم بر منظر دهانش مانده باز چون شب تاریک در شعر سیاه شد نهان چون کفر در زیر گناه هر چراغی کآن شب اختر درگرفت از دل آن پیر غم خور درگرفت عشق او آن شب یکی صد بیش شد لاجرم یک بارگی بی خویش شد هم دل از خود هم ز عالم برگرفت خاک بر سر کرد و ماتم درگرفت یک دمش نه خواب بود و نه قرار می تپید از عشق و می نالید زار گفت یا رب امشبم را روز نیست یا مگر شمع فلک را سوز نیست در ریاضت بوده ام شب ها بسی خود نشان ندهد چنین شب ها کسی همچو شمع از سوختن خوابم نماند بر جگر جز خون دل آبم نماند همچو شمع از تفت و سوزم می کشند شب همی سوزند و روزم می کشند جمله شب در خون دل چون مانده ام پای تا سر غرقه در خون مانده ام هر دم از شب صد شبیخون بگذرد می ندانم روز خود چون بگذرد هرکه را یک شب چنین روزی بود روز و شب کارش جگرسوزی بود روز و شب بسیار در تب بوده ام من به روز خویش امشب بوده ام کار من روزی که می پرداختند از برای این شبم می ساختند یا رب امشب را نخواهد بود روز شمع گردون را نخواهد بود سوز یا رب این چندین علامت امشبست یا مگر روز قیامت امشبست یا از آهم شمع گردون مرده شد یا ز شرم دلبرم در پرده شد شب دراز است و سیه چون موی او ورنه صد ره مردمی بی روی او می بسوزم امشب از سودای عشق می ندارم طاقت غوغای عشق عمر کو تا وصف غم خواری کنم یا به کام خویشتن زاری کنم صبر کو تا پای در دامن کشم یا چو مردان رطل مردافکن کشم بخت کو تا عزم بیداری کند یا مرا در عشق او یاری کند عقل کو تا علم در پیش آورم یا به حیلت عقل با خویش آورم دست کو تا خاک ره بر سر کنم یا ز زیر خاک و خون سر برکنم پای کو تا بازجویم کوی یار چشم کو تا بازبینم روی یار یار کو تا دل دهد در یک غمم دست کو تا دست گیرد یک دمم زور کو تا ناله و زاری کنم هوش کو تا ساز هشیاری کنم رفت عقل و رفت صبر و رفت یار این چه عشق است این چه درد است این چه کار جمله یاران به دلداری او جمع گشتند آن شب از زاری او همنشینی گفتش ای شیخ کبار خیز این وسواس را غسلی برآر شیخ گفتش امشب از خون جگر کرده ام صد بار غسل ای بی خبر آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست کی شود کار تو بی تسبیح راست گفت تسبیحم بیفکندم ز دست تا توانم بر میان زنار بست آن دگر یک گفت ای پیرکهن گر خطایی رفت بر تو توبه کن گفت کردم توبه از ناموس و حال تایبم از شیخی و حال و محال آن دگر یک گفت ای دانای راز خیز خود را جمع کن اندر نماز گفت کو محراب روی آن نگار تا نباشد جز نمازم هیچ کار آن دگر یک گفت تا کی زین سخن خیز در خلوت خدا را سجده کن گفت اگر بت روی من اینجاستی سجده پیش روی او زیباستی آن دگر گفتش پشیمانیت نیست یک نفس درد مسلمانیت نیست گفت کس نبود پشیمان بیش ازین تا چرا عاشق نبودم پیش ازین آن دگر گفتش که دیوت راه زد تیر خذلان بر دلت ناگاه زد گفت دیوی کو ره ما می زند گو بزن چون چست و زیبا می زند آن دگر گفتش که هرک آگاه شد گوید این پیر این چنین گمراه شد گفت من بس فارغم از نام و ننگ شیشه سالوس بشکستم به سنگ آن دگر گفتش که یاران قدیم از تو رنجورند و مانده دل دو نیم گفت چون ترسابچه خوش دل بود دل ز رنج این و آن غافل بود آن دگر گفتش که با یاران بساز تا شویم امشب بسوی کعبه باز گفت اگر کعبه نباشد دیر هست هوشیار کعبه ام در دیر مست آن دگر گفت این زمان کن عزم راه در حرم بنشین و عذر خویش خواه گفت سر بر آستان آن نگار عذر خواهم خواست دست از من بدار آن دگر گفتش که دوزخ در ره است مرد دوزخ نیست هر کو آگه است گفت اگر دوزخ شود همراه من هفت دوزخ سوزد از یک آه من آن دگر گفتش بر امید بهشت باز گرد و توبه کن زین کار زشت گفت چون یار بهشتی روی هست گر بهشتی بایدم این کوی هست آن دگر گفتش که از حق شرم دار حق تعالی را به حق آزرم دار گفت این آتش چو حق در من فکند من به خود نتوانم از گردن فکند آن دگر گفتش برو ساکن بباش باز ایمان آور و مؤمن بباش گفت جز کفر از من حیران مخواه هرک کافر شد ازو ایمان مخواه چون سخن در وی نیامد کارگر تن زدند آخر بدان تیمار در موج زن شد پرده دلشان ز خون تا چه آید خود ازین پرده برون ترک روز آخر چو با زرین سپر هندوی شب را به تیغ افکند سر روز دیگر کاین جهان پر غرور شد چو بحر از چشمه خور غرق نور شیخ خلوت ساز کوی یار شد با سگان کوی او در کار شد معتکف بنشست بر خاک رهش همچو مویی شد ز روی چون مهش قرب ماهی روز و شب در کوی او صبر کرد از آفتاب روی او عاقبت بیمار شد بی دلستان هیچ برنگرفت سر زآن آستان بود خاک کوی آن بت بسترش بود بالین آستان آن درش چون نبود از کوی او بگذشتنش دختر آگه شد ز عاشق گشتنش خویشتن را اعجمی کرد آن نگار گفت ای شیخ از چه گشتی بی قرار کی کنند ای از شراب شرک مست زاهدان در کوی ترسایان نشست گر به زلفم شیخ اقرار آورد هر دمش دیوانگی بار آورد شیخ گفتش چون زبونم دیده ای لاجرم دزدیده دل دزدیده ای یا دلم ده باز یا با من بساز در نیاز من نگر چندین مناز از سر ناز و تکبر درگذر عاشق و پیر و غریبم درنگر عشق من چون سرسری نیست ای نگار یا سرم از تن ببر یا سر درآر جان فشانم بر تو گر فرمان دهی گر تو خواهی بازم از لب جان دهی ای لب و زلفت زیان و سود من روی و کویت مقصد و مقصود من گه ز تاب زلف در تابم مکن گه ز چشم مست در خوابم مکن دل چو آتش دیده چون ابر از توام بی کس و بی یار و بی صبر از توام بی تو بر جانم جهان بفروختم کیسه بین کز عشق تو بردوختم همچو باران اشک می بارم ز چشم زآن که بی تو چشم این دارم ز چشم دل ز دست دیده در ماتم بماند دیده رویت دید دل در غم بماند آنچه من از دیده دیدم کس ندید وآنچه من از دل کشیدم کس ندید از دلم جز خون دل حاصل نماند خون دل تا کی خورم چون دل نماند بیش ازین بر جان این مسکین مزن در فتوح او لگد چندین مزن روزگار من بشد در انتظار گر بود وصلی بیاید روزگار هر شبی بر جان کمین سازی کنم بر سر کوی تو جان بازی کنم روی بر خاک درت جان می دهم جان به نرخ خاک ارزان می دهم چند نالم بر درت در باز کن یک دمم با خویشتن دمساز کن آفتابی از تو دوری چون کنم سایه ام بی تو صبوری چون کنم گرچه همچون سایه ام از اضطراب درجهم در روزنت چون آفتاب هفت گردون را درآرم زیر پر گر فرو آری بدین سرگشته سر می روم با خاک جان سوخته ز آتش جانم جهانی سوخته پای از عشق تو در گل مانده دست از شوق تو بر دل مانده می برآید ز آرزویت جان ز من چند باشی بیش از این پنهان ز من دخترش گفت ای خرف از روزگار ساز کافور و کفن کن شرم دار چون دمت سرد است دمسازی مکن پیر گشتی قصد دل بازی مکن این زمان عزم کفن کردن تو را بهترم آید که عزم من تو را کی توانی پادشاهی یافتن چون به سیری نان نخواهی یافتن شیخ گفتش گر بگویی صد هزار من ندارم جز غم عشق تو کار عاشقی را چه جوان چه پیرمرد عشق بر هر دل که زد تأثیر کرد گفت دختر گر تو هستی مرد کار چار کارت کرد باید اختیار سجده کن پیش بت و قرآن بسوز خمر نوش و دیده از ایمان بدوز شیخ گفتا خمر کردم اختیار با سه دیگر ندارم هیچ کار بر جمالت خمر دانم خورد من و آن سه دیگر ندانم کرد من گفت دختر گر درین کاری تو چست دست باید پاکت از اسلام شست هرکه او همرنگ یار خویش نیست عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست شیخ گفتش هرچه گویی آن کنم وآنچه فرمایی به جان فرمان کنم حلقه در گوش توام ای سیم تن حلقه ای از زلف در حلقم فکن گفت برخیز و بیا و خمر نوش چون بنوشی خمر آیی در خروش شیخ را بردند تا دیر مغان آمدند آنجا مریدان در فغان شیخ الحق مجلسی بس تازه دید میزبان را حسن بی اندازه دید آتش عشق آب کار او ببرد زلف ترسا روزگار او ببرد ذره ای عقلش نماند و هوش هم درکشید آن جایگه خاموش دم جام می بستد ز دست یار خویش نوش کرد و دل برید از کار خویش چون به یک جا شد شراب و عشق یار عشق آن ماهش یکی شد صد هزار چون حریفی آب دندان دید شیخ لعل او در حقه خندان دید شیخ آتشی از شوق در جانش فتاد سیل خونین سوی مژگانش فتاد باده ای دیگر گرفت و نوش کرد حلقه ای از زلف او در گوش کرد قرب صد تصنیف در دین یاد داشت حفظ قرآن را بسی استاد داشت چون می از ساغر به ناف او رسید دعوی او رفت و لاف او رسید هرچه یادش بود از یادش برفت باده آمد عقل چون بادش برفت خمر هر معنی که بودش از نخست پاک از لوح ضمیر او بشست عشق آن دلبر بماندش صعبناک هرچه دیگر بود کلی رفت پاک شیخ چون شد مست عشقش زور کرد همچو دریا جان او پرشور کرد آن صنم را دید می در دست و مست شیخ شد یکبارگی آنجا ز دست دل بداد از دست از می خوردنش خواست تا دستی کند در گردنش دخترش گفت ای تو مرد کار نه مدعی در عشق معنی دار نه گر قدم در عشق محکم دارییی مذهب این زلف پر خم دارییی همچو زلفم نه قدم در کافری زآن که نبود عشق کار سرسری عافیت با عشق نبود سازگار عاشقی را کفر سازد یاد دار اقتدا گر تو به کفر من کنی با من این دم دست در گردن کنی ور نخواهی کرد اینجا اقتدا خیز رو اینک عصا اینک ردا شیخ عاشق گشته کار افتاده بود دل ز غفلت بر قضا بنهاده بود آن زمان کاندر سرش مستی نبود یک نفس او را سر هستی نبود این زمان چون شیخ عاشق گشت مست اوفتاد از پای و کلی شد ز دست برنیامد با خود و رسوا شد او می نترسید از کسی ترسا شد او بود می بس کهنه در وی کار کرد شیخ را سرگشته چون پرگار کرد پیر را می کهنه و عشق جوان دلبرش حاضر صبوری کی توان شد خراب آن پیر و شد از دست و مست مست و عاشق چون بود رفته ز دست گفت بی طاقت شدم ای ماه روی از من بی دل چه می خواهی بگوی گر به هشیاری نگشتم بت پرست پیش بت مصحف بسوزم مست مست دخترش گفت این زمان مرد منی خواب خوش بادت که در خورد منی پیش ازین در عشق بودی خام خام خوش بزی چون پخته گشتی والسلام چون خبر نزدیک ترسایان رسید کآن چنان شیخی ره ایشان گزید شیخ را بردند سوی دیر مست بعد از آن گفتند تا زنار بست شیخ چون در حلقه زنار شد خرقه آتش در زد و در کار شد دل ز دین خویشتن آزاد کرد نه ز کعبه نه ز شیخی یاد کرد بعد چندین سال ایمان درست این چنین نوباوه رویش باز شست گفت خذلان قصد این درویش کرد عشق ترسازاده کار خویش کرد هرچه گوید بعد از این فرمان کنم زین بتر چه بود که کردم آن کنم روز هشیاری نبودم بت پرست بت پرستیدم چو گشتم مست مست بس کسا کز خمر ترک دین کند بی شکی ام الخبایث این کند شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند هرچه گفتی کرده شد دیگر چه ماند خمر خوردم بت پرستیدم ز عشق کس مبیناد آنچه من دیدم ز عشق کس چو من از عاشقی شیدا شود و آن چنان شیخی چنین رسوا شود قرب پنجه سال راهم بود باز موج می زد در دلم دریای راز ذره ای عشق از کمین درجست چست برد ما را بر سر لوح نخست عشق از این بسیار کردست و کند خرقه با زنار کردست و کند تخته کعبه است ابجدخوان عشق سرشناس غیب سرگردان عشق این همه خود رفت برگوی اندکی تا تو کی خواهی شدن با من یکی چون بنای وصل تو بر اصل بود هرچه کردم بر امید وصل بود وصل خواهم و آشنایی یافتن چند سوزم در جدایی یافتن باز دختر گفت ای پیر اسیر من گران کابینم و تو بس فقیر سیم و زر باید مرا ای بی خبر کی شود بی سیم و زر کارت به سر چون نداری تو سر خود گیر و رو نفقه ای بستان ز من ای پیر و رو همچو خورشید سبک رو فرد باش صبر کن مردانه وار و مرد باش شیخ گفت ای سروقد سیم بر عهد نیکو می بری الحق به سر کس ندارم جز تو ای زیبا نگار دست ازین شیوه سخن آخر بدار هر دم از نوع دگر اندازیم در سر اندازی و سر اندازیم خون تو بی تو بخوردم هرچه بود در سر و کار تو کردم هرچه بود در ره عشق تو هر چم بود شد کفر و اسلام و زیان و سود شد چند داری بی قرارم ز انتظار تو ندادی این چنین با من قرار جمله یاران من برگشته اند دشمن جان من سرگشته اند تو چنین وایشان چنان من چون کنم نه مرا دل ماند و نه جان چون کنم دوست تر دارم من ای عیسی سرشت با تو در دوزخ که بی تو در بهشت عاقبت چون شیخ آمد مرد او دل بسوخت آن ماه را از درد او گفت کابین را کنون ای ناتمام خوک وانی کن مرا سالی مدام تا چو سالی بگذرد هر دو به هم عمر بگذاریم در شادی و غم شیخ از فرمان جانان سرنتافت کآن که سر تافت او ز جانان سر نیافت رفت پیر کعبه و شیخ کبار خوک وانی کرد سالی اختیار در نهاد هر کسی صد خوک هست خوک باید کشت یا زنار بست تو چنان ظن می بری ای هیچ کس کاین خطر آن پیر را افتاد بس در درون هر کسی هست این خطر سر برون آرد چو آید در سفر تو ز خوک خویش اگر آگه نه ای سخت معذوری که مرد ره نه ای گر قدم در ره نهی چون مرد کار هم بت و هم خوک بینی صد هزار خوک کش بت سوز در سودای عشق ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق هم نشینانش چنان درماندند کز فرو ماندن به جان درماندند چون بدیدند آن گرفتاری او بازگردیدند از یاری او جمله از شومی او بگریختند در غم او خاک بر سر ریختند بود یاری در میان جمع چست پیش شیخ آمد که ای در کار سست می رویم امروز سوی کعبه باز چیست فرمان باز باید گفت راز یا همه همچون تو ترسایی کنیم خویش را محراب رسوایی کنیم این چنین تنهات نپسندیم ما همچو تو زنار بربندیم ما یا چو نتوانیم دیدت هم چنین زود بگریزیم بی تو زین زمین معتکف در کعبه بنشینیم ما دامن از هستیت در چینیم ما شیخ گفتا جان من پر درد بود هر کجا خواهید باید رفت زود تا مرا جانست دیرم جای بس دختر ترسام جان افزای بس می ندانید ارچه بس آزاده اید زآن که اینجا کار ناافتاده اید گر شما را کار افتادی دمی همدمی بودی مرا در هر غمی باز گردید ای رفیقان عزیز می ندانم تا چه خواهد بود نیز گر ز ما پرسند برگویید راست کآن ز پا افتاده سرگردان کجاست چشم پر خون و دهن پر زهر ماند در دهان اژدهای قهر ماند هیچ کافر در جهان ندهد رضا آنچه کرد آن پیر اسلام از قضا روی ترسایی نمودندش ز دور شد ز عقل و دین و شیخی ناصبور زلف او چون حلقه در حلقش فکند در زفان جمله خلقش فکند گر مرا در سرزنش گیرد کسی گو درین ره این چنین افتد بسی در چنین ره کآن نه بن دارد نه سر کس مبادا ایمن از مکر و خطر این بگفت و روی از یاران بتافت خوک وانی را سوی خوکان شتافت بس که یاران از غمش بگریستند گه ز دردش مرده گه می زیستند عاقبت رفتند سوی کعبه باز مانده جان در سوختن تن در گداز شیخشان در روم تنها مانده داده دین در راه ترسا مانده وآنگه ایشان از حیا حیران شده هر یکی در گوشه ای پنهان شده شیخ را در کعبه یاری چست بود در ارادت دست از کل شست بود بود بس بیننده و بس راهبر زو نبودی شیخ را آگاه تر شیخ چون از کعبه شد سوی سفر او نبود آنجایگه حاضر مگر چون مرید شیخ باز آمد به جای بود از شیخش تهی خلوت سرای باز پرسید از مریدان حال شیخ باز گفتندش همه احوال شیخ کز قضا او را چه بار آمد به بر وز قدر او را چه کار آمد به سر موی ترسایی به یک مویش ببست راه بر ایمان به صد سویش ببست عشق می بازد کنون با زلف و خال خرقه گشتش مخرقه حالش محال دست کلی بازداشت از طاعت او خوک وانی می کند این ساعت او این زمان آن خواجه بسیار درد بر میان زنار دارد چار کرد شیخ ما گرچه بسی در دین بتاخت از کهن گبریش می نتوان شناخت چون مرید آن قصه بشنود از شگفت روی چون زر کرد و زاری درگرفت با مریدان گفت ای تر دامنان در وفاداری نه مرد و نه زنان یار کار افتاده باید صد هزار یار ناید جز چنین روزی به کار گر شما بودید یار شیخ خویش یاری او از چه نگرفتید پیش شرمتان باد آخر این یاری بود حق گزاری و وفاداری بود چون نهاد آن شیخ بر زنار دست جمله را زنار می بایست بست از برش عمدا نمی بایست شد جمله را ترسا همی بایست شد این نه یاری و موافق بودنست کآنچه کردید از منافق بودنست هرکه یار خویش را یاور شود یار باید بود اگر کافر شود وقت ناکامی توان دانست یار خود بود در کامرانی صد هزار شیخ چون افتاد در کام نهنگ جمله زو بگریختید از نام و ننگ عشق را بنیاد بر بدنامی است هرک ازین سر سرکشد از خامی است جمله گفتند آنچه گفتی بیش ازین بارها گفتیم با او پیش ازین عزم آن کردیم تا با او به هم هم نفس باشیم در شادی و غم زهد بفروشیم و رسوایی خریم دین براندازیم و ترسایی خریم لیک روی آن دید شیخ کارساز کز بر او یک به یک گردیم باز چون ندید از یاری ما شیخ سود بازگردانید ما را شیخ زود ما همه بر حکم او گشتیم باز قصه برگفتیم و ننهفتیم راز بعد از آن اصحاب را گفت آن مرید گر شما را کار بودی بر مزید جز در حق نیستی جای شما در حضورستی سرا پای شما در تظلم داشتن در پیش حق هر یکی بردی از آن دیگر سبق تا چو حق دیدی شما را بی قرار بازدادی شیخ را بی انتظار گر ز شیخ خویش کردید احتراز از در حق از چه می گردید باز چون شنیدند آن سخن از عجز خویش برنیاوردند یک تن سر ز پیش مرد گفت اکنون ازین خجلت چه سود کار چون افتاد برخیزیم زود لازم درگاه حق باشیم ما در تظلم خاک می پاشیم ما پیرهن پوشیم از کاغذ همه در رسیم آخر به شیخ خود همه جمله سوی روم رفتند از عرب معتکف گشتند پنهان روز و شب بر در حق هر یکی را صد هزار گه شفاعت گاه زاری بود کار همچنان تا چل شبانروز تمام سر نپیچیدند هیچ از یک مقام جمله را چل شب نه خور بود و نه خواب هم چو شب چل روز نه نان و نه آب از تضرع کردن آن قوم پاک در فلک افتاد جوشی صعبناک سبزپوشان در فراز و در فرود جمله پوشیدند از آن ماتم کبود آخرالامر آن که بود از پیش صف آمدش تیر دعا اندر هدف بعد چل شب آن مرید پاکباز بود اندر خلوت از خود رفته باز صبحدم بادی درآمد مشکبار شد جهان کشف بر دل آشکار مصطفی را دید می آمد چو ماه در بر افکنده دو گیسوی سیاه سایه حق آفتاب روی او صد جهان جان وقف یک یک موی او می خرامید و تبسم می نمود هرکه می دیدش در او گم می نمود آن مرید آن را چو دید از جای جست کای نبی الله دستم گیر دست رهنمای خلقی از بهر خدای شیخ ما گمراه شد راهش نمای مصطفی گفت ای به همت بس بلند رو که شیخت را برون کردم ز بند همت عالیت کار خویش کرد دم نزد تا شیخ را در پیش کرد در میان شیخ و حق از دیرگاه بود گردی و غباری بس سیاه آن غبار از راه او برداشتم در میان ظلمتش نگذاشتم کردم از بحر شفاعت شبنمی منتشر بر روزگار او همی آن غبار اکنون ز ره برخاستست توبه بنشسته گنه برخاستست تو یقین می دان که صد عالم گناه از تف یک توبه برخیزد ز راه بحر احسان چون درآید موج زن محو گرداند گناه مرد و زن مرد از شادی آن مدهوش شد نعره ای زد کآسمان پرجوش شد جمله اصحاب را آگاه کرد مژدگانی داد و عزم راه کرد رفت با اصحاب گریان و دوان تا رسید آنجا که شیخ خوک وان شیخ را می دید چون آتش شده در میان بی قراری خوش شده هم فکنده بود ناقوس مغان هم گسسته بود زنار از میان هم کلاه گبرکی انداخته هم ز ترسایی دلی پرداخته شیخ چون اصحاب را از دور دید خویشتن را در میان بی نور دید هم ز خجلت جامه بر تن چاک کرد هم به دست عجز بر سر خاک کرد گاه چون ابر اشک خونین می فشاند گاه دست از جان شیرین می فشاند گه ز آهش پرده گردون بسوخت گه ز حسرت در تن او خون بسوخت حکمت اسرار قرآن و خبر شسته بودند از ضمیرش سر به سر جمله با یاد آمدش یکبارگی باز رست از جهل و از بیچارگی چون به حال خود فرو نگریستی در سجود افتادی و بگریستی همچو گل در خون چشم آغشته بود وز خجالت در عرق گم گشته بود چون بدیدند آنچنان اصحابناش مانده در اندوه و شادی مبتلاش پیش او رفتند سرگردان همه وز پی شکرانه جان افشان همه شیخ را گفتند ای پی برده راز میغ شد از پیش خورشید تو باز کفر برخاست از ره و ایمان نشست بت پرست روم شد یزدان پرست موج زد ناگاه دریای قبول شد شفاعت خواه کار تو رسول این زمان شکرانه عالم عالمست شکر کن حق را چه جای ماتمست منت ایزد را که در دریای قار کرده راهی همچو خورشید آشکار آن که داند کرد روشن را سیاه توبه داند داد با چندین گناه آتش توبه چو بر افروزد او هرچه باید جمله بر هم سوزد او قصه کوته می کنم آن جایگاه بودشان القصه حالی عزم راه شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز رفت با اصحاب خود سوی حجاز دید از آن پس دختر ترسا به خواب کاوفتادی در کنارش آفتاب آفتاب آنگاه بگشادی زبان کز پی شیخت روان شو این زمان مذهب او گیر و خاک او بباش ای پلیدش کرده پاک او بباش او چو آمد در ره تو بی مجاز در حقیقت تو ره او گیر باز از رهش بردی به راه او درآی چون به راه آمد تو همراهی نمای رهزنش بودی بسی همره بباش چند ازین بی آگهی آگه بباش چون درآمد دختر ترسا ز خواب نور می داد از دلش چون آفتاب در دلش دردی پدید آمد عجب بی قرارش کرد آن درد از طلب آتشی در جان سرمستش فتاد دست در دل زد دل از دستش فتاد می ندانست او که جان بی قرار در درون او چه تخم آورد بار کار افتاد و نبودش همدمی دید خود را در عجایب عالمی عالمی کآنجا نشان راه نیست گنگ باید شد زفان را راه نیست در زمان آن جملگی ناز و طرب همچو باران زو فروریخت ای عجب نعره زد جامه دران بیرون دوید خاک بر سر در میان خون دوید با دل پردرد و شخص ناتوان از پی شیخ و مریدان شد دوان هم چو ابر غرقه در خوی می دوید پای داد از دست بر پی می دوید می ندانست او که در صحرا و دشت از کدامین سوی می باید گذشت عاجز و سرگشته می نالید خوش روی خود در خاک می مالید خوش زار می گفت ای خدای کارساز عورتی ام مانده از هر کار باز مرد راه چون تویی را ره زدم تو مزن بر من که بی آگه زدم بحر قهاریت را بنشان ز جوش می ندانستم خطا کردم بپوش هرچه کردم بر من مسکین مگیر دین پذیرفتم مرا تو دست گیر می بمیرم از کسم یاریم نیست حصه از عزت به جز خواریم نیست شیخ را اعلام دادند از درون کآمد آن دختر ز ترسایی برون آشنایی یافت با درگاه ما کارش افتاد این زمان در راه ما باز گرد و پیش آن بت باز شو با بت خود همدم و همساز شو شیخ حالی بازگشت از ره چو باد باز شوری در مریدانش فتاد جمله گفتندش ز سر بازت چه بود توبه و چندین تک و تازت چه بود بار دیگر عشق بازی می کنی توبه ای بس نانمازی می کنی حال دختر شیخ با ایشان بگفت هرکه آن بشنود ترک جان بگفت شیخ و اصحابش ز پس رفتند باز تا شدند آنجا که بود آن دل نواز زرد می دیدند چون زر روی او گم شده در گرد ره گیسوی او برهنه پای و دریده جامه پاک بر مثال مرده ای بر روی خاک چون بدید آن ماه شیخ خویش را غشی آورد آن بت دل ریش را چون ببرد آن ماه را در غش خواب شیخ بر رویش فشاند از دیده آب چون نظر افکند بر شیخ آن نگار اشک می بارید چون ابر بهار دیده بر عهد وفای او فکند خویشتن در دست و پای او فکند گفت از تشویر تو جانم بسوخت بیش ازین در پرده نتوانم بسوخت برفکن این پرده تا آگه شوم عرضه کن اسلام تا با ره شوم شیخ بر وی عرضه اسلام داد غلغلی در جمله یاران فتاد چون شد آن بت روی از اهل عیان اشک باران موج زن شد در میان آخر الامر آن صنم چون راه یافت ذوق ایمان در دل آگاه یافت شد دلش از ذوق ایمان بی قرار غم درآمد گرد او بی غمگسار گفت شیخا طاقت من گشت طاق من ندارم هیچ طاقت در فراق می روم زین خاکدان پر صداع الوداع ای شیخ عالم الوداع چون مرا کوتاه خواهد شد سخن عاجزم عفوی کن و خصمی مکن این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند نیم جانی داشت بر جانان فشاند گشت پنهان آفتابش زیر میغ جان شیرین زو جدا شد ای دریغ قطره ای بود او درین بحر مجاز سوی دریای حقیقت رفت باز جمله چون بادی ز عالم می رویم رفت او و ما همه هم می رویم زین چنین افتد بسی در راه عشق این کسی داند که هست آگاه عشق هرچه می گویند در ره ممکن است رحمت و نومید و مکر و ایمن است نفس این اسرار نتواند شنود بی نصیبه گوی نتواند ربود این یقین از جان و دل باید شنید نه به نفس آب و گل باید شنید جنگ دل با نفس هر دم سخت شد نوحه ای در ده که ماتم سخت شد

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » عزم راه کردن مرغان » عزم راه کردن مرغان چون شنودند این سخن مرغان همه آن زمان گفتند ترک جان همه برد سیمرغ از دل ایشان قرار عشق در جانان یکی شد صد هزار عزم ره کردند عزمی بس درست ره سپردن را باستادند چست جمله گفتند این زمان ما را به نقد پیشوا یی باید اندر حل و عقد تا کند در راه ما را رهبری زانک نتوان ساختن از خودسری در چنین ره حاکمی باید شگرف بوک بتوان رست از این دریای ژرف حاکم خود را به جان فرمان کنم نیک و بد هرچ او بگوید آن کنم تا بود کاری ازین میدان لاف گوی ما افتد مگر تا کوه قاف ذره در خورشید والا اوفتد سایه سیمرغ بر ما اوفتد عاقبت گفتند حاکم نیست کس قرعه باید زد طریق اینست و بس قرعه بر هرک اوفتد سرور بود در میان کهتران مهتر بود چون رسید اینجا سخن کم گشت جوش جمله مرغان شدند اینجا خموش چون بدست قرعه شان افتاد کار درگرفت آن بی قراران را قرار قرعه افکندند بس لایق فتاد قرعه شان بر هدهد عاشق فتاد جمله او را رهبر خود ساختند گر همی فرمود سر می باختند عهد کردند آن زمان کاو سرور ست هم درین ره پیشرو هم رهبر ست حکم حکم اوست فرمان نیز هم زو دریغی نیست تن جان نیز هم هدهد هادی چو آمد پهلوان تاج بر فرقش نهادند آن زمان صد هزاران مرغ در راه آمدند سایه وان ماهی و ماه آمدند چون پدید آمد سر وادی ز راه النفیر از آن نفر برشد به ماه هیبتی زان راه برجان اوفتاد آتشی در جان ایشان اوفتاد برکشیدند آن همه بر یک دگر چه پر و چه بال و چه پای و چه سر جمله دست از جان بشسته پاک باز بار ایشان بس گران و ره دراز بود راهی خالی السیر ای عجب ذره ای نه شر نه خیر ای عجب بود خامشی و آرامش درو نه فزایش بود نه کاهش درو سالکی گفتش که ره خالی چراست هدهدش گفت این ز فریاد شماست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » عزم راه کردن مرغان » عزم راه کردن مرغان چون شنودند این سخن مرغان همه آن زمان گفتند ترک جان همه برد سیمرغ از دل ایشان قرار عشق در جانان یکی شد صد هزار عزم ره کردند عزمی بس درست ره سپردن را باستادند چست جمله گفتند این زمان ما را به نقد پیشوا یی باید اندر حل و عقد تا کند در راه ما را رهبری زانک نتوان ساختن از خودسری در چنین ره حاکمی باید شگرف بوک بتوان رست از این دریای ژرف حاکم خود را به جان فرمان کنم نیک و بد هرچ او بگوید آن کنم تا بود کاری ازین میدان لاف گوی ما افتد مگر تا کوه قاف ذره در خورشید والا اوفتد سایه سیمرغ بر ما اوفتد عاقبت گفتند حاکم نیست کس قرعه باید زد طریق اینست و بس قرعه بر هرک اوفتد سرور بود در میان کهتران مهتر بود چون رسید اینجا سخن کم گشت جوش جمله مرغان شدند اینجا خموش چون بدست قرعه شان افتاد کار درگرفت آن بی قراران را قرار قرعه افکندند بس لایق فتاد قرعه شان بر هدهد عاشق فتاد جمله او را رهبر خود ساختند گر همی فرمود سر می باختند عهد کردند آن زمان کاو سرور ست هم درین ره پیشرو هم رهبر ست حکم حکم اوست فرمان نیز هم زو دریغی نیست تن جان نیز هم هدهد هادی چو آمد پهلوان تاج بر فرقش نهادند آن زمان صد هزاران مرغ در راه آمدند سایه وان ماهی و ماه آمدند چون پدید آمد سر وادی ز راه النفیر از آن نفر برشد به ماه هیبتی زان راه برجان اوفتاد آتشی در جان ایشان اوفتاد برکشیدند آن همه بر یک دگر چه پر و چه بال و چه پای و چه سر جمله دست از جان بشسته پاک باز بار ایشان بس گران و ره دراز بود راهی خالی السیر ای عجب ذره ای نه شر نه خیر ای عجب بود خامشی و آرامش درو نه فزایش بود نه کاهش درو سالکی گفتش که ره خالی چراست هدهدش گفت این ز فریاد شماست

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » عزم راه کردن مرغان » تحیر بایزید بایزید آمد شبی بیرون ز شهر از خروش خلق خالی دید دهر ماهتابی بود بس عالم فروز شب شده از پرتو او مثل روز آسمان پر انجم آراسته هر یکی کار دگر را خاسته شیخ چندانی که در صحرا بگشت کس نمی جنبید در صحرا و دشت شورشی بر وی پدید آمد به زور گفت یا رب در دلم افتاد شور با چنین درگه که در رفعت تو راست این چنین خالی ز مشتاقان چراست هاتفی گفتش که ای حیران راه هر کسی را راه ندهد پادشاه عزت این در چنین کرد اقتضا کز در ما دور باشد هر گدا چون حریم عز ما نور افکند غافلان خفته را دور افکند سالها بودند مردان انتظار تا یکی را بار بود از صد هزار جمله مرغان ز هول و بیم راه بال و پر پرخون برآوردند آه راه می دیدند پایان ناپدید درد می دیدند درمان ناپدید باد استغنا چنان جستی درو کاسمان را پشت بشکستی درو در بیابانی که طاووس فلک هیچ می سنجد درو بی هیچ شک کی بود مرغی دگر را در جهان طاقت آن راه هرگز یک زمان چون بترسیدند آن مرغان ز راه جمع گشتند آن همه یک جایگاه پیش هدهد آمدند از خود شده جمله طالب گشته و بی خود شده پس بدو گفتند ای دانای راه بی ادب نتوان شدن در پیش شاه تو بسی پیش سلیمان بوده ای بر بساط ملک سلطان بوده ای رسم خدمت سر به سر دانسته ای موضع امن و خطر دانسته ای هم فراز و شیب این ره دیده ای هم بسی گرد جهان گردیده ای رای ما آنست کاین ساعت به نقد چون تویی ما را امام حل و عقد بر سر منبر شوی این جایگاه پس بساز این قوم خود را ساز راه شرح گویی رسم و آداب ملوک زانکه نتوان کرد بر جهل این سلوک هر یکی را هست در دل مشکلی می بباید راه را فارغ دلی مشکل دل های ما حل کن نخست تا کنیم از بعد آن عزمی درست چون بپرسیم از تو مشکل های خویش بستریم این شبهت از دلهای خویش زآنک می دانیم کاین راه دراز در میان شبهه ندهد نور باز دل چو فارغ گشت تن در ره دهیم بی دل و تن سر بدان درگه نهیم بعد از آن هدهد سخن را ساز کرد بر سر کرسی شد و آغازکرد هدهد با تاج چون بر تخت شد هرکه رویش دید عالی بخت شد پیش هدهد صد هزاران بیشتر صف زدند از خیل مرغان سر به سر پیش آمد بلبل و قمری به هم تا کنند آن هر دو تن مقری به هم هر دو آنجا برکشیدند آن زمان غلغلی افتاد ازیشان در جهان لحن ایشان هرکه را در گوش شد بی قرار آمد ولی مدهوش شد هر یکی را حالتی آمد پدید کس نه باخود بود و نه بی خود پدید بعد از آن هدهد سخن آغازکرد پرده از روی معانی بازکرد سایلی گفتش که ای برده سبق تو به چه از ماسبق بردی به حق چون تو جویایی و ما جویان راست در میان ما تفاوت از چه خاست چه گنه آمد ز جسم و جان ما قسم تو صافی و دردی آن ما گفت ای سایل سلیمان را همی چشم افتادست بر ما یک دمی نه به سیم این یافتم من نی به زر هست این دولت مرا زان یک نظر کی به طاعت این به دست آرد کسی زانکه کرد ابلیس این طاعت بسی ور کسی گوید نباید طاعتی لعنتی بارد برو هر ساعتی تو مکن در یک نفس طاعت رها پس منه طاعت چو کردی بر بها تو به طاعت عمر خود می بر به سر تا سلیمان بر تو اندازد نظر چون تو مقبول سلیمان آمدی هرچ گویم بیشتر زان آمدی

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » عزم راه کردن مرغان » تحیر بایزید بایزید آمد شبی بیرون ز شهر از خروش خلق خالی دید دهر ماهتابی بود بس عالم فروز شب شده از پرتو او مثل روز آسمان پر انجم آراسته هر یکی کار دگر را خاسته شیخ چندانی که در صحرا بگشت کس نمی جنبید در صحرا و دشت شورشی بر وی پدید آمد به زور گفت یا رب در دلم افتاد شور با چنین درگه که در رفعت تو راست این چنین خالی ز مشتاقان چراست هاتفی گفتش که ای حیران راه هر کسی را راه ندهد پادشاه عزت این در چنین کرد اقتضا کز در ما دور باشد هر گدا چون حریم عز ما نور افکند غافلان خفته را دور افکند سالها بودند مردان انتظار تا یکی را بار بود از صد هزار جمله مرغان ز هول و بیم راه بال و پر پرخون برآوردند آه راه می دیدند پایان ناپدید درد می دیدند درمان ناپدید باد استغنا چنان جستی درو کاسمان را پشت بشکستی درو در بیابانی که طاووس فلک هیچ می سنجد درو بی هیچ شک کی بود مرغی دگر را در جهان طاقت آن راه هرگز یک زمان چون بترسیدند آن مرغان ز راه جمع گشتند آن همه یک جایگاه پیش هدهد آمدند از خود شده جمله طالب گشته و بی خود شده پس بدو گفتند ای دانای راه بی ادب نتوان شدن در پیش شاه تو بسی پیش سلیمان بوده ای بر بساط ملک سلطان بوده ای رسم خدمت سر به سر دانسته ای موضع امن و خطر دانسته ای هم فراز و شیب این ره دیده ای هم بسی گرد جهان گردیده ای رای ما آنست کاین ساعت به نقد چون تویی ما را امام حل و عقد بر سر منبر شوی این جایگاه پس بساز این قوم خود را ساز راه شرح گویی رسم و آداب ملوک زانکه نتوان کرد بر جهل این سلوک هر یکی را هست در دل مشکلی می بباید راه را فارغ دلی مشکل دل های ما حل کن نخست تا کنیم از بعد آن عزمی درست چون بپرسیم از تو مشکل های خویش بستریم این شبهت از دلهای خویش زآنک می دانیم کاین راه دراز در میان شبهه ندهد نور باز دل چو فارغ گشت تن در ره دهیم بی دل و تن سر بدان درگه نهیم بعد از آن هدهد سخن را ساز کرد بر سر کرسی شد و آغازکرد هدهد با تاج چون بر تخت شد هرکه رویش دید عالی بخت شد پیش هدهد صد هزاران بیشتر صف زدند از خیل مرغان سر به سر پیش آمد بلبل و قمری به هم تا کنند آن هر دو تن مقری به هم هر دو آنجا برکشیدند آن زمان غلغلی افتاد ازیشان در جهان لحن ایشان هرکه را در گوش شد بی قرار آمد ولی مدهوش شد هر یکی را حالتی آمد پدید کس نه باخود بود و نه بی خود پدید بعد از آن هدهد سخن آغازکرد پرده از روی معانی بازکرد سایلی گفتش که ای برده سبق تو به چه از ماسبق بردی به حق چون تو جویایی و ما جویان راست در میان ما تفاوت از چه خاست چه گنه آمد ز جسم و جان ما قسم تو صافی و دردی آن ما گفت ای سایل سلیمان را همی چشم افتادست بر ما یک دمی نه به سیم این یافتم من نی به زر هست این دولت مرا زان یک نظر کی به طاعت این به دست آرد کسی زانکه کرد ابلیس این طاعت بسی ور کسی گوید نباید طاعتی لعنتی بارد برو هر ساعتی تو مکن در یک نفس طاعت رها پس منه طاعت چو کردی بر بها تو به طاعت عمر خود می بر به سر تا سلیمان بر تو اندازد نظر چون تو مقبول سلیمان آمدی هرچ گویم بیشتر زان آمدی

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت مسعود و کودک ماهیگیر گفت روزی شاه مسعود از قضا اوفتاده بود از لشگر جدا باد تگ می راند تنها بی یکی دید بر دریا نشسته کودکی در بن دریا فکنده بود شست شه سلامش کرد و در پیشش نشست کودکی اندوهگین بنشسته بود هم دلش آغشته هم جان خسته بود گفت ای کودک چرایی غم زده من ندیدم چون تو یک ماتم زده کودکش گفت ای امیر پر هنر هفت طفلیم این زمان ما بی پدر مادری داریم بر جا مانده سخت درویش است و تنها مانده از برای ماهیی هر روز دام اندر اندازم کنم تا شب مقام چون بگیرم ماهیی با صد زحیر قوت ما آنست تا شب ای امیر شاه گفتا خواهی ای طفل دژم تا کنم همبازیی با تو به هم گشت کودک راضی و انباز شد شاه اندر بحر شست انداز شد شست کودک دولت شاهی گرفت لاجرم آن روز صد ماهی گرفت آن همه ماهی چو کودک دید پیش گفت این دولت عجب دارم ز خویش دولتی داری به غایت ای غلام کاین همه ماهی درافتادت به دام شاه گفتا گم بباشی ای پسر گر ز ماهی گیر خود یابی خبر دولتی تر از منی این جایگاه زانکه ماهیگیر تو شد پادشاه این بگفت و گشت بر مرکب سوار طفل گفتش قسم خود کن آشکار گفت امروز این دهم نکنم جدا آنچ فردا صید افتد آن مرا صید ما فردا تو خواهی بود بس لاجرم من صید خود ندهم به کس روز دیگر چون به ایوان بازرفت خاطر شه از پی انباز رفت رفت سرهنگی و کودک را بخواند شه به انبازیش در مسند نشاند هرکسی می گفت شاها او گداست شاه گفتا هرچ هست انباز ماست چون پذیرفتیم رد نتوانش کرد این بگفت و همچو خود سلطانش کرد کرد از آن کودک طلبکاری سؤال کز کجا آوردی آخر این کمال گفت شادی آمد و شیون گذشت زانکه صاحب دولتی بر من گذشت عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت خونیی که به بهشت رفت خونیی را کشت شاهی در عقاب دید آن صوفی مگر او را به خواب در بهشت عدن خندان می گذشت گاه خرم گه خرامان می گذشت صوفیش گفتا تو خونی بوده ای دایما در سرنگونی بوده ای از کجا این منزلت آمد پدید زانچ تو کردی بدین نتوان رسید گفت چون خونم روان شد بر زمی می گذشت آنجا حبیب اعجمی در نهان در زیرچشم آن پیر راه کرد درمن طرفة العینی نگاه این همه تشریف و صد چندین دگر یافتم از عزت آن یک نظر هرک چشم دولتی بر وی فتاد جانش در یک دم به صد سر پی فتاد تانیفتد بر تو مردی را نظر از وجود خویش کی یابی خبر گر تو بنشینی به تنهایی بسی ره بنتوانی بریدن بی کسی پیر باید راه را تنها مرو از سر عمیا درین دریا مرو پیر ما لابد راه آمد ترا در همه کاری پناه آمد ترا چون تو هرگز راه نشناسی ز چاه بی عصا کش کی توانی برد راه نه ترا چشمست و نه ره کوته است پیر در راهت قلاوز ره است هرک شد درظل صاحب دولتی نبودش در راه هرگز خجلتی هرک او در دولتی پیوسته شد خار در دستش همه گل دسته شد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت مسعود و کودک ماهیگیر گفت روزی شاه مسعود از قضا اوفتاده بود از لشگر جدا باد تگ می راند تنها بی یکی دید بر دریا نشسته کودکی در بن دریا فکنده بود شست شه سلامش کرد و در پیشش نشست کودکی اندوهگین بنشسته بود هم دلش آغشته هم جان خسته بود گفت ای کودک چرایی غم زده من ندیدم چون تو یک ماتم زده کودکش گفت ای امیر پر هنر هفت طفلیم این زمان ما بی پدر مادری داریم بر جا مانده سخت درویش است و تنها مانده از برای ماهیی هر روز دام اندر اندازم کنم تا شب مقام چون بگیرم ماهیی با صد زحیر قوت ما آنست تا شب ای امیر شاه گفتا خواهی ای طفل دژم تا کنم همبازیی با تو به هم گشت کودک راضی و انباز شد شاه اندر بحر شست انداز شد شست کودک دولت شاهی گرفت لاجرم آن روز صد ماهی گرفت آن همه ماهی چو کودک دید پیش گفت این دولت عجب دارم ز خویش دولتی داری به غایت ای غلام کاین همه ماهی درافتادت به دام شاه گفتا گم بباشی ای پسر گر ز ماهی گیر خود یابی خبر دولتی تر از منی این جایگاه زانکه ماهیگیر تو شد پادشاه این بگفت و گشت بر مرکب سوار طفل گفتش قسم خود کن آشکار گفت امروز این دهم نکنم جدا آنچ فردا صید افتد آن مرا صید ما فردا تو خواهی بود بس لاجرم من صید خود ندهم به کس روز دیگر چون به ایوان بازرفت خاطر شه از پی انباز رفت رفت سرهنگی و کودک را بخواند شه به انبازیش در مسند نشاند هرکسی می گفت شاها او گداست شاه گفتا هرچ هست انباز ماست چون پذیرفتیم رد نتوانش کرد این بگفت و همچو خود سلطانش کرد کرد از آن کودک طلبکاری سؤال کز کجا آوردی آخر این کمال گفت شادی آمد و شیون گذشت زانکه صاحب دولتی بر من گذشت عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت خونیی که به بهشت رفت خونیی را کشت شاهی در عقاب دید آن صوفی مگر او را به خواب در بهشت عدن خندان می گذشت گاه خرم گه خرامان می گذشت صوفیش گفتا تو خونی بوده ای دایما در سرنگونی بوده ای از کجا این منزلت آمد پدید زانچ تو کردی بدین نتوان رسید گفت چون خونم روان شد بر زمی می گذشت آنجا حبیب اعجمی در نهان در زیرچشم آن پیر راه کرد درمن طرفة العینی نگاه این همه تشریف و صد چندین دگر یافتم از عزت آن یک نظر هرک چشم دولتی بر وی فتاد جانش در یک دم به صد سر پی فتاد تانیفتد بر تو مردی را نظر از وجود خویش کی یابی خبر گر تو بنشینی به تنهایی بسی ره بنتوانی بریدن بی کسی پیر باید راه را تنها مرو از سر عمیا درین دریا مرو پیر ما لابد راه آمد ترا در همه کاری پناه آمد ترا چون تو هرگز راه نشناسی ز چاه بی عصا کش کی توانی برد راه نه ترا چشمست و نه ره کوته است پیر در راهت قلاوز ره است هرک شد درظل صاحب دولتی نبودش در راه هرگز خجلتی هرک او در دولتی پیوسته شد خار در دستش همه گل دسته شد

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت سلطان محمود و خارکن ناگهی محمود شد سوی شکار اوفتاد از لشگر خود برکنار پیرمردی خارکش می راند خر خار وی بفتاد وی خارید سر دید محمودش چنان درمانده خار او افتاده و خرمانده پیش شد محمود و گفت ای بی قرار یار خواهی گفت خواهم ای سوار گر مرا یاری کنی چه بود از آن من کنم سود و تو را نبود زیان از نکوروییت می بینم نصیب لطف نبود از نکورویان غریب از کرم آمد به زیر آن شهریار برد حالی دست چون گل سوی خار بار او بر خر نهاد آن سرفراز رخش سوی لشگر خود راند باز گفت لشگر را که پیری بارکش با خری می آید از پس خارکش ره فرو گیرید از هر سوی او تا ببیند روی من آن روی او لشگرش بر پیر بگرفتند راه ره نماند آن پیر را جز پیش شاه پیر با خود گفت با لاغرخری چون برم راه اینت ظالم لشگری گرچه می ترسید چتر شاه دید هم بسوی شاه رفتن راه دید آن خرک می راند تا نزدیک شاه چون بدید او را خجل شد پیر راه دید زیر چتر روی آشنا در عنایت اوفتاد و در عنا گفت یا رب با که گویم حال خویش کرده ام محمود را حمال خویش شاه با او گفت ای درویش من چیست کار تو بگو در پیش من گفت می دانی تو کارم کژ مباز خویشتن را اعجمی ره مساز پیرمردی ام معیل و بارکش روز و شب در دشت باشم خارکش خار بفروشم خرم نان تهی می توانی گر مرا نانی دهی شهریارش گفت ای پیر نژند نرخ کن تا زر دهم خارت به چند گفت ای شه این ز من ارزان مخر کم بنفروشم ز ده همیان زر لشگرش گفتند ای ابله خموش این دو جو ارزد زهی ارزان فروش پیر گفتا این دو جو ارزد ولیک زین کم افتد این خریداری ست نیک مقبلی چون دست بر خارم نهاد خار من صد گونه گلزارم نهاد هر که را باید چنین خاری خرد هر بن خاری به دیناری خرد نامرادی خار بسیارم نهاد تا چو اویی دست بر خارم نهاد گرچه خاری است کارزان ارزد این چون ز دست اوست صد جان ارزد این دیگری گفتش که ای پشت سپاه ناتوانم روی چون آرم به راه من ندارم قوت و بس عاجزم این چنین ره پیش نآمد هرگزم وادی دورست و راه مشکلش من بمیرم در نخستین منزلش کوه های آتشین در ره بسی ست وین چنین کاری نه کار هرکسی ست صد هزاران سر درین ره گوی شد بس که خون ها زین طلب در جوی شد صد هزاران عقل اینجا سر نهاد وانک او ننهاد سر بر سر فتاد در چنین راهی که مردان بی ریا چادری در سر کشیدند از حیا از چو من مسکین چه خیزد جز غبار گر کنم عزمی بمیرم زارزار هدهدش گفت ای فسرده چند ازین تا به کی داری تو دل دربند ازین چون تو را این جایگه قدر اندکی ست خواه می رو خواه نی هر دو یکی ست هست دنیا چون نجاست سر به سر خلق می میرند در وی در به در صد هزاران خلق همچون کرم زرد زار می میرند در دنیا به درد ما اگر آخر درین میریم خوار به که در عین نجاست زار زار این طلب گر از تو و از من خطاست گر بمیرم این دم از غم هم رواست چون خطاها در جهان بسیار هست یک خطا دیگر همان انگار هست گر کسی را عشق بدنامی بود به ز کناسی و حجامی بود گیرم این سودا ز طراری کم است تو کمش گیر این مرا کمتر غم است گر ازین دریا تو دل دریا کنی چون نظر آری همه سودا کنی گر کسی گوید غرورست این هوس چون رسی آن جا تو چون نرسید کس در غرور این هوس گر جان دهم به که دل در خانه و دکان نهم این همه دیدیم و بشنیدیم ما یک نفس از خود نگردیدیم ما کار ما از خلق شد بر ما دراز چند ازین مشت گدای بی نیاز تا نمیری از خود و از خلق پاک بر نیاید جان ما از حلق پاک هرک او از خلق کلی مرده نیست مرد او کو محرم این پرده نیست محرم این پرده جان آگه است زنده ای از خلق نامرد ره است پای در نه گر تو هستی مرد کار چون زنان دست آخر از دستان بدار تو یقین دان کین طلب گر کافری ست کار این ست این نه کار سرسری ست بر درخت عشق بی برگی ست بار هرک دارد برگ این گو سر درآر عشق چون در سینه منزل گرفت جان آن کس راز هستی دل گرفت مرد را این درد در خون افکند سرنگون از پرده بیرون افکند یک دمش با خویشتن نکند رها بکشدش وانگاه خواهد خون بها گر دهد آبیش نبود بی زحیر ور دهد نانش به خون باشد خمیر ور بود از ضعف عاجزتر ز مور عشق بیش آرد برو هر لحظه زور مرد چون افتاد در بحر خطر کی خورد یک لقمه هرگز بی خبر

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت سلطان محمود و خارکن ناگهی محمود شد سوی شکار اوفتاد از لشگر خود برکنار پیرمردی خارکش می راند خر خار وی بفتاد وی خارید سر دید محمودش چنان درمانده خار او افتاده و خرمانده پیش شد محمود و گفت ای بی قرار یار خواهی گفت خواهم ای سوار گر مرا یاری کنی چه بود از آن من کنم سود و تو را نبود زیان از نکوروییت می بینم نصیب لطف نبود از نکورویان غریب از کرم آمد به زیر آن شهریار برد حالی دست چون گل سوی خار بار او بر خر نهاد آن سرفراز رخش سوی لشگر خود راند باز گفت لشگر را که پیری بارکش با خری می آید از پس خارکش ره فرو گیرید از هر سوی او تا ببیند روی من آن روی او لشگرش بر پیر بگرفتند راه ره نماند آن پیر را جز پیش شاه پیر با خود گفت با لاغرخری چون برم راه اینت ظالم لشگری گرچه می ترسید چتر شاه دید هم بسوی شاه رفتن راه دید آن خرک می راند تا نزدیک شاه چون بدید او را خجل شد پیر راه دید زیر چتر روی آشنا در عنایت اوفتاد و در عنا گفت یا رب با که گویم حال خویش کرده ام محمود را حمال خویش شاه با او گفت ای درویش من چیست کار تو بگو در پیش من گفت می دانی تو کارم کژ مباز خویشتن را اعجمی ره مساز پیرمردی ام معیل و بارکش روز و شب در دشت باشم خارکش خار بفروشم خرم نان تهی می توانی گر مرا نانی دهی شهریارش گفت ای پیر نژند نرخ کن تا زر دهم خارت به چند گفت ای شه این ز من ارزان مخر کم بنفروشم ز ده همیان زر لشگرش گفتند ای ابله خموش این دو جو ارزد زهی ارزان فروش پیر گفتا این دو جو ارزد ولیک زین کم افتد این خریداری ست نیک مقبلی چون دست بر خارم نهاد خار من صد گونه گلزارم نهاد هر که را باید چنین خاری خرد هر بن خاری به دیناری خرد نامرادی خار بسیارم نهاد تا چو اویی دست بر خارم نهاد گرچه خاری است کارزان ارزد این چون ز دست اوست صد جان ارزد این دیگری گفتش که ای پشت سپاه ناتوانم روی چون آرم به راه من ندارم قوت و بس عاجزم این چنین ره پیش نآمد هرگزم وادی دورست و راه مشکلش من بمیرم در نخستین منزلش کوه های آتشین در ره بسی ست وین چنین کاری نه کار هرکسی ست صد هزاران سر درین ره گوی شد بس که خون ها زین طلب در جوی شد صد هزاران عقل اینجا سر نهاد وانک او ننهاد سر بر سر فتاد در چنین راهی که مردان بی ریا چادری در سر کشیدند از حیا از چو من مسکین چه خیزد جز غبار گر کنم عزمی بمیرم زارزار هدهدش گفت ای فسرده چند ازین تا به کی داری تو دل دربند ازین چون تو را این جایگه قدر اندکی ست خواه می رو خواه نی هر دو یکی ست هست دنیا چون نجاست سر به سر خلق می میرند در وی در به در صد هزاران خلق همچون کرم زرد زار می میرند در دنیا به درد ما اگر آخر درین میریم خوار به که در عین نجاست زار زار این طلب گر از تو و از من خطاست گر بمیرم این دم از غم هم رواست چون خطاها در جهان بسیار هست یک خطا دیگر همان انگار هست گر کسی را عشق بدنامی بود به ز کناسی و حجامی بود گیرم این سودا ز طراری کم است تو کمش گیر این مرا کمتر غم است گر ازین دریا تو دل دریا کنی چون نظر آری همه سودا کنی گر کسی گوید غرورست این هوس چون رسی آن جا تو چون نرسید کس در غرور این هوس گر جان دهم به که دل در خانه و دکان نهم این همه دیدیم و بشنیدیم ما یک نفس از خود نگردیدیم ما کار ما از خلق شد بر ما دراز چند ازین مشت گدای بی نیاز تا نمیری از خود و از خلق پاک بر نیاید جان ما از حلق پاک هرک او از خلق کلی مرده نیست مرد او کو محرم این پرده نیست محرم این پرده جان آگه است زنده ای از خلق نامرد ره است پای در نه گر تو هستی مرد کار چون زنان دست آخر از دستان بدار تو یقین دان کین طلب گر کافری ست کار این ست این نه کار سرسری ست بر درخت عشق بی برگی ست بار هرک دارد برگ این گو سر درآر عشق چون در سینه منزل گرفت جان آن کس راز هستی دل گرفت مرد را این درد در خون افکند سرنگون از پرده بیرون افکند یک دمش با خویشتن نکند رها بکشدش وانگاه خواهد خون بها گر دهد آبیش نبود بی زحیر ور دهد نانش به خون باشد خمیر ور بود از ضعف عاجزتر ز مور عشق بیش آرد برو هر لحظه زور مرد چون افتاد در بحر خطر کی خورد یک لقمه هرگز بی خبر

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت شیخ نوقانی شیخ نوقانی به نیشابور شد رنج راه آمد برو رنجور شد هفته ای باژنده در گوشه گرسنه افتاده بد بی توشه ای چون برآمد هفته ای گفت ای اله گرده نان مرا کن سر به راه هاتفی گفتش بروب این لحظه پاک جمله میدان نیشابور خاک چون بروبی خاک میدان سر به سر نیم جو زر یابی نان خر تو بخور گفت اگر جاروب و غربالم بدی وجه نانی را چه اشکالم بدی چون ندارم هیچ آبی بر جگر بی جگر نانیم ده خونم مخور هاتفی گفتا که آسان بایدت خاک روبی کن اگر نان بایدت پیر رفت و کرد زاری ها بسی تا ستد جاروب و غربال از کسی خاک می رفت و پیاپی می شتافت آخرین غربال آن زر باز یافت شادمان شد نفس او کان زر بدید رفت سوی نانوا و نان خرید تا که مرد نانوا نانش بداد شد همی جاروب و غربالش به یاد آتشی افتاد اندر جان پیر در تگ استاد و برآمد زو نفیر گفت چون من نیست سرگردان کنون زر ندارم چون دهم تاوان کنون عاقبت می رفت چون دیوانه ای خویش را افکند در ویرانه ای چون در آن ویرانه شد خوار و دژم دید با جاروب خود غربال هم شادمان شد پیر و پس گفت ای اله این چرا کردی جهان بر من سیاه زهر کردی نان خوش بر جان من گو برو جان بازگیر این نان من هاتفش گفتا که ای ناخوش منش خوش نه آید هیچ نان بی نان خورش چون نهادی نان تنها در کنار درفزودم نان خورش منت بدار عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت دیوانه‌ای برهنه که جبه‌ای ژنده به او بخشیدند بود آن دیوانه دل برخاسته برهنه می رفت و خلق آراسته گفت یا رب جبه ای ده محکمم همچو خلقان دگر کن خرمم هاتفش آواز داد و گفت هین آفتاب گرم دادم درنشین گفت یا رب تا کیم داری عذاب جبه ای نبود ترا به ز آفتاب گفت رو ده روز دیگر صبر کن تا ترا یک جبه بخشم بی سخن چون بشد ده روز مرد سوخته جبه ای آورد بر هم دوخته صد هزاران پاره بر وی بیش بود زانکه آن بخشنده بس درویش بود مرد مجنون گفت ای دانای راز ژنده ای بر دوختی زان روز باز در خزانه ات جامه ها جمله بسوخت کاین همه ژنده همی بایست دوخت صد هزاران ژنده بر هم دوختی این چنین درزی ز که آموختی کار آسان نیست با درگاه او خاک می باید شدن در راه او بس کسا کامد بدین درگه ز دور گه بسوخت و گه فروخت از نار و نور چون پس از عمری به مقصودی رسید عین حسرت گشت و مقصودی ندید

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت شیخ نوقانی شیخ نوقانی به نیشابور شد رنج راه آمد برو رنجور شد هفته ای باژنده در گوشه گرسنه افتاده بد بی توشه ای چون برآمد هفته ای گفت ای اله گرده نان مرا کن سر به راه هاتفی گفتش بروب این لحظه پاک جمله میدان نیشابور خاک چون بروبی خاک میدان سر به سر نیم جو زر یابی نان خر تو بخور گفت اگر جاروب و غربالم بدی وجه نانی را چه اشکالم بدی چون ندارم هیچ آبی بر جگر بی جگر نانیم ده خونم مخور هاتفی گفتا که آسان بایدت خاک روبی کن اگر نان بایدت پیر رفت و کرد زاری ها بسی تا ستد جاروب و غربال از کسی خاک می رفت و پیاپی می شتافت آخرین غربال آن زر باز یافت شادمان شد نفس او کان زر بدید رفت سوی نانوا و نان خرید تا که مرد نانوا نانش بداد شد همی جاروب و غربالش به یاد آتشی افتاد اندر جان پیر در تگ استاد و برآمد زو نفیر گفت چون من نیست سرگردان کنون زر ندارم چون دهم تاوان کنون عاقبت می رفت چون دیوانه ای خویش را افکند در ویرانه ای چون در آن ویرانه شد خوار و دژم دید با جاروب خود غربال هم شادمان شد پیر و پس گفت ای اله این چرا کردی جهان بر من سیاه زهر کردی نان خوش بر جان من گو برو جان بازگیر این نان من هاتفش گفتا که ای ناخوش منش خوش نه آید هیچ نان بی نان خورش چون نهادی نان تنها در کنار درفزودم نان خورش منت بدار عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت دیوانه‌ای برهنه که جبه‌ای ژنده به او بخشیدند بود آن دیوانه دل برخاسته برهنه می رفت و خلق آراسته گفت یا رب جبه ای ده محکمم همچو خلقان دگر کن خرمم هاتفش آواز داد و گفت هین آفتاب گرم دادم درنشین گفت یا رب تا کیم داری عذاب جبه ای نبود ترا به ز آفتاب گفت رو ده روز دیگر صبر کن تا ترا یک جبه بخشم بی سخن چون بشد ده روز مرد سوخته جبه ای آورد بر هم دوخته صد هزاران پاره بر وی بیش بود زانکه آن بخشنده بس درویش بود مرد مجنون گفت ای دانای راز ژنده ای بر دوختی زان روز باز در خزانه ات جامه ها جمله بسوخت کاین همه ژنده همی بایست دوخت صد هزاران ژنده بر هم دوختی این چنین درزی ز که آموختی کار آسان نیست با درگاه او خاک می باید شدن در راه او بس کسا کامد بدین درگه ز دور گه بسوخت و گه فروخت از نار و نور چون پس از عمری به مقصودی رسید عین حسرت گشت و مقصودی ندید

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » به کعبه رفتن رابعه رابعه در راه کعبه هفت سال گشت بر پهلو زهی تاج الرجال چون به نزدیک حرم آمد به کام گفت آخر یافتم حجی تمام قصد کعبه کرد روز حج گزار شد همی عذر زنانش آشکار بازگشت از راه و گفت ای ذوالجلال راه پیمودم به پهلو هفت سال چون بدیدم روز بازاری چنین اوفکندی در رهم خاری چنین یا مرا در خانه من ده قرار یا نه اندر خانه خویشم گذار تا نباشد عاشقی چون رابعه کی شناسد قدر صاحب واقعه تا تو می گردی درین بحر فضول موج برمی خیزد از رد و قبول گه ز پیش کعبه بازت می دهند گه درون دیر رازت می دهند گر ازین گرداب سر بیرون کنی هر نفس جمعیتی افزون کنی ور درین گرداب مانی مبتلا سر بسی گردد ترا چون آسیا بوی جمعیت نیابی یک نفس می بشولد وقت تو از یک مگس عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت دیوانه‌ای که از مگس و کیک در عذاب بود بود در کنجی یکی دیوانه خوار پیش او شد آن عزیز نامدار گفت می بینم ترا اهلیتی هست در اهلیتت جمعیتی گفت کی جمعیتی یابم ز کس چون خلاصم نیست از کیک و مگس جمله روزم مگس دارد عذاب جمله شب نایدم از کیک خواب نیم سارخکی چو در نمرود شد مغز آن سرگشته دل پر دود شد من مگر نمرود وقتم کز حبیب کیک و سارخک و مگس دارم نصیب دیگری گفتش گنه دارم بسی با گنه چون ره برد آنجا کسی چون مگس آلوده باشد بی خلاف کی رسد سیمرغ را در کوه قاف چون ز ره سر تافت مرد پر گناه کی تواند یافت قرب پادشاه گفت ای غافل مشو نومید ازو لطف می خواه و کرم جاوید ازو گر به آسانی نیندازی سپر کار دشوارت شود ای بی خبر گر نبودی مرد تایب را قبول کی بدی هر شب برای او نزول گر گنه کردی در توبه ست باز توبه کن کین در نخواهد شد فراز گر به صدق آیی درین ره تو دمی صد فتوحت پیش بازآید همی عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت مرد توبه شکن کرده بود آن مرد بسیاری گناه توبه کرد از شرم بازآمد به راه بار دیگر نفس چون قوت گرفت توبه بشکست و پی شهوت گرفت مدتی دیگر ز راه افتاده بود در همه نوعی گناه افتاده بود بعد از آن دردی درآمد در دلش وز خجالت کار شد بس مشکلش چون به جز بی حاصلی بهره نداشت خواست تا توبه کند زهره نداشت روز و شب چون قلیه وی بر تابه ای دل پر آتش داشت در خونابه ای گر غباری در رهش پیوست بود ز آب چشم او همه بنشست بود در سحرگه هاتفیش آواز داد سازگارش کرد کارش ساز داد گفت می گوید خداوند جهان چون در اول توبه کردی ای فلان عفو کردم توبه بپذیرفتمت می توانستم ولی نگرفتمت بار دیگر چون شکستی توبه پاک دادمت مهل و نگشتم خشم ناک ور چنانست این زمان ای بی خبر آرزوی تو که بازآیی دگر بازآی آخر که در بگشاده ایم تو غرامت کرده باز ایستاده ایم

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » به کعبه رفتن رابعه رابعه در راه کعبه هفت سال گشت بر پهلو زهی تاج الرجال چون به نزدیک حرم آمد به کام گفت آخر یافتم حجی تمام قصد کعبه کرد روز حج گزار شد همی عذر زنانش آشکار بازگشت از راه و گفت ای ذوالجلال راه پیمودم به پهلو هفت سال چون بدیدم روز بازاری چنین اوفکندی در رهم خاری چنین یا مرا در خانه من ده قرار یا نه اندر خانه خویشم گذار تا نباشد عاشقی چون رابعه کی شناسد قدر صاحب واقعه تا تو می گردی درین بحر فضول موج برمی خیزد از رد و قبول گه ز پیش کعبه بازت می دهند گه درون دیر رازت می دهند گر ازین گرداب سر بیرون کنی هر نفس جمعیتی افزون کنی ور درین گرداب مانی مبتلا سر بسی گردد ترا چون آسیا بوی جمعیت نیابی یک نفس می بشولد وقت تو از یک مگس عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت دیوانه‌ای که از مگس و کیک در عذاب بود بود در کنجی یکی دیوانه خوار پیش او شد آن عزیز نامدار گفت می بینم ترا اهلیتی هست در اهلیتت جمعیتی گفت کی جمعیتی یابم ز کس چون خلاصم نیست از کیک و مگس جمله روزم مگس دارد عذاب جمله شب نایدم از کیک خواب نیم سارخکی چو در نمرود شد مغز آن سرگشته دل پر دود شد من مگر نمرود وقتم کز حبیب کیک و سارخک و مگس دارم نصیب دیگری گفتش گنه دارم بسی با گنه چون ره برد آنجا کسی چون مگس آلوده باشد بی خلاف کی رسد سیمرغ را در کوه قاف چون ز ره سر تافت مرد پر گناه کی تواند یافت قرب پادشاه گفت ای غافل مشو نومید ازو لطف می خواه و کرم جاوید ازو گر به آسانی نیندازی سپر کار دشوارت شود ای بی خبر گر نبودی مرد تایب را قبول کی بدی هر شب برای او نزول گر گنه کردی در توبه ست باز توبه کن کین در نخواهد شد فراز گر به صدق آیی درین ره تو دمی صد فتوحت پیش بازآید همی عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت مرد توبه شکن کرده بود آن مرد بسیاری گناه توبه کرد از شرم بازآمد به راه بار دیگر نفس چون قوت گرفت توبه بشکست و پی شهوت گرفت مدتی دیگر ز راه افتاده بود در همه نوعی گناه افتاده بود بعد از آن دردی درآمد در دلش وز خجالت کار شد بس مشکلش چون به جز بی حاصلی بهره نداشت خواست تا توبه کند زهره نداشت روز و شب چون قلیه وی بر تابه ای دل پر آتش داشت در خونابه ای گر غباری در رهش پیوست بود ز آب چشم او همه بنشست بود در سحرگه هاتفیش آواز داد سازگارش کرد کارش ساز داد گفت می گوید خداوند جهان چون در اول توبه کردی ای فلان عفو کردم توبه بپذیرفتمت می توانستم ولی نگرفتمت بار دیگر چون شکستی توبه پاک دادمت مهل و نگشتم خشم ناک ور چنانست این زمان ای بی خبر آرزوی تو که بازآیی دگر بازآی آخر که در بگشاده ایم تو غرامت کرده باز ایستاده ایم

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت مرد بت پرستی که بت را خطاب میکرد و خدا خطابش را لبیک گفت یک شبی روح الامین در سدره بود بانگ لبیکی ز حضرت می شنود بنده ای گفت این زمان می خواندش می ندانم تا کسی می داندش این قدر دانم که عالی بنده ایست نفس او مرده است او دل زنده ایست خواست تا بشناسد او را آن زمان زو نگشت آگاه در هفت آسمان در زمین گردید و در دریا بگشت بار دیگر گرد عالم دربگشت هم ندید آن بنده را گفت ای خدای سوی او آخر مرا راهی نمای حق تعالی گفت عزم روم کن در میان دیر شو معلوم کن رفت جبرییل و بدیدش آشکار کان زمان می خواند بت را زارزار جبرییل آمد از آن حالت بجوش سوی حضرت بازآمد در خروش پس زفان بگشاد گفت ای بی نیاز پرده کن در پیش من زین راز باز آنک در دیری کند بت را خطاب تو به لطف خود دهی او را جواب حق تعالی گفت هست او دل سیاه می نداند زان غلط کردست راه گر ز غفلت ره غلط کرد آن سقط من چو می دانم نکردم ره غلط هم کنون راهش دهم تا پیشگاه لطف ما خواهد شد او را عذر خواه این بگفت و راه جانش برگشاد در خدا گفتن زفانش برگشاد تا بدانی تو که این آن ملتست کانچ اینجا می رود بی علتست گر برین درگه نداری هیچ تو هیچ نیست افکنده کمتر پیچ تو نه همه زهد مسلم می خرند هیچ بر درگاه او هم می خرند عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت صوفی و انگبین فروش صوفیی می رفت در بغداد زود در میان راه آوازی شنود کان یکی گفت انگبین دارم بسی می فروشم سخت ارزان کو کسی شیخ صوفی گفت ای مرد صبور می دهی هیچی به هیچی گفت دور تو مگر دیوانه ای ای بوالهوس کس به هیچی کی دهد چیزی به کس هاتفی گفتش که ای صوفی درآی یک دکان زینجا که هستی برترآی تا به هیچی ما همه چیزت دهیم ور دگر خواهی بسی نیزت دهیم هست رحمت آفتابی تافته جمله ذرات را دریافته رحمت او بین که با پیغمبری در عتاب آمد برای کافری عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت موسی و قارون حق تعالی گفت قارون زار زار خواند ای موسی ترا هفتاد بار تو ندادی هیچ باز او را جواب گر بزاری یک رهم کردی خطاب شاخ شرک از جان او برکندمی خلعت دین در سرش افکندمی کردی ای موسی به صد دردش هلاک خاکسارش سر فرودادی به خاک گر تو او را آفریده بودیی در عذابش آرمیده بودیی آنک بر بی رحمتان رحمت کند اهل رحمت را ولی نعمت کند هست دریاهای فضلش بی دریغ در بر آن جرمها یک اشک میغ هرک را باشد چنان بخشایشی کی تغیر آرد از آلایشی هرک او عیب گنه کاران کند خویش را از خیل جباران کند

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت مرد بت پرستی که بت را خطاب میکرد و خدا خطابش را لبیک گفت یک شبی روح الامین در سدره بود بانگ لبیکی ز حضرت می شنود بنده ای گفت این زمان می خواندش می ندانم تا کسی می داندش این قدر دانم که عالی بنده ایست نفس او مرده است او دل زنده ایست خواست تا بشناسد او را آن زمان زو نگشت آگاه در هفت آسمان در زمین گردید و در دریا بگشت بار دیگر گرد عالم دربگشت هم ندید آن بنده را گفت ای خدای سوی او آخر مرا راهی نمای حق تعالی گفت عزم روم کن در میان دیر شو معلوم کن رفت جبرییل و بدیدش آشکار کان زمان می خواند بت را زارزار جبرییل آمد از آن حالت بجوش سوی حضرت بازآمد در خروش پس زفان بگشاد گفت ای بی نیاز پرده کن در پیش من زین راز باز آنک در دیری کند بت را خطاب تو به لطف خود دهی او را جواب حق تعالی گفت هست او دل سیاه می نداند زان غلط کردست راه گر ز غفلت ره غلط کرد آن سقط من چو می دانم نکردم ره غلط هم کنون راهش دهم تا پیشگاه لطف ما خواهد شد او را عذر خواه این بگفت و راه جانش برگشاد در خدا گفتن زفانش برگشاد تا بدانی تو که این آن ملتست کانچ اینجا می رود بی علتست گر برین درگه نداری هیچ تو هیچ نیست افکنده کمتر پیچ تو نه همه زهد مسلم می خرند هیچ بر درگاه او هم می خرند عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت صوفی و انگبین فروش صوفیی می رفت در بغداد زود در میان راه آوازی شنود کان یکی گفت انگبین دارم بسی می فروشم سخت ارزان کو کسی شیخ صوفی گفت ای مرد صبور می دهی هیچی به هیچی گفت دور تو مگر دیوانه ای ای بوالهوس کس به هیچی کی دهد چیزی به کس هاتفی گفتش که ای صوفی درآی یک دکان زینجا که هستی برترآی تا به هیچی ما همه چیزت دهیم ور دگر خواهی بسی نیزت دهیم هست رحمت آفتابی تافته جمله ذرات را دریافته رحمت او بین که با پیغمبری در عتاب آمد برای کافری عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت موسی و قارون حق تعالی گفت قارون زار زار خواند ای موسی ترا هفتاد بار تو ندادی هیچ باز او را جواب گر بزاری یک رهم کردی خطاب شاخ شرک از جان او برکندمی خلعت دین در سرش افکندمی کردی ای موسی به صد دردش هلاک خاکسارش سر فرودادی به خاک گر تو او را آفریده بودیی در عذابش آرمیده بودیی آنک بر بی رحمتان رحمت کند اهل رحمت را ولی نعمت کند هست دریاهای فضلش بی دریغ در بر آن جرمها یک اشک میغ هرک را باشد چنان بخشایشی کی تغیر آرد از آلایشی هرک او عیب گنه کاران کند خویش را از خیل جباران کند

%0
10 Bölüm