Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل سالخورده پیر زالی تنگدست کرده بودی پیش گورستان نشست سال و ماهش خرقه در پیش بود صد هزاران بخیه بر وی بیش بود هر دمش چون مرده در میرسید او بهر یک بخیه بر میکشید گر شدی یک مرده گر ده آشکار او بهر یک بخیه بردی بکار چون همی افتاد مرگی هر زمان خرقه شد در بخیه صد پاره نهان عاقبت روزی بسی مرگ اوفتاد پیره زن را کار از برگ اوفتاد مرده آوردند بسیارش به پیش در غلط افتاد زن در کار خویش گشت عاجز برد در فریاد دست رشته را بگسست و سوزن را شکست گفت نیست این کار کار چون منی تا کیم از رشته و سوزنی نیزم از سوزن نباید دوختن خرقه بر آتش بخواهم سوختن این چنین کاری که هر ساعت مراست کی شود از سوزن و از رشته راست چون فلک میبایدم سرگشته کاین نه کار سوزنست و رشته چون تو دایم مانده بی عقل و هوش در نیاری این سخن هرگز بگوش زآنک اگر تو بشنوی زین یک سخن در بر تو پیرهن گردد کفن عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی پرسید از عباسه باز گفت ای نطقت کلید گنج راز نیست کس از سیم داران مونست می نیاید خواجه در مجلست گفت کی آید بر من سیم دار کز منش بر هم نماند کار و بار سیم داری کو بمجلس آیدم گر همه چون زر بود مس آیدم جیب در گردن رسن گردانمش پیرهن در بر کفن گردانمش از زفان من بچشم سیم دار چون لحد گردد سرای زرنگار عیب او پوشید نتوانم برو دین او را کفر گردانم برو این چنین کس کی کند رغبت بمن کی درست آید چنین نسبت بمن سوی هر ظالم بود رغبت ترا کی توان کردن بمن نسبت ترا درگه ظالم چه جای مؤمن است هرکه در آتش رود ناایمن است عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۵ - الحكایة و التمثیل مفتیی را دید آن پرهیزگار بر در سلطان نشسته روز بار فتویی پرسید ازو مرد حلیم گفت این چه جای فتویست ای سلیم مرد گفتش بر در شاه و امیر هم چه جای مفتیانست ای خرده گیر

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل سالخورده پیر زالی تنگدست کرده بودی پیش گورستان نشست سال و ماهش خرقه در پیش بود صد هزاران بخیه بر وی بیش بود هر دمش چون مرده در میرسید او بهر یک بخیه بر میکشید گر شدی یک مرده گر ده آشکار او بهر یک بخیه بردی بکار چون همی افتاد مرگی هر زمان خرقه شد در بخیه صد پاره نهان عاقبت روزی بسی مرگ اوفتاد پیره زن را کار از برگ اوفتاد مرده آوردند بسیارش به پیش در غلط افتاد زن در کار خویش گشت عاجز برد در فریاد دست رشته را بگسست و سوزن را شکست گفت نیست این کار کار چون منی تا کیم از رشته و سوزنی نیزم از سوزن نباید دوختن خرقه بر آتش بخواهم سوختن این چنین کاری که هر ساعت مراست کی شود از سوزن و از رشته راست چون فلک میبایدم سرگشته کاین نه کار سوزنست و رشته چون تو دایم مانده بی عقل و هوش در نیاری این سخن هرگز بگوش زآنک اگر تو بشنوی زین یک سخن در بر تو پیرهن گردد کفن عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی پرسید از عباسه باز گفت ای نطقت کلید گنج راز نیست کس از سیم داران مونست می نیاید خواجه در مجلست گفت کی آید بر من سیم دار کز منش بر هم نماند کار و بار سیم داری کو بمجلس آیدم گر همه چون زر بود مس آیدم جیب در گردن رسن گردانمش پیرهن در بر کفن گردانمش از زفان من بچشم سیم دار چون لحد گردد سرای زرنگار عیب او پوشید نتوانم برو دین او را کفر گردانم برو این چنین کس کی کند رغبت بمن کی درست آید چنین نسبت بمن سوی هر ظالم بود رغبت ترا کی توان کردن بمن نسبت ترا درگه ظالم چه جای مؤمن است هرکه در آتش رود ناایمن است عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۵ - الحكایة و التمثیل مفتیی را دید آن پرهیزگار بر در سلطان نشسته روز بار فتویی پرسید ازو مرد حلیم گفت این چه جای فتویست ای سلیم مرد گفتش بر در شاه و امیر هم چه جای مفتیانست ای خرده گیر

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۱ - المقالة الرابعة و العشرون سالک طیار شد پیش طیور گفت ای پرندگان نار و نور ای برون جسته ز دام پر بلا صف کشیده جمله فی جوالسما هم زفان مرغ در شهر شماست هم نوا و نور از بهر شماست زآشیان بی صفت پریده اید در جهان معرفت گردیده اید هم ز بال و پر قفس بشکسته اید هم ز دام و بند بیرون جسته اید از شما شد هدهد دلاله کار صاحب انگشتری را راز دار این شما را بس که هدهد یافتست وز چنان شاهی تفقد یافتست شب هوای طشت پروین میکنید تا سحرگه خایه زرین میکنید ای همه بیواسطه بشتافته چینه از تغدوا خماصا یافته زیر سایه غرب تا شرق شما سایه سیمرغ بر فرق شما چون شما را صحبت سیمرغ هست هرچه خواهم تا به شیر مرغ هست طفل راهم چاره شیری کنید می بمیرم تشنه تدبیری کنید چون شنیدند این سخن مرغان باغ شد جهان بر چشمشان چون پر زاغ مرغ گفت ای بیخبر از حال من زین مصیبت سوخت پر وبال من زین غمم در خون و درگل مانده همچو مرغی نیم بسمل مانده جمله عالم به پر پیموده ام پر و منقارم بخون آلوده ام روز تا شب این طلب میکرده ام خواب را شب خوش بشب میکرده ام عاقبت همچون تو حیران مانده ام بال و پر زین جست و جو افشانده ام هست مرغ عاشق ما عندلیب واو ندارد هیچ جز دستان نصیب گر همایست استخوانی میخورد تا ازو شاهی جهانی میخورد جلوه طاوس منگر این نگر کو فرو آرد بیک میویز سر هدهد از خود نیز در سر میکند در سرش چیزیست سر بر میکند چون شتر مرغی ما سیمرغ دید لاجرم از ننگ ما عزلت گزید گر تو پریدن بپر ما کنی پر بریزی خویش را رسوا کنی سالک آمد پیش پیر بی نظیر داد حالی شرح از زاری چو زیر پیر گفتش هست مرغ از بس کمال جمله معنی علوی را مثال معنیی کان از سر خیری بود صورتش را آخرت طیری بود ذات جان را معنی بسیار هست لیک تا نقد تو گردد کار هست هر معانی کان ترا درجان بود تا نپیوندد به تن پنهان بود چون بتن پیوست آن خاص آن تست نیست خاص آن تو گر در جان تست دولت دین گر میسر گرددت نقد جان با تن برابر گرددت

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۱ - المقالة الرابعة و العشرون سالک طیار شد پیش طیور گفت ای پرندگان نار و نور ای برون جسته ز دام پر بلا صف کشیده جمله فی جوالسما هم زفان مرغ در شهر شماست هم نوا و نور از بهر شماست زآشیان بی صفت پریده اید در جهان معرفت گردیده اید هم ز بال و پر قفس بشکسته اید هم ز دام و بند بیرون جسته اید از شما شد هدهد دلاله کار صاحب انگشتری را راز دار این شما را بس که هدهد یافتست وز چنان شاهی تفقد یافتست شب هوای طشت پروین میکنید تا سحرگه خایه زرین میکنید ای همه بیواسطه بشتافته چینه از تغدوا خماصا یافته زیر سایه غرب تا شرق شما سایه سیمرغ بر فرق شما چون شما را صحبت سیمرغ هست هرچه خواهم تا به شیر مرغ هست طفل راهم چاره شیری کنید می بمیرم تشنه تدبیری کنید چون شنیدند این سخن مرغان باغ شد جهان بر چشمشان چون پر زاغ مرغ گفت ای بیخبر از حال من زین مصیبت سوخت پر وبال من زین غمم در خون و درگل مانده همچو مرغی نیم بسمل مانده جمله عالم به پر پیموده ام پر و منقارم بخون آلوده ام روز تا شب این طلب میکرده ام خواب را شب خوش بشب میکرده ام عاقبت همچون تو حیران مانده ام بال و پر زین جست و جو افشانده ام هست مرغ عاشق ما عندلیب واو ندارد هیچ جز دستان نصیب گر همایست استخوانی میخورد تا ازو شاهی جهانی میخورد جلوه طاوس منگر این نگر کو فرو آرد بیک میویز سر هدهد از خود نیز در سر میکند در سرش چیزیست سر بر میکند چون شتر مرغی ما سیمرغ دید لاجرم از ننگ ما عزلت گزید گر تو پریدن بپر ما کنی پر بریزی خویش را رسوا کنی سالک آمد پیش پیر بی نظیر داد حالی شرح از زاری چو زیر پیر گفتش هست مرغ از بس کمال جمله معنی علوی را مثال معنیی کان از سر خیری بود صورتش را آخرت طیری بود ذات جان را معنی بسیار هست لیک تا نقد تو گردد کار هست هر معانی کان ترا درجان بود تا نپیوندد به تن پنهان بود چون بتن پیوست آن خاص آن تست نیست خاص آن تو گر در جان تست دولت دین گر میسر گرددت نقد جان با تن برابر گرددت

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گفت محمود آن جهان را پادشاه در شکاری دور افتاد از سپاه در دهی افتاد ویران سر بسر پیر زالی دید پیش رهگذر گاو میدوشید رویی چون بهی گفت ای زن شربتی شیرم دهی پیرزن گفتش که ای میر اجل شیر را آخر کجاباشد محل شوهر من گر بدی اینجایگاه گاو کردی پیش تو قربان راه گر شتابت نیست مهمانت کنم نقد من گاویست قربانت کنم زان سخن محمود خوش دل گشت ازو شد پیاده زود بر نگذشت ازو گاو را در حال دوشیدن گرفت شیر از پستانش جوشیدن گرفت دست شاه آن لحظه چندان شیر ریخت کان بماهی دست زال پیر ریخت پیرزن چون دید آن بسیار شیر گفت تو شیر از چه خواهی ای امیر زانکه هر انگشت تو گویی عیان چشمه پر شیر دارد در میان با چنین دستی که این ساعت تراست شیرت از بهر چه میبایست خواست دولتی داری چو دریا بی کنار من ندانم تا چه مردی ای سوار شیرخور نه از من از بازوی خویش زانکه خواهی خورد از پهلوی خویش خویشتن را نقد چندین شیر ازو من بماهی دیده ام ای میر ازو این همه شیرم که از دست تو زاد این نه پستان داد کاین دست تو داد تا در پی بودند صحرایی سپاه از همه سویی درآمد گرد شاه سجده میبردند پیش روی او حلقه میکردند از هر سوی او پیرزن را حال اومعلوم گشت همچو سنگی بود همچون موم گشت دست و پایش پیش شاه از کار شد خجلت و تشویر او بسیار شد گفت تااکنون که مینشناختم گاو را قربان تو میساختم چون بدانستم برای جان تو خویشتن را میکنم قربان تو از حدیث پیرزن خوش گشت شاه گفت هر حاجت که میباید بخواه گفت آن خواهم که گه گه شهریار اوفتد از لشکر خود بر کنار آیدم مهمان به تنهایی خویش فرد آید سوی سودایی خویش زانکه من بی طاقتم سر تا قدم می ندارم طاقت کوس و علم شاه آن ده را عمارت ساز کرد از برای پیر زن آغاز کرد ده بدو بخشید و زانجا در گذشت پیرزن را این سخن شد سرگذشت چون نبد محمود را دولت مجاز هر کجا میشد بدو میگشت باز دولت آمد اصل مردم هوش دار این قدر دولت که داری گوش دار ور نداری گوش آن اندک قدر چشم بد در حال آید کارگر عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل شهریاری بود عالی شیوه در جوارش بود کنج بیوه بیوه هر روزی برافکندی سپند در تعجب ماندی شاه بلند خادمی را خواند روزی شهریار داد صد دینارش از زر عیار گفت رو این پیرزن را ده زشاه پس بپرس از وی که هر روزی پگاه این سپند از بهر چه سوزی همی چون نداری یک شبه روزی همی رفت خادم زر بداد و گفت راز پیر زن در حال گفت ای سرفراز هرچه در کل جهان نامش بری عاقبت چشمش رسد تا بنگری از گدایی گرچه جان میسوختم این سپند از بهر آن میسوختم چون گدایی خود آمد در خورم گفتمش چشمی رسد تا بنگرم اینکم تو زر نهادی در کنار آن گدایی رفت و گشتم سیم دار دیدی آخر چون مرا چشمی بدید آن گدایی مرا چشمی رسید فارغ از عالم گدایی راندن بهتر از صد پادشایی راندن چون بود هر روز یک نانت پسند هیچ قیدی نیز درجانت مبند

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گفت محمود آن جهان را پادشاه در شکاری دور افتاد از سپاه در دهی افتاد ویران سر بسر پیر زالی دید پیش رهگذر گاو میدوشید رویی چون بهی گفت ای زن شربتی شیرم دهی پیرزن گفتش که ای میر اجل شیر را آخر کجاباشد محل شوهر من گر بدی اینجایگاه گاو کردی پیش تو قربان راه گر شتابت نیست مهمانت کنم نقد من گاویست قربانت کنم زان سخن محمود خوش دل گشت ازو شد پیاده زود بر نگذشت ازو گاو را در حال دوشیدن گرفت شیر از پستانش جوشیدن گرفت دست شاه آن لحظه چندان شیر ریخت کان بماهی دست زال پیر ریخت پیرزن چون دید آن بسیار شیر گفت تو شیر از چه خواهی ای امیر زانکه هر انگشت تو گویی عیان چشمه پر شیر دارد در میان با چنین دستی که این ساعت تراست شیرت از بهر چه میبایست خواست دولتی داری چو دریا بی کنار من ندانم تا چه مردی ای سوار شیرخور نه از من از بازوی خویش زانکه خواهی خورد از پهلوی خویش خویشتن را نقد چندین شیر ازو من بماهی دیده ام ای میر ازو این همه شیرم که از دست تو زاد این نه پستان داد کاین دست تو داد تا در پی بودند صحرایی سپاه از همه سویی درآمد گرد شاه سجده میبردند پیش روی او حلقه میکردند از هر سوی او پیرزن را حال اومعلوم گشت همچو سنگی بود همچون موم گشت دست و پایش پیش شاه از کار شد خجلت و تشویر او بسیار شد گفت تااکنون که مینشناختم گاو را قربان تو میساختم چون بدانستم برای جان تو خویشتن را میکنم قربان تو از حدیث پیرزن خوش گشت شاه گفت هر حاجت که میباید بخواه گفت آن خواهم که گه گه شهریار اوفتد از لشکر خود بر کنار آیدم مهمان به تنهایی خویش فرد آید سوی سودایی خویش زانکه من بی طاقتم سر تا قدم می ندارم طاقت کوس و علم شاه آن ده را عمارت ساز کرد از برای پیر زن آغاز کرد ده بدو بخشید و زانجا در گذشت پیرزن را این سخن شد سرگذشت چون نبد محمود را دولت مجاز هر کجا میشد بدو میگشت باز دولت آمد اصل مردم هوش دار این قدر دولت که داری گوش دار ور نداری گوش آن اندک قدر چشم بد در حال آید کارگر عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل شهریاری بود عالی شیوه در جوارش بود کنج بیوه بیوه هر روزی برافکندی سپند در تعجب ماندی شاه بلند خادمی را خواند روزی شهریار داد صد دینارش از زر عیار گفت رو این پیرزن را ده زشاه پس بپرس از وی که هر روزی پگاه این سپند از بهر چه سوزی همی چون نداری یک شبه روزی همی رفت خادم زر بداد و گفت راز پیر زن در حال گفت ای سرفراز هرچه در کل جهان نامش بری عاقبت چشمش رسد تا بنگری از گدایی گرچه جان میسوختم این سپند از بهر آن میسوختم چون گدایی خود آمد در خورم گفتمش چشمی رسد تا بنگرم اینکم تو زر نهادی در کنار آن گدایی رفت و گشتم سیم دار دیدی آخر چون مرا چشمی بدید آن گدایی مرا چشمی رسید فارغ از عالم گدایی راندن بهتر از صد پادشایی راندن چون بود هر روز یک نانت پسند هیچ قیدی نیز درجانت مبند

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل چون به چین افتاد اسکندر ز راه داشتش فغفور چین در چین نگاه کرد بزمی آنچنان شاهانه راست کان صفت ناید بصد افسانه راست چند کاسه پیش اسکندر نهاد پر در و پر لعل و پر گوهر نهاد گفت بسم الله بکن دستی دراز تا کنند آنگه سپه دستی فراز گفت اسکندر که پیشم قوت نیست کاسه جز پر لعل و پر یاقوت نیست کاسه پر جوهر چرا کردی بگو کی خورد مردم چنین خوردی بگو شاه چین گفتش که ای بحر علوم تو نسازی قوت خود جوهر به روم گفت جوهر چون تواند خورد کس گرده دو نان مرا قوتست و بس کار من بی شک چو کار خاص و عام میشود روزی بدو گرده تمام شاه گفتش چون نمیخوردی گهر می نبایستت دو گرده بیشتر مینشد در روم این دو گرده راست کز چنان جاییت بر بایست خاست جمله عالم بزیر پای کرد عزم یک یک شهر و یک یک جای کرد راه میپیمود با چندین سپاه کرد چندینی رعیت را تباه این دو گرده راست میبایست کرد هم به روم آزاد میبایست خورد چون ازو بشنود اسکندر دلیل کرد از آنجا هم در آن ساعت رحیل در سفر گفت این فتوحم بس بود تا قیامت قوت روحم بس بود ترک گفتم من سفر یکبارگی عزلتی جویم ازین آوارگی هیچکس را در جهان بحر و بر از قناعت نیست ملکی بیشتر عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل عامربن قیس قطب نه فلک تره یک روز می زد بر نمک پس خوشی میخورد بی نان تره او مینشد از جای خود یک ذره او سایلی گفتش که ای مرد بلند گشته آخر بدین تره پسند عامرش گفتا که در عالم بسی قانعند الحق بکم زین هم بسی گفت کیست آخر بگو از مردمان کو بکم زین هست قانع این زمان گفت دنیا هرکه بر عقبی گزید شد بکم زین غره چون دنیا گزید زانکه دنیا در بر دین ذره ای ست صد هزاران ذره در هر تره ای ست پس کسی کو کرد دنیا اختیار گشت قانع او بکم زین صد هزار چون بکم زین می نشاید غره بود پس ز دنیا بیشتر در تره بود آنچه بیشست از همه دنیا مراست گر خورم بیش از همه دنیا رواست هرکه در راه قناعت مرد شد ملک عالم بر دل او سرد شد خشک یا تر گرده چون زد بر پنیر فارغ آمد از وزیر و از امیر عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پیش آن دیوانه شد پادشا گفت از من حاجتی خواه ای گدا گفت دارم من دو حاجت در جهان بو که از شاهم برآید این زمان اول از دوزخ چو خوش برهانیم در بهشتم آری و بنشانیم پادشاهش گفت ای حیران راه هست این کار خدا از من مخواه بود مجنون را یکی خم پیش در شاه آن خم را ستاده بر زبر گفت دور از پیش خم تا نرم نرم خم شود از تابش خورشید گرم زانکه شب تا روز در خم میشوم گرم و خوش میخسبم و گم میشوم جامه خوابم خمست ای نامور دور ازان سر تا نگردد سردتر نه مرا شد از تو یک حاجت روا نه ز تو درد مرا آمد دوا چون نکردی داروی این درد تو جامه خوابم را مگردان سرد تو آنکه صد تیمار دارش نیست بس چون تواند داشتن تیمار کس

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل چون به چین افتاد اسکندر ز راه داشتش فغفور چین در چین نگاه کرد بزمی آنچنان شاهانه راست کان صفت ناید بصد افسانه راست چند کاسه پیش اسکندر نهاد پر در و پر لعل و پر گوهر نهاد گفت بسم الله بکن دستی دراز تا کنند آنگه سپه دستی فراز گفت اسکندر که پیشم قوت نیست کاسه جز پر لعل و پر یاقوت نیست کاسه پر جوهر چرا کردی بگو کی خورد مردم چنین خوردی بگو شاه چین گفتش که ای بحر علوم تو نسازی قوت خود جوهر به روم گفت جوهر چون تواند خورد کس گرده دو نان مرا قوتست و بس کار من بی شک چو کار خاص و عام میشود روزی بدو گرده تمام شاه گفتش چون نمیخوردی گهر می نبایستت دو گرده بیشتر مینشد در روم این دو گرده راست کز چنان جاییت بر بایست خاست جمله عالم بزیر پای کرد عزم یک یک شهر و یک یک جای کرد راه میپیمود با چندین سپاه کرد چندینی رعیت را تباه این دو گرده راست میبایست کرد هم به روم آزاد میبایست خورد چون ازو بشنود اسکندر دلیل کرد از آنجا هم در آن ساعت رحیل در سفر گفت این فتوحم بس بود تا قیامت قوت روحم بس بود ترک گفتم من سفر یکبارگی عزلتی جویم ازین آوارگی هیچکس را در جهان بحر و بر از قناعت نیست ملکی بیشتر عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل عامربن قیس قطب نه فلک تره یک روز می زد بر نمک پس خوشی میخورد بی نان تره او مینشد از جای خود یک ذره او سایلی گفتش که ای مرد بلند گشته آخر بدین تره پسند عامرش گفتا که در عالم بسی قانعند الحق بکم زین هم بسی گفت کیست آخر بگو از مردمان کو بکم زین هست قانع این زمان گفت دنیا هرکه بر عقبی گزید شد بکم زین غره چون دنیا گزید زانکه دنیا در بر دین ذره ای ست صد هزاران ذره در هر تره ای ست پس کسی کو کرد دنیا اختیار گشت قانع او بکم زین صد هزار چون بکم زین می نشاید غره بود پس ز دنیا بیشتر در تره بود آنچه بیشست از همه دنیا مراست گر خورم بیش از همه دنیا رواست هرکه در راه قناعت مرد شد ملک عالم بر دل او سرد شد خشک یا تر گرده چون زد بر پنیر فارغ آمد از وزیر و از امیر عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پیش آن دیوانه شد پادشا گفت از من حاجتی خواه ای گدا گفت دارم من دو حاجت در جهان بو که از شاهم برآید این زمان اول از دوزخ چو خوش برهانیم در بهشتم آری و بنشانیم پادشاهش گفت ای حیران راه هست این کار خدا از من مخواه بود مجنون را یکی خم پیش در شاه آن خم را ستاده بر زبر گفت دور از پیش خم تا نرم نرم خم شود از تابش خورشید گرم زانکه شب تا روز در خم میشوم گرم و خوش میخسبم و گم میشوم جامه خوابم خمست ای نامور دور ازان سر تا نگردد سردتر نه مرا شد از تو یک حاجت روا نه ز تو درد مرا آمد دوا چون نکردی داروی این درد تو جامه خوابم را مگردان سرد تو آنکه صد تیمار دارش نیست بس چون تواند داشتن تیمار کس

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه را می تاختند کودکانش سنگ می انداختند درگریخت او زود در قصر عمید بود او در صدر آن قصر مشید دید در پیشش نشسته چند کس باز می راندند از رویش مگس بانگ بر وی زد عمید از جایگاه گفت ای مدبر که داد این جات راه گفت بود از دیده من خون چکان زانکه سنگم می زدند این کودکان آمدم کز کودکان بازم خری خود تو صد باره ز من عاجزتری چون ترا در پیش باید چند کس تا ز رویت باز می راند مگس کودکان را چون ز من داری تو باز سرنگونی تو به حق نه سرفراز تو نه ای میری اسیری دایمی زانکه محکومی بحق نه حاکمی میر آن باشد که با او در کمال دیگری را نبود از میری مجال نیست باقی سلطنت بر هیچکس تا بدانی تو که یک سلطانست بس عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل کودکی با خویش تنها ساختی جوز با خود جمله تنها باختی آن یکی پرسید از وی کای غلام از چه تنها جوز میبازی مدام گفت میری دوست میدارم بسی تا همه من میر باشم نه کسی عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۱ - المقالة الخامسة و العشرون سالک آمد پیش حیوان دردناک نه امید امن ونه بیم هلاک طالب اوحی شده دل پر شعاع سبع هشتم باز میجست از سباع گفت ای جویندگان راهبر در رکوع استاده جمله کارگر از چرا و چند معزول آمده در چرای خویش مشغول آمده در زمین گاو سیاهی از شماست زیر بار گاو ماهی از شماست بر فلکتان گاو و ماهی نیز هست دب و شیر و هرچه خواهی نیز هست زیر و بالا سر بسر بگرفته اید کوه و صحرا خشک و تر بگرفته اید گه شما را نیز ظاهر یک خلف ناقة الله بس بود در پیش صف خود مپرسید از سگ اصحاب کهف زانکه جانی دارد او بر عشق وقف از شما پیغامبری را اینت نام گوسفندی میشود قایم مقام وز شما یک ماهی پاکیزه جای یونسی را میشود خلوت سرای وز شما بزغاله بریان به زهر میکند آگاه احمد را ز قهر شاخ دولت از شما بر میدهد مشک آهو گاو عنبر میدهد چون کسی در راه دولت یار گشت دیگری را هم تواند یار گشت هست روی دولت از سوی شما دولتی میخواهم از کوی شما چون شنید این حال مشکل جانور شد زخود زین حال حالی بیخبر گفت ای هم بی خبر هم بی ادب کس ز گاو و خر گهر دارد طلب ما همه دزد ره یکدیگریم یکدگر را میکشیم و میخوریم سر بعالم در نهاده بیقرار نیست ما را جز خور و جز خفت کار آنچه میجویی تو اینجا آن مجوی گوهر دریایی از صحرا مجوی صد هزار از ما بمیرد زار بار تا شود یک ره براقی آشکار گر بلندی یافتست از ما کسی حکم نتوان کرد بر نادر بسی از خر و از گاو نتوان یافت راز پس سر خود گیر زود ای سرفراز سالک آمد پیش پیر بخردان قصه بر گفتش از خیل ددان پیر گفتش هست حیوان و سباع ز آتش نفس مجوسی یک شعاع نفس کافر سرکشی دارد مدام گر سر اندازیش سر بنهد تمام گه مسلمانی دهی گه زر دهی تا که یک لقمه بدین کافر دهی گر طعام نفس خوش گر ناخوشست چون گذر بر نفس دارد آتشست خوش مده نفس مجوسی را طعام تا نبینی ناخوشی او تمام

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه را می تاختند کودکانش سنگ می انداختند درگریخت او زود در قصر عمید بود او در صدر آن قصر مشید دید در پیشش نشسته چند کس باز می راندند از رویش مگس بانگ بر وی زد عمید از جایگاه گفت ای مدبر که داد این جات راه گفت بود از دیده من خون چکان زانکه سنگم می زدند این کودکان آمدم کز کودکان بازم خری خود تو صد باره ز من عاجزتری چون ترا در پیش باید چند کس تا ز رویت باز می راند مگس کودکان را چون ز من داری تو باز سرنگونی تو به حق نه سرفراز تو نه ای میری اسیری دایمی زانکه محکومی بحق نه حاکمی میر آن باشد که با او در کمال دیگری را نبود از میری مجال نیست باقی سلطنت بر هیچکس تا بدانی تو که یک سلطانست بس عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل کودکی با خویش تنها ساختی جوز با خود جمله تنها باختی آن یکی پرسید از وی کای غلام از چه تنها جوز میبازی مدام گفت میری دوست میدارم بسی تا همه من میر باشم نه کسی عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۱ - المقالة الخامسة و العشرون سالک آمد پیش حیوان دردناک نه امید امن ونه بیم هلاک طالب اوحی شده دل پر شعاع سبع هشتم باز میجست از سباع گفت ای جویندگان راهبر در رکوع استاده جمله کارگر از چرا و چند معزول آمده در چرای خویش مشغول آمده در زمین گاو سیاهی از شماست زیر بار گاو ماهی از شماست بر فلکتان گاو و ماهی نیز هست دب و شیر و هرچه خواهی نیز هست زیر و بالا سر بسر بگرفته اید کوه و صحرا خشک و تر بگرفته اید گه شما را نیز ظاهر یک خلف ناقة الله بس بود در پیش صف خود مپرسید از سگ اصحاب کهف زانکه جانی دارد او بر عشق وقف از شما پیغامبری را اینت نام گوسفندی میشود قایم مقام وز شما یک ماهی پاکیزه جای یونسی را میشود خلوت سرای وز شما بزغاله بریان به زهر میکند آگاه احمد را ز قهر شاخ دولت از شما بر میدهد مشک آهو گاو عنبر میدهد چون کسی در راه دولت یار گشت دیگری را هم تواند یار گشت هست روی دولت از سوی شما دولتی میخواهم از کوی شما چون شنید این حال مشکل جانور شد زخود زین حال حالی بیخبر گفت ای هم بی خبر هم بی ادب کس ز گاو و خر گهر دارد طلب ما همه دزد ره یکدیگریم یکدگر را میکشیم و میخوریم سر بعالم در نهاده بیقرار نیست ما را جز خور و جز خفت کار آنچه میجویی تو اینجا آن مجوی گوهر دریایی از صحرا مجوی صد هزار از ما بمیرد زار بار تا شود یک ره براقی آشکار گر بلندی یافتست از ما کسی حکم نتوان کرد بر نادر بسی از خر و از گاو نتوان یافت راز پس سر خود گیر زود ای سرفراز سالک آمد پیش پیر بخردان قصه بر گفتش از خیل ددان پیر گفتش هست حیوان و سباع ز آتش نفس مجوسی یک شعاع نفس کافر سرکشی دارد مدام گر سر اندازیش سر بنهد تمام گه مسلمانی دهی گه زر دهی تا که یک لقمه بدین کافر دهی گر طعام نفس خوش گر ناخوشست چون گذر بر نفس دارد آتشست خوش مده نفس مجوسی را طعام تا نبینی ناخوشی او تمام

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل شیر دین سفیان ثوری شمع شرع گفت قوم خویش را کای جمع شرع لذت و خوشی خوردن در طعام بیش چندان نیست کز لب تا بکام این قدر ره صبر کن آسان بود تا خوش و ناخوش ترا یکسان بود میزنی بیهوده همچون سگ تگی تو کیی در صورت مردم سگی تا ترا یک استخوان آید بدست عمر و جانت از دست شد ای سگ پرست تو همای روح را ده استخوان زانکه بس افسوس باشد سگ بدان قوت مردان روح را جان دادنست چیست قوت تو به سگ نان دادنست ای به سگ مشغول گشته ماه و سال چند خواهی بود با سگ در جوال گر به امر سگ شوی در کار تیز از سگان خیزی به روز رستخیز عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل موسی عمران یکی شاگرد داشت کو به استادی بسی سر میفراشت شد به شهری دور از موسی مگر مینیامد دیرگاه از وی خبر جست بسیاری ازو موسی نشان محو شد گفتی نشانش از جهان در رهی یک روز موسی میدوید دید مردی را که خوکی میکشید گفت موسی کز کجایی ای غلام گفت هستم از فلان شهر ای امام گفت شاگرد منست آنجایگاه گفت آن شاگرد تست این خوک راه در تعجب ماند موسی زان حدیث تا چگونه گشت خوکی آن خبیث در مناجات آمد او پیش خدای گفت سر این بگو ای رهنمای گفت علم دین که این مرد از تو یافت جانش از دون همتی می بر نتافت رفت از وی دنیی دون صید کرد دین مطلق را بدنیا قید کرد مرد دنیا بود با دنیا بساخت دین خود در شیوه دنیا بباخت لاجرم من مسخ گردانیدمش جامه چون خوک پوشانیدمش امت پیغامبر آخر زمان یافتند از مسخ گردیدن امان آنکه در دنیا امانشان داده ام تا بروز دین زمانشان داده ام گر کسی از امت او این کند خویش را در حشر مسخ دین کند گر نخواهد کرد توبه مرد راه بس که خواهد بود خوک آنجایگاه چند خواهی نفس را پرورد تو صحبت خوکی چه خواهی کرد تو خر ز بیم خوک بگریزد مدام چون تو نگریزی خری باشی تمام عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی را دیگری سخت بز گرفتی تو مرا ای شور بخت گفت مجنونیش چون هستی تو خر گر بزی بیشت نگیرد غم مخور هرکه او صورت پرستی پیشه کرد کی تواند از صفت اندیشه کرد اصل صورت نفس شهوانی تست اصل معنی جان روحانی تست ترک صورت گیر در عشق صفت تا بتابد آفتاب معرفت صورتت جز خلط و خونی بیش نیست مرد صورت مرد دور اندیش نیست هرچه آن از خلط و خون زیبا بود مبتلای آن شدی سودا بود

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل شیر دین سفیان ثوری شمع شرع گفت قوم خویش را کای جمع شرع لذت و خوشی خوردن در طعام بیش چندان نیست کز لب تا بکام این قدر ره صبر کن آسان بود تا خوش و ناخوش ترا یکسان بود میزنی بیهوده همچون سگ تگی تو کیی در صورت مردم سگی تا ترا یک استخوان آید بدست عمر و جانت از دست شد ای سگ پرست تو همای روح را ده استخوان زانکه بس افسوس باشد سگ بدان قوت مردان روح را جان دادنست چیست قوت تو به سگ نان دادنست ای به سگ مشغول گشته ماه و سال چند خواهی بود با سگ در جوال گر به امر سگ شوی در کار تیز از سگان خیزی به روز رستخیز عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل موسی عمران یکی شاگرد داشت کو به استادی بسی سر میفراشت شد به شهری دور از موسی مگر مینیامد دیرگاه از وی خبر جست بسیاری ازو موسی نشان محو شد گفتی نشانش از جهان در رهی یک روز موسی میدوید دید مردی را که خوکی میکشید گفت موسی کز کجایی ای غلام گفت هستم از فلان شهر ای امام گفت شاگرد منست آنجایگاه گفت آن شاگرد تست این خوک راه در تعجب ماند موسی زان حدیث تا چگونه گشت خوکی آن خبیث در مناجات آمد او پیش خدای گفت سر این بگو ای رهنمای گفت علم دین که این مرد از تو یافت جانش از دون همتی می بر نتافت رفت از وی دنیی دون صید کرد دین مطلق را بدنیا قید کرد مرد دنیا بود با دنیا بساخت دین خود در شیوه دنیا بباخت لاجرم من مسخ گردانیدمش جامه چون خوک پوشانیدمش امت پیغامبر آخر زمان یافتند از مسخ گردیدن امان آنکه در دنیا امانشان داده ام تا بروز دین زمانشان داده ام گر کسی از امت او این کند خویش را در حشر مسخ دین کند گر نخواهد کرد توبه مرد راه بس که خواهد بود خوک آنجایگاه چند خواهی نفس را پرورد تو صحبت خوکی چه خواهی کرد تو خر ز بیم خوک بگریزد مدام چون تو نگریزی خری باشی تمام عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی را دیگری سخت بز گرفتی تو مرا ای شور بخت گفت مجنونیش چون هستی تو خر گر بزی بیشت نگیرد غم مخور هرکه او صورت پرستی پیشه کرد کی تواند از صفت اندیشه کرد اصل صورت نفس شهوانی تست اصل معنی جان روحانی تست ترک صورت گیر در عشق صفت تا بتابد آفتاب معرفت صورتت جز خلط و خونی بیش نیست مرد صورت مرد دور اندیش نیست هرچه آن از خلط و خون زیبا بود مبتلای آن شدی سودا بود

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل بود برنایی بغایت کاردان تیز فهم و زیرک و بسیار دان از شره پیوسته در تحصیل بود سال تا سالش دو شب تعطیل بود با همه خلق جهان کاری نداشت کار جز تعلیق و تکراری نداشت بود روشن چشم استادش ازو زانکه الحق نیک افتادش ازو هم ز شاگردانش افزون داشتی هم سخن با او دگرگون داشتی داشت استادش بزیر پرده در یک کنیزک همچو خورشیدی دگر تنگ چشمی دلبری جان پروری عالم آرایی عجایب پیکری صورتی از پای تا سر جمله روح لطف در لطف و فتوح اندر فتوح هم بشیرینی شکر را کرده بند هم بتلخی هر ترش را کرده قند دو کندش بر زمین افتاده بود نه ز قصدی خود چنین افتاده بود از دو لعل او شکر میریختی طوطیان را بال و پر میریختی از دو چشمش تیر بیرون میشدی کشته خون آلود در خون میشدی چشم این شاگرد بروی اوفتاد گفت من شاگردم و او اوستاد در جهان استاد نیست اکنون کسم این زمان شاگردی این بت بسم گر بگوید درس عشقم اوستاد بر ره شاگرد خواهم اوفتاد ور نخواهد گفت درس عشق باز من نخواهم کرد درسی نیز ساز روز و شب در عشق آن بت اوفتاد کرد کلی ترک درس و اوستاد شد چو شاخ زعفران از درد او گشت هم رنگ زریری زرد او عشقش آمد عقل او در زیر کرد گر دلی داشت او زجانش سیر کرد گرچه بسیاری بدانش داد داد ذره عشق آن همه بر باد داد علم خوانی کبر و غوغا آورد عشق ورزی شور و سودا آورد هرکه را بی عشق علمی راه داد علم او را حب مال وجاه داد عاقبت یکبارگی بیمار شد بند بندش کلبه تیمار شد آنچه او را با کنیزک اوفتاد واقف آنگشت آخر اوستاد از سر دانش بحیلت قصد کرد از دودست آن کنیزک فصد کرد مسهلی دادش که در کار آمدش بعد ازان حیضی پدیدار آمدش آن کنیزک شد چو شاخ خیزران گشت گلنارش چو برگ زعفران نه نکویی ماند در دیدار او نه طراوت ماند در رخسار او از جمالش ذره باقی نماند آن قدح بشکست و آن ساقی نماند قرب سی مجلس که دارو خورده داشت جمله در یک طشت بر هم کرده داشت خون فصد و حیض هم در طشت بود تا بسر آن طشت درهم گشت بود خواجه آن شاگرد زیرک را بخواند وز پس پرده کنیزک را بخواند اول آن شاگرد را چون جای کرد آن کنیزک پیش او بر پای کرد چون بدید آن مرد برنا روی او نیز دیگر ننگرست از سوی او در تعجب ماند کان زیبا نگار چون چنین بی بهره شد از روزگار سردیی از وی پدیدار آمدش گرمی تحصیل در کار آمدش آن همه بیماری او باد گشت از کنیزک تا ابد آزاد گشت چون بدید استاد آزادی او بر غمش غالب شده شادی او گرمی شاگرد زیرک گشت سرد جانش از عشق کنیزک گشت فرد گفت تا آن طشت آوردند زود سرگشاده پیش او بردند زود گفت ای برنا چه کارت اوفتاد بیقراری شد قرارت اوفتاد آن همه در عشق دل گرمیت کو وانهمه شوخی و بی شرمیت کو روز و شب بود این کنیزک آرزوت سربرآر از پیش و اینک آرزوت روی تو از عشق او زرد از چه شد وان چنین عشقی چنین سرد از چه شد تو همانی و کنیزک نیز هم لیک کم شد از وی این یک چیزهم آنچه دور از روی تو کم گشت ازو درنگر اینک پرست این طشت ازو چون جدا گشت از کنیزک این همه سرد شد عشق تو اینک این همه بر کنیزک باد میپیموده در حقیقت عاشق این بوده تو بره در بی فراست آمدی عاشق خون ونجاست آمدی حالی آن شاگرد مرد کار شد توبه کرد وبا سر تکرار شد چون توحمال نجاست آمدی از چه در صدر ریاست آمدی کار تو گر مملکت راندن بود ور ره تو علم دین خواندن بود چون برای نفس باشد کار تو از سگی در نگذرد مقدار تو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل بود برنایی بغایت کاردان تیز فهم و زیرک و بسیار دان از شره پیوسته در تحصیل بود سال تا سالش دو شب تعطیل بود با همه خلق جهان کاری نداشت کار جز تعلیق و تکراری نداشت بود روشن چشم استادش ازو زانکه الحق نیک افتادش ازو هم ز شاگردانش افزون داشتی هم سخن با او دگرگون داشتی داشت استادش بزیر پرده در یک کنیزک همچو خورشیدی دگر تنگ چشمی دلبری جان پروری عالم آرایی عجایب پیکری صورتی از پای تا سر جمله روح لطف در لطف و فتوح اندر فتوح هم بشیرینی شکر را کرده بند هم بتلخی هر ترش را کرده قند دو کندش بر زمین افتاده بود نه ز قصدی خود چنین افتاده بود از دو لعل او شکر میریختی طوطیان را بال و پر میریختی از دو چشمش تیر بیرون میشدی کشته خون آلود در خون میشدی چشم این شاگرد بروی اوفتاد گفت من شاگردم و او اوستاد در جهان استاد نیست اکنون کسم این زمان شاگردی این بت بسم گر بگوید درس عشقم اوستاد بر ره شاگرد خواهم اوفتاد ور نخواهد گفت درس عشق باز من نخواهم کرد درسی نیز ساز روز و شب در عشق آن بت اوفتاد کرد کلی ترک درس و اوستاد شد چو شاخ زعفران از درد او گشت هم رنگ زریری زرد او عشقش آمد عقل او در زیر کرد گر دلی داشت او زجانش سیر کرد گرچه بسیاری بدانش داد داد ذره عشق آن همه بر باد داد علم خوانی کبر و غوغا آورد عشق ورزی شور و سودا آورد هرکه را بی عشق علمی راه داد علم او را حب مال وجاه داد عاقبت یکبارگی بیمار شد بند بندش کلبه تیمار شد آنچه او را با کنیزک اوفتاد واقف آنگشت آخر اوستاد از سر دانش بحیلت قصد کرد از دودست آن کنیزک فصد کرد مسهلی دادش که در کار آمدش بعد ازان حیضی پدیدار آمدش آن کنیزک شد چو شاخ خیزران گشت گلنارش چو برگ زعفران نه نکویی ماند در دیدار او نه طراوت ماند در رخسار او از جمالش ذره باقی نماند آن قدح بشکست و آن ساقی نماند قرب سی مجلس که دارو خورده داشت جمله در یک طشت بر هم کرده داشت خون فصد و حیض هم در طشت بود تا بسر آن طشت درهم گشت بود خواجه آن شاگرد زیرک را بخواند وز پس پرده کنیزک را بخواند اول آن شاگرد را چون جای کرد آن کنیزک پیش او بر پای کرد چون بدید آن مرد برنا روی او نیز دیگر ننگرست از سوی او در تعجب ماند کان زیبا نگار چون چنین بی بهره شد از روزگار سردیی از وی پدیدار آمدش گرمی تحصیل در کار آمدش آن همه بیماری او باد گشت از کنیزک تا ابد آزاد گشت چون بدید استاد آزادی او بر غمش غالب شده شادی او گرمی شاگرد زیرک گشت سرد جانش از عشق کنیزک گشت فرد گفت تا آن طشت آوردند زود سرگشاده پیش او بردند زود گفت ای برنا چه کارت اوفتاد بیقراری شد قرارت اوفتاد آن همه در عشق دل گرمیت کو وانهمه شوخی و بی شرمیت کو روز و شب بود این کنیزک آرزوت سربرآر از پیش و اینک آرزوت روی تو از عشق او زرد از چه شد وان چنین عشقی چنین سرد از چه شد تو همانی و کنیزک نیز هم لیک کم شد از وی این یک چیزهم آنچه دور از روی تو کم گشت ازو درنگر اینک پرست این طشت ازو چون جدا گشت از کنیزک این همه سرد شد عشق تو اینک این همه بر کنیزک باد میپیموده در حقیقت عاشق این بوده تو بره در بی فراست آمدی عاشق خون ونجاست آمدی حالی آن شاگرد مرد کار شد توبه کرد وبا سر تکرار شد چون توحمال نجاست آمدی از چه در صدر ریاست آمدی کار تو گر مملکت راندن بود ور ره تو علم دین خواندن بود چون برای نفس باشد کار تو از سگی در نگذرد مقدار تو

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل در رهی می شد سنایی بی قرار دید کناسی شده مشغول کار سوی دیگر چون نظر افکند باز یک مؤذن دید در بانگ نماز گفت نیست این کار خالی از خلل هر دو را می بینم اندر یک عمل زآنکه هست این بی خبر چون آن دگر از برای یک دو من نان کارگر چون برای نان است کار این دو خام هر دو را یک کار می بینم مدام بلکه این کناس در کار است راست وآن مؤذن غره روی و ریا ست پس درین معنی بلاشک ای عزیز از مؤذن به بود کناس نیز تا تو با نفسی و شیطانی ندیم پیشه خواهی داشت کناسی مقیم گر درخت دیو از دل برکنی جانت را زین بند مشکل برکنی ور درخت دیو می داری به جای با سگ و با دیو باشی هم سرا ی عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل مرگ را مردی بجان مشتاق شد پیش خواجه بوعلی دقاق شد گفت من از دست شیطان رجیم می ندارم ذره از مرگ بیم هر دمم جان گوییا شیطان برد مرگ نیکوتر بود گر جان برد خواجه گفت ای چاره خواه نیکبخت در سرایت از میان بر کن درخت تا برو گنجشگ ننشیند دگر بی درختت دیو کی بیند دگر تا درونت آشیان دیو هست دایمت از دیو سر کالیو هست چون بسوزی آشیان دیو پاک دیو را با تو چه کار ای دردناک عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و ششم » بخش ۱ - المقالة السادسة و العشرون سالک آمد پیش شیطان رجیم گفت ای مردود رحمن و رحیم ای در اول مقتدای خواندگان وی در آخر پیشوای راندگان ای به یک بیحرمتی مفتون شده وی به یک ترک ادب ملعون شده هفتصد باره هزاران سال تو جمع کردی سر حال و قال تو قال تو اغلال شد حالت محال مسخ گشتی تا نه پرماندی نه بال گر جرس جنبان دولت بوده چون جرس اکنون همه بیهوده نیست کس از تو مصیبت دیده تر خشک لب بنشین مدام ودیده تر در بهشت عدن بودی اوستاد کار تو با قعر دوزخ اوفتاد آنچنان بوده چنین چون آمدی دی ملک امروز ملعون آمدی آتش کفر تو در دین اوفتاد در همه عالم کرا این اوفتاد چون فرشته خویش را دانی دلیر دیوی تو آشکار آمد نه دیر ای فرشته دیو مردم آمدی در پری جفتی چو کژدم آمدی گر بسی بر دیگران فرقت نهند هم کلاه دیو بر فرقت نهند هم دل مؤمن تو داری در دهان هم تویی با خون دل در رگ روان هم ز ماهی جایگه تا مه تراست هم ز مشرق تا بمغرب ره تراست چون جهانی درگرفتی پیش تو آگهم گردان ز کار خویش تو گر رهی دزدیده داری سوی گنج شرح ده تا من برون آیم ز رنج زین سخن ابلیس در خون اوفتاد آتشش از سینه بیرون اوفتاد گفت اول صد هزاران سال من خورده ام این جام مالامال من تا به آخر جام کردم سرنگون درد لعنت آمد از زیرش برون در دو عالم نیست از سر تا به پای هیچ جایی تا نکردم سجده جای بس که بر ابلیس لعنت کردمی خویشتن را شکر نعمت کردمی من چه دانستم که این بد میکنم روز تا شب لعنت خود میکنم ناگهی سیلاب محنت در رسید پس شبیخونی ز لعنت در رسید صد هزاران ساله اعمالم که بود در عزازیلی پر و بالم که بود جمله را سیلاب لعنت پیش کرد تا مرا هم مسخ و هم بی خویش کرد لاجرم ملعون و نافرمان شدم گر فرشته بوده ام شیطان شدم آنکه اول حور را همخوابه کرد این زمانش دیو در گرمابه کرد پای تا سر عین حسرت گشته ام در همه آفاق عبرت گشته ام گر تو از من عبرتی گیری رواست ور بکاری نیز میآیی خطاست صد جهان رحمت چرا بگذاشتی راه لعنت بی خبر برداشتی من ز لعنت دارم الحق دور باش تو نداری تاب لعنت دور باش سالک آمد پیش پیر رهبران قصه برگفت صد عبرت در آن پیر گفتش هست ابلیس دژم عالم رشک و منی سر تا قدم زانکه گفتندش که ای افتاده دور چون شدی در غایت دوری صبور گفت دور استاده ام تیغی بدست باز میرانم از آن در هر که هست تا نگردد گرد آن در هیچکس در همه عالم مرا این کار بس دور استادم دو دیده همچو میغ زآنکه آن رویم بخویش آید دریغ دور استادم که نتوانم که کس روی او بیند به جز من یک نفس دور استادم که من در راه او نیستم شایسته درگاه او دور استادم نه پا نه سر ازو چون بسوزم دور اولیتر ازو دور استادم ز هجران تیره حال چون ندارم تاب قرب آن وصال گرچه هستم رانده در گاه او سر نه پیچم ذره از راه او تا نهادستم قدم در کوی یار ننگرستم هیچ سو جز سوی یار چون شدم با سر معنی هم نفس ننگرم هرگز سر مویی بکس

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل در رهی می شد سنایی بی قرار دید کناسی شده مشغول کار سوی دیگر چون نظر افکند باز یک مؤذن دید در بانگ نماز گفت نیست این کار خالی از خلل هر دو را می بینم اندر یک عمل زآنکه هست این بی خبر چون آن دگر از برای یک دو من نان کارگر چون برای نان است کار این دو خام هر دو را یک کار می بینم مدام بلکه این کناس در کار است راست وآن مؤذن غره روی و ریا ست پس درین معنی بلاشک ای عزیز از مؤذن به بود کناس نیز تا تو با نفسی و شیطانی ندیم پیشه خواهی داشت کناسی مقیم گر درخت دیو از دل برکنی جانت را زین بند مشکل برکنی ور درخت دیو می داری به جای با سگ و با دیو باشی هم سرا ی عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل مرگ را مردی بجان مشتاق شد پیش خواجه بوعلی دقاق شد گفت من از دست شیطان رجیم می ندارم ذره از مرگ بیم هر دمم جان گوییا شیطان برد مرگ نیکوتر بود گر جان برد خواجه گفت ای چاره خواه نیکبخت در سرایت از میان بر کن درخت تا برو گنجشگ ننشیند دگر بی درختت دیو کی بیند دگر تا درونت آشیان دیو هست دایمت از دیو سر کالیو هست چون بسوزی آشیان دیو پاک دیو را با تو چه کار ای دردناک عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و ششم » بخش ۱ - المقالة السادسة و العشرون سالک آمد پیش شیطان رجیم گفت ای مردود رحمن و رحیم ای در اول مقتدای خواندگان وی در آخر پیشوای راندگان ای به یک بیحرمتی مفتون شده وی به یک ترک ادب ملعون شده هفتصد باره هزاران سال تو جمع کردی سر حال و قال تو قال تو اغلال شد حالت محال مسخ گشتی تا نه پرماندی نه بال گر جرس جنبان دولت بوده چون جرس اکنون همه بیهوده نیست کس از تو مصیبت دیده تر خشک لب بنشین مدام ودیده تر در بهشت عدن بودی اوستاد کار تو با قعر دوزخ اوفتاد آنچنان بوده چنین چون آمدی دی ملک امروز ملعون آمدی آتش کفر تو در دین اوفتاد در همه عالم کرا این اوفتاد چون فرشته خویش را دانی دلیر دیوی تو آشکار آمد نه دیر ای فرشته دیو مردم آمدی در پری جفتی چو کژدم آمدی گر بسی بر دیگران فرقت نهند هم کلاه دیو بر فرقت نهند هم دل مؤمن تو داری در دهان هم تویی با خون دل در رگ روان هم ز ماهی جایگه تا مه تراست هم ز مشرق تا بمغرب ره تراست چون جهانی درگرفتی پیش تو آگهم گردان ز کار خویش تو گر رهی دزدیده داری سوی گنج شرح ده تا من برون آیم ز رنج زین سخن ابلیس در خون اوفتاد آتشش از سینه بیرون اوفتاد گفت اول صد هزاران سال من خورده ام این جام مالامال من تا به آخر جام کردم سرنگون درد لعنت آمد از زیرش برون در دو عالم نیست از سر تا به پای هیچ جایی تا نکردم سجده جای بس که بر ابلیس لعنت کردمی خویشتن را شکر نعمت کردمی من چه دانستم که این بد میکنم روز تا شب لعنت خود میکنم ناگهی سیلاب محنت در رسید پس شبیخونی ز لعنت در رسید صد هزاران ساله اعمالم که بود در عزازیلی پر و بالم که بود جمله را سیلاب لعنت پیش کرد تا مرا هم مسخ و هم بی خویش کرد لاجرم ملعون و نافرمان شدم گر فرشته بوده ام شیطان شدم آنکه اول حور را همخوابه کرد این زمانش دیو در گرمابه کرد پای تا سر عین حسرت گشته ام در همه آفاق عبرت گشته ام گر تو از من عبرتی گیری رواست ور بکاری نیز میآیی خطاست صد جهان رحمت چرا بگذاشتی راه لعنت بی خبر برداشتی من ز لعنت دارم الحق دور باش تو نداری تاب لعنت دور باش سالک آمد پیش پیر رهبران قصه برگفت صد عبرت در آن پیر گفتش هست ابلیس دژم عالم رشک و منی سر تا قدم زانکه گفتندش که ای افتاده دور چون شدی در غایت دوری صبور گفت دور استاده ام تیغی بدست باز میرانم از آن در هر که هست تا نگردد گرد آن در هیچکس در همه عالم مرا این کار بس دور استادم دو دیده همچو میغ زآنکه آن رویم بخویش آید دریغ دور استادم که نتوانم که کس روی او بیند به جز من یک نفس دور استادم که من در راه او نیستم شایسته درگاه او دور استادم نه پا نه سر ازو چون بسوزم دور اولیتر ازو دور استادم ز هجران تیره حال چون ندارم تاب قرب آن وصال گرچه هستم رانده در گاه او سر نه پیچم ذره از راه او تا نهادستم قدم در کوی یار ننگرستم هیچ سو جز سوی یار چون شدم با سر معنی هم نفس ننگرم هرگز سر مویی بکس

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و ششم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل آن شنودی تو که مردی از رجال کرد از ابلیس سرگردان سؤال گفت فرمودت خداوند ودود از چه آدم را نکردی آن سجود گفت میشد صوفیی در منزلی بود در مهد بزر سنگین دلی ماه رویی دختر سلطان عهد برفتاد از باد ناگه پیش مهد چشم صوفی بر جمال او فتاد آتشی در پر و بال او فتاد دید رویی کآفتابش بنده بود صبح صادق را از آن لب خنده بود در دل آن صوفی شوریده حال آتشی بس سخت افکند آن جمال عشق آن سلطان سر جادو پرست در دل صوفی به سلطانی نشست هر زمانش درد دیگر تازه کرد دست کاریهای بی اندازه کرد دل نبود از عشق در فرمان او دل شد و برخاست آمد جان او دختر القصه ازو آگاه شد پیش مهدش خواند تا همراه شد گفت ای صوفی چرا حیران شدی این چه افتادت که سرگردان شدی گفت صوفی را نباشد جز دلی دل تو بردی اینت مشکل مشکلی عشق تو دل برد و جان میخواهدم جان ره عشقت نشان میخواهدم شور ما از ماه تا ماهی رسید هین اگر فریاد می خواهی رسید گر توام درمان کنی من جان برم نی بجان تو که گر درمان برم دخترش گفتا که چندینی مگوی وصل من در پرده چندینی مجوی گرچه شیرینی و نیکوییم هست در فشانی در سخن گوییم هست گر به بینی خواهرم را یک زمان تیر مژگانش کند پشتت کمان آنچه آن را صوفیان گویند آن از جمال خواهرم جویند آن گر تو هستی صوفی اکنون آن طلب ورنه مردی هرزه گویی نان طلب بنگر اکنون گر نداری باورم کز پسم میآید اینک خواهرم گر ببینی روی آن زیبا نگار ننگری در روی چون من صد هزار بنگرست آخر ز پس آن سست عهد تا فرو افکند دختر پیش مهد گفت اگر عاشق بدی یک ذره او کی شدی هرگز به غیری غره او صوفی پخته نبود او خام بود مرد دم بود او و مرغ دام بود خوش بود در عشق من گشتن تباه پس به روی دیگری کردن نگاه این چنین کس را ادب کردن نکوست سر فرو افکندن از گردن نکوست ظن چنان بردم که بس چست آمد او امتحانش کردم و سست آمد او خادمی را خواند و گفتا تن بزن زود صوفی را ببر گردن بزن تا کسی در عشق چون من دلنواز ننگرد هرگز بسوی هیچ باز قصه ابلیس و این قصه یکیست می ندانم تا کرا اینجا شکیست گرچه مردودست هم نومید نیست لعنت او را گوییا جاوید نیست گرچه این دم هست نومیدیش کار در امیدی میگذارد روزگار

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و ششم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل آن شنودی تو که مردی از رجال کرد از ابلیس سرگردان سؤال گفت فرمودت خداوند ودود از چه آدم را نکردی آن سجود گفت میشد صوفیی در منزلی بود در مهد بزر سنگین دلی ماه رویی دختر سلطان عهد برفتاد از باد ناگه پیش مهد چشم صوفی بر جمال او فتاد آتشی در پر و بال او فتاد دید رویی کآفتابش بنده بود صبح صادق را از آن لب خنده بود در دل آن صوفی شوریده حال آتشی بس سخت افکند آن جمال عشق آن سلطان سر جادو پرست در دل صوفی به سلطانی نشست هر زمانش درد دیگر تازه کرد دست کاریهای بی اندازه کرد دل نبود از عشق در فرمان او دل شد و برخاست آمد جان او دختر القصه ازو آگاه شد پیش مهدش خواند تا همراه شد گفت ای صوفی چرا حیران شدی این چه افتادت که سرگردان شدی گفت صوفی را نباشد جز دلی دل تو بردی اینت مشکل مشکلی عشق تو دل برد و جان میخواهدم جان ره عشقت نشان میخواهدم شور ما از ماه تا ماهی رسید هین اگر فریاد می خواهی رسید گر توام درمان کنی من جان برم نی بجان تو که گر درمان برم دخترش گفتا که چندینی مگوی وصل من در پرده چندینی مجوی گرچه شیرینی و نیکوییم هست در فشانی در سخن گوییم هست گر به بینی خواهرم را یک زمان تیر مژگانش کند پشتت کمان آنچه آن را صوفیان گویند آن از جمال خواهرم جویند آن گر تو هستی صوفی اکنون آن طلب ورنه مردی هرزه گویی نان طلب بنگر اکنون گر نداری باورم کز پسم میآید اینک خواهرم گر ببینی روی آن زیبا نگار ننگری در روی چون من صد هزار بنگرست آخر ز پس آن سست عهد تا فرو افکند دختر پیش مهد گفت اگر عاشق بدی یک ذره او کی شدی هرگز به غیری غره او صوفی پخته نبود او خام بود مرد دم بود او و مرغ دام بود خوش بود در عشق من گشتن تباه پس به روی دیگری کردن نگاه این چنین کس را ادب کردن نکوست سر فرو افکندن از گردن نکوست ظن چنان بردم که بس چست آمد او امتحانش کردم و سست آمد او خادمی را خواند و گفتا تن بزن زود صوفی را ببر گردن بزن تا کسی در عشق چون من دلنواز ننگرد هرگز بسوی هیچ باز قصه ابلیس و این قصه یکیست می ندانم تا کرا اینجا شکیست گرچه مردودست هم نومید نیست لعنت او را گوییا جاوید نیست گرچه این دم هست نومیدیش کار در امیدی میگذارد روزگار

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و ششم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بامدادی رفت ابلیس لعین تا به درگاه نبی العالمین هم ز سلمان هم ز حیدر بارخواست برنیامد کوژ رو را کار راست گفت پیغامبر که او را بار نیست گو برو کو را بر من کار نیست کی بود ابلیس ملعون مرد من یا تواند دید هرگز گرد من عاقبت جبریل میآمد دوان گفت ره ده آن لعین را یک زمان تا غم مهجوری خود گویدت حال درد دوری خود گویدت راه دادش سید و صدر انام چون درآمد کرد سید را سلام گفت میدانم که نوشت باد نوش این که تو رفتی سوی معراج دوش سیدش گفتا که رفتم ای لعین گفت دیدی عرش رب العالمین گفت دیدم عرش و کرسی و فلک جمله اسرار و آیات ملک گفت دیدی عرش را از دست راست گفت دیدم عالم نور و نواست گفت دیدی بر چپ عرش اله وادی منکر بیابانی سیاه گفت دیدم دور بود از راه من گفت بود آن دشت مجلس گاه من گفت دیدی آن علم را سرنگون آن علم آن منست ای رهنمون گفت دیدی منبر بشکسته را حق نهاده بود این دل خسته را منبرم آن بود مجلس گفتمی خویش را زر خلق را مس گفتمی از ملایک هفتصد ره صد هزار زیر آن منبر گرفتندی قرار من روایت از خدا میکردمی یک بیک را آشنا میکردمی من چه دانستم که بیگانه منم عاقل ایشانند و دیوانه منم ظن چنان بردم که هستم دولتی بیخبر بودم ز طوق لعنتی لعنتی را پنج حرف آمد شمار لام و عین ونون و تا و یا کنار دوش سلطانی که معراجت نهاد از لعمرک بر سرت تاجت نهاد پنج حرف آمد لعمرک ای عزیز لام و عین و میم و راو کاف نیز پنج آن تست و پنج آن منست راحت آن تست و رنج آن منست طوق من پنجست و تاج تست پنج آن من خاکست و آن تست گنج گرچه هستی هم رسول و هم امین طوق من میبین و ایمن کم نشین زانکه من هرچند هستم هیچ چیز تاج تو بینم نیم نومید نیز من نیم نومید تو ایمن مباش بی نیازی مینگر ساکن مباش منصبی کآغاز کار ابلیس داشت قدر آن نشناخت ازآن سر میفراشت چون ازان منصب بخاک افتاد خوار قدر دان شد لیک داد از دست کار دیده خورشید بین خیره بود آب چون بر در رود تیره بود

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و ششم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بامدادی رفت ابلیس لعین تا به درگاه نبی العالمین هم ز سلمان هم ز حیدر بارخواست برنیامد کوژ رو را کار راست گفت پیغامبر که او را بار نیست گو برو کو را بر من کار نیست کی بود ابلیس ملعون مرد من یا تواند دید هرگز گرد من عاقبت جبریل میآمد دوان گفت ره ده آن لعین را یک زمان تا غم مهجوری خود گویدت حال درد دوری خود گویدت راه دادش سید و صدر انام چون درآمد کرد سید را سلام گفت میدانم که نوشت باد نوش این که تو رفتی سوی معراج دوش سیدش گفتا که رفتم ای لعین گفت دیدی عرش رب العالمین گفت دیدم عرش و کرسی و فلک جمله اسرار و آیات ملک گفت دیدی عرش را از دست راست گفت دیدم عالم نور و نواست گفت دیدی بر چپ عرش اله وادی منکر بیابانی سیاه گفت دیدم دور بود از راه من گفت بود آن دشت مجلس گاه من گفت دیدی آن علم را سرنگون آن علم آن منست ای رهنمون گفت دیدی منبر بشکسته را حق نهاده بود این دل خسته را منبرم آن بود مجلس گفتمی خویش را زر خلق را مس گفتمی از ملایک هفتصد ره صد هزار زیر آن منبر گرفتندی قرار من روایت از خدا میکردمی یک بیک را آشنا میکردمی من چه دانستم که بیگانه منم عاقل ایشانند و دیوانه منم ظن چنان بردم که هستم دولتی بیخبر بودم ز طوق لعنتی لعنتی را پنج حرف آمد شمار لام و عین ونون و تا و یا کنار دوش سلطانی که معراجت نهاد از لعمرک بر سرت تاجت نهاد پنج حرف آمد لعمرک ای عزیز لام و عین و میم و راو کاف نیز پنج آن تست و پنج آن منست راحت آن تست و رنج آن منست طوق من پنجست و تاج تست پنج آن من خاکست و آن تست گنج گرچه هستی هم رسول و هم امین طوق من میبین و ایمن کم نشین زانکه من هرچند هستم هیچ چیز تاج تو بینم نیم نومید نیز من نیم نومید تو ایمن مباش بی نیازی مینگر ساکن مباش منصبی کآغاز کار ابلیس داشت قدر آن نشناخت ازآن سر میفراشت چون ازان منصب بخاک افتاد خوار قدر دان شد لیک داد از دست کار دیده خورشید بین خیره بود آب چون بر در رود تیره بود

%0
10 Bölüm