Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل کشتیی افتاد در غرقاب سخت بود در کشتی حریصی شور بخت نقدش آهن بود خرواری مگر بود با او همنشین مردی دگر نقد این پرحواصل بود و بس موج چون بسیار شد از پیش و پش آنکه داشت آهن همه بر پشت بست وین بدان پر حواصل بر نشست عاقبت چون گشت آن کشتی خراب مرد را افکند آن آهن در آب وان دگر یک راه ساحل برگرفت خوش خوشش پرحواصل برگرفت ای شده عمری گران بار گناه مینترسی پیش و پس آبی سیاه بادلی چون آهن و باری گران کی رسد کشتی ایمان با کران گر ز دریا راه ساحل بایدت بار چون پر حواصل بایدت ورنه در غرقاب خون افتاده گیر از گران باری نگون افتاده گیر کار خود در زندگانی کن ببرگ زانکه نتوان کرد کاری روز مرگ این زمان دریاب کآسان باشدت ور نه دشواری فراوان باشدت عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل خواجه در نزع جمعی را بخواست گفت کار من کنید ای جمع راست هر یکی را کار دیگر راست کرد حاجتی از هر کسی درخواست کرد چون ز عمر خود نمیدید او امان زود زود آن حرف میگفت آن زمان بود بر بالین او شوریده گفت تو کوری نداری دیده آن ثریدی را که تو در کل حال در شکستی مدت هفتاد سال چون براری آنهمه در یک زمان هین فرو کن پای و جان ده زود جان در چنین عمری دراز ای بی هنر تو کجا بودی کنونت شد خبر جمله عمرت چنین بودست کار وین زمان هم درحسابی و شمار می بمیری خنده زن چون شمع میر زین بشولش تا کی آخر جمع میر عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن وزیری را چو آمد مرگ پیش کرد حیران روی سوی قوم خویش گفت دردا و دریغا کز غرض آخرت با خواجگی کردم عوض زآرزوی این جهان میسوختم لاجرم آن یک بدین بفروختم میروم امروز جانی سوخته رفته دنیا و آخرت بفروخته ای دل غافل دمی بیدار شو چند بد مستی کنی هشیار شو رفتگان اندر نخستین منزلند منتظر بنشسته و مستعجلند بیش ازین در بند خودشان می مدار چندشان فرمایی آخر انتظار عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل در رهی داود طایی بی قرار میشد و تعجیل بودش بیشمار آن یکی گفتش چرا داری شتاب گویی افتادست در دکانت آب گفت بر دروازه در بند منند میشتابم چون شتابم میکنند عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پیش آن دیوانه شد مردی جوان گفت دارم پیرمردی ناتوان فاتحه برخوان برای آن ضعیف تا شفا بخشد خداوند لطیف چوب را برداشت آن دیوانه زود گفت بیرون نه قدم زین خانه زود انبیا و اهل گورستان همه منتظر بنشسته اند ایشان همه تاکسی آنجا رود زین جایگاه تو چرا می باز گردانی ز راه ای دل آخر میبباید مرد زار کار کن کامروز داری روزگار بر پل دنیا چه منزل میکنی خیز اگر ره توشه حاصل میکنی

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل کشتیی افتاد در غرقاب سخت بود در کشتی حریصی شور بخت نقدش آهن بود خرواری مگر بود با او همنشین مردی دگر نقد این پرحواصل بود و بس موج چون بسیار شد از پیش و پش آنکه داشت آهن همه بر پشت بست وین بدان پر حواصل بر نشست عاقبت چون گشت آن کشتی خراب مرد را افکند آن آهن در آب وان دگر یک راه ساحل برگرفت خوش خوشش پرحواصل برگرفت ای شده عمری گران بار گناه مینترسی پیش و پس آبی سیاه بادلی چون آهن و باری گران کی رسد کشتی ایمان با کران گر ز دریا راه ساحل بایدت بار چون پر حواصل بایدت ورنه در غرقاب خون افتاده گیر از گران باری نگون افتاده گیر کار خود در زندگانی کن ببرگ زانکه نتوان کرد کاری روز مرگ این زمان دریاب کآسان باشدت ور نه دشواری فراوان باشدت عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل خواجه در نزع جمعی را بخواست گفت کار من کنید ای جمع راست هر یکی را کار دیگر راست کرد حاجتی از هر کسی درخواست کرد چون ز عمر خود نمیدید او امان زود زود آن حرف میگفت آن زمان بود بر بالین او شوریده گفت تو کوری نداری دیده آن ثریدی را که تو در کل حال در شکستی مدت هفتاد سال چون براری آنهمه در یک زمان هین فرو کن پای و جان ده زود جان در چنین عمری دراز ای بی هنر تو کجا بودی کنونت شد خبر جمله عمرت چنین بودست کار وین زمان هم درحسابی و شمار می بمیری خنده زن چون شمع میر زین بشولش تا کی آخر جمع میر عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن وزیری را چو آمد مرگ پیش کرد حیران روی سوی قوم خویش گفت دردا و دریغا کز غرض آخرت با خواجگی کردم عوض زآرزوی این جهان میسوختم لاجرم آن یک بدین بفروختم میروم امروز جانی سوخته رفته دنیا و آخرت بفروخته ای دل غافل دمی بیدار شو چند بد مستی کنی هشیار شو رفتگان اندر نخستین منزلند منتظر بنشسته و مستعجلند بیش ازین در بند خودشان می مدار چندشان فرمایی آخر انتظار عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل در رهی داود طایی بی قرار میشد و تعجیل بودش بیشمار آن یکی گفتش چرا داری شتاب گویی افتادست در دکانت آب گفت بر دروازه در بند منند میشتابم چون شتابم میکنند عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پیش آن دیوانه شد مردی جوان گفت دارم پیرمردی ناتوان فاتحه برخوان برای آن ضعیف تا شفا بخشد خداوند لطیف چوب را برداشت آن دیوانه زود گفت بیرون نه قدم زین خانه زود انبیا و اهل گورستان همه منتظر بنشسته اند ایشان همه تاکسی آنجا رود زین جایگاه تو چرا می باز گردانی ز راه ای دل آخر میبباید مرد زار کار کن کامروز داری روزگار بر پل دنیا چه منزل میکنی خیز اگر ره توشه حاصل میکنی

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود بهلول از شراب عشق مست بر سر راهی مگر بر پل نشست میگذشت آنجایگه هارون مگر او خوشی میبود پیش افکنده سر گفت هارونش که ای بهلول مست خیز از اینجا چون توان بر پل نشست گفت این با خویشتن گو ای امیر تا چرا بر پل بماندی جای گیر جمله دنیا پلست و قنطره ست بر پلت بنگر که چندین منظره ست گر بسی بر پل کنی ایوان و در هست آبی زان سوی پل سر بسر گردنت را خانه بر پل چیست غل کی شود با مکر این بیرون به پل تا توانی زیر پل ساکن مباش چون شکست آورد پل ایمن مباش از مجره آسمان دارد شکست زودبگذر تا نگردی پست پست گنبدی بشکسته تو بنشسته زیر آمدستی گوییا از جانت سیر گنبد بشکسته چون زیر اوفتد کی جهد کس گر خود او شیر اوفتد مرگ از پیش و تو از پس میروی بهر مرداری چو کرکس میروی پاک شو از جیفه دنیا تمام ورنه چون مردار میمانی بدام زانکه هر چیزی که سودای تو است چون بمردی نقد فردای تو است عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل رفت با بهلول هارون الرشید سوی گورستان بر خاکی رسید کله ای دیدند خشک آن کسی مرغ در وی خانه بنهاده بسی کرد هارونش ازان کله سؤال گفت بهلولش که پنهان نیست حال بوده است این مرد سر انداخته در کبوتر باختن جان باخته مرد چون در دوستی این بمرد چون بشد با خویشتن هم این ببرد چون نرفته ست این هوس از سر برونش بیضه مرغ است در کله کنونش هم دماغش بر کبوتر بازی است خاک گشته همچنان در بازی است از هوس گر کله خاکستر شود می ندانم تا هنوز از سر شود هرچه در دنیا خیالت آن بود تا ابد راه وصالت آن بود کار بر خود از امل کردی دراز بند کن پیش از اجل از خویش باز ورنه در مردن نه آسان باشدت هر نفس مرگی دگر سان باشدت جمله در باز و فرو کن پای راست گر کفن را هیچ نگذاری رواست عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل بود مردی در سخاوت بی بدل هرچه بودی خرج کردی بی خلل مینداشت البته یک جو زر نگاه گفت یک روزیش مردی نیک خواه کای فلان آخر نترسی از هلاک کان زمان کز تو برآید جان پاک چون نمیداری نگه یک پیرهن پس فراهم بایدت کردن کفن گفت چون جانم برآید در پسی وان کفن کدیه کنند از هر کسی گر ز دروازه درآیم نیز من پس شما بر سر زنیدم آن کفن حرص مینگذاردت پاک ای پسر تا پلید آیی تو درخاک ای پسر دایما در خوی ناخوش مانده وز صفات بد در آتش مانده تا صفاتت باتو خواهد بود جمع تو نخواهی بود بی سوزی چو شمع عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل پیش حیدر آمد آن درویش حال کرد ازان دریای دانش سه سؤال گفت از هفتاد فرسنگ آمدم هین جوابم ده که دلتنگ آمدم چیست درویشی و بیماری و مرگ داد حیدر سه جواب او ببرگ گفت درویشی تو جهل آمدست فقر تو گر عالمی سهل آمدست هست بیماری حسد بردن همه هست بد خویی تو مردن همه

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود بهلول از شراب عشق مست بر سر راهی مگر بر پل نشست میگذشت آنجایگه هارون مگر او خوشی میبود پیش افکنده سر گفت هارونش که ای بهلول مست خیز از اینجا چون توان بر پل نشست گفت این با خویشتن گو ای امیر تا چرا بر پل بماندی جای گیر جمله دنیا پلست و قنطره ست بر پلت بنگر که چندین منظره ست گر بسی بر پل کنی ایوان و در هست آبی زان سوی پل سر بسر گردنت را خانه بر پل چیست غل کی شود با مکر این بیرون به پل تا توانی زیر پل ساکن مباش چون شکست آورد پل ایمن مباش از مجره آسمان دارد شکست زودبگذر تا نگردی پست پست گنبدی بشکسته تو بنشسته زیر آمدستی گوییا از جانت سیر گنبد بشکسته چون زیر اوفتد کی جهد کس گر خود او شیر اوفتد مرگ از پیش و تو از پس میروی بهر مرداری چو کرکس میروی پاک شو از جیفه دنیا تمام ورنه چون مردار میمانی بدام زانکه هر چیزی که سودای تو است چون بمردی نقد فردای تو است عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل رفت با بهلول هارون الرشید سوی گورستان بر خاکی رسید کله ای دیدند خشک آن کسی مرغ در وی خانه بنهاده بسی کرد هارونش ازان کله سؤال گفت بهلولش که پنهان نیست حال بوده است این مرد سر انداخته در کبوتر باختن جان باخته مرد چون در دوستی این بمرد چون بشد با خویشتن هم این ببرد چون نرفته ست این هوس از سر برونش بیضه مرغ است در کله کنونش هم دماغش بر کبوتر بازی است خاک گشته همچنان در بازی است از هوس گر کله خاکستر شود می ندانم تا هنوز از سر شود هرچه در دنیا خیالت آن بود تا ابد راه وصالت آن بود کار بر خود از امل کردی دراز بند کن پیش از اجل از خویش باز ورنه در مردن نه آسان باشدت هر نفس مرگی دگر سان باشدت جمله در باز و فرو کن پای راست گر کفن را هیچ نگذاری رواست عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل بود مردی در سخاوت بی بدل هرچه بودی خرج کردی بی خلل مینداشت البته یک جو زر نگاه گفت یک روزیش مردی نیک خواه کای فلان آخر نترسی از هلاک کان زمان کز تو برآید جان پاک چون نمیداری نگه یک پیرهن پس فراهم بایدت کردن کفن گفت چون جانم برآید در پسی وان کفن کدیه کنند از هر کسی گر ز دروازه درآیم نیز من پس شما بر سر زنیدم آن کفن حرص مینگذاردت پاک ای پسر تا پلید آیی تو درخاک ای پسر دایما در خوی ناخوش مانده وز صفات بد در آتش مانده تا صفاتت باتو خواهد بود جمع تو نخواهی بود بی سوزی چو شمع عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل پیش حیدر آمد آن درویش حال کرد ازان دریای دانش سه سؤال گفت از هفتاد فرسنگ آمدم هین جوابم ده که دلتنگ آمدم چیست درویشی و بیماری و مرگ داد حیدر سه جواب او ببرگ گفت درویشی تو جهل آمدست فقر تو گر عالمی سهل آمدست هست بیماری حسد بردن همه هست بد خویی تو مردن همه

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل ابن سیرین گفت جانم در جسد بر کسی هرگز نبرد الحق حسد زانکه نیست از دو برون حال ای اخی یا بهشتیست این کس ویا دوزخی گر بهشتیست او پس آن چندان کمال کو بخواهد یافت آنگه بی زوال آن همه او راست دنیاش اندکی کی حسد باشد براندک بی شکی آن همه چون خواهدش آمد بدست من حسد ورزم ازین اندک که هست ور ز اهل دوزخست این مبتلا آنچه او را هست در پیش از بلا کی روا باشد حسد بردن برو نوحه باید یا دعا کردن برو چون ترا از گرده نانست زیست آخرت چندین حسد از بهر چیست چون ترا هر روز یک گرده تمام گرده چون حاصل آمد والسلام عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل نان پزی دیوانه و بیچاره شد وز میان نان پزان آواره شد شهر میگشتی چو پی گم کرده گرده میخواستی بی کرده سایلی پرسید ازو کای حیله جوی گرده بی کرده چون باشد بگوی گفت تا من پختمی یک گرده نان گرده نو در رسیدی همچنان تا بپختی گرده ای بیخبر در بر ریشم نهادندی دگر چون سری پیدا نبد این گرده را سر بگردید از جنون این مرده را بر دلم چیزی درآمد از اله گفت صد گرده مپز یک گرده خواه روز تا شب گرده نان میبست گرده آخر رسد از صد کست خوش خوشی میرو میانراه تو گرده بی کرده میخواه تو چاره صد گرده میبایست کرد تا مرا یک گرده میبایست خورد این زمان هر روز شکر میخورم به زنان صد چیز دیگر میخورم گرترا نان نرسد از حق زان بود تادلت پیوسته سرگردان بود زانکه گر سرگشته نان خواهدش ندهدش نان زانکه گریان خواهدش عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل میگریست آن بیدل دیوانه زار آن یکی گفتش چرایی اشکبار گفت گیرم میشکیبم برهنه چون نگریم زانکه هستم گرسنه گفت اگرچه میکند نانت هوس چون زگرسنگی بگرید چون تو کس گفت آخر چون نگریم ده تنه کاو ازان دارد چنینم گرسنه تا بگریم همچو ابر نوبهار لاجرم میگریم اکنون زار زار

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل ابن سیرین گفت جانم در جسد بر کسی هرگز نبرد الحق حسد زانکه نیست از دو برون حال ای اخی یا بهشتیست این کس ویا دوزخی گر بهشتیست او پس آن چندان کمال کو بخواهد یافت آنگه بی زوال آن همه او راست دنیاش اندکی کی حسد باشد براندک بی شکی آن همه چون خواهدش آمد بدست من حسد ورزم ازین اندک که هست ور ز اهل دوزخست این مبتلا آنچه او را هست در پیش از بلا کی روا باشد حسد بردن برو نوحه باید یا دعا کردن برو چون ترا از گرده نانست زیست آخرت چندین حسد از بهر چیست چون ترا هر روز یک گرده تمام گرده چون حاصل آمد والسلام عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل نان پزی دیوانه و بیچاره شد وز میان نان پزان آواره شد شهر میگشتی چو پی گم کرده گرده میخواستی بی کرده سایلی پرسید ازو کای حیله جوی گرده بی کرده چون باشد بگوی گفت تا من پختمی یک گرده نان گرده نو در رسیدی همچنان تا بپختی گرده ای بیخبر در بر ریشم نهادندی دگر چون سری پیدا نبد این گرده را سر بگردید از جنون این مرده را بر دلم چیزی درآمد از اله گفت صد گرده مپز یک گرده خواه روز تا شب گرده نان میبست گرده آخر رسد از صد کست خوش خوشی میرو میانراه تو گرده بی کرده میخواه تو چاره صد گرده میبایست کرد تا مرا یک گرده میبایست خورد این زمان هر روز شکر میخورم به زنان صد چیز دیگر میخورم گرترا نان نرسد از حق زان بود تادلت پیوسته سرگردان بود زانکه گر سرگشته نان خواهدش ندهدش نان زانکه گریان خواهدش عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل میگریست آن بیدل دیوانه زار آن یکی گفتش چرایی اشکبار گفت گیرم میشکیبم برهنه چون نگریم زانکه هستم گرسنه گفت اگرچه میکند نانت هوس چون زگرسنگی بگرید چون تو کس گفت آخر چون نگریم ده تنه کاو ازان دارد چنینم گرسنه تا بگریم همچو ابر نوبهار لاجرم میگریم اکنون زار زار

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱ - المقالة الثانیة و العشرون سالک آمد چون شکر پیش نبات گفت ای سرسبزیت زآب حیات پاکیت چون آب ذاتی آمده قابل نفس نباتی آمده فالق الحب از نوا داده ترا حبه حب صد نوی داده ترا سبز پوشان را تو محرم آمدی لاجرم سر سبز عالم آمدی قوت ارواح و بینایی ز تست دلگشایی و دل افزایی ز تست در جهان نوباوه هر دم تراست صد بهشت عدن در عالم تراست جمله دارو و درمان از تو رست گل ز تو بشکفت و ریحان از تو رست نیست خاری از تو بی سرو سهی نیست ناری ظاهر از تو بی بهی نار چون از شاخ سبزت بردمید درد موسی را بهی آمد پدید قصه انی اناالله زان تست سدره و طوبی بهم درشان تست خواجه کونین منت از تو یافت در نماز انگور جنت از تو یافت عشق حنانه چو آتش از تو خاست آن حنین او چنین خوش از تو خاست کی بود شرح عصای تو مرا موسیی باید که گوید از عصا چون تو سر سبزی دولت یافتی موی در نشو و نما بشکافتی پس بسوی بحر جویی برده چون تو داری عود بویی برده یا ببویی زنده گردان جان من یا بساز از دارویی درمان من زین سخن بس تلخ شد عیش نبات نی شکر گفتی نماندش در حیات گفت تا کردم برون سر از زمین روز و شب از شوق مینالم چنین روزکی چندی چو سیرابی کنم بعد از آن رخساره چون آبی کنم چون به سر سبزی بیابم راستی سر نهم در زردی و در کاستی سر برآرم تازه در آغاز کار پس فرو ریزم به آخر زرد و زار گه نهندم اره بر سر سخت سخت گه ببرندم بسختی لخت لخت گه بسوزندم چو خاکستر کنند گاه از داسی تنم بی سر کنند گه خورند و گاه ریزندم بخاک شرح دادم قصه بس دردناک آنچه میجویی مرا با خویش نیست زانکه با من رنگ و بویی بیش نیست چون ندارد رنگ و بوی من سری کی گشاید از منت هرگز دری سالک آمد پیش پیر خوش زفان کرد حال خویش پیش او عیان پیر گفتش هست اشجار و نبات از صغار و از کبارش مثل ذات عاقل و کامل کبارش آمدند بیدل و مجنون صغارش آمدند هرکه جان را محرم دلخواه یافت چون شجر سرسبزی این راه یافت یا کمالی یافت بر درگاه او یا نه شد دیوانه دل در راه او هرکه او دیوانه شد از دلنواز هرچه دل میخواستش میگفت باز

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱ - المقالة الثانیة و العشرون سالک آمد چون شکر پیش نبات گفت ای سرسبزیت زآب حیات پاکیت چون آب ذاتی آمده قابل نفس نباتی آمده فالق الحب از نوا داده ترا حبه حب صد نوی داده ترا سبز پوشان را تو محرم آمدی لاجرم سر سبز عالم آمدی قوت ارواح و بینایی ز تست دلگشایی و دل افزایی ز تست در جهان نوباوه هر دم تراست صد بهشت عدن در عالم تراست جمله دارو و درمان از تو رست گل ز تو بشکفت و ریحان از تو رست نیست خاری از تو بی سرو سهی نیست ناری ظاهر از تو بی بهی نار چون از شاخ سبزت بردمید درد موسی را بهی آمد پدید قصه انی اناالله زان تست سدره و طوبی بهم درشان تست خواجه کونین منت از تو یافت در نماز انگور جنت از تو یافت عشق حنانه چو آتش از تو خاست آن حنین او چنین خوش از تو خاست کی بود شرح عصای تو مرا موسیی باید که گوید از عصا چون تو سر سبزی دولت یافتی موی در نشو و نما بشکافتی پس بسوی بحر جویی برده چون تو داری عود بویی برده یا ببویی زنده گردان جان من یا بساز از دارویی درمان من زین سخن بس تلخ شد عیش نبات نی شکر گفتی نماندش در حیات گفت تا کردم برون سر از زمین روز و شب از شوق مینالم چنین روزکی چندی چو سیرابی کنم بعد از آن رخساره چون آبی کنم چون به سر سبزی بیابم راستی سر نهم در زردی و در کاستی سر برآرم تازه در آغاز کار پس فرو ریزم به آخر زرد و زار گه نهندم اره بر سر سخت سخت گه ببرندم بسختی لخت لخت گه بسوزندم چو خاکستر کنند گاه از داسی تنم بی سر کنند گه خورند و گاه ریزندم بخاک شرح دادم قصه بس دردناک آنچه میجویی مرا با خویش نیست زانکه با من رنگ و بویی بیش نیست چون ندارد رنگ و بوی من سری کی گشاید از منت هرگز دری سالک آمد پیش پیر خوش زفان کرد حال خویش پیش او عیان پیر گفتش هست اشجار و نبات از صغار و از کبارش مثل ذات عاقل و کامل کبارش آمدند بیدل و مجنون صغارش آمدند هرکه جان را محرم دلخواه یافت چون شجر سرسبزی این راه یافت یا کمالی یافت بر درگاه او یا نه شد دیوانه دل در راه او هرکه او دیوانه شد از دلنواز هرچه دل میخواستش میگفت باز

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۲ - الحكایة ‌و التمثیل بامدادی بود محمود از پگاه برنشست از بهر حربی با سپاه موج میزد لشکرش از کشورش جمع بود از چند کشور لشکرش قرب پانصد پیل در زنجیر داشت عالمی القصه دار و گیر داشت دید در کنجی یکی دیوانه مست شد پیاده شاه و پیش او نشست کرد دیوانه ز پیش و پس نگاه عالمی میدید پر پیل و سپاه کرد حالی روی سوی آسمان گفت شاهی زو درآموز این زمان گفت محمودش مگو این زینهار گفت آخر چون کنم ای شهریار کی کنی تو خاصه با پیل و سپاه از پی جنگ گدایی عزم راه بلکه گر شاهی ترا آید بجنگ تو بسازی جنگ او هم بیدرنگ پادشاه با پادشاه جنگی کند نه بیاید با گدا جنگی کند حق ترا تنها چنین بگذاشتست پس به سلطانیت سر افراشتست وآمده با من بجنگ آویخته من چنین از دست او بگریخته فارغست از شاهی تو ای عجب با گدایی می برآید روز و شب با من بیچاره میکوشد مدام من زبون تر آمدستم والسلام چون شود از درد دلشان بیقرار دل بپردازند خوش از کردگار عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۳ - الحكایة ‌و التمثیل خواجه مجنون شد و مبهوت گشت بیدل و بی قوت و بی قوت گشت در گدایی و اسیری اوفتاد در بلا و رنج و پیری اوفتاد کوه نتواند همی هرگز کشید صد یک آن بار کان عاجز کشید یک شبی در راز آمد با خدای گفت ای هم رهبر و هم رهنمای این که تو هستی اگر من بودمی از خودت پیوسته میآسودمی یک دمت اندوهگین نگذارمی ای به از من به ازینت دارمی بیدلان چون گرم در کار آمدند از وجود خویش بیزار آمدند عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۴ - الحكایة ‌و التمثیل بود آن دیوانه در اضطرار در مناجاتی شبی میگفت زار کای خدا از تو نخواهم هیچ من یا دهی یا ندهیم بشنو سخن سخت در خود مانده ام جان در خطر تا که از من این چه دادی واببر این وجودم را که داری در زحیر مینخواهم هیچ میگویم بگیر هرچه از دیوانه آید در وجود عفو فرمایند از دیوان جود گرچه نبود نیک بپذیرند ازو پس بچیزی نیک بر گیرند ازو هر بد او را مراعاتی کنند از نکو وجهی مکافاتی کنند

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۲ - الحكایة ‌و التمثیل بامدادی بود محمود از پگاه برنشست از بهر حربی با سپاه موج میزد لشکرش از کشورش جمع بود از چند کشور لشکرش قرب پانصد پیل در زنجیر داشت عالمی القصه دار و گیر داشت دید در کنجی یکی دیوانه مست شد پیاده شاه و پیش او نشست کرد دیوانه ز پیش و پس نگاه عالمی میدید پر پیل و سپاه کرد حالی روی سوی آسمان گفت شاهی زو درآموز این زمان گفت محمودش مگو این زینهار گفت آخر چون کنم ای شهریار کی کنی تو خاصه با پیل و سپاه از پی جنگ گدایی عزم راه بلکه گر شاهی ترا آید بجنگ تو بسازی جنگ او هم بیدرنگ پادشاه با پادشاه جنگی کند نه بیاید با گدا جنگی کند حق ترا تنها چنین بگذاشتست پس به سلطانیت سر افراشتست وآمده با من بجنگ آویخته من چنین از دست او بگریخته فارغست از شاهی تو ای عجب با گدایی می برآید روز و شب با من بیچاره میکوشد مدام من زبون تر آمدستم والسلام چون شود از درد دلشان بیقرار دل بپردازند خوش از کردگار عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۳ - الحكایة ‌و التمثیل خواجه مجنون شد و مبهوت گشت بیدل و بی قوت و بی قوت گشت در گدایی و اسیری اوفتاد در بلا و رنج و پیری اوفتاد کوه نتواند همی هرگز کشید صد یک آن بار کان عاجز کشید یک شبی در راز آمد با خدای گفت ای هم رهبر و هم رهنمای این که تو هستی اگر من بودمی از خودت پیوسته میآسودمی یک دمت اندوهگین نگذارمی ای به از من به ازینت دارمی بیدلان چون گرم در کار آمدند از وجود خویش بیزار آمدند عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۴ - الحكایة ‌و التمثیل بود آن دیوانه در اضطرار در مناجاتی شبی میگفت زار کای خدا از تو نخواهم هیچ من یا دهی یا ندهیم بشنو سخن سخت در خود مانده ام جان در خطر تا که از من این چه دادی واببر این وجودم را که داری در زحیر مینخواهم هیچ میگویم بگیر هرچه از دیوانه آید در وجود عفو فرمایند از دیوان جود گرچه نبود نیک بپذیرند ازو پس بچیزی نیک بر گیرند ازو هر بد او را مراعاتی کنند از نکو وجهی مکافاتی کنند

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۵ - الحكایة ‌و التمثیل بود دیوانه مزاجی گرسنه در رهی میرفت سر پا برهنه نان طلب میکرد از جایی بجای هرکسی میگفت نان بدهد خدای اوفتاد از جوع در رنجوریی دید اندر مسجدی مغفوریی زود در پیچید و پس بر سر گرفت قصد بردن کرد و راه درگرفت عاقبت در راه بگرفتش کسی زجر کردش پس جفا گفتش بسی زو ستد آن جامه و کردش سؤال کاین چرا کردی بگو ای تیره حال گفت هر جایی که میرفتم دمی جمله میگفتند حق بدهد همی چون شدم درمانده بی دستوریش برگرفتم عاقبت مغفوریش تا بسازد کار من یکبارگی چند خواهم بود در بیچارگی خنده آمد مرد را از کار او برد نان و جامه را تیمار او دید آن دیوانه را مردی براه جامه در پوشید میآمد پگاه گفت جامه از کجا آورده کسب کردی یا عطا آورده گفت این جامه خدای آورد راست گفت هم اقبال و هم دولت تراست زانکه تادولت نباشد ما حضر این چنین جامه نبخشد دادگر مرد مجنون گفت کو یک دولتم کو نداد این جامه بی صد محنتم تا که بر نگرفتمش ناگه گرو نه شکم نان یافت نه تن جامه نو در نمیگیرد خوشی با او بسی تا گرو بر مینگیرد زو کسی بی گرو کار تو کی گیرد نوا جامه و نان بی گرو ندهد ترا ور گرو می بر نگیری تن زند آتشت در جان و در خرمن زند عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۶ - الحكایة ‌و التمثیل بود صاحب عزلتی در گوشه ای از جهان نه زادی و نه توشه ای بر توکل روز و شب بنشسته بود رشته دل در قناعت بسته بود چون نمی پیچید هیچ از راه حق بود گستاخیش با درگاه حق گرسنه از ره رسیدندش دو کس واو نداشت از دخل و خرج الا نفس چون نشستند آن دو کس تا دیرگاه در نیامد هیچ معلومی ز راه چون بسی گشت آن دو تن را انتظار شیخ شد از شرم ایشان شرمسار عاقبت برجست از جای آن زمان کرد چون دیوانه سر بر آسمان گفت آخر من چه دارم بیش و کم میهمانم می فرستی دم به دم چون فرستادی دو روزی خواره را روزنی باید من بیچاره را گر فرستادی مرا روزی کنون وارهی از جنگ هر روزی کنون ورنه زین چوبی نهم بر گردنم جمله قندیل مسجد بشکنم چون بگفت این مرد دل برخاسته شد زره خوانی پدید آراسته در زمان آمد غلامی همچو ماه کرد خدمت خوان نهاد آن جایگاه چون شنودند آن دو تن گفتار او در تعجب آمدند از کار او هر دو گفتندش که گستاخی عظیم می نیارد هیچ گستاخیت بیم گفت دندانی بدو باید نمود تا که ننمایی ندارد هیچ سود عاشقانش پاک از نقص آمدند چون درختان جمله در رقص آمدند پاک همچون شاخ در گل می شدند لاجرم در قرب کامل می شدند عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۷ - الحكایة ‌و التمثیل نازنین شوریده میشد ناگهی بود هم سرما و هم گل در رهی آن یکی گفتش که گل بگرفت راه خویش را بر خیز کفشی ژنده خواه گفت چون پا را کنم کفشی طلب خاصه اندر زیر میگیرند شب تا که در شخص تو میماند دلت هرگز آن دولت نیاید حاصلت چون بجای دل رسی بی دل مدام گردد این دولت ترا حاصل مدام

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۵ - الحكایة ‌و التمثیل بود دیوانه مزاجی گرسنه در رهی میرفت سر پا برهنه نان طلب میکرد از جایی بجای هرکسی میگفت نان بدهد خدای اوفتاد از جوع در رنجوریی دید اندر مسجدی مغفوریی زود در پیچید و پس بر سر گرفت قصد بردن کرد و راه درگرفت عاقبت در راه بگرفتش کسی زجر کردش پس جفا گفتش بسی زو ستد آن جامه و کردش سؤال کاین چرا کردی بگو ای تیره حال گفت هر جایی که میرفتم دمی جمله میگفتند حق بدهد همی چون شدم درمانده بی دستوریش برگرفتم عاقبت مغفوریش تا بسازد کار من یکبارگی چند خواهم بود در بیچارگی خنده آمد مرد را از کار او برد نان و جامه را تیمار او دید آن دیوانه را مردی براه جامه در پوشید میآمد پگاه گفت جامه از کجا آورده کسب کردی یا عطا آورده گفت این جامه خدای آورد راست گفت هم اقبال و هم دولت تراست زانکه تادولت نباشد ما حضر این چنین جامه نبخشد دادگر مرد مجنون گفت کو یک دولتم کو نداد این جامه بی صد محنتم تا که بر نگرفتمش ناگه گرو نه شکم نان یافت نه تن جامه نو در نمیگیرد خوشی با او بسی تا گرو بر مینگیرد زو کسی بی گرو کار تو کی گیرد نوا جامه و نان بی گرو ندهد ترا ور گرو می بر نگیری تن زند آتشت در جان و در خرمن زند عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۶ - الحكایة ‌و التمثیل بود صاحب عزلتی در گوشه ای از جهان نه زادی و نه توشه ای بر توکل روز و شب بنشسته بود رشته دل در قناعت بسته بود چون نمی پیچید هیچ از راه حق بود گستاخیش با درگاه حق گرسنه از ره رسیدندش دو کس واو نداشت از دخل و خرج الا نفس چون نشستند آن دو کس تا دیرگاه در نیامد هیچ معلومی ز راه چون بسی گشت آن دو تن را انتظار شیخ شد از شرم ایشان شرمسار عاقبت برجست از جای آن زمان کرد چون دیوانه سر بر آسمان گفت آخر من چه دارم بیش و کم میهمانم می فرستی دم به دم چون فرستادی دو روزی خواره را روزنی باید من بیچاره را گر فرستادی مرا روزی کنون وارهی از جنگ هر روزی کنون ورنه زین چوبی نهم بر گردنم جمله قندیل مسجد بشکنم چون بگفت این مرد دل برخاسته شد زره خوانی پدید آراسته در زمان آمد غلامی همچو ماه کرد خدمت خوان نهاد آن جایگاه چون شنودند آن دو تن گفتار او در تعجب آمدند از کار او هر دو گفتندش که گستاخی عظیم می نیارد هیچ گستاخیت بیم گفت دندانی بدو باید نمود تا که ننمایی ندارد هیچ سود عاشقانش پاک از نقص آمدند چون درختان جمله در رقص آمدند پاک همچون شاخ در گل می شدند لاجرم در قرب کامل می شدند عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۷ - الحكایة ‌و التمثیل نازنین شوریده میشد ناگهی بود هم سرما و هم گل در رهی آن یکی گفتش که گل بگرفت راه خویش را بر خیز کفشی ژنده خواه گفت چون پا را کنم کفشی طلب خاصه اندر زیر میگیرند شب تا که در شخص تو میماند دلت هرگز آن دولت نیاید حاصلت چون بجای دل رسی بی دل مدام گردد این دولت ترا حاصل مدام

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۸ - الحكایة ‌و التمثیل بود شوریده دلی دیوانه روی کرده در بن ویرانه همچو باران زار برخود میگریست سایلی گفتش که این گریه ز چیست که بمردت گفت دور از تو دلم دل بمرد و سخت تر شد مشکلم گفت دل چون مردت و چون شد زجای گفت چون اندوه بودش با خدای خوش بمرد و دور گشت از من نهان شد بر او و برون رفت از جهان تا به تنهایی مرا حیران گذاشت وین چنین افکنده سر گردان گذاشت ای عجب جایی که آنجا شد دلم رفتن آنجا مینماید مشکلم آرزوی من بدآنجا رفتن است لیک ره در قعر دریا رفتن است گر رسم آنجایگه یک روز من وارهم از گریه و از سوز من هر کرا این درد عالم سوز نیست در شبست و هرگز او را روز نیست درد میباید که بی درمان بود تا اگر درمان کنی آسان بود عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۹ - الحكایة ‌و التمثیل شد مگر دیوانه شبلی چند گاه برد با دیوانه جایش پادشاه کرد شه در کار او لختی غلو کان فلان دارو کنیدش در گلو پس زفان بگشاد شبلی بی قرار گفت خود را بیهده رنجه مدار کاین نه زان دیوانگیست ای نیک مرد کان بدارو به شود گردم مگرد هر کجا دردی بود درمان پذیر آن نباشد درد کان باشد زحیر جان اگر نبود مرا جانان بسست داروی من درد بیدرمان بسست چون ترا با حق نیفتد هیچ کار تو چه دانی قیمت این روزگار چون بخون صد ره بگرداند ترا آنگهی یک دم برنجاند ترا صد رهت مرده کند پس زنده تاترا نانی دهد یا ژنده عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱۰ - الحكایة ‌و التمثیل در رهی میرفت مجنونی عجب بود پای و سر برهنه خشک لب شد ز سرما و گل ره بیقرار سر ببالا کرد و گفت ای کردگار یا دلم ده باز تا چند از بلا یا نه باری ژنده کفشی ده مرا عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱۱ - الحكایة ‌و التمثیل بود آن دیوانه دل برخاسته وز غم بی نانیش جان کاسته میگریست از غم که یک نانش نبود چون نبودش نان غم جانش نبود آن یکی گفتش که مگری ای نژند کان خداوندی که این سقف بلند بی ستونی در هوا بنهاد او روزی تو هم تواند داد او مرد مجنون گفت ای کاش این زمان از برای محکمی آسمان حق تعالی صد ستون بنهاده بی زحیری نان می میداده نان خورش میباید و نانم کنون من چه دانم آسمان بی ستون عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱۲ - الحكایة ‌و التمثیل بر شره میخورد مجنونی طعام شکر حق میگفت شکری بردوام کای خداوندی که جان و تن ز تست شکر تو از من طعام من ز تست تو طعامم میفرستی ز آسمان شکر من بر میفرستم هر زمان میفرست اینجا فرو هر دم طعام تا منت بر میفرستم بر دوام واسطه این قوم را برخاستست قول ایشان لاجرم بس راستست چون نمیبینند غیری جز مجاز جمله زو شنوند و زو گویند باز عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱۳ - الحكایة ‌و التمثیل نازنین شوریده درگاه بود پیشش آمد زاهدی در راه زود گفت میگوید خداوندت سلام نازنین گفتش که تو برگیر گام از فضولی دست کن کوتاه تو زانکه هیچ از حق نه آگاه تو کار حق بر تو کجا مبنی بود کز وکیلی چون تو مستغنی بود تو برون شو از میان کان ذات فرد بی رسولی تو داند گفت و کرد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۸ - الحكایة ‌و التمثیل بود شوریده دلی دیوانه روی کرده در بن ویرانه همچو باران زار برخود میگریست سایلی گفتش که این گریه ز چیست که بمردت گفت دور از تو دلم دل بمرد و سخت تر شد مشکلم گفت دل چون مردت و چون شد زجای گفت چون اندوه بودش با خدای خوش بمرد و دور گشت از من نهان شد بر او و برون رفت از جهان تا به تنهایی مرا حیران گذاشت وین چنین افکنده سر گردان گذاشت ای عجب جایی که آنجا شد دلم رفتن آنجا مینماید مشکلم آرزوی من بدآنجا رفتن است لیک ره در قعر دریا رفتن است گر رسم آنجایگه یک روز من وارهم از گریه و از سوز من هر کرا این درد عالم سوز نیست در شبست و هرگز او را روز نیست درد میباید که بی درمان بود تا اگر درمان کنی آسان بود عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۹ - الحكایة ‌و التمثیل شد مگر دیوانه شبلی چند گاه برد با دیوانه جایش پادشاه کرد شه در کار او لختی غلو کان فلان دارو کنیدش در گلو پس زفان بگشاد شبلی بی قرار گفت خود را بیهده رنجه مدار کاین نه زان دیوانگیست ای نیک مرد کان بدارو به شود گردم مگرد هر کجا دردی بود درمان پذیر آن نباشد درد کان باشد زحیر جان اگر نبود مرا جانان بسست داروی من درد بیدرمان بسست چون ترا با حق نیفتد هیچ کار تو چه دانی قیمت این روزگار چون بخون صد ره بگرداند ترا آنگهی یک دم برنجاند ترا صد رهت مرده کند پس زنده تاترا نانی دهد یا ژنده عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱۰ - الحكایة ‌و التمثیل در رهی میرفت مجنونی عجب بود پای و سر برهنه خشک لب شد ز سرما و گل ره بیقرار سر ببالا کرد و گفت ای کردگار یا دلم ده باز تا چند از بلا یا نه باری ژنده کفشی ده مرا عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱۱ - الحكایة ‌و التمثیل بود آن دیوانه دل برخاسته وز غم بی نانیش جان کاسته میگریست از غم که یک نانش نبود چون نبودش نان غم جانش نبود آن یکی گفتش که مگری ای نژند کان خداوندی که این سقف بلند بی ستونی در هوا بنهاد او روزی تو هم تواند داد او مرد مجنون گفت ای کاش این زمان از برای محکمی آسمان حق تعالی صد ستون بنهاده بی زحیری نان می میداده نان خورش میباید و نانم کنون من چه دانم آسمان بی ستون عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱۲ - الحكایة ‌و التمثیل بر شره میخورد مجنونی طعام شکر حق میگفت شکری بردوام کای خداوندی که جان و تن ز تست شکر تو از من طعام من ز تست تو طعامم میفرستی ز آسمان شکر من بر میفرستم هر زمان میفرست اینجا فرو هر دم طعام تا منت بر میفرستم بر دوام واسطه این قوم را برخاستست قول ایشان لاجرم بس راستست چون نمیبینند غیری جز مجاز جمله زو شنوند و زو گویند باز عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱۳ - الحكایة ‌و التمثیل نازنین شوریده درگاه بود پیشش آمد زاهدی در راه زود گفت میگوید خداوندت سلام نازنین گفتش که تو برگیر گام از فضولی دست کن کوتاه تو زانکه هیچ از حق نه آگاه تو کار حق بر تو کجا مبنی بود کز وکیلی چون تو مستغنی بود تو برون شو از میان کان ذات فرد بی رسولی تو داند گفت و کرد

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱ - المقالة الثالثة و العشرون سالک آمد نه درو عقل ونه هوش وحشی آسا تنگدل پیش وحوش گفت ای جنبندگان بحر و بر راه پیمایان عالم سر بسر پایمال هر خس ودون گشته اید در میان خاک در خون گشته اید در مقام نیستی افتاده اید چشم بر هستی حق بنهاده اید حق بلطف خود مثل زد از شما جوهر موری بدل زد از شما سورتی از نص قرآن قدم کرد گردن بند موری از کرم باز نحلی را چو شیر فحل کرد زآنکه نام سورتی النحل کرد عنکبوتی را همین تشریف داد سورتی را هم بدو تعریف داد مور را دل پر سخن در پیش کرد تا سلیمان را ازو بی خویش کرد چون شما را هست در اسرار دست شد مراهم چون زفان از کار دست دست من گیرید تا جایی رسم بو کزین پستی ببالایی رسم چون سلیمان پند گیرد از شما دل سخن از جان پذیرد از شما وحش چون بشنود از سالک سخن گفت فرمان کن حدیث من مکن من که باشم در همه روی زمین تا مرا نامی بود در کوی دین عمر کوتاهی ضعیفی بی تنی خرده گیری همچو چشم سوزنی عنکبوتی گر درآمد روز غار پس شد آن دو چشم دین را پرده دار عنکبوتی بر سطرلابست نیز کو نداند بر فلک یک ذره چیز خلق را روشن شود زو آفتاب واو نداند آفتاب از هیچ باب در همه عالم که جست از عنکبوت قصه حی الذی هو لایموت قصه مور ضعیف تیره حال هم برین منوال میدان و مثال نیک بین کز تشنگی مردن ترا بهتر است از نام ما بردن ترا گر کسی را از شکر تنگی بود یک شکر خواهد قوی ننگی بود عالمی پر عاشق شوریده اند جمله صاحب درد و صاحب دیده اند چه طلب داری تو از مور ومگس گوییا جز ما ندیدی هیچ کس تا سخن گفتیم ما را مرده گیر عمر رفته ره بسر نابرده گیر سالک آمد پیش پیر تیز هوش قصه برگفتش از خیل وحوش پیر گفتش هست وحش تنگ حال هر صفت را کان خفی باشد مثال هست در هر ذات صد عالم صفت لیک اصل جمله آمد معرفت معرفت را اصل توحید آمدست ره سوی توحید تفرید آمدست گر شوی چون وحش در ره پایمال تا ابد جان را بدست آری کمال کی دهد هرگز کمال جانت دست تا نگردی پاک نیست از هر چه هست تا تو با خویشی عدد بینی همه چون شوی فانی احد بینی همه عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بیدلی را بود مالی بر کسی در تقاضا رنج میدادش بسی گرچه میرنجید مرد وام دار زر بدودادن نبودش اختیار چون خصومت در میان بسیارشد بر دو خصم آن کار بس دشوار شد بود درویشی به بیدل گفت خیز تا بود در گردنش تا رستخیز زر قیامت بهترت آید بکار پس بدو بگذار و از وی کن کنار گفت بیدل در قیامت من ازو نقد نتوانم ستد روشن ازو هیچ او فردا بمن ندهد خموش زان شدم امروز با او سخت کوش مرد گفتا می ندانم سر این شرح ده تا این شکم گردد یقین گفت چون هردو برآییم از قفس او و من هر دو یکی باشیم و بس هر کجا توحید بنماید خدای شرک باشد گر دویی ماند بجای در حقیقت چون من او و او منم لاجرم آنجا نباشد دشمنم لیک اینجا نیست توحید آشکار زو ستانم چون زرم آید بکار این زمانش زر ستانم بیشکی بعد ازین هر دو شویم آنگه یکی گر عدد گردد احد کاری بود ورنه بی شک رنج بسیاری بود

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱ - المقالة الثالثة و العشرون سالک آمد نه درو عقل ونه هوش وحشی آسا تنگدل پیش وحوش گفت ای جنبندگان بحر و بر راه پیمایان عالم سر بسر پایمال هر خس ودون گشته اید در میان خاک در خون گشته اید در مقام نیستی افتاده اید چشم بر هستی حق بنهاده اید حق بلطف خود مثل زد از شما جوهر موری بدل زد از شما سورتی از نص قرآن قدم کرد گردن بند موری از کرم باز نحلی را چو شیر فحل کرد زآنکه نام سورتی النحل کرد عنکبوتی را همین تشریف داد سورتی را هم بدو تعریف داد مور را دل پر سخن در پیش کرد تا سلیمان را ازو بی خویش کرد چون شما را هست در اسرار دست شد مراهم چون زفان از کار دست دست من گیرید تا جایی رسم بو کزین پستی ببالایی رسم چون سلیمان پند گیرد از شما دل سخن از جان پذیرد از شما وحش چون بشنود از سالک سخن گفت فرمان کن حدیث من مکن من که باشم در همه روی زمین تا مرا نامی بود در کوی دین عمر کوتاهی ضعیفی بی تنی خرده گیری همچو چشم سوزنی عنکبوتی گر درآمد روز غار پس شد آن دو چشم دین را پرده دار عنکبوتی بر سطرلابست نیز کو نداند بر فلک یک ذره چیز خلق را روشن شود زو آفتاب واو نداند آفتاب از هیچ باب در همه عالم که جست از عنکبوت قصه حی الذی هو لایموت قصه مور ضعیف تیره حال هم برین منوال میدان و مثال نیک بین کز تشنگی مردن ترا بهتر است از نام ما بردن ترا گر کسی را از شکر تنگی بود یک شکر خواهد قوی ننگی بود عالمی پر عاشق شوریده اند جمله صاحب درد و صاحب دیده اند چه طلب داری تو از مور ومگس گوییا جز ما ندیدی هیچ کس تا سخن گفتیم ما را مرده گیر عمر رفته ره بسر نابرده گیر سالک آمد پیش پیر تیز هوش قصه برگفتش از خیل وحوش پیر گفتش هست وحش تنگ حال هر صفت را کان خفی باشد مثال هست در هر ذات صد عالم صفت لیک اصل جمله آمد معرفت معرفت را اصل توحید آمدست ره سوی توحید تفرید آمدست گر شوی چون وحش در ره پایمال تا ابد جان را بدست آری کمال کی دهد هرگز کمال جانت دست تا نگردی پاک نیست از هر چه هست تا تو با خویشی عدد بینی همه چون شوی فانی احد بینی همه عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بیدلی را بود مالی بر کسی در تقاضا رنج میدادش بسی گرچه میرنجید مرد وام دار زر بدودادن نبودش اختیار چون خصومت در میان بسیارشد بر دو خصم آن کار بس دشوار شد بود درویشی به بیدل گفت خیز تا بود در گردنش تا رستخیز زر قیامت بهترت آید بکار پس بدو بگذار و از وی کن کنار گفت بیدل در قیامت من ازو نقد نتوانم ستد روشن ازو هیچ او فردا بمن ندهد خموش زان شدم امروز با او سخت کوش مرد گفتا می ندانم سر این شرح ده تا این شکم گردد یقین گفت چون هردو برآییم از قفس او و من هر دو یکی باشیم و بس هر کجا توحید بنماید خدای شرک باشد گر دویی ماند بجای در حقیقت چون من او و او منم لاجرم آنجا نباشد دشمنم لیک اینجا نیست توحید آشکار زو ستانم چون زرم آید بکار این زمانش زر ستانم بیشکی بعد ازین هر دو شویم آنگه یکی گر عدد گردد احد کاری بود ورنه بی شک رنج بسیاری بود

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بیدل دیوانه در حال شد پیش دکان یکی بقال شد گفت بر دکان چرا داری نشست گفت تا آید مرا سودی بدست گفت چبود سود گفتا آنکه زود گر یکی داری دو گردد اینت سود گفت کورست آن دلت دو ماحضر گر یکی گردد ترا سود این شمر کار تو بر عکس این افتاد نیک نیستت توحید در شرکی ولیک چون دل و گل هر دو در حق گم شود آنگهی مردم بحق مردم شود عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل نازنین میرفت و بس شوریده بود گفتی از سرباز خوابی دیده بود میگذشت او بر در مجلس گهی این سخن گفت آن مذکر آنگهی این گل آدم خدا از سرنوشت چل صباح از دست قدرت میسرشت بعد از آن گفتا دل مؤمن مدام هست در انگشت حق کرده مقام نازنین چون این سخن بشنود ازو زاتش جانش برآمد دود ازو گفت بیچاره چه سازد آدمی یا دلست او یا گلست او از زمی چون دل و چون گل بدست اوست بس پس بدست ما چه باشد جز هوس من دلی دارم ز عالم یا گلی هر دو او راست اینت مشکل مشکلی از دل و گل در جهان من برچه ام اوست جمله در میان من برچه ام هیچ هستم من ندانم یا نیم چون همه اوست آخر اینجا من کیم عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل روستاییی بشهر مرو رفت در میان مسجد جامع بخفت بود بر پایش کدویی بسته چست تا نگردد گم در آن شهر از نخست دیگری آن باز کرد از پای او بست بر پا خفت بر بالای او مرد چون بیدار شد دل خسته دید کاین کدو بر پای آن کس بسته دید در تحیر آمد و سرگشته شد گفت یا رب روستایی گشته شد ای خدا گر او منم پس من چه ام ور منست او او نگوید من که ام در میان نفی و اثباتم مدام نه بمن شد کار و نه بی من تمام در میان این و آن درمانده ام در یقین و در گمان درمانده ام عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پیش شیخی رفت مردی نامدار از سر بی خویشیی بگریست زار گفت سیرم از عبودیت همی وز ربوبیت بمن نرسد دمی مانده ام بی این و بی آن من مدام چون کنم گفتا که سر می زن مدام این سخن را گر محل آید پدید از سر علم و عمل آید پدید چشم باید داشت بر لوح ازل چند دارم چشم بر علم و عمل عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود ملاحی معمر کار دان زو کسی پرسید کای بسیار دان از عجایبهای دریا بازگوی گفتش آن ملاح کای اسرار جوی این عجبتر دیدهام من کز بحار در سلامت کشتی آید باکنار کشتیی بر روی غرقابی مدام موج میآید دمادم بر دوام ما میان موج و غرقابی سیاه منتظر تا باد چون آید ز راه بر نیاید هیچ کاری از حیل و اطلاعی نیست بر لوح ازل پس طریق تو بفرمان رفتن است بیخودی در وادی جان رفتن است بنده آن بهتر که بر فرمان رود کز خداوند آنچه خواهد آن رود

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بیدل دیوانه در حال شد پیش دکان یکی بقال شد گفت بر دکان چرا داری نشست گفت تا آید مرا سودی بدست گفت چبود سود گفتا آنکه زود گر یکی داری دو گردد اینت سود گفت کورست آن دلت دو ماحضر گر یکی گردد ترا سود این شمر کار تو بر عکس این افتاد نیک نیستت توحید در شرکی ولیک چون دل و گل هر دو در حق گم شود آنگهی مردم بحق مردم شود عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل نازنین میرفت و بس شوریده بود گفتی از سرباز خوابی دیده بود میگذشت او بر در مجلس گهی این سخن گفت آن مذکر آنگهی این گل آدم خدا از سرنوشت چل صباح از دست قدرت میسرشت بعد از آن گفتا دل مؤمن مدام هست در انگشت حق کرده مقام نازنین چون این سخن بشنود ازو زاتش جانش برآمد دود ازو گفت بیچاره چه سازد آدمی یا دلست او یا گلست او از زمی چون دل و چون گل بدست اوست بس پس بدست ما چه باشد جز هوس من دلی دارم ز عالم یا گلی هر دو او راست اینت مشکل مشکلی از دل و گل در جهان من برچه ام اوست جمله در میان من برچه ام هیچ هستم من ندانم یا نیم چون همه اوست آخر اینجا من کیم عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل روستاییی بشهر مرو رفت در میان مسجد جامع بخفت بود بر پایش کدویی بسته چست تا نگردد گم در آن شهر از نخست دیگری آن باز کرد از پای او بست بر پا خفت بر بالای او مرد چون بیدار شد دل خسته دید کاین کدو بر پای آن کس بسته دید در تحیر آمد و سرگشته شد گفت یا رب روستایی گشته شد ای خدا گر او منم پس من چه ام ور منست او او نگوید من که ام در میان نفی و اثباتم مدام نه بمن شد کار و نه بی من تمام در میان این و آن درمانده ام در یقین و در گمان درمانده ام عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پیش شیخی رفت مردی نامدار از سر بی خویشیی بگریست زار گفت سیرم از عبودیت همی وز ربوبیت بمن نرسد دمی مانده ام بی این و بی آن من مدام چون کنم گفتا که سر می زن مدام این سخن را گر محل آید پدید از سر علم و عمل آید پدید چشم باید داشت بر لوح ازل چند دارم چشم بر علم و عمل عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود ملاحی معمر کار دان زو کسی پرسید کای بسیار دان از عجایبهای دریا بازگوی گفتش آن ملاح کای اسرار جوی این عجبتر دیدهام من کز بحار در سلامت کشتی آید باکنار کشتیی بر روی غرقابی مدام موج میآید دمادم بر دوام ما میان موج و غرقابی سیاه منتظر تا باد چون آید ز راه بر نیاید هیچ کاری از حیل و اطلاعی نیست بر لوح ازل پس طریق تو بفرمان رفتن است بیخودی در وادی جان رفتن است بنده آن بهتر که بر فرمان رود کز خداوند آنچه خواهد آن رود

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل در میان دشمنان پیری کهن دوستی راگفت ای نیکو سخن کاین همه خلقند دایم غم زده ترک شادی کرده و ماتم زده بیشتر غمشان ازان بینم مقیم تا چرا آخر خداوند کریم آن کند جمله که خود خواهد مدام وآنچه باید خلق را نکند تمام گر ز صد تن داعی یک کار خاست تا نخواهد حق نیاید کار راست عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل دیر میآمد یکی از آب باز صوفیان کرده زفان در وی دراز بوسعید مهنه گفت ای مردمان آب چون آرد فلانی این زمان زانکه آب خوش که آن روزی ماست درنیامد تا شدی این کار راست چون درآید برکشد آن آب مرد چون توان بیوقت هرگز آب خورد حکم او راست و نگهدار اوست بس در نگهداری نکوکار اوست بس عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل کرد ازمکه عمر عزم سفر در سرای آبستنی بودش مگر گفت الهی ای جهان روشن بتو رفتم و طفلم سپردم من بتو چون عمر القصه بازآمد ز راه مرده بود آبستنش از دیرگاه از سر گور زن آوازی رسید کانچه بسپردی بیا کامد پدید رفت امیرالمؤمنین بگشاد خاک دید آن زن نیمه ریزیده پاک نیم دیگر زنده بود و تازه بود طفل را زو شیر بی اندازه بود در گرفته بود طفلش آن زمان ای عجب پستان مادر در هان برگرفت او را عمر زان جایگاه هاتفیش آواز داد از پیشگاه کانچه بسپردی بحق با تو سپرد مادرش را چون بنسپردی بمرد عصمت حق گر نباشد دسترس خلق در عصمت نماند یک نفس عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل گفت رکن الدین اکافی مگر می فشاند اندر سخن روزی گهر مجلس او پاره شوریده شد خواجه را آن از کسی پرسیده شد کاین چه افتادست وین شورش چراست ما نمیدانیم بر گویید راست آن یکی گفتش فلان مرد نه خرد در نهان کفشی بدزدید و ببرد کفش ازو میبستدیم اینجایگاه شورشی برخاست زان گم کرده راه خواجه میگفتش مکن قصه دراز زانکه گر روزی خدای بی نیاز برفکندی پرده عصمت ز ما کفش دزد اولستی این گدا کس چه داند تا چه حکمت میرود هر وجودی را چه قسمت میرود خون صدیقان ازین حسرت بریخت وآسمان بر فرق ایشان خاک بیخت گرچه ره جستند هر سویی ازین پی نبردند ای عجب مویی ازین صد جهان حسرت بجان پاک در میتوان دیدن بزیر خاک در عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل مرتضی را گفت مردی نامور تو چه میدانی بعالم بیشتر گفت طاعت بیشتر بر آسمانست زانکه آنجا منزل روحانیانست لیک بر روی زمین از خشک و تر هیچم از غفلت نیاید بیشتر ور ز زیر خاک میپرسیم نیز نیست بیش از حسرت آنجا هیچ چیز آنکه را از خاک و خون بندی بود در نگر تاحسرتش چندی بود کار عالم زادنست و مردنست گه پدید آوردن و گه بردنست لاجرم این کار بی پایان فتاد تا ابد این درد بیدرمان فتاد این چنین کاری که بیش از حدماست از زحیر ما نخواهد گشت راست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل در میان دشمنان پیری کهن دوستی راگفت ای نیکو سخن کاین همه خلقند دایم غم زده ترک شادی کرده و ماتم زده بیشتر غمشان ازان بینم مقیم تا چرا آخر خداوند کریم آن کند جمله که خود خواهد مدام وآنچه باید خلق را نکند تمام گر ز صد تن داعی یک کار خاست تا نخواهد حق نیاید کار راست عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل دیر میآمد یکی از آب باز صوفیان کرده زفان در وی دراز بوسعید مهنه گفت ای مردمان آب چون آرد فلانی این زمان زانکه آب خوش که آن روزی ماست درنیامد تا شدی این کار راست چون درآید برکشد آن آب مرد چون توان بیوقت هرگز آب خورد حکم او راست و نگهدار اوست بس در نگهداری نکوکار اوست بس عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل کرد ازمکه عمر عزم سفر در سرای آبستنی بودش مگر گفت الهی ای جهان روشن بتو رفتم و طفلم سپردم من بتو چون عمر القصه بازآمد ز راه مرده بود آبستنش از دیرگاه از سر گور زن آوازی رسید کانچه بسپردی بیا کامد پدید رفت امیرالمؤمنین بگشاد خاک دید آن زن نیمه ریزیده پاک نیم دیگر زنده بود و تازه بود طفل را زو شیر بی اندازه بود در گرفته بود طفلش آن زمان ای عجب پستان مادر در هان برگرفت او را عمر زان جایگاه هاتفیش آواز داد از پیشگاه کانچه بسپردی بحق با تو سپرد مادرش را چون بنسپردی بمرد عصمت حق گر نباشد دسترس خلق در عصمت نماند یک نفس عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل گفت رکن الدین اکافی مگر می فشاند اندر سخن روزی گهر مجلس او پاره شوریده شد خواجه را آن از کسی پرسیده شد کاین چه افتادست وین شورش چراست ما نمیدانیم بر گویید راست آن یکی گفتش فلان مرد نه خرد در نهان کفشی بدزدید و ببرد کفش ازو میبستدیم اینجایگاه شورشی برخاست زان گم کرده راه خواجه میگفتش مکن قصه دراز زانکه گر روزی خدای بی نیاز برفکندی پرده عصمت ز ما کفش دزد اولستی این گدا کس چه داند تا چه حکمت میرود هر وجودی را چه قسمت میرود خون صدیقان ازین حسرت بریخت وآسمان بر فرق ایشان خاک بیخت گرچه ره جستند هر سویی ازین پی نبردند ای عجب مویی ازین صد جهان حسرت بجان پاک در میتوان دیدن بزیر خاک در عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل مرتضی را گفت مردی نامور تو چه میدانی بعالم بیشتر گفت طاعت بیشتر بر آسمانست زانکه آنجا منزل روحانیانست لیک بر روی زمین از خشک و تر هیچم از غفلت نیاید بیشتر ور ز زیر خاک میپرسیم نیز نیست بیش از حسرت آنجا هیچ چیز آنکه را از خاک و خون بندی بود در نگر تاحسرتش چندی بود کار عالم زادنست و مردنست گه پدید آوردن و گه بردنست لاجرم این کار بی پایان فتاد تا ابد این درد بیدرمان فتاد این چنین کاری که بیش از حدماست از زحیر ما نخواهد گشت راست

%0
10 Bölüm