Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بود عبدالله طاهر در شکار باز میآمد بشهر آن نامدار بود در راهش پلی جای نشست پیر زالی از پس آن پل بجست اسب عبدالله سر بر زد ز راه بر زمین افکند از فرقش کلاه خشمگین شد سخت عبدالله ازو خواست تا خود را کند آگاه ازو گفت ای نادان چکارت اوفتاد کاین چنین جای اختیارت اوفتاد قصه دادش بدست آن پیرزن گفت فرزندیست بی جرم آن من مانده در زندان تو خوار و اسیر لطف کن او را برون آر ای امیر میبسوزد جان من از درد او شد سیه روزم ز روی زرد او پیرم و رفته بآخر روز من رحمتی کن بر دل پر سوز من خورد سوگند از سر خشم آن امیر کان پسر در حبس خواهد مرد اسیر برنیارم من ز زندان هرگزش همچنان میدارم آنجا عاجزش پیره زن گفت ای امیر کاردان نیست بر کاری خداوند جهان گر تو بر کاری خدا هم نیز هست قادر و داننده هر چیز هست من کنون با او گذارم کار خویش توبرو من نیز بردم بار خویش تا در چون حق جهانداری بود بر در تو آمدن عاری بود تن زدم جان سوخته رفتم ز جای تا تو بهتر آیی اکنون با خدای این سخن بر جان عبدالله زد اشک خونین بر غبار راه زد خورد سوگندی دگر آن مهربان کز سر پل نگذرم من این زمان تا نیارند آن پسر را سوی من تا ببینم روی او او روی من شد بزندان مرد و آوردش سوار چون جمال او بدید آن نامدار خلعتش بخشید وگفت آن سرفراز تا بگردانند در شهرش بناز پس منادی میکنند از چپ و راست کاین طلیق الله آزاد خداست این چنین کاری که کوهی کاه کرد رغم عبدالله را الله کرد گر تحمل هست نیکو از یکی هست نیکوتر ز شاهان بیشکی عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل نصر احمد اندر ایام بهار داشت عزم باغ و قصد سبزه زار مطربان از پیش بفرستاده بود همره ایشان سماع و باده بود محتسب بود آن یکی الیاس نام سخت در تقوی و در معنی تمام پیش آمد قوم را دره بدست وانچه دید او هم بریخت و هم شکست نصر را زان حال حالی شد خبر کرد نصر الیاس را حاضر مگر گفت ای الیاسک شوریده دین گفت ای نصرک چه افتادست هین گفت این حسبت که فرمودت بگو گفت این شاهی ز که بودت بگو گفت از امر امیرالمؤمنین گفت آن من ز رب العالمین گفت گویی مینترسی ذره گفت از عالم منم وین دره نه طمع دارم بکس هرگز دمی نه مرا در چشم آید عالمی نه ز کشتن باشدم یک ذره بیم نه بترسم از بلا چون تو سلیم گر کسی خون ریزد و خون راندم خوش بود کان خون بحق برساندم خون ترا چون سوی حق رهبر بود در جهان چیزی ازین بهتر بود مشک هم خوش هم نکو آید ترا زانکه بوی خون ازو آید ترا نصر را الحق خوش آمد گفتنش محو شد از گفت او آشفتنش گفت شادم کردی اکنون شاد باش حاجتی خواه از من و آزاد باش گفت من حاجت ندارم بیش و کم گفت البته بباید خواست هم بر کنار حضرت شاه شریف بود استاده غلامی بس ضعیف کرد شیخ الیاس سوی او نگاه گفت حاجت زوست نه از پادشاه نصر گفتا پیش چون من شهریار زوچه خواهی حاجت آخر شرم دار گفت پس من شرم دارم این زمان کز تو خواهم با خداوند جهان کرد الحاحش که البته بخواه گفت میباید که این دم پادشاه بدهدم هژده کری گندم تمام زانکه اینم در سمرقندست وام نصر گفتا گندم به بنگرید پس به اشتر با سمرقندش برید بعد ازان الیاس گفت ای پادشاه من چنان خواهم که این گندم براه خود بگردن بر نهی بی سرکشی در سمرقندش بری با دلخوشی نصر گفتش تو ز من آگه نیی زانکه با من در رهی همره نیی گر روم در باغ خود افزون دو گام آبله گیرد همه پایم تمام چون توانم شد ز نیشابور من بار بر سر تا بجای دور من بعد از آن الیاس گفت این روشنست کاین قدر بارت اگر بر گردنست عاجزی گر تا سمرقندش بری ور بری دانم که تا چندش بری جمله بار خراسان روز و شب تا ابد بر گردن تست ای عجب چون قیامت باز اندازد بساط باچنین باری چه سازی بر صراط بار بینم عالمی بر گردنت تا بود یک گرده نان خوردنت با چنین باری چو دم نتوان زدن بر صراط حق قدم نتوان زدن نصر حالی توبه کرد و بازگشت ترک شاهی گفت و اهل راز گشت در تحمل هرکه او پاکی بود گر بود بر آسمان خاکی بود حلم او بار جهانی میکشد میکند سود و زیانی میکشد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بود عبدالله طاهر در شکار باز میآمد بشهر آن نامدار بود در راهش پلی جای نشست پیر زالی از پس آن پل بجست اسب عبدالله سر بر زد ز راه بر زمین افکند از فرقش کلاه خشمگین شد سخت عبدالله ازو خواست تا خود را کند آگاه ازو گفت ای نادان چکارت اوفتاد کاین چنین جای اختیارت اوفتاد قصه دادش بدست آن پیرزن گفت فرزندیست بی جرم آن من مانده در زندان تو خوار و اسیر لطف کن او را برون آر ای امیر میبسوزد جان من از درد او شد سیه روزم ز روی زرد او پیرم و رفته بآخر روز من رحمتی کن بر دل پر سوز من خورد سوگند از سر خشم آن امیر کان پسر در حبس خواهد مرد اسیر برنیارم من ز زندان هرگزش همچنان میدارم آنجا عاجزش پیره زن گفت ای امیر کاردان نیست بر کاری خداوند جهان گر تو بر کاری خدا هم نیز هست قادر و داننده هر چیز هست من کنون با او گذارم کار خویش توبرو من نیز بردم بار خویش تا در چون حق جهانداری بود بر در تو آمدن عاری بود تن زدم جان سوخته رفتم ز جای تا تو بهتر آیی اکنون با خدای این سخن بر جان عبدالله زد اشک خونین بر غبار راه زد خورد سوگندی دگر آن مهربان کز سر پل نگذرم من این زمان تا نیارند آن پسر را سوی من تا ببینم روی او او روی من شد بزندان مرد و آوردش سوار چون جمال او بدید آن نامدار خلعتش بخشید وگفت آن سرفراز تا بگردانند در شهرش بناز پس منادی میکنند از چپ و راست کاین طلیق الله آزاد خداست این چنین کاری که کوهی کاه کرد رغم عبدالله را الله کرد گر تحمل هست نیکو از یکی هست نیکوتر ز شاهان بیشکی عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل نصر احمد اندر ایام بهار داشت عزم باغ و قصد سبزه زار مطربان از پیش بفرستاده بود همره ایشان سماع و باده بود محتسب بود آن یکی الیاس نام سخت در تقوی و در معنی تمام پیش آمد قوم را دره بدست وانچه دید او هم بریخت و هم شکست نصر را زان حال حالی شد خبر کرد نصر الیاس را حاضر مگر گفت ای الیاسک شوریده دین گفت ای نصرک چه افتادست هین گفت این حسبت که فرمودت بگو گفت این شاهی ز که بودت بگو گفت از امر امیرالمؤمنین گفت آن من ز رب العالمین گفت گویی مینترسی ذره گفت از عالم منم وین دره نه طمع دارم بکس هرگز دمی نه مرا در چشم آید عالمی نه ز کشتن باشدم یک ذره بیم نه بترسم از بلا چون تو سلیم گر کسی خون ریزد و خون راندم خوش بود کان خون بحق برساندم خون ترا چون سوی حق رهبر بود در جهان چیزی ازین بهتر بود مشک هم خوش هم نکو آید ترا زانکه بوی خون ازو آید ترا نصر را الحق خوش آمد گفتنش محو شد از گفت او آشفتنش گفت شادم کردی اکنون شاد باش حاجتی خواه از من و آزاد باش گفت من حاجت ندارم بیش و کم گفت البته بباید خواست هم بر کنار حضرت شاه شریف بود استاده غلامی بس ضعیف کرد شیخ الیاس سوی او نگاه گفت حاجت زوست نه از پادشاه نصر گفتا پیش چون من شهریار زوچه خواهی حاجت آخر شرم دار گفت پس من شرم دارم این زمان کز تو خواهم با خداوند جهان کرد الحاحش که البته بخواه گفت میباید که این دم پادشاه بدهدم هژده کری گندم تمام زانکه اینم در سمرقندست وام نصر گفتا گندم به بنگرید پس به اشتر با سمرقندش برید بعد ازان الیاس گفت ای پادشاه من چنان خواهم که این گندم براه خود بگردن بر نهی بی سرکشی در سمرقندش بری با دلخوشی نصر گفتش تو ز من آگه نیی زانکه با من در رهی همره نیی گر روم در باغ خود افزون دو گام آبله گیرد همه پایم تمام چون توانم شد ز نیشابور من بار بر سر تا بجای دور من بعد از آن الیاس گفت این روشنست کاین قدر بارت اگر بر گردنست عاجزی گر تا سمرقندش بری ور بری دانم که تا چندش بری جمله بار خراسان روز و شب تا ابد بر گردن تست ای عجب چون قیامت باز اندازد بساط باچنین باری چه سازی بر صراط بار بینم عالمی بر گردنت تا بود یک گرده نان خوردنت با چنین باری چو دم نتوان زدن بر صراط حق قدم نتوان زدن نصر حالی توبه کرد و بازگشت ترک شاهی گفت و اهل راز گشت در تحمل هرکه او پاکی بود گر بود بر آسمان خاکی بود حلم او بار جهانی میکشد میکند سود و زیانی میکشد

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل جاهلی میگفت احنف را متاب گر یکی گویی تو ده گویم جواب احنفش گفتا تو گر گویی دهم من یکی باتو نگویم این بهم خلق نبود این که تا یابی خبر از فروتر کس شوی زیر و زبر چون حقارت بر نتابی از حقیر چون کشی پس کبریای آن کبیر خلق چیست ز خلق خون نوشیدن است باز ناپوشیدن و کوشیدن است عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل خانه داشت ای عجب خالی جنید دزد در شد مینیافت او هیچ صید عاقبت پیراهنی یافت وببرد روز دیگر را بدلالی سپرد پیرهن را چون خریداری رسید آشنا میخواست در وقت خرید میگذشت آنجا جنید راهبر گفت این را آشناام من بخر در تحمل بازگفتم حال خاک خاک شو تا درنماند جان پاک همچو بادی عمر تو بگذشت زود خاک شو چون خاک خواهی گشت زود گر ز بی آبی تیمم ساختی خاک خود مردیست تو خم ساختی از تیمم گر ترا گردی رسید بیشک از فرق جوانمردی رسید هیچ گردی نیست کان خاکی نبود هیچ خاکی نیست کان پاکی نبود هیچ پاکی نیست تا اوجان نداشت هیچ جانی نیست تا جانان نداشت این ببین تا تو قدم چون مینهی نیستی آگاه و در خون مینهی ذره ذره خاک شخص خفتگانست قطره قطره خون جان رفتگانست خاک را صد بار بر هم بیختند تا همه با خون دل آمیختند از زمین هرچ آن برون می آیدت از میان خاک و خون می آیدت هرچه یابی همچو آتش میخوری وز میان خاک و خون خوش میخوری خفتگان در خاک و خون چون میکنند خاک وخون گویی که معجون میکنند کاشکی یک تن بر آوردی سری یک سخن گفتی و بگشادی دری هست این سر هر زمان پوشیده تر خون جانها زین سبب جوشیده تر نیست از خون یک ذراع خاک پاک زانکه گورستانست سر تا پای خاک عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل میشد ابراهیم ادهم در رهی پیش اوآمد سواری ناگهی گفت آبادانی ای رهرو کجاست اوبگورستان اشارت کرد راست شد سوار از قول اودر خشم سخت تازیانه کرد بر وی لخت لخت خون روان شد از سر واز روی او تا زخون گل گشت خاک کوی او چون بنزد شهر آمد آن سوار دید خلقی را دوان و بیقرار گفت این تعجیل چیست ای مردمان گفت ابراهیم ادهم این زمان میرود در پیش آگاهی رسید اسب داری گر درو خواهی رسید هرکه او رادید پیدا و نهان گشت ایمن از عذاب آن جهان زو صفت پرسید آن مرد سوار چون صفت گفتند او بگریست زار حال خودبرگفت کو را چون زدم جامه و دستم ازو در خون زدم شد خجل آن مرد و زانجا گشت باز دید او راجامه شستن کرده ساز خون زخود میشست پیشش شد سوار گشت درخاک و بسی بگریست زار عفو خواست او عفو دادش در زمان گفت آخر آن چرا گفتی چنان گفت آبادانی ای مرد تمام نیست جز در کوی گورستان مدام گورها هر روز آبادان ترست لیک هر دم شهرها ویران ترست گر همه آفاق آبادان کنند عاقبت می دان که گورستان کنند پس من آنچت گفتم ای نیکو سوار راست گفتم تو خیال کژ مدار

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل جاهلی میگفت احنف را متاب گر یکی گویی تو ده گویم جواب احنفش گفتا تو گر گویی دهم من یکی باتو نگویم این بهم خلق نبود این که تا یابی خبر از فروتر کس شوی زیر و زبر چون حقارت بر نتابی از حقیر چون کشی پس کبریای آن کبیر خلق چیست ز خلق خون نوشیدن است باز ناپوشیدن و کوشیدن است عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل خانه داشت ای عجب خالی جنید دزد در شد مینیافت او هیچ صید عاقبت پیراهنی یافت وببرد روز دیگر را بدلالی سپرد پیرهن را چون خریداری رسید آشنا میخواست در وقت خرید میگذشت آنجا جنید راهبر گفت این را آشناام من بخر در تحمل بازگفتم حال خاک خاک شو تا درنماند جان پاک همچو بادی عمر تو بگذشت زود خاک شو چون خاک خواهی گشت زود گر ز بی آبی تیمم ساختی خاک خود مردیست تو خم ساختی از تیمم گر ترا گردی رسید بیشک از فرق جوانمردی رسید هیچ گردی نیست کان خاکی نبود هیچ خاکی نیست کان پاکی نبود هیچ پاکی نیست تا اوجان نداشت هیچ جانی نیست تا جانان نداشت این ببین تا تو قدم چون مینهی نیستی آگاه و در خون مینهی ذره ذره خاک شخص خفتگانست قطره قطره خون جان رفتگانست خاک را صد بار بر هم بیختند تا همه با خون دل آمیختند از زمین هرچ آن برون می آیدت از میان خاک و خون می آیدت هرچه یابی همچو آتش میخوری وز میان خاک و خون خوش میخوری خفتگان در خاک و خون چون میکنند خاک وخون گویی که معجون میکنند کاشکی یک تن بر آوردی سری یک سخن گفتی و بگشادی دری هست این سر هر زمان پوشیده تر خون جانها زین سبب جوشیده تر نیست از خون یک ذراع خاک پاک زانکه گورستانست سر تا پای خاک عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل میشد ابراهیم ادهم در رهی پیش اوآمد سواری ناگهی گفت آبادانی ای رهرو کجاست اوبگورستان اشارت کرد راست شد سوار از قول اودر خشم سخت تازیانه کرد بر وی لخت لخت خون روان شد از سر واز روی او تا زخون گل گشت خاک کوی او چون بنزد شهر آمد آن سوار دید خلقی را دوان و بیقرار گفت این تعجیل چیست ای مردمان گفت ابراهیم ادهم این زمان میرود در پیش آگاهی رسید اسب داری گر درو خواهی رسید هرکه او رادید پیدا و نهان گشت ایمن از عذاب آن جهان زو صفت پرسید آن مرد سوار چون صفت گفتند او بگریست زار حال خودبرگفت کو را چون زدم جامه و دستم ازو در خون زدم شد خجل آن مرد و زانجا گشت باز دید او راجامه شستن کرده ساز خون زخود میشست پیشش شد سوار گشت درخاک و بسی بگریست زار عفو خواست او عفو دادش در زمان گفت آخر آن چرا گفتی چنان گفت آبادانی ای مرد تمام نیست جز در کوی گورستان مدام گورها هر روز آبادان ترست لیک هر دم شهرها ویران ترست گر همه آفاق آبادان کنند عاقبت می دان که گورستان کنند پس من آنچت گفتم ای نیکو سوار راست گفتم تو خیال کژ مدار

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۱ - المقالة التاسعة عشره سالک آمد پیش کوه گوهری گفت ای مشغول گوهر پروری ای مرصع کره از گوهر کمر تیغ داری هم ز آهن هم ز زر پای بر جایی نه جایی بدست زانکه داری بر سر گوهر نشست نی بگنجی در زمین ودر زمان برده از کبر سر در آسمان از تو میبینم زمین را استوار زانکه تو میخ زمینی از وقار لیک از عشق آن وقار تو برفت صبر جان بی قرار تو برفت لاجرم ساکن نه در هیچ باب در مروری روز و شب مرالسحاب چون توداری در همه عالم صفا ملک گوهر میشود صافی ترا کوه رحمت در همه دنیا تراست قاف و القرآن پرمعنی تراست گر لبی نان نیست در انبان ترا قطب عالم بس بود مهمان تو را گر کنم یک ذره وصف طور تو همچو خورشیدی شوم ازنور تو چون تو چندینی گهرداری بدست دست قوت و قوت جودیت هست روی عالم سر بسر طوفان گرفت کلبه بی جودیی نتوان گرفت جودیی داری بیک جودم رسان جان ترا بخشم بمقصودم رسان کوه کاین بشنود گفت ای بی وفا ناله من مینبینی در صدا زلزله زین درد در دیوان کیست یا جبال اوبی در شان کیست پای بسته آمدم تا رستخیز مبتلای سنگسار و سنگ ریز صد هزاران عقبه دارم سرفراز پای بسته چون روم راهی دراز هم فسرده هم خجل افتاده ام زانکه دایم سنگدل افتاده ام هر زمان چون نیستم دلریش او تیغ بنهم با کمردر پیش او نی که دل گر سنگ وآهن داشتم خون شد ولعل و عقیق انگاشتم گه کشم سختی ز پای ناکسان گه خورم میتین من از دست خسان میزنم چون پیر زن سنگی بدست فال میگیرم ز مقصودی که هست پس ز لاله سنگ می آرم بخون لیک باز از سنگ می آرم برون چون دلم از ناله خون می آورد سنگ را از لاله چون می آورد از طلب هرگه که دل تنگ آیدم از صدا بانگ سر و سنگ آیدم از چو من سنگی چه میباید ترا زانکه هیچ از سنگ نگشاید ترا سالک آمد پیش پیر دلپسند داد شرح حالش از جان نژند پیر گفتش هست کوه وکوهسار از قدم تا فرق آرام و وقار گرچه در صورت ثباتی دارد او در صفت جنبنده ذاتی دارد او گرچه بر فرقش نهادستند تیغ میرود بسته کمر دایم چو میغ در طلب از بس که ره پیموده کرد لاجرم نعلین آهن سوده کرد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۱ - المقالة التاسعة عشره سالک آمد پیش کوه گوهری گفت ای مشغول گوهر پروری ای مرصع کره از گوهر کمر تیغ داری هم ز آهن هم ز زر پای بر جایی نه جایی بدست زانکه داری بر سر گوهر نشست نی بگنجی در زمین ودر زمان برده از کبر سر در آسمان از تو میبینم زمین را استوار زانکه تو میخ زمینی از وقار لیک از عشق آن وقار تو برفت صبر جان بی قرار تو برفت لاجرم ساکن نه در هیچ باب در مروری روز و شب مرالسحاب چون توداری در همه عالم صفا ملک گوهر میشود صافی ترا کوه رحمت در همه دنیا تراست قاف و القرآن پرمعنی تراست گر لبی نان نیست در انبان ترا قطب عالم بس بود مهمان تو را گر کنم یک ذره وصف طور تو همچو خورشیدی شوم ازنور تو چون تو چندینی گهرداری بدست دست قوت و قوت جودیت هست روی عالم سر بسر طوفان گرفت کلبه بی جودیی نتوان گرفت جودیی داری بیک جودم رسان جان ترا بخشم بمقصودم رسان کوه کاین بشنود گفت ای بی وفا ناله من مینبینی در صدا زلزله زین درد در دیوان کیست یا جبال اوبی در شان کیست پای بسته آمدم تا رستخیز مبتلای سنگسار و سنگ ریز صد هزاران عقبه دارم سرفراز پای بسته چون روم راهی دراز هم فسرده هم خجل افتاده ام زانکه دایم سنگدل افتاده ام هر زمان چون نیستم دلریش او تیغ بنهم با کمردر پیش او نی که دل گر سنگ وآهن داشتم خون شد ولعل و عقیق انگاشتم گه کشم سختی ز پای ناکسان گه خورم میتین من از دست خسان میزنم چون پیر زن سنگی بدست فال میگیرم ز مقصودی که هست پس ز لاله سنگ می آرم بخون لیک باز از سنگ می آرم برون چون دلم از ناله خون می آورد سنگ را از لاله چون می آورد از طلب هرگه که دل تنگ آیدم از صدا بانگ سر و سنگ آیدم از چو من سنگی چه میباید ترا زانکه هیچ از سنگ نگشاید ترا سالک آمد پیش پیر دلپسند داد شرح حالش از جان نژند پیر گفتش هست کوه وکوهسار از قدم تا فرق آرام و وقار گرچه در صورت ثباتی دارد او در صفت جنبنده ذاتی دارد او گرچه بر فرقش نهادستند تیغ میرود بسته کمر دایم چو میغ در طلب از بس که ره پیموده کرد لاجرم نعلین آهن سوده کرد

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل طالبی مطلوب را گم کرده بود روز و شب سر در جهان آورده بود از غم جان وجهان بفریفته در جهان میرفت جانی شیفته پای از سر در طلب نشناخت او خویش را نعلین آهن ساخت او پس جهان صدباره چون پیموده کرد ای عجب نعلین آهن سوده کرد ذره ذره گشت در راهی دراز آهن نعلین او بی دلنواز گرچه بسیاری بگشت از درد او هم نیافت از هیچ راهی گرد او عاقبت در پیش او آمد سه راه بر سر هر راه او خطی سیاه بر سر یک ره نوشته کای غلام گر فرو آیی بدین ره تو تمام گرچه این راهیست دشوار و دراز هم برآیی عاقبت زین راه باز بر ره دیگر نبشته کای سلیم گر فرو آیی بدین راه عظیم یا برآیی زین ره آخر ناگهان یا ازین جا برنیایی جاودان بر سیم بنبشته بدکای مرد پاک گر فرود آیی بدین راه هلاک برنیایی تا ابد هرگز دگر نه نشان از تو بماند نه خبر محو گردی گم شوی ناچیز هم زین چه فانی تر بود آن نیز هم گفت چون در وصال اومید نیست کار جز نومیدی جاوید نیست این سیم راهست راه من مدام این بگفت و شد در آن ره والسلام راه اول در شریعت رفتن است در عبادت بی طبیعت رفتن است پس دوم راهت طریقت آمدست ور سیم خواهی حقیقت آمدست در حقیقت گر قدم خواهی زدن محو گردی تا که دم خواهی زدن هر که در راه حقیقت زد دو گام تا ابد نابود گردد والسلام گام اول را زخود مطلق شود پس بدیگر گام محو حق شود هر کرا زآنجایگه بویی بود در نگنجد گر همه مویی بود عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل صوفیی رادید یک روزی نظام در وفا و عهد و در صفوت تمام گفت از من هرچه میخواهی بخواه زآنکه تو محتاجی و من پادشاه گفت چون از حق نخواهم هیچ چیز از تو هم الحق نخواهم هیچ نیز گفت اگر چیزی نمیباید ترا حاجتی کن آن من باری روا آن نفس خالص که با حق باشدت کان نفس ملکی محقق باشدت آن نفس گر یاد آری از نظام آن نفس جاوید او را میتمام صوفیش گفت اینت مرد بی خبر آن نفس گر با خدای دادگر نقد من گردد مرا بیرون کند آنکه نبود هیچ یادت چون کند چون من آنجا در نگنجم بیشکی چون توانم رفت آنجا اندکی گنج مویی نیست کس را آن زمان گر همه مویی نگنجی در میان من چو برخیزم در آن ساعت ز راه دیگری را چون برم آنجایگاه

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل طالبی مطلوب را گم کرده بود روز و شب سر در جهان آورده بود از غم جان وجهان بفریفته در جهان میرفت جانی شیفته پای از سر در طلب نشناخت او خویش را نعلین آهن ساخت او پس جهان صدباره چون پیموده کرد ای عجب نعلین آهن سوده کرد ذره ذره گشت در راهی دراز آهن نعلین او بی دلنواز گرچه بسیاری بگشت از درد او هم نیافت از هیچ راهی گرد او عاقبت در پیش او آمد سه راه بر سر هر راه او خطی سیاه بر سر یک ره نوشته کای غلام گر فرو آیی بدین ره تو تمام گرچه این راهیست دشوار و دراز هم برآیی عاقبت زین راه باز بر ره دیگر نبشته کای سلیم گر فرو آیی بدین راه عظیم یا برآیی زین ره آخر ناگهان یا ازین جا برنیایی جاودان بر سیم بنبشته بدکای مرد پاک گر فرود آیی بدین راه هلاک برنیایی تا ابد هرگز دگر نه نشان از تو بماند نه خبر محو گردی گم شوی ناچیز هم زین چه فانی تر بود آن نیز هم گفت چون در وصال اومید نیست کار جز نومیدی جاوید نیست این سیم راهست راه من مدام این بگفت و شد در آن ره والسلام راه اول در شریعت رفتن است در عبادت بی طبیعت رفتن است پس دوم راهت طریقت آمدست ور سیم خواهی حقیقت آمدست در حقیقت گر قدم خواهی زدن محو گردی تا که دم خواهی زدن هر که در راه حقیقت زد دو گام تا ابد نابود گردد والسلام گام اول را زخود مطلق شود پس بدیگر گام محو حق شود هر کرا زآنجایگه بویی بود در نگنجد گر همه مویی بود عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل صوفیی رادید یک روزی نظام در وفا و عهد و در صفوت تمام گفت از من هرچه میخواهی بخواه زآنکه تو محتاجی و من پادشاه گفت چون از حق نخواهم هیچ چیز از تو هم الحق نخواهم هیچ نیز گفت اگر چیزی نمیباید ترا حاجتی کن آن من باری روا آن نفس خالص که با حق باشدت کان نفس ملکی محقق باشدت آن نفس گر یاد آری از نظام آن نفس جاوید او را میتمام صوفیش گفت اینت مرد بی خبر آن نفس گر با خدای دادگر نقد من گردد مرا بیرون کند آنکه نبود هیچ یادت چون کند چون من آنجا در نگنجم بیشکی چون توانم رفت آنجا اندکی گنج مویی نیست کس را آن زمان گر همه مویی نگنجی در میان من چو برخیزم در آن ساعت ز راه دیگری را چون برم آنجایگاه

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بس عجب دیوانه فرتوت بود دایمش نه جامه و نه قوت بود عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف غرقه دیرینه این بحر ژرف روز و شب میسوختی از عشق دوست هرکه میسوزد ز عشق او نکوست روزگاری بود تا در صد عنا گرد او میگشت گرداب بلا لاجرم در جمله عمر دراز شادمان دستی بدل ننهاد باز از شراب نامرادی مست بود زیر پای پیل محنت پست بود دایما میگفت با چشم پر آب ای خدا بازت دهم آخر جواب وقت مردن بیدلی را خواند او پس وصیت کردش و بنشاند او گفت چون جانم برآید از تنم برکش از بهر کفن پیراهنم پیش دل بشکاف از بیرون من پس برون کن این دل پرخون من برکفن بر سنگ گور و خشت و خاک بر خط از خون دلم بنویس پاک کآخر این بیدل جوابت باز داد مرد و مشتی خاک و آبت باز داد مینگنجیدی تو با او در جهان با تو بگذاشت او جهان رفت از میان جانش شب خوش کرد و تن ناشاد شد وز جهان جان ستان آزاد شد گر جهان و جان شود در مفلسی دایما جان و جهان را تو بسی من چه خواهم کرد پیدا و نهان بی تو ای جان و جهان جان و جهان تامرا از عمر میماند نفس مذهبم الجار ثم الدار بس عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل هندویی بودست چون شوریده در مقام عشق صاحب دیده چون براه حج برون شد قافله دید قومی در میان مشغله گفت ای آشفتگان دلربای در چه کارید و کجا دارید رای آن یکی گفتش که این مردان راه عزم حج دارند هم زینجایگاه گفت حج چبود بگو ای رهنمای گفت جایی خانه دارد خدای هرکه آنجا یک نفس ساکن شود از عذاب جاودان ایمن شود شورشی در جان هندوی اوفتاد ز آرزوی کعبه در روی اوفتاد گفت ننشینم بروز و شب ز پای تا نیارم عاشق آسا حج بجای همچنان میرفت مست و بیقرار تا رسید آنجا که آنجا بود کار چون بدید او خانه گفتا کو خدای زانکه او را مینبینم هیچ جای حاجیان گفتند ای آشفته کار او کجا در خانه باشد شرم دار خانه آن اوست او در خانه نیست داند این سر هر که او دیوانه نیست زین سخن هندو چنان فرتوت شد کز تحیر عقل او مبهوت شد هر نفس میکرد هر ساعت فغان خویشتن بر سنگ میزد هر زمان زار میگفت ای مسلمانان مرا از چه آوردید سر گردان مرا من چه خواهم کرد بی او خانه را خانه گور آمد کنون دیوانه را گر من سرگشته آگه بودمی این همه راه از کجا پیمودمی چون مرا اینجایگه آورده اید بی سر وبن سر بره آورده اید یا مرا با خانه باید زین مقام یا خدای خانه باید والسلام هرچه او در چشم جز صانع بود گر همه صنعت بود ضایع بود تاکه جان داری ز صانع روز و شب جان خود را چشم صانع بین طلب

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بس عجب دیوانه فرتوت بود دایمش نه جامه و نه قوت بود عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف غرقه دیرینه این بحر ژرف روز و شب میسوختی از عشق دوست هرکه میسوزد ز عشق او نکوست روزگاری بود تا در صد عنا گرد او میگشت گرداب بلا لاجرم در جمله عمر دراز شادمان دستی بدل ننهاد باز از شراب نامرادی مست بود زیر پای پیل محنت پست بود دایما میگفت با چشم پر آب ای خدا بازت دهم آخر جواب وقت مردن بیدلی را خواند او پس وصیت کردش و بنشاند او گفت چون جانم برآید از تنم برکش از بهر کفن پیراهنم پیش دل بشکاف از بیرون من پس برون کن این دل پرخون من برکفن بر سنگ گور و خشت و خاک بر خط از خون دلم بنویس پاک کآخر این بیدل جوابت باز داد مرد و مشتی خاک و آبت باز داد مینگنجیدی تو با او در جهان با تو بگذاشت او جهان رفت از میان جانش شب خوش کرد و تن ناشاد شد وز جهان جان ستان آزاد شد گر جهان و جان شود در مفلسی دایما جان و جهان را تو بسی من چه خواهم کرد پیدا و نهان بی تو ای جان و جهان جان و جهان تامرا از عمر میماند نفس مذهبم الجار ثم الدار بس عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل هندویی بودست چون شوریده در مقام عشق صاحب دیده چون براه حج برون شد قافله دید قومی در میان مشغله گفت ای آشفتگان دلربای در چه کارید و کجا دارید رای آن یکی گفتش که این مردان راه عزم حج دارند هم زینجایگاه گفت حج چبود بگو ای رهنمای گفت جایی خانه دارد خدای هرکه آنجا یک نفس ساکن شود از عذاب جاودان ایمن شود شورشی در جان هندوی اوفتاد ز آرزوی کعبه در روی اوفتاد گفت ننشینم بروز و شب ز پای تا نیارم عاشق آسا حج بجای همچنان میرفت مست و بیقرار تا رسید آنجا که آنجا بود کار چون بدید او خانه گفتا کو خدای زانکه او را مینبینم هیچ جای حاجیان گفتند ای آشفته کار او کجا در خانه باشد شرم دار خانه آن اوست او در خانه نیست داند این سر هر که او دیوانه نیست زین سخن هندو چنان فرتوت شد کز تحیر عقل او مبهوت شد هر نفس میکرد هر ساعت فغان خویشتن بر سنگ میزد هر زمان زار میگفت ای مسلمانان مرا از چه آوردید سر گردان مرا من چه خواهم کرد بی او خانه را خانه گور آمد کنون دیوانه را گر من سرگشته آگه بودمی این همه راه از کجا پیمودمی چون مرا اینجایگه آورده اید بی سر وبن سر بره آورده اید یا مرا با خانه باید زین مقام یا خدای خانه باید والسلام هرچه او در چشم جز صانع بود گر همه صنعت بود ضایع بود تاکه جان داری ز صانع روز و شب جان خود را چشم صانع بین طلب

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل رابعه یک روز در وقت بهار شد درون خانه تاریک و تار سر فرو برد از همه عالم بزیر همچنان میبود خوش خوش تا بدیر پیش او شد زاهدی گفت این زمان خیز بیرون آی وبنگر در جهان تا ببینی صنع رنگارنگ او چند باشی بیش ازین دلتنگ او رابعه گفتش که تو در خانه آی تا به بینی صانع ای دیوانه رای تا چه خواهم کرد صنع بحر و بر صانعم نقدست با صنعم مبر گر بصانع در دلت راهی بود در بر آن صنع چون کاهی بود چون کسی را این چنین راهیست باز از چه باید کرد بر خود ره دراز کعبه جان روی جانان دیدنست روی او در کعبه جان دیدنست گر چنین بینی جهان بین خوانمت ورنه نابینای بی دین خوانمت عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل آن یکی پرسید از مجنون مگر کز کدامین سوی قبله ست ای پسر گفت اگر هستی کلوخی بیخبر اینکت کعبه ست در سنگی نگر کعبه عشاق مولی آمدست آن مجنون روی لیلی آمدست چون تو نه اینی نه آن هستی کلوخ قلبت از سنگ است ای بیشرم شوخ گرچه کعبه قبله خلق جهانست لیک دایم قبله جای کعبه جانست در حرم گاهی که قرب جان بود صد هزاران کعبه سرگردان بود عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل در حرم بادی مگر میجسته بود شیخ نصرآباد خوش بنشسته بود جمله استار کعبه در هوا خوش همی جنبید از باد صبا شیخ را خوش آمد آن از جای جست درگرفت آن دامن پرده بدست گفت ای رعنا عروس سر فراز در میان مکه بنشسته بناز جلوه داده چون عروسی خویش را کرده بیجان عالمی درویش را صد جهان مردم چو حیرانی ز تو گشته هر زیر مغیلانی ز تو عاشقی را هر نفس بندی کنی کشته چندین جلوه تا چندی کنی این تفاخر وین تکبر تا بکی ای میان تو تهی پر تا بکی گر ترا یکبار بیتی گفت یار گفت یا عبدی مرا هفتاد بار هرکه در سر محبت بنده شد تا ابد هم محرم و هم زنده شد سر او برتافت از پیشان کار دوستان را در ربود از نور و نار تا ز دوزخ فرد و آزاد آمدند بی بهشت عدن دلشاد آمدند عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل کرد عمرو قیس را مردی سؤال گفت اگر فردا خدای ذوالجلال سر بدوزخ در دهد ناگه ترا در چه شغلی ره بود آنگه ترا گفت برگیرم عصا و رکوه میزنم در گرد دوزخ خطوه زار میگویم که این زندان اوست وین سزای آنکه اورا داشت دوست دید آن شب حق تعالی را بخواب کرد عمرو قیس را حالی خطاب گفت هان ای بدگمان خلق آفرین کی کند با دوستان خود چنین دوستان آید بفردوسم دریغ کی ز دوزخشان نهم بر حلق تیغ

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل رابعه یک روز در وقت بهار شد درون خانه تاریک و تار سر فرو برد از همه عالم بزیر همچنان میبود خوش خوش تا بدیر پیش او شد زاهدی گفت این زمان خیز بیرون آی وبنگر در جهان تا ببینی صنع رنگارنگ او چند باشی بیش ازین دلتنگ او رابعه گفتش که تو در خانه آی تا به بینی صانع ای دیوانه رای تا چه خواهم کرد صنع بحر و بر صانعم نقدست با صنعم مبر گر بصانع در دلت راهی بود در بر آن صنع چون کاهی بود چون کسی را این چنین راهیست باز از چه باید کرد بر خود ره دراز کعبه جان روی جانان دیدنست روی او در کعبه جان دیدنست گر چنین بینی جهان بین خوانمت ورنه نابینای بی دین خوانمت عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل آن یکی پرسید از مجنون مگر کز کدامین سوی قبله ست ای پسر گفت اگر هستی کلوخی بیخبر اینکت کعبه ست در سنگی نگر کعبه عشاق مولی آمدست آن مجنون روی لیلی آمدست چون تو نه اینی نه آن هستی کلوخ قلبت از سنگ است ای بیشرم شوخ گرچه کعبه قبله خلق جهانست لیک دایم قبله جای کعبه جانست در حرم گاهی که قرب جان بود صد هزاران کعبه سرگردان بود عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل در حرم بادی مگر میجسته بود شیخ نصرآباد خوش بنشسته بود جمله استار کعبه در هوا خوش همی جنبید از باد صبا شیخ را خوش آمد آن از جای جست درگرفت آن دامن پرده بدست گفت ای رعنا عروس سر فراز در میان مکه بنشسته بناز جلوه داده چون عروسی خویش را کرده بیجان عالمی درویش را صد جهان مردم چو حیرانی ز تو گشته هر زیر مغیلانی ز تو عاشقی را هر نفس بندی کنی کشته چندین جلوه تا چندی کنی این تفاخر وین تکبر تا بکی ای میان تو تهی پر تا بکی گر ترا یکبار بیتی گفت یار گفت یا عبدی مرا هفتاد بار هرکه در سر محبت بنده شد تا ابد هم محرم و هم زنده شد سر او برتافت از پیشان کار دوستان را در ربود از نور و نار تا ز دوزخ فرد و آزاد آمدند بی بهشت عدن دلشاد آمدند عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل کرد عمرو قیس را مردی سؤال گفت اگر فردا خدای ذوالجلال سر بدوزخ در دهد ناگه ترا در چه شغلی ره بود آنگه ترا گفت برگیرم عصا و رکوه میزنم در گرد دوزخ خطوه زار میگویم که این زندان اوست وین سزای آنکه اورا داشت دوست دید آن شب حق تعالی را بخواب کرد عمرو قیس را حالی خطاب گفت هان ای بدگمان خلق آفرین کی کند با دوستان خود چنین دوستان آید بفردوسم دریغ کی ز دوزخشان نهم بر حلق تیغ

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۱ - المقالة العشرون سالک آمد پیش دریای پر آب گفت ای از شور او مست و خراب موج عشقت میکند زیر و زبر شور و شوقت میکند شیرین و تر تشنه سیراب از خویش آمده تو مزاجی خشک لب پیش آمده این همه خوردی دگر میبایدت حوصله داری اگر میبایدت در سراندازی سرافرازی تراست سرفرازی کن که جان بازی تراست گر کبودی صوفی کار آمدی عاشقی الحق گهردار آمدی گر نبودی شور در تو ای دریغ در کبودی گوهری بودی چو تیغ صوفی پیروزه پوش گوهری جوش میزن چون بجوشی خوش دری خویش را در شور مست آورده وآنچه میجویی بدست آورده چشم من بنگر چو ابر خون فشان ذره از بی نشانم ده نشان تو محیطی درمیان داری مدام هین مرا این ده گر آن داری مدام هم گهر هم آب داری همچو تیغ آب از تشنه چرا داری دریغ زین سخن افتاد در دریا خروش آب او چون آتشی آمد بجوش گفت آخر من کیم سرگشته خشک لب تر دامنی آغشته ای عجب در تشنگی آغشته ام وز خجالت در عرق گم گشته ام بر جگر آبم نماند از دلنواز همچو ماهی مانده ام در خشک باز تو نمیدانی که با این کار و بار ماهیان بر من همی گریند زار هر زمانی جوش دیگر میزنم کف درین اندوه بر سر میزنم مانده ام شوریده در سودای او قطره میجویم از دریای او جان به لب میآید از قالب مرا تا که او آبی زند بر لب مرا چون ندارد تشنگی من سری چون نشانم تشنگی دیگری از چو من تشنه چه میباید ترا رو که از من آب نگشاید ترا سالک آمد پیش پیر رهروان درس حال خویش برخواندش روان پیر گفتش بحر صاحب مشغله هست سر تا بن مثال حوصله نوش کرده آب چندان وز طلب مانده شوق قطره آن خشک لب هر کرا سیرابیی ناید تمام چاره نیست از تشنگی بر دوام تشنگی جان و دل میبایدت لیک هر دو معتدل میبایدت زآنکه گر ناقص و گر افزون شود از کمال خویشتن بیرون شود عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل این سخن نقل است زاسکندر که گفت هرچه گیری معتدل باید گرفت در میان رو نه بعز و نه بذل زآنکه جزویست اعتدال از عقل کل نه بنزدیک آی و نه میباش دور در وسط رو تا بود خیر الامور چون رسن رامعتدل افتاد تاب گر بود صد رشته گردد یک طناب ور دهی تابش ز اندازه بدر بگسلد پیوند او از یکدگر تو زخشک و تر نداری در جهان جز سخن سرد و دل گرم این زمان گرچه مردی سرد گویی گرم دل جهد کن تا بو که گردی معتدل گر همی خواهی که گیرد کار نور معتدل میباش در خیرالامور کار چون بیش آید از قدر عقول گر همه فضلی است پیش آرد فضول طعمه کان پاکبازان را دهند هرگز آن کی نونیازان را دهند

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۱ - المقالة العشرون سالک آمد پیش دریای پر آب گفت ای از شور او مست و خراب موج عشقت میکند زیر و زبر شور و شوقت میکند شیرین و تر تشنه سیراب از خویش آمده تو مزاجی خشک لب پیش آمده این همه خوردی دگر میبایدت حوصله داری اگر میبایدت در سراندازی سرافرازی تراست سرفرازی کن که جان بازی تراست گر کبودی صوفی کار آمدی عاشقی الحق گهردار آمدی گر نبودی شور در تو ای دریغ در کبودی گوهری بودی چو تیغ صوفی پیروزه پوش گوهری جوش میزن چون بجوشی خوش دری خویش را در شور مست آورده وآنچه میجویی بدست آورده چشم من بنگر چو ابر خون فشان ذره از بی نشانم ده نشان تو محیطی درمیان داری مدام هین مرا این ده گر آن داری مدام هم گهر هم آب داری همچو تیغ آب از تشنه چرا داری دریغ زین سخن افتاد در دریا خروش آب او چون آتشی آمد بجوش گفت آخر من کیم سرگشته خشک لب تر دامنی آغشته ای عجب در تشنگی آغشته ام وز خجالت در عرق گم گشته ام بر جگر آبم نماند از دلنواز همچو ماهی مانده ام در خشک باز تو نمیدانی که با این کار و بار ماهیان بر من همی گریند زار هر زمانی جوش دیگر میزنم کف درین اندوه بر سر میزنم مانده ام شوریده در سودای او قطره میجویم از دریای او جان به لب میآید از قالب مرا تا که او آبی زند بر لب مرا چون ندارد تشنگی من سری چون نشانم تشنگی دیگری از چو من تشنه چه میباید ترا رو که از من آب نگشاید ترا سالک آمد پیش پیر رهروان درس حال خویش برخواندش روان پیر گفتش بحر صاحب مشغله هست سر تا بن مثال حوصله نوش کرده آب چندان وز طلب مانده شوق قطره آن خشک لب هر کرا سیرابیی ناید تمام چاره نیست از تشنگی بر دوام تشنگی جان و دل میبایدت لیک هر دو معتدل میبایدت زآنکه گر ناقص و گر افزون شود از کمال خویشتن بیرون شود عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل این سخن نقل است زاسکندر که گفت هرچه گیری معتدل باید گرفت در میان رو نه بعز و نه بذل زآنکه جزویست اعتدال از عقل کل نه بنزدیک آی و نه میباش دور در وسط رو تا بود خیر الامور چون رسن رامعتدل افتاد تاب گر بود صد رشته گردد یک طناب ور دهی تابش ز اندازه بدر بگسلد پیوند او از یکدگر تو زخشک و تر نداری در جهان جز سخن سرد و دل گرم این زمان گرچه مردی سرد گویی گرم دل جهد کن تا بو که گردی معتدل گر همی خواهی که گیرد کار نور معتدل میباش در خیرالامور کار چون بیش آید از قدر عقول گر همه فضلی است پیش آرد فضول طعمه کان پاکبازان را دهند هرگز آن کی نونیازان را دهند

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل خواجه اکافی درآمد در سخن خلق میبالید ازو چون سرو بن منبرش گویی ورای عرش بود آسمان در جنب او چون فرش بود در بلندی سخن چندان برفت کان زمان از خلق گویی جان برفت چون بلندی سخن میداد دست مستمع بیهوش می افتاد پست کرد بر مجلس مگر مردی گذر گفت پیش آرید کار کفشگر خواجه کان بشنود شد با درد جفت گفت بشنو دید آنچ این مرد گفت زین سخن الهام آمد در دلم شد جهانی درد در دل حاصلم ملهمم گفت این سخنهای بلند نیست اندر خورد مشتی مستمند این سخن پرندگان زنده راست نه خر پالانی و خربنده راست رهروان را همچو مرغان می مسوز رهروان را پاره بر کفش دوز ره روانند اهل مجلس سر بسر پاره دوزی کن چو مرد کفشگر پشه را قوت پیلی میدهی مور را با جبرییلی مینهی راه رو را گر بخواهی دوخت کفش بس طپانچه میزنی تو با درفش کار چون از حد خویش افزون رود صاحب آن کار را در خون رود فی المثل عشق ار ز طاقت بیش شد صاحبش در خون جان خویش شد عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل شبلی آن کز مغز معنی راز گفت این حکایت از برادر باز گفت گفت بود اندر دبیرستان شهر میرزادی یوسف کنعان شهر هر دوعالم بر نکویی نقد او در نکویی هرچه گویی نقد او حسن او فهرست دیوان جمال وصف او بالای ایوان کمال او به مکتب پیش استاد آمده جمله شاگردان به فریاد آمده بود آنجا کودکی درویش حال کفشگر بودش پدر بی ملک و مال دل ز عشق آن پسر مستش بماند شد ز دست او و بر دستش بماند یک زمان نشکفت از دیدار او گرم تر شد هر نفس در کار او در هوای آن چراغ روزگار میگداخت از عشق همچون شمع زار کودکی ناخورده یک اندوه عشق چون کشد چون کاه گشته کوه عشق رفت یک روزی به مکتب میر داد کودکی را دید پیش میرزاد گفت این کودک بگو تا آن کیست گفت آن کفشگر مقصود چیست گفت آخر شرم دار ای اوستاد او بهم با میرزادی چون فتاد میر زاده چون کند با او نشست طبع او گیرد دهد همت ز دست کودک دلداده را مرد ادیب کرد از مکتب نشستن بی نصیب دور کردش از دبیرستان خویش تا شد آن بیچاره سرگردان خویش شد ز عشق آن پسر چون اخگری پس چو اخگر رفت در خاکستری چشم همچون ابر نوروز آمدش آه همچون برق جانسوز آمدش عاقبت از خویشتن دل برگرفت از برای مرگ منزل برگرفت میرزاد از حال او شد با خبر کس فرستادش که ای زیر و زبر از چه مینالی بگو با من چنین گفت دل در کار تو کردم یقین این زمان دوران جان دادن رسید نوبت در خاک افتادن رسید اشک چون گوگرد سرخ ای یار من کردهمچون زر مس رخسار من مدتی در انتظارم داشتی همچو آتش بی قرارم داشتی رفت پیش میرزاد آن مرد باز گفت میگوید که مردم در نیاز زآنکه در کار تو کردم دل ز عشق مرگ آمد بی توام حاصل ز عشق میرزادش داد پیغام دگر گفت اگر کردی تو دل زیر و زبر در سر کارم بنزد من فرست دانه دل را بدین خرمن فرست بازآمد مرد چون گفت این سخن کودکش گفتا زمانی صبر کن چون دلم خواهد ز من دلخواه من تا فرستادن نباشد راه من رفت کودک خانه را در خون گرفت سینه را بشکافت دل بیرون گرفت پس نهاد آن بر طبق پوشیده سر گفت گیر این پیش او پوشیده بر چون دل خود بر طبق حالی نهاد بودش از جان یک رمق حالی بداد میرزاد القصه چون دید آن طبق او نخوانده بود هرگز آن سبق آن دل پرخون او بیرون گرفت جمله مکتب ز چشمش خون گرفت شد قیامت آشکارا در دلش رستخیزی نقد آمد حاصلش عاقبت خود کشت و خود ماتم گرفت هم بنتوانست کردن هم گرفت خاک او را قبله جای خویش کرد هر زمانی ماتم او بیش کرد گرچه پنداری که پیر عالمی در ره عشق از چنین طفلی کمی گر تو مرد راه عشقی دل شکاف ورنه تن زن جان مکن چندین ملاف تا که جان داری بلای جان تست جان بده در درد کاین درمان تست منت تریاک تا چندی کشی زانکه جان از زهر افتد در خوشی تو همی محجوب از خود مانده تا ابد معیوب ازخود مانده چون تویی تو برافتد از میان تو بمانی بی حجاب جاودان

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل خواجه اکافی درآمد در سخن خلق میبالید ازو چون سرو بن منبرش گویی ورای عرش بود آسمان در جنب او چون فرش بود در بلندی سخن چندان برفت کان زمان از خلق گویی جان برفت چون بلندی سخن میداد دست مستمع بیهوش می افتاد پست کرد بر مجلس مگر مردی گذر گفت پیش آرید کار کفشگر خواجه کان بشنود شد با درد جفت گفت بشنو دید آنچ این مرد گفت زین سخن الهام آمد در دلم شد جهانی درد در دل حاصلم ملهمم گفت این سخنهای بلند نیست اندر خورد مشتی مستمند این سخن پرندگان زنده راست نه خر پالانی و خربنده راست رهروان را همچو مرغان می مسوز رهروان را پاره بر کفش دوز ره روانند اهل مجلس سر بسر پاره دوزی کن چو مرد کفشگر پشه را قوت پیلی میدهی مور را با جبرییلی مینهی راه رو را گر بخواهی دوخت کفش بس طپانچه میزنی تو با درفش کار چون از حد خویش افزون رود صاحب آن کار را در خون رود فی المثل عشق ار ز طاقت بیش شد صاحبش در خون جان خویش شد عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل شبلی آن کز مغز معنی راز گفت این حکایت از برادر باز گفت گفت بود اندر دبیرستان شهر میرزادی یوسف کنعان شهر هر دوعالم بر نکویی نقد او در نکویی هرچه گویی نقد او حسن او فهرست دیوان جمال وصف او بالای ایوان کمال او به مکتب پیش استاد آمده جمله شاگردان به فریاد آمده بود آنجا کودکی درویش حال کفشگر بودش پدر بی ملک و مال دل ز عشق آن پسر مستش بماند شد ز دست او و بر دستش بماند یک زمان نشکفت از دیدار او گرم تر شد هر نفس در کار او در هوای آن چراغ روزگار میگداخت از عشق همچون شمع زار کودکی ناخورده یک اندوه عشق چون کشد چون کاه گشته کوه عشق رفت یک روزی به مکتب میر داد کودکی را دید پیش میرزاد گفت این کودک بگو تا آن کیست گفت آن کفشگر مقصود چیست گفت آخر شرم دار ای اوستاد او بهم با میرزادی چون فتاد میر زاده چون کند با او نشست طبع او گیرد دهد همت ز دست کودک دلداده را مرد ادیب کرد از مکتب نشستن بی نصیب دور کردش از دبیرستان خویش تا شد آن بیچاره سرگردان خویش شد ز عشق آن پسر چون اخگری پس چو اخگر رفت در خاکستری چشم همچون ابر نوروز آمدش آه همچون برق جانسوز آمدش عاقبت از خویشتن دل برگرفت از برای مرگ منزل برگرفت میرزاد از حال او شد با خبر کس فرستادش که ای زیر و زبر از چه مینالی بگو با من چنین گفت دل در کار تو کردم یقین این زمان دوران جان دادن رسید نوبت در خاک افتادن رسید اشک چون گوگرد سرخ ای یار من کردهمچون زر مس رخسار من مدتی در انتظارم داشتی همچو آتش بی قرارم داشتی رفت پیش میرزاد آن مرد باز گفت میگوید که مردم در نیاز زآنکه در کار تو کردم دل ز عشق مرگ آمد بی توام حاصل ز عشق میرزادش داد پیغام دگر گفت اگر کردی تو دل زیر و زبر در سر کارم بنزد من فرست دانه دل را بدین خرمن فرست بازآمد مرد چون گفت این سخن کودکش گفتا زمانی صبر کن چون دلم خواهد ز من دلخواه من تا فرستادن نباشد راه من رفت کودک خانه را در خون گرفت سینه را بشکافت دل بیرون گرفت پس نهاد آن بر طبق پوشیده سر گفت گیر این پیش او پوشیده بر چون دل خود بر طبق حالی نهاد بودش از جان یک رمق حالی بداد میرزاد القصه چون دید آن طبق او نخوانده بود هرگز آن سبق آن دل پرخون او بیرون گرفت جمله مکتب ز چشمش خون گرفت شد قیامت آشکارا در دلش رستخیزی نقد آمد حاصلش عاقبت خود کشت و خود ماتم گرفت هم بنتوانست کردن هم گرفت خاک او را قبله جای خویش کرد هر زمانی ماتم او بیش کرد گرچه پنداری که پیر عالمی در ره عشق از چنین طفلی کمی گر تو مرد راه عشقی دل شکاف ورنه تن زن جان مکن چندین ملاف تا که جان داری بلای جان تست جان بده در درد کاین درمان تست منت تریاک تا چندی کشی زانکه جان از زهر افتد در خوشی تو همی محجوب از خود مانده تا ابد معیوب ازخود مانده چون تویی تو برافتد از میان تو بمانی بی حجاب جاودان

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل گفت ایاز آمد بر سلطان پگاه چهره گلناریش مانند کاه نه طراوت مانده در رخسار او نه حلاوت مانده در گفتار او گفت شاه آخر چه بودت ای ایاس کاتشم در دل فکندی بیقیاس بود پیش شاه خلقی بیشمار هر یکی از بهر کاری بیقرار گفت خلق بی حسابند این همه چون بگویم چون حجابند این همه شاه خالی کرد حالی جایگاه تا ایاز آنجا بماند و پادشاه گفت اکنون راز برگوی این زمان چون حجاب خلق برخاست از میان گفت شاها من حجابم چون کنم خویش را بو کز میان بیرون کنم چون حجاب خویش در عالم منم خلق بود آن دم حجاب این دم منم تا که میماند ز من یک موی باز نیست روی آنکه بتوان گفت راز چون نمانم من تو مانی جمله پاک راز من آنگه برون جو شد ز خاک پاکبازانی که درویش آمدند هر نفس در محو خود بیش آمدند در حقیقت جمله او را خواستند لاجرم خصمی خود را خاستند عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل کرد درویشی ز درویشی سؤال کآرزویت چیست ای درویش حال گفت از ملک دو عالم خشک و تر ناچخی میبایدم اما دو سر تا بیک سر وارهانم خویش را وز دگر سر خواجه درویش را تا چو نه تو باشی و نه من پدید حق شود بی ننگ ما روشن پدید تا درین حضرت خودی میماندت صد جهان پر بدی میماندت زانکه گر مویی بماند از خودیت هفت دوزخ پر برآید از بدیت عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل عاشقی روزی مگر خون میگریست زو کسی پرسید کاین گریه ز چیست گفت میگویند فردا کردگار چون کند تشریف رؤیت آشکار چل هزاران ساله بدهد بر دوام خاصگان قرب خود را بار عام یک زمان زانجا بخود آیند باز در نیاز افتند خو کرده بناز زان همی گریم که با خویشم دهند یک نفس در دیده خویشم نهند چون کنم آن یک نفس با خویشتن میتوانم کشت ازین غم خویش من باخدا باشم چو بیخود بینیم تاکه با خود بینیم بد بینیم آن زمان کز خود رهایی باشدم بیخودی عین خدایی باشدم هر که مویی پای آرد در میان باز ماند یک سر موی از عیان محو باید مرد در هر دو سرای پای از سر ناپدید و سر ز پای گر سر مویی تفاوت میبود جمله سر تاپای او بت میبود عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی همیشه بی کلاه برهنه سر میشدی دایم براه سایلی گفتش که ای شوریده نام برهنه سر از چه میباشی مدام گفت سرپوشیده زن باشد نه مرد این سؤال بد که تو کردی که کرد گفت پایت از چه باری برهنهست گفت ای احمق سری کو یک تنهست چون برهنه میبود این سر مرا پای ازو نبود گرامی تر مرا چون درین ره پای و سر در باختی قدر بی قدری خود بشناختی خویشتن را در میان آوردنت هست سودی با زیان آوردنت

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل گفت ایاز آمد بر سلطان پگاه چهره گلناریش مانند کاه نه طراوت مانده در رخسار او نه حلاوت مانده در گفتار او گفت شاه آخر چه بودت ای ایاس کاتشم در دل فکندی بیقیاس بود پیش شاه خلقی بیشمار هر یکی از بهر کاری بیقرار گفت خلق بی حسابند این همه چون بگویم چون حجابند این همه شاه خالی کرد حالی جایگاه تا ایاز آنجا بماند و پادشاه گفت اکنون راز برگوی این زمان چون حجاب خلق برخاست از میان گفت شاها من حجابم چون کنم خویش را بو کز میان بیرون کنم چون حجاب خویش در عالم منم خلق بود آن دم حجاب این دم منم تا که میماند ز من یک موی باز نیست روی آنکه بتوان گفت راز چون نمانم من تو مانی جمله پاک راز من آنگه برون جو شد ز خاک پاکبازانی که درویش آمدند هر نفس در محو خود بیش آمدند در حقیقت جمله او را خواستند لاجرم خصمی خود را خاستند عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل کرد درویشی ز درویشی سؤال کآرزویت چیست ای درویش حال گفت از ملک دو عالم خشک و تر ناچخی میبایدم اما دو سر تا بیک سر وارهانم خویش را وز دگر سر خواجه درویش را تا چو نه تو باشی و نه من پدید حق شود بی ننگ ما روشن پدید تا درین حضرت خودی میماندت صد جهان پر بدی میماندت زانکه گر مویی بماند از خودیت هفت دوزخ پر برآید از بدیت عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل عاشقی روزی مگر خون میگریست زو کسی پرسید کاین گریه ز چیست گفت میگویند فردا کردگار چون کند تشریف رؤیت آشکار چل هزاران ساله بدهد بر دوام خاصگان قرب خود را بار عام یک زمان زانجا بخود آیند باز در نیاز افتند خو کرده بناز زان همی گریم که با خویشم دهند یک نفس در دیده خویشم نهند چون کنم آن یک نفس با خویشتن میتوانم کشت ازین غم خویش من باخدا باشم چو بیخود بینیم تاکه با خود بینیم بد بینیم آن زمان کز خود رهایی باشدم بیخودی عین خدایی باشدم هر که مویی پای آرد در میان باز ماند یک سر موی از عیان محو باید مرد در هر دو سرای پای از سر ناپدید و سر ز پای گر سر مویی تفاوت میبود جمله سر تاپای او بت میبود عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی همیشه بی کلاه برهنه سر میشدی دایم براه سایلی گفتش که ای شوریده نام برهنه سر از چه میباشی مدام گفت سرپوشیده زن باشد نه مرد این سؤال بد که تو کردی که کرد گفت پایت از چه باری برهنهست گفت ای احمق سری کو یک تنهست چون برهنه میبود این سر مرا پای ازو نبود گرامی تر مرا چون درین ره پای و سر در باختی قدر بی قدری خود بشناختی خویشتن را در میان آوردنت هست سودی با زیان آوردنت

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت شبلی دردناک دید دو کودک در افتاده بخاک زانکه جوزی در میان افتاده بود هر دو را دعوی آن افتاده بود هر دو از یک جوز میکردند جنگ شیخ گفتا کرد میباید درنگ تا من این جوز محقر بشکنم پس میان هر دو تن قسمت کنم جوز بشکست و تهی آمد میانش برگسست آنجایگه آهی ز جانش گشت بیمغزی خویشش آشکار اشک میبارید و میشد بیقرار هاتفی گفتش که ای شوریده جان گر تو قسامی هلا قسمت کن آن چو نه صاحب نظر خامی مکن بعد از این دعوی قسامی مکن عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱ - المقالة الحادیة و العشرون سالک شوریده پاک اعتقاد آمد از دریا برون پیش جماد گفت ای افسرده از برد الیقین گاه سنگ و گاه آهن گه نگین از یقین هم ثابتی هم ساکنی نقد عالم چون تو داری ایمنی چون زمعدن میرسی پاک از منی هرچه داری هست جمله معدنی هست یک سنگ تو رحمن را یمین وان دگر سنگت سلیمان را نگین آن یکی فرمانده دیو و پری وان دگر را هر دو کون انگشتری آن یکی در فقر پوشیده سیاه وان دگر از عشق گشته پادشاه آن یکی را ملکت روی زمین وان دگر یک را یساری چون یمین آهنت آیینه اسکندریست گوهرت را ذوالفقار حیدریست یک نگینت نسخه هر دو سرای جام جمشیدی شده گیتی نمای نقد تو سیم و زر و در خوشاب لعل و یاقوت و زمرد بی حساب وصف الماس تو نه گفتن توان نه بالماس زفان سفتن توان گاه سرسبزی ز مینا روزیت گاه از پیروزه صد پیروزیت هم ز در شب چراغت روشنی هم ز لعلت سرخ روی گلشنی چون تو داری منصبی و رتبتی حاصلم کن سوی معنی قربتی چون تو داری در محک داری عمل نقد قلبم را به زری کن بدل چون جماد از راه رو بشنود راز چون جمادی ماند از اندیشه باز گفت من افسرده ام بیخبر نه نشان دارم ز معنی نه اثر گر یمین الله در عالم مراست حصن کعبه خانه خاص خداست چون میان کعبه بادی بیش نیست سنگ را از کعبه ره در پیش نیست چون کلوخ کعبه را شد بسته راه چون برد ره سوی او سنگ سیاه در سیاهی ساکنم زین غم مدام مانده ام در جامه ماتم مدام هر زمان از من بتی دیگر کنند خویشتن را و مرا کافر کنند گرچه من افسرده ام جانم بسوخت آتش دوزخ ز من خواهد فروخت این چنین دردی که آمد حاصلم پای ازان ماندست دایم درگلم درد من بین در میان من بی گناه وز چو من افسرده درمان مخواه سالک آمد پیش پیر منتهی داد از احوال خویشش آگهی پیر گفتش چون شود ظاهر جماد عالم افسردگی کن اعتقاد تا رگی افسردگی میماندت صد نشان از مردگی می ماندت چون ترا افسردگی زایل شود در جمادی زندگی حاصل شود زنده شو وین مردگی از خودببر گرم گرد افسردگی از خود ببر تو نمیترسی که همچون دیگران غرقه دنیا شوی بار گران

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت شبلی دردناک دید دو کودک در افتاده بخاک زانکه جوزی در میان افتاده بود هر دو را دعوی آن افتاده بود هر دو از یک جوز میکردند جنگ شیخ گفتا کرد میباید درنگ تا من این جوز محقر بشکنم پس میان هر دو تن قسمت کنم جوز بشکست و تهی آمد میانش برگسست آنجایگه آهی ز جانش گشت بیمغزی خویشش آشکار اشک میبارید و میشد بیقرار هاتفی گفتش که ای شوریده جان گر تو قسامی هلا قسمت کن آن چو نه صاحب نظر خامی مکن بعد از این دعوی قسامی مکن عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱ - المقالة الحادیة و العشرون سالک شوریده پاک اعتقاد آمد از دریا برون پیش جماد گفت ای افسرده از برد الیقین گاه سنگ و گاه آهن گه نگین از یقین هم ثابتی هم ساکنی نقد عالم چون تو داری ایمنی چون زمعدن میرسی پاک از منی هرچه داری هست جمله معدنی هست یک سنگ تو رحمن را یمین وان دگر سنگت سلیمان را نگین آن یکی فرمانده دیو و پری وان دگر را هر دو کون انگشتری آن یکی در فقر پوشیده سیاه وان دگر از عشق گشته پادشاه آن یکی را ملکت روی زمین وان دگر یک را یساری چون یمین آهنت آیینه اسکندریست گوهرت را ذوالفقار حیدریست یک نگینت نسخه هر دو سرای جام جمشیدی شده گیتی نمای نقد تو سیم و زر و در خوشاب لعل و یاقوت و زمرد بی حساب وصف الماس تو نه گفتن توان نه بالماس زفان سفتن توان گاه سرسبزی ز مینا روزیت گاه از پیروزه صد پیروزیت هم ز در شب چراغت روشنی هم ز لعلت سرخ روی گلشنی چون تو داری منصبی و رتبتی حاصلم کن سوی معنی قربتی چون تو داری در محک داری عمل نقد قلبم را به زری کن بدل چون جماد از راه رو بشنود راز چون جمادی ماند از اندیشه باز گفت من افسرده ام بیخبر نه نشان دارم ز معنی نه اثر گر یمین الله در عالم مراست حصن کعبه خانه خاص خداست چون میان کعبه بادی بیش نیست سنگ را از کعبه ره در پیش نیست چون کلوخ کعبه را شد بسته راه چون برد ره سوی او سنگ سیاه در سیاهی ساکنم زین غم مدام مانده ام در جامه ماتم مدام هر زمان از من بتی دیگر کنند خویشتن را و مرا کافر کنند گرچه من افسرده ام جانم بسوخت آتش دوزخ ز من خواهد فروخت این چنین دردی که آمد حاصلم پای ازان ماندست دایم درگلم درد من بین در میان من بی گناه وز چو من افسرده درمان مخواه سالک آمد پیش پیر منتهی داد از احوال خویشش آگهی پیر گفتش چون شود ظاهر جماد عالم افسردگی کن اعتقاد تا رگی افسردگی میماندت صد نشان از مردگی می ماندت چون ترا افسردگی زایل شود در جمادی زندگی حاصل شود زنده شو وین مردگی از خودببر گرم گرد افسردگی از خود ببر تو نمیترسی که همچون دیگران غرقه دنیا شوی بار گران

%0
10 Bölüm