Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۲ - خواب کردن حبشی و باز بردن دایه وی را به خانه شب چو نزدیک شد به وقت سحر حبشی برد سوی بالین سر چشم حس بست ازین جهان خراب داد نقد خرد به غارت خواب دایه آن را چو دید چابک و چست باز بردش به خوابگاه نخست بیخود افتاد تا بلندی چاشت چاشتگاه بلند سر برداشت چشم مالید و هر طرف گردید زانچه شب دیده بود هیچ ندید دید ازان منزل چو علیین رخت خود در نشیمن سجین نه ازان همدمان شب خبری نه ازان شادی و طرب اثری نه ازان آفتاب جاه و جمال هیچ چیزش به دست غیر خیال ره به مقصود خود ز پیر و جوان جست چندانکه داشت تاب و توان ناشده بر مراد خود فیروز ماتمی در گرفت عالم سوز دوستی حال وی چو آنسان دید موجب آنچه دید ازو پرسید گفت بس حال مشکلی دارم غرقه گشته به خون دلی دارم زد ره من به عشوه ناگاهی دلپذیری به حسن و دلخواهی بی نظیری که شد زبان مقال عقل را در صفات حسنش لال گر کسی نعت و نام او پرسید یا محل یا مقام او پرسید ور بگوید کجاست خانه او خانه کیست آشیانه او مولدش خلخ است یا فرخار مسکنش تبت است یا تاتار شاه اقلیم و ماه کشور کیست خصم جانسوز و یار غمخور کیست چشم او سرمه ناک افتاده ست یا خود از سرمه پاک افتاده ست نخل قدش که صنع حق بسته ست معتدل یا بلند یا پست است گیسویش چون کمند تافته اند یا پی دام و بند بافته اند رخش از نقش خال و خط ساده ست یا خود آن زیب دیگرش داده ست لعلش آمد حیات تشنه لبان یا هلاک مراد دل طلبان ابروی او که در جهان طاق است قبله عاشقان مشتاق است شد ز پیوستگیش پیوسته بر جهان راه عافیت بسته یا گشاده ست و رخنه گاه بلا باز کرده به روی اهل ولا از دهان و میانش هیچ نشان هیچ کس یافت آشکار و نهان یا خود آن سر مخفی مرموز هست مستور سر غیب هنوز هر چه زین نکته ها خیال کنند وز من خسته دل سؤال کنند جز خموشی جواب دیگر نیست جز ندانم سخن میسر نیست زانکه من در جمال آن دلبر معنیی دیده ام برون ز صور گرچه آن معنی ز صورت فرد در لباس صور تجلی کرد نور آن برق پرده سوز افروخت سر به سر پرده های صورت سوخت محو معنی و فارغ از صورم نیست از جلوه صور خبرم پیش من نیست رخ ز خط ممتاز زلف او رانمی شناسم باز گر کشد چشم او به تیغ ستم ور دهد لعل او نوید کرم هر دو در ذوق من بود یکسان نیست این مشکل آن دگر آسان دأب من نیست جز محبت ذات ذات بر من زده ست ره نه صفات من صفت بهر ذات می خواهم نز برای صفات می کاهم چون ز دل برق عشق شد لامع ذات متبوع شد صفت تابع من صفت بهر ذات دارم دوست نه که در عشق ذات تابع اوست چون کنی میل ذات بهر صفات هست معشوق تو صفات نه ذات هر صفت کش تو عاشقی به مثل چون شود با نقیض خود مبدل عشق تو نیز رو نهد به زوال بلکه گیرد به نفرت استبدال

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۲ - خواب کردن حبشی و باز بردن دایه وی را به خانه شب چو نزدیک شد به وقت سحر حبشی برد سوی بالین سر چشم حس بست ازین جهان خراب داد نقد خرد به غارت خواب دایه آن را چو دید چابک و چست باز بردش به خوابگاه نخست بیخود افتاد تا بلندی چاشت چاشتگاه بلند سر برداشت چشم مالید و هر طرف گردید زانچه شب دیده بود هیچ ندید دید ازان منزل چو علیین رخت خود در نشیمن سجین نه ازان همدمان شب خبری نه ازان شادی و طرب اثری نه ازان آفتاب جاه و جمال هیچ چیزش به دست غیر خیال ره به مقصود خود ز پیر و جوان جست چندانکه داشت تاب و توان ناشده بر مراد خود فیروز ماتمی در گرفت عالم سوز دوستی حال وی چو آنسان دید موجب آنچه دید ازو پرسید گفت بس حال مشکلی دارم غرقه گشته به خون دلی دارم زد ره من به عشوه ناگاهی دلپذیری به حسن و دلخواهی بی نظیری که شد زبان مقال عقل را در صفات حسنش لال گر کسی نعت و نام او پرسید یا محل یا مقام او پرسید ور بگوید کجاست خانه او خانه کیست آشیانه او مولدش خلخ است یا فرخار مسکنش تبت است یا تاتار شاه اقلیم و ماه کشور کیست خصم جانسوز و یار غمخور کیست چشم او سرمه ناک افتاده ست یا خود از سرمه پاک افتاده ست نخل قدش که صنع حق بسته ست معتدل یا بلند یا پست است گیسویش چون کمند تافته اند یا پی دام و بند بافته اند رخش از نقش خال و خط ساده ست یا خود آن زیب دیگرش داده ست لعلش آمد حیات تشنه لبان یا هلاک مراد دل طلبان ابروی او که در جهان طاق است قبله عاشقان مشتاق است شد ز پیوستگیش پیوسته بر جهان راه عافیت بسته یا گشاده ست و رخنه گاه بلا باز کرده به روی اهل ولا از دهان و میانش هیچ نشان هیچ کس یافت آشکار و نهان یا خود آن سر مخفی مرموز هست مستور سر غیب هنوز هر چه زین نکته ها خیال کنند وز من خسته دل سؤال کنند جز خموشی جواب دیگر نیست جز ندانم سخن میسر نیست زانکه من در جمال آن دلبر معنیی دیده ام برون ز صور گرچه آن معنی ز صورت فرد در لباس صور تجلی کرد نور آن برق پرده سوز افروخت سر به سر پرده های صورت سوخت محو معنی و فارغ از صورم نیست از جلوه صور خبرم پیش من نیست رخ ز خط ممتاز زلف او رانمی شناسم باز گر کشد چشم او به تیغ ستم ور دهد لعل او نوید کرم هر دو در ذوق من بود یکسان نیست این مشکل آن دگر آسان دأب من نیست جز محبت ذات ذات بر من زده ست ره نه صفات من صفت بهر ذات می خواهم نز برای صفات می کاهم چون ز دل برق عشق شد لامع ذات متبوع شد صفت تابع من صفت بهر ذات دارم دوست نه که در عشق ذات تابع اوست چون کنی میل ذات بهر صفات هست معشوق تو صفات نه ذات هر صفت کش تو عاشقی به مثل چون شود با نقیض خود مبدل عشق تو نیز رو نهد به زوال بلکه گیرد به نفرت استبدال

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۳ - سؤال پسر صاحب جمال از پدر صاحب کمال و جواب وی از آن سؤال با پدر گفت نازنین پسری کای ز هر نیک و بد تو را خبری چون نهم ز آستانه بیرون پای شور و غوغا برآید از همه جای از یمین و یسار اهل نیاز دعوی عشق می کنند آغاز آن یکی آه دردناک زند جیب جان را ز درد چاک زند وان دگر خون ز دیده افشاند سوز دل ز آب دیده بنشاند هر یک از درد عشق و سوز جگر به زبان دگر دهند خبر می ندانم چه صورت انگیزم با که آمیزم از که پرهیزم گفت از هر یکی بپرس جدا کز جمالم چه ره زده ست تو را آن یکی گفت ازان رخ ساده رخ به خونم منقش افتاده وان دگر گفت ازان لب میگون چشم من پر نم است و دل پر خون وان دگر گفت کان خط نوخیز زد خطم بر صحیفه پرهیز وان دگر گفت کان قد و رفتار برده است از دلم شکیب و قرار وان دگر گفت کان خم ابرو ساخت پشتم ز بار عشق دو تو وان دگر گفت ازان چه غبغب جان شیرینم آمده ست به لب وان دگر گفت دانه آن خال در دلم کشت تخم رنج و ملال وان دگر گفت ازان دو نرگس مست دل من همچو جام باده شکست وان دگر گفت معنی بیچون دیدم از پرده صور بیرون شد دلم مبتلای آن معنی می دهم جان برای آن معنی فارغ از زلف و غافل از رویم می ندانم چه چیز می جویم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۴ - جواب گفتن پدر پسر را پدر این قصه از زبان پسر چون نیوشید گفت جان پدر نیست پوشیده پیش اهل ادب که بود ریش پر به عرف عرب لیک آن پر که مرغ حسن و جمال زند از وی سوی عدم پر و بال گرچه خیزد همین ز روی و ذقن رود از وی لطافت همه تن نرگس چشم ازان شود بی آب لاله روی ازان شود بی تاب خم ابرو که خوانیش مه نو شود از ریش داس عمر درو قد که باشد نهال تازه و تر خشک چوبی شود سزای تبر خط فیروزه رنگ زنگاری آورد روی در سیه کاری خال مشکین که بر جبین و عذار نقطه مشک بود بر گلنار چون دمد ریش بینیش به صریح مثل بعرالظباء حول الشیح وانچه می خوانیش چه سیمین بینی آن را به چشم عبرت بین چون نشان سم ستور به راه وز نم بول ازو دمیده گیاه لب و سبلت چنان به هم کز موی لای پالای بر دهان سبوی رود القصه حسن و ماند ریش گل دهد جای خویشتن به حشیش چه حشیشی که آب و گل ببرد چه گیاهی که گاو و خر بچرد پس به این خال و خط مشو مغرور باش از آلایش رعونت دور کین همه زیب و زینت صور است حال صورت زمان زمان دگر است هر که او دل درین صور بسته ست بگسل از وی که همتش پست است پی آن رو که عارف معناست مرد عارف به دوستی اولی ست چون صور نیست ایمن از تغییر دامن عاشقان معنی گیر حسن معنی چو جاودان پاید عشق آن اعتماد را شاید حسن سیرت محل تغییر است عارف از عشق آن کران گیر است چون شنید این سخن پسر ز پدر کرد بیرون غرور حسن ز سر حسن سیرت گرفت با همه پیش لیک با مرد عارف از همه بیش چشم و دل بر رضای او می داشت گوش بر حکم و رای او می داشت هر چه گفتی به جان نیوشیدی زهر دادی روان بنوشیدی عارف تیز چشم معنی بین کش شهود خدای بود آیین روی او را چو روشن آینه تافت که بر آن نور حق معاینه تافت دایما در تجلی آن نور بود از چشم خویشتن مستور ذره بود او ز نور هستی حق ذره در نور بود مستغرق حبذا آن دو ناظر و منظور هر دو ز آلودگی شهوت دور روی در روی یکدگر کرده باده از جام یکدگر خورده سینه آن چو دامن این چاک دامن این چو دیده آن پاک حس این آفتاب هستی سوز عشق آن صبح آفتاب افروز بود یکچند ازان دو مهرگزار گرم سودای عشق را بازار عاقبت چون نهاد رو به زوال زان پسر آفتاب حسن و جمال عشق عشاق نیز رخت ببست آتش اشتیاقشان بنشست حسن شخص است و عشق چون سایه سایه از شخص می برد مایه چون درآید وجود شخص ز پای نیست ممکن بقای سایه به جای آن که دایم ز عشق لاف زدی در محبت در گزاف زدی ناگهانش به راه اگر دیدی بی بهانه ز راه گردیدی بر گرفتی ز دور راه گریز پای خود درگریز کردی تیز غیر عارف که رو به ره می داشت سر آن رشته را نگه می داشت گرچه عشقش نماند همچو نخست نشد آیین آشنایی سست عشق اگر رفت دوستداری ماند در میانه طریق یاری ماند

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۳ - سؤال پسر صاحب جمال از پدر صاحب کمال و جواب وی از آن سؤال با پدر گفت نازنین پسری کای ز هر نیک و بد تو را خبری چون نهم ز آستانه بیرون پای شور و غوغا برآید از همه جای از یمین و یسار اهل نیاز دعوی عشق می کنند آغاز آن یکی آه دردناک زند جیب جان را ز درد چاک زند وان دگر خون ز دیده افشاند سوز دل ز آب دیده بنشاند هر یک از درد عشق و سوز جگر به زبان دگر دهند خبر می ندانم چه صورت انگیزم با که آمیزم از که پرهیزم گفت از هر یکی بپرس جدا کز جمالم چه ره زده ست تو را آن یکی گفت ازان رخ ساده رخ به خونم منقش افتاده وان دگر گفت ازان لب میگون چشم من پر نم است و دل پر خون وان دگر گفت کان خط نوخیز زد خطم بر صحیفه پرهیز وان دگر گفت کان قد و رفتار برده است از دلم شکیب و قرار وان دگر گفت کان خم ابرو ساخت پشتم ز بار عشق دو تو وان دگر گفت ازان چه غبغب جان شیرینم آمده ست به لب وان دگر گفت دانه آن خال در دلم کشت تخم رنج و ملال وان دگر گفت ازان دو نرگس مست دل من همچو جام باده شکست وان دگر گفت معنی بیچون دیدم از پرده صور بیرون شد دلم مبتلای آن معنی می دهم جان برای آن معنی فارغ از زلف و غافل از رویم می ندانم چه چیز می جویم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۴ - جواب گفتن پدر پسر را پدر این قصه از زبان پسر چون نیوشید گفت جان پدر نیست پوشیده پیش اهل ادب که بود ریش پر به عرف عرب لیک آن پر که مرغ حسن و جمال زند از وی سوی عدم پر و بال گرچه خیزد همین ز روی و ذقن رود از وی لطافت همه تن نرگس چشم ازان شود بی آب لاله روی ازان شود بی تاب خم ابرو که خوانیش مه نو شود از ریش داس عمر درو قد که باشد نهال تازه و تر خشک چوبی شود سزای تبر خط فیروزه رنگ زنگاری آورد روی در سیه کاری خال مشکین که بر جبین و عذار نقطه مشک بود بر گلنار چون دمد ریش بینیش به صریح مثل بعرالظباء حول الشیح وانچه می خوانیش چه سیمین بینی آن را به چشم عبرت بین چون نشان سم ستور به راه وز نم بول ازو دمیده گیاه لب و سبلت چنان به هم کز موی لای پالای بر دهان سبوی رود القصه حسن و ماند ریش گل دهد جای خویشتن به حشیش چه حشیشی که آب و گل ببرد چه گیاهی که گاو و خر بچرد پس به این خال و خط مشو مغرور باش از آلایش رعونت دور کین همه زیب و زینت صور است حال صورت زمان زمان دگر است هر که او دل درین صور بسته ست بگسل از وی که همتش پست است پی آن رو که عارف معناست مرد عارف به دوستی اولی ست چون صور نیست ایمن از تغییر دامن عاشقان معنی گیر حسن معنی چو جاودان پاید عشق آن اعتماد را شاید حسن سیرت محل تغییر است عارف از عشق آن کران گیر است چون شنید این سخن پسر ز پدر کرد بیرون غرور حسن ز سر حسن سیرت گرفت با همه پیش لیک با مرد عارف از همه بیش چشم و دل بر رضای او می داشت گوش بر حکم و رای او می داشت هر چه گفتی به جان نیوشیدی زهر دادی روان بنوشیدی عارف تیز چشم معنی بین کش شهود خدای بود آیین روی او را چو روشن آینه تافت که بر آن نور حق معاینه تافت دایما در تجلی آن نور بود از چشم خویشتن مستور ذره بود او ز نور هستی حق ذره در نور بود مستغرق حبذا آن دو ناظر و منظور هر دو ز آلودگی شهوت دور روی در روی یکدگر کرده باده از جام یکدگر خورده سینه آن چو دامن این چاک دامن این چو دیده آن پاک حس این آفتاب هستی سوز عشق آن صبح آفتاب افروز بود یکچند ازان دو مهرگزار گرم سودای عشق را بازار عاقبت چون نهاد رو به زوال زان پسر آفتاب حسن و جمال عشق عشاق نیز رخت ببست آتش اشتیاقشان بنشست حسن شخص است و عشق چون سایه سایه از شخص می برد مایه چون درآید وجود شخص ز پای نیست ممکن بقای سایه به جای آن که دایم ز عشق لاف زدی در محبت در گزاف زدی ناگهانش به راه اگر دیدی بی بهانه ز راه گردیدی بر گرفتی ز دور راه گریز پای خود درگریز کردی تیز غیر عارف که رو به ره می داشت سر آن رشته را نگه می داشت گرچه عشقش نماند همچو نخست نشد آیین آشنایی سست عشق اگر رفت دوستداری ماند در میانه طریق یاری ماند

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۵ - پرسیدن پسر از سبب نقصان عشق عارف که عاشقق معنی بود به واسطه نقصان حسن صورت روزی آن نوجوان به عارف گفت کای شناسای رازهای نهفت چون تو را دل اسیر معنی بود عشق معنی ز صورت اولی بود حسن معنی نمی شود سپری عشق آن باشد از زوال بری عشق تو چون فتاد در کم و کاست خاطر تو ز من رمیده چراست مرد عارف چو آن سؤال شنید از جواب سؤال چاره ندید گفت آنجا که جلوه معنیست وهم نقص و زوال را ره نیست حسن او لایزال و لم یزل است عشق آن بی قصور و بی خلل است هر که را زد جمال معنی راه دست تغییر ازان بود کوتاه لیک معنی جز از لباس صور نشود جلوه گر بر اهل نظر رخ ز هر صورتی که بنماید به جمال خودش بیاراید جرعه حسن خود بر او ریزد حلیه خویش ازو درآویزد عالمی مبتلای او گردد پایبند وفای او گردد لیک هر یک به قدر همت خویش گیرد آیین عشق ورزی پیش جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۶ - اشارت به حال جماعتی که شراب عشق از جام صورت خورده اند و پی اصلا به جمال معنی نبرده اند آن یکی از حجاب پیچاپیچ غیر صورت دگر نبیند هیچ ببرد حسن صورت از راهش نشود دل ز معنی آگاهش اهل عالم همه درین کارند به حجاب صور گرفتارند لیک باشد ز اختلاف صور روی هر یک به قبله گاه دگر پیش ایشان ز فرط جهل و عمی نیست ممتاز صورت از معنی نشناسند قشر را ز لباب قشر خواریست دأبشان چو دواب چشمشان از صور چو ماند دور دل و جانشان شود ز غم رنجور جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۷ - اشارت به حال جماعتی که پی به کمال معنی برده اند اما شراب عشق آن جز از جام صورت نخورده اند دایما در کشاکش اند از صورتی خلاص ناشده به دیگری گرفتار شوند اعاذناالله و جمیع المسلمین عن ذلک وان دگر گرچه عاشق صور است لیک معشوقش از صور دگر است حسن معنیست دیده در صورت چشم ازان دوخته ست بر صورت هست در دیده حسن معنی خام نیست بی صورتش ز معنی کام سوی صورت نظر نکرده نخست نیست در دید حسن معنی جست نیست بیرون ز شیشه رنگین نور بی رنگ دیدنش آیین می کند سوی دید نور آهنگ لیک در شیشه های رنگارنگ شیشه گر بشکند معاذالله هست در دید نور حرف اله جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۸ - شیخ شمس الدین تبریزی شیخ اوحدالدین کرمانی را قدس الله سرهما دید که در هنگامه های دمشق می گردید از وی پرسید که در چه کاری گفت آفتاب را در طشت آب می بینم گفت اگر بر قفا دمل نداری چرا بر آسمانش نمی بینی شمس تبریز دید کاوحد دین کرده نظاره بتان آیین در دمشق از هوای غمزه زنان گرد هنگامه هاست طوف کنان سر بدو برده آشکار و نهفت گفت ای شیخ در چه کاری گفت چشمه آفتاب می بینم لیک در طشت آب می بینم گفت هیهات این چه بی بصریست راست بین باش این چه کج نظریست بر قفا گر نه دمل است تو را کار بهر چه مهمل است تو را سر ز پستی به سوی بالا کن سوی خورشید چشم خود وا کن ذات خورشید بر فلک طالع تو به عکسی چرا شدی قانع

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۵ - پرسیدن پسر از سبب نقصان عشق عارف که عاشقق معنی بود به واسطه نقصان حسن صورت روزی آن نوجوان به عارف گفت کای شناسای رازهای نهفت چون تو را دل اسیر معنی بود عشق معنی ز صورت اولی بود حسن معنی نمی شود سپری عشق آن باشد از زوال بری عشق تو چون فتاد در کم و کاست خاطر تو ز من رمیده چراست مرد عارف چو آن سؤال شنید از جواب سؤال چاره ندید گفت آنجا که جلوه معنیست وهم نقص و زوال را ره نیست حسن او لایزال و لم یزل است عشق آن بی قصور و بی خلل است هر که را زد جمال معنی راه دست تغییر ازان بود کوتاه لیک معنی جز از لباس صور نشود جلوه گر بر اهل نظر رخ ز هر صورتی که بنماید به جمال خودش بیاراید جرعه حسن خود بر او ریزد حلیه خویش ازو درآویزد عالمی مبتلای او گردد پایبند وفای او گردد لیک هر یک به قدر همت خویش گیرد آیین عشق ورزی پیش جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۶ - اشارت به حال جماعتی که شراب عشق از جام صورت خورده اند و پی اصلا به جمال معنی نبرده اند آن یکی از حجاب پیچاپیچ غیر صورت دگر نبیند هیچ ببرد حسن صورت از راهش نشود دل ز معنی آگاهش اهل عالم همه درین کارند به حجاب صور گرفتارند لیک باشد ز اختلاف صور روی هر یک به قبله گاه دگر پیش ایشان ز فرط جهل و عمی نیست ممتاز صورت از معنی نشناسند قشر را ز لباب قشر خواریست دأبشان چو دواب چشمشان از صور چو ماند دور دل و جانشان شود ز غم رنجور جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۷ - اشارت به حال جماعتی که پی به کمال معنی برده اند اما شراب عشق آن جز از جام صورت نخورده اند دایما در کشاکش اند از صورتی خلاص ناشده به دیگری گرفتار شوند اعاذناالله و جمیع المسلمین عن ذلک وان دگر گرچه عاشق صور است لیک معشوقش از صور دگر است حسن معنیست دیده در صورت چشم ازان دوخته ست بر صورت هست در دیده حسن معنی خام نیست بی صورتش ز معنی کام سوی صورت نظر نکرده نخست نیست در دید حسن معنی جست نیست بیرون ز شیشه رنگین نور بی رنگ دیدنش آیین می کند سوی دید نور آهنگ لیک در شیشه های رنگارنگ شیشه گر بشکند معاذالله هست در دید نور حرف اله جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۸ - شیخ شمس الدین تبریزی شیخ اوحدالدین کرمانی را قدس الله سرهما دید که در هنگامه های دمشق می گردید از وی پرسید که در چه کاری گفت آفتاب را در طشت آب می بینم گفت اگر بر قفا دمل نداری چرا بر آسمانش نمی بینی شمس تبریز دید کاوحد دین کرده نظاره بتان آیین در دمشق از هوای غمزه زنان گرد هنگامه هاست طوف کنان سر بدو برده آشکار و نهفت گفت ای شیخ در چه کاری گفت چشمه آفتاب می بینم لیک در طشت آب می بینم گفت هیهات این چه بی بصریست راست بین باش این چه کج نظریست بر قفا گر نه دمل است تو را کار بهر چه مهمل است تو را سر ز پستی به سوی بالا کن سوی خورشید چشم خود وا کن ذات خورشید بر فلک طالع تو به عکسی چرا شدی قانع

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۹ - اشارت به جماعتی که اگرچه به مشاهده جمال صورت گرفتار شدند در آن نماندند بلکه آن سبب ترقی ایشان شد به مشاهده جمال معنی وان دگر گرچه بود عشق مجاز رهزن عقل و دین او ز آغاز عاقبت حرف عاریت بسترد ره به سر منزل حقیقت برد میوه ای زان درخت چید و گذشت جرعه ای زان قدح چشید و گذشت سخن خوب و نکته سره گفت عارفی کالمجاز قنطره گفت بر ره تو مجاز قنطره ایست نکند کس فراز قنطره ایست زود بگذر که سالکان سبل کم اقامت کنند بر سر پل گرچه آن پل بود برای گذر به حقارت به سوی او منگر کی ز بحر تعلقات جهان که در او غرقه اند پیر و جوان جز به آن پل توان گذر کردن پی به عشق حقیقی آوردن جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۰ - اشارت به جماعتی که در مظاهر صوری و معنوی مشهود ایشان جز جمال مطلق حضرت حق جل ذکره نیست وان دگر گرچه سوی صورت رو آورد نیست قید صورت او پیش او حسن صورت و معنی چون دو آیینه اند داده جلی دیده بر هر کدام بگشاید جز جمال خدای ننماید به بصر صورت جهان بیند به بصیرت جهان جان بیند هیچ چیز از متاع این دو سرای نشود پیش او حجاب خدای جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۱ - حاصل جواب عارف از سؤال پسر سخن عارف ستوده سیر چون به اینجا رسید پیش پسر گفت کای فهم را مهیا تو عشق من بود ازین قبل با تو رخت آیینه مصفا بود زان جمال ازل هویدا بود چشم من بود بر جمال ازل چون در آیینه ات فتاد خلل چشم ازان آینه فرو بستم پس زانوی خویش بنشستم شاهد از آینه چو تابد رو به بود آینه سر زانو آن که باشد ز زانو آینه اش حسن معنی شود معاینه اش جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۲ - سؤال دیگر از جانب پسر و جواب عارف پس پسر گفت ایهاالعارف از مقامات عاشقی واقف چون به من میل باطن تو نماند پیش من ظاهر تو را چه نشاند چون ز من دور می توانی زیست نزد من هر دم آمدن پی چیست گفت عارف که ای جوان سلیم نیست دستور میهمان کریم که ز خوردن چو دل بپردازد میزبان را زدل بیندازد بدرد سفره بشکند خوان را بر زمین افکند نمکدان را یا چو از نقل و باده گیرد کام افکند سنگ بر طبق یا جام بلکه تعظیم آنچه واسطه است در وصول مراد رابطه است هست در کیش حق شناسان فرض بلکه در ذمه کریمان قرض

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۹ - اشارت به جماعتی که اگرچه به مشاهده جمال صورت گرفتار شدند در آن نماندند بلکه آن سبب ترقی ایشان شد به مشاهده جمال معنی وان دگر گرچه بود عشق مجاز رهزن عقل و دین او ز آغاز عاقبت حرف عاریت بسترد ره به سر منزل حقیقت برد میوه ای زان درخت چید و گذشت جرعه ای زان قدح چشید و گذشت سخن خوب و نکته سره گفت عارفی کالمجاز قنطره گفت بر ره تو مجاز قنطره ایست نکند کس فراز قنطره ایست زود بگذر که سالکان سبل کم اقامت کنند بر سر پل گرچه آن پل بود برای گذر به حقارت به سوی او منگر کی ز بحر تعلقات جهان که در او غرقه اند پیر و جوان جز به آن پل توان گذر کردن پی به عشق حقیقی آوردن جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۰ - اشارت به جماعتی که در مظاهر صوری و معنوی مشهود ایشان جز جمال مطلق حضرت حق جل ذکره نیست وان دگر گرچه سوی صورت رو آورد نیست قید صورت او پیش او حسن صورت و معنی چون دو آیینه اند داده جلی دیده بر هر کدام بگشاید جز جمال خدای ننماید به بصر صورت جهان بیند به بصیرت جهان جان بیند هیچ چیز از متاع این دو سرای نشود پیش او حجاب خدای جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۱ - حاصل جواب عارف از سؤال پسر سخن عارف ستوده سیر چون به اینجا رسید پیش پسر گفت کای فهم را مهیا تو عشق من بود ازین قبل با تو رخت آیینه مصفا بود زان جمال ازل هویدا بود چشم من بود بر جمال ازل چون در آیینه ات فتاد خلل چشم ازان آینه فرو بستم پس زانوی خویش بنشستم شاهد از آینه چو تابد رو به بود آینه سر زانو آن که باشد ز زانو آینه اش حسن معنی شود معاینه اش جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۲ - سؤال دیگر از جانب پسر و جواب عارف پس پسر گفت ایهاالعارف از مقامات عاشقی واقف چون به من میل باطن تو نماند پیش من ظاهر تو را چه نشاند چون ز من دور می توانی زیست نزد من هر دم آمدن پی چیست گفت عارف که ای جوان سلیم نیست دستور میهمان کریم که ز خوردن چو دل بپردازد میزبان را زدل بیندازد بدرد سفره بشکند خوان را بر زمین افکند نمکدان را یا چو از نقل و باده گیرد کام افکند سنگ بر طبق یا جام بلکه تعظیم آنچه واسطه است در وصول مراد رابطه است هست در کیش حق شناسان فرض بلکه در ذمه کریمان قرض

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۳ - حکایت بر سبیل تمثیل هوشمندی بدید مجنون را آن ز فرمان عقل بیرون را گه به ویرانه ای همی گردید گریه می کرد و زار می نالید گاه چون سایه با زمین هموار اوفتادی به پای هر دیوار گه فکندی چو آفتاب سپهر خویشتن را به صحنش از سر مهر گه به مژگانش آستان رفتی چون سگان سر بر آستان خفتی گفت با او حریف فرزانه که تو را این همه بدین خانه مهر ورزی و چاپلوسی چیست خاکروبی و خاکبوسی چیست نیست نقش بتی به دیوارش چه بری سجده بر همن وارش از خس و خار او چه می جویی زان نرسته گلی چه می بویی گفت خامش که این مقام کسیست که به هر موی من ازو هوسیست قصه کوته نشیمن لیلی ست که ز هر ذره ام به او میلیست نیست اینجا گشاده هیچ دری که نبوده بر آن درش گذری نیست اینجا ستاده دیواری که به پشتش نسوده یکباری نیست اینجا ز گل دمیده خسی که نه دامن بر آن کشیده بسی هر چه من می کنم به بوی ویست اضطرابی ز آرزوی ویست عشقبازی به منزل یاران نیست جز شیوه وفاداران سنگدل آن که چون به منزل یار بگذرد نگذرد ز هوش و قرار بی قراری و بیخودی نکند ترک سامان و بخردی نکند نکند داستان شوق آغاز با در و بام او نگوید راز جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۴ - اشارت به آنکه تعلق خاطر طالبان راه حق که به آثار کونیه و تأمل در آن و توسل به آن در معرفت ذات و صفات حق سبحانه از این قبیل است هست ازین جمله آنکه اهل نظر که ندوزند چشم دل ز اثر به تفکر شوند برخوردار ز آیت فانظروا الی الآثار در جمال اثر کنند نگاه به مؤثر برند از آنجا راه از وجود ذوات در هر حال بر وجودش کنند استدلال زانکه آن کش وجود نیست به خود موجدی بایدش به حکم خرد در فضای وجود ننهد پا یک بنا بی عنایت بنا نعت موجد وجوب می باید کز تسلسل محال پیش آید حال عالم به یک نظام و نسق نیست الا دلیل وحدت حق موجد کون اگر دو تا بودی کار آن منتظم کجا بودی صنع پاکش چو هست محکم و راست می برد عقل پی که او داناست نیست پوشیده بر ذوی الافهام که حیات است شرط علم مدام اختصاص حوادث اکوان به مواقیت عالم و ازمان بر ثبوت ارادت است دلیل نکی نفی آن به رای علیل اولا هر چه خواست کرد آخر وصف قدرت ازین شود ظاهر قس علی ذاک سایر الاوصاف کین بود پیش هوشمند کفاف من که اسرار عشق می گویم راه ارباب فکر چون پویم فکر سرگشتی ست در ره عشق کی رود حکم فکر بر شه عشق چون نماند کمال عشق جمال لال گردد زبان استدلال ای خوش آن کو جمال حق دیده پرده های اثر بدریده پردگی جلوه کرده بر نظرش گشته نور شهود پرده درش گل توحید بی شکی چیده پرده و پردگی یکی دیده

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۳ - حکایت بر سبیل تمثیل هوشمندی بدید مجنون را آن ز فرمان عقل بیرون را گه به ویرانه ای همی گردید گریه می کرد و زار می نالید گاه چون سایه با زمین هموار اوفتادی به پای هر دیوار گه فکندی چو آفتاب سپهر خویشتن را به صحنش از سر مهر گه به مژگانش آستان رفتی چون سگان سر بر آستان خفتی گفت با او حریف فرزانه که تو را این همه بدین خانه مهر ورزی و چاپلوسی چیست خاکروبی و خاکبوسی چیست نیست نقش بتی به دیوارش چه بری سجده بر همن وارش از خس و خار او چه می جویی زان نرسته گلی چه می بویی گفت خامش که این مقام کسیست که به هر موی من ازو هوسیست قصه کوته نشیمن لیلی ست که ز هر ذره ام به او میلیست نیست اینجا گشاده هیچ دری که نبوده بر آن درش گذری نیست اینجا ستاده دیواری که به پشتش نسوده یکباری نیست اینجا ز گل دمیده خسی که نه دامن بر آن کشیده بسی هر چه من می کنم به بوی ویست اضطرابی ز آرزوی ویست عشقبازی به منزل یاران نیست جز شیوه وفاداران سنگدل آن که چون به منزل یار بگذرد نگذرد ز هوش و قرار بی قراری و بیخودی نکند ترک سامان و بخردی نکند نکند داستان شوق آغاز با در و بام او نگوید راز جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۴ - اشارت به آنکه تعلق خاطر طالبان راه حق که به آثار کونیه و تأمل در آن و توسل به آن در معرفت ذات و صفات حق سبحانه از این قبیل است هست ازین جمله آنکه اهل نظر که ندوزند چشم دل ز اثر به تفکر شوند برخوردار ز آیت فانظروا الی الآثار در جمال اثر کنند نگاه به مؤثر برند از آنجا راه از وجود ذوات در هر حال بر وجودش کنند استدلال زانکه آن کش وجود نیست به خود موجدی بایدش به حکم خرد در فضای وجود ننهد پا یک بنا بی عنایت بنا نعت موجد وجوب می باید کز تسلسل محال پیش آید حال عالم به یک نظام و نسق نیست الا دلیل وحدت حق موجد کون اگر دو تا بودی کار آن منتظم کجا بودی صنع پاکش چو هست محکم و راست می برد عقل پی که او داناست نیست پوشیده بر ذوی الافهام که حیات است شرط علم مدام اختصاص حوادث اکوان به مواقیت عالم و ازمان بر ثبوت ارادت است دلیل نکی نفی آن به رای علیل اولا هر چه خواست کرد آخر وصف قدرت ازین شود ظاهر قس علی ذاک سایر الاوصاف کین بود پیش هوشمند کفاف من که اسرار عشق می گویم راه ارباب فکر چون پویم فکر سرگشتی ست در ره عشق کی رود حکم فکر بر شه عشق چون نماند کمال عشق جمال لال گردد زبان استدلال ای خوش آن کو جمال حق دیده پرده های اثر بدریده پردگی جلوه کرده بر نظرش گشته نور شهود پرده درش گل توحید بی شکی چیده پرده و پردگی یکی دیده

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۵ - در بیان آنکه روش عارف به خلاف ارباب فکر و نظر از مؤثر است به اثر روش عارف نکو رفتار از مؤثر بود سوی آثار چون دل او ز زنگ کثرت رست داد او را شهود وحدت دست دید نور بسیط بی پایان منبسط بر حقایق اعیان متنزل ز وحدت اطلاق متکثر ز انفس و آفاق زانچه بر لوح کون مسطور است اولا چشم وی بر آن نور است هر چه در عرصه جهان بیند همه بعد از شهود آن بیند یابد آن را ز اختلاف شیون جلوه گر بر وجوه گوناگون جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۶ - حکایت بر سبیل تمثیل قطره ای از تموج دریا در زمستان فتاد بر صحرا خویش را منجمد ز شدت برد هستی مستقل توهم کرد لیکن از هر کسی و هر جایی می شنید اینکه هست دریای کرد از موج و شبنم و باران بر وجودش اقامت برهان گرچه از روی عقل برهان گفت بود صد شک درون جانش نهفت آری از سنگلاخ وهم و خیال کس نرسته به پای استدلال فلسفی عمرها نهاد اساس دانش خویش را ز فکر و قیاس به کف از بهر وزن کردن آن از قوانین منطقش میزان تا شناسد صحیح را ز سقیم باز داند ولود را ز عقیم کرد بسیاری از علوم و فنون حاصل خویشتن به این قانون ظن او آنکه از گمان رسته ست همه در بار خود یقین بسته ست لیکن آندم که بار بگشاید جز متاع گمان برون ناید جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۷ - قصه حکیمی که به واسطه مشاهده خرق عادت از اولیاء علم وی به جهل برآمد یافت ناگاه آن حکیمک راه پیش جمعی از اولیاء الله فصل دی بود و منقلی آتش شعله می زد میان ایشان خوش شد بتقریب آتش و منقل از خلیل بری ز نقص و خلل ذکر آن قصه کهن به تمام که بر او نار گشت برد و سلام آن حکیمک ز جهل و استنکار گفت بالطبع محرق آمد نار آنچه بالطبع محرق است کجا گردد از مقتضای طبع جدا یکی از حاضران ز غیرت دین گفت هین دامنت بیار و ببین منقل آتشین به دامان ریخت آتش خجلتش ز جان انگیخت گفت در کن میان آتش دست هیچ گرمی ببین در آتش هست چون نه دستش بسوخت نی دامن شد ازان جهل او بر او روشن طبع را هم مسخر حق دید جانش از تیرگی جهل رهید اگر آن علم او یقین بودی قصه او کی اینچنین بودی علم کامد یقین ز بیم زوال به یقین ایمن است در همه حال

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۵ - در بیان آنکه روش عارف به خلاف ارباب فکر و نظر از مؤثر است به اثر روش عارف نکو رفتار از مؤثر بود سوی آثار چون دل او ز زنگ کثرت رست داد او را شهود وحدت دست دید نور بسیط بی پایان منبسط بر حقایق اعیان متنزل ز وحدت اطلاق متکثر ز انفس و آفاق زانچه بر لوح کون مسطور است اولا چشم وی بر آن نور است هر چه در عرصه جهان بیند همه بعد از شهود آن بیند یابد آن را ز اختلاف شیون جلوه گر بر وجوه گوناگون جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۶ - حکایت بر سبیل تمثیل قطره ای از تموج دریا در زمستان فتاد بر صحرا خویش را منجمد ز شدت برد هستی مستقل توهم کرد لیکن از هر کسی و هر جایی می شنید اینکه هست دریای کرد از موج و شبنم و باران بر وجودش اقامت برهان گرچه از روی عقل برهان گفت بود صد شک درون جانش نهفت آری از سنگلاخ وهم و خیال کس نرسته به پای استدلال فلسفی عمرها نهاد اساس دانش خویش را ز فکر و قیاس به کف از بهر وزن کردن آن از قوانین منطقش میزان تا شناسد صحیح را ز سقیم باز داند ولود را ز عقیم کرد بسیاری از علوم و فنون حاصل خویشتن به این قانون ظن او آنکه از گمان رسته ست همه در بار خود یقین بسته ست لیکن آندم که بار بگشاید جز متاع گمان برون ناید جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۷ - قصه حکیمی که به واسطه مشاهده خرق عادت از اولیاء علم وی به جهل برآمد یافت ناگاه آن حکیمک راه پیش جمعی از اولیاء الله فصل دی بود و منقلی آتش شعله می زد میان ایشان خوش شد بتقریب آتش و منقل از خلیل بری ز نقص و خلل ذکر آن قصه کهن به تمام که بر او نار گشت برد و سلام آن حکیمک ز جهل و استنکار گفت بالطبع محرق آمد نار آنچه بالطبع محرق است کجا گردد از مقتضای طبع جدا یکی از حاضران ز غیرت دین گفت هین دامنت بیار و ببین منقل آتشین به دامان ریخت آتش خجلتش ز جان انگیخت گفت در کن میان آتش دست هیچ گرمی ببین در آتش هست چون نه دستش بسوخت نی دامن شد ازان جهل او بر او روشن طبع را هم مسخر حق دید جانش از تیرگی جهل رهید اگر آن علم او یقین بودی قصه او کی اینچنین بودی علم کامد یقین ز بیم زوال به یقین ایمن است در همه حال

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۸ - رجوع به تمامی تمثیل قطره چون آب شد به تابستان گشت آن آب سوی بحر روان وز روانی خود به بحر رسید خویشتن را ورای بحر ندید هستی خویش را در او گم ساخت هیچ چیزی بغیر او نشناخت گاه او را عیان به صورت موج دید هم در حضیض و هم بر اوج گاه دیدش به شکل تف و بخار سوی بالا روان ز دریا بار متراکم شد آن بخار و ز آن متکون شد ابر در نیسان متقاطر شد ابر و باران گشت رونق افزای باغ و بستان گشت قطره ها چون به یکدگر پیوست سیل شد بر رونده راه ببست سیل هم کف زنان خروش کنان تافت یکسر به سوی بحر عنان چون به دریا رسید و کرد آرام شد درین دوره سیر بحر تمام قطره این را چو دید نتوانست کردن انکار دیده و دانست کوست موج و بخار و سیل و سحاب اوست کف اوست قطره اوست حباب هیچ جز بحر در جهان نشناخت عشق با هر چه باخت با او باخت از چپ و راست چون گشاد نظر غیر دریا ندید چیز دگر همچنین عارفان عشق آیین در جهان نیستند جز حق بین دیده جمله مانده بر یکجاست لیکن اندر نظر تفاوت هاست جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۹ - اشارت به اصحاب مکاشفه که تجلی صفات است آن یکی در مجالی اشیا به صفت های حق بود بینا هر چه بیند به معنی صفتی گردد او را سبیل معرفتی صد هزار آینه ست در نظرش به صفات خدای راهبرش گرچه برده ست ره به کشف صفات بی خبر باشد از تجلی ذات جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۰ - اشارت به ارباب مشاهده که تجلی ذات است وان دگر جمله را یک آینه دید که خدا را در آن معاینه دید دید یک ذات در حدود جهات متجلی شده به جمله صفات یک وجود است سر به سر عالم همه اجزاش متصل با هم کره مصمت است بی تجویف جمع گشته در او لطیف و کثیف نه در آن فرجه ای نه فاصله ای نز خلاء هیچ ظرف را گله ای امتیازاتشان ز یکدیگر هست از اعراض با صفات و صور آن گرانمایه جوهر قابل که مر اعراض را بود حامل هست مرآت ذات بی همتا وان عوارض مجالی اسما هر که ناظر به حال مرآت است صورتش دیدن از محالات است هر که را دیده هست بر صورت بیند آیینه محو در صورت چشم عارف که تیزبین باشد در شهود جهان چنین باشد بیند اندر همه جهان یک ذات جلوه گر گشته با شیون و صفات همچو آیینه وصف و ذات جهان باشد از پیش چشم او پنهان از جهان جز خدا نبیند هیچ غیر حق هیچ جا نبیند هیچ شد جمال خدا معاینه اش محو مشهود گشت آینه اش هیچ دانی که این چه جلوه گریست آینه چیست و اندر آینه کیست آینه اوست و اندر آینه هم غایب از دیده و معاینه هم اول آیینه سان برون آید پس در آیینه روی بنماید گر به تقیید بینی او را بند نام و نقشش جز آینه مپسند ور ز تقیید یابی اش مطلق اوست پیدا در آینه الحق

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۸ - رجوع به تمامی تمثیل قطره چون آب شد به تابستان گشت آن آب سوی بحر روان وز روانی خود به بحر رسید خویشتن را ورای بحر ندید هستی خویش را در او گم ساخت هیچ چیزی بغیر او نشناخت گاه او را عیان به صورت موج دید هم در حضیض و هم بر اوج گاه دیدش به شکل تف و بخار سوی بالا روان ز دریا بار متراکم شد آن بخار و ز آن متکون شد ابر در نیسان متقاطر شد ابر و باران گشت رونق افزای باغ و بستان گشت قطره ها چون به یکدگر پیوست سیل شد بر رونده راه ببست سیل هم کف زنان خروش کنان تافت یکسر به سوی بحر عنان چون به دریا رسید و کرد آرام شد درین دوره سیر بحر تمام قطره این را چو دید نتوانست کردن انکار دیده و دانست کوست موج و بخار و سیل و سحاب اوست کف اوست قطره اوست حباب هیچ جز بحر در جهان نشناخت عشق با هر چه باخت با او باخت از چپ و راست چون گشاد نظر غیر دریا ندید چیز دگر همچنین عارفان عشق آیین در جهان نیستند جز حق بین دیده جمله مانده بر یکجاست لیکن اندر نظر تفاوت هاست جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۹ - اشارت به اصحاب مکاشفه که تجلی صفات است آن یکی در مجالی اشیا به صفت های حق بود بینا هر چه بیند به معنی صفتی گردد او را سبیل معرفتی صد هزار آینه ست در نظرش به صفات خدای راهبرش گرچه برده ست ره به کشف صفات بی خبر باشد از تجلی ذات جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۰ - اشارت به ارباب مشاهده که تجلی ذات است وان دگر جمله را یک آینه دید که خدا را در آن معاینه دید دید یک ذات در حدود جهات متجلی شده به جمله صفات یک وجود است سر به سر عالم همه اجزاش متصل با هم کره مصمت است بی تجویف جمع گشته در او لطیف و کثیف نه در آن فرجه ای نه فاصله ای نز خلاء هیچ ظرف را گله ای امتیازاتشان ز یکدیگر هست از اعراض با صفات و صور آن گرانمایه جوهر قابل که مر اعراض را بود حامل هست مرآت ذات بی همتا وان عوارض مجالی اسما هر که ناظر به حال مرآت است صورتش دیدن از محالات است هر که را دیده هست بر صورت بیند آیینه محو در صورت چشم عارف که تیزبین باشد در شهود جهان چنین باشد بیند اندر همه جهان یک ذات جلوه گر گشته با شیون و صفات همچو آیینه وصف و ذات جهان باشد از پیش چشم او پنهان از جهان جز خدا نبیند هیچ غیر حق هیچ جا نبیند هیچ شد جمال خدا معاینه اش محو مشهود گشت آینه اش هیچ دانی که این چه جلوه گریست آینه چیست و اندر آینه کیست آینه اوست و اندر آینه هم غایب از دیده و معاینه هم اول آیینه سان برون آید پس در آیینه روی بنماید گر به تقیید بینی او را بند نام و نقشش جز آینه مپسند ور ز تقیید یابی اش مطلق اوست پیدا در آینه الحق

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۱ - اشارت به قربات اربع که مراتب ولایت است یعنی قرب نوافل و قرب فرایض و مقام جمع الجمع که مرتبه قاب قوسین است و مقام جمع احدیت که مرتبه اؤ ادنی است و خاصه پیغمبر ماست صلی الله علیه و سلم و کمل ورثه وی هر که را دیده نی به حق بیناست دیده او به دید حق نه سزاست تا نگردد به حکم بی یبصر دیده تو به عین حق ناظر نیست امکان جمال حق دیدن گل ز باغ شهود حق چیدن چون تو سازی روان ز نافله ها به دیار قبول قافله ها بر قوای تو وحدت و اطلاق غالب آید به قدر استحقاق چشم و گوش و زبان تو هر یک عین هستی حق شود بی شک وصف امکان شود در او مغلوب منصبغ یابی اش به حکم وجوب فعل و ادراک در همه حالت به تو باشد مضاف و حق آلت گرددت پیش صوفیان کرام متقرب به قرب نافله نام وگر آن رتبه ات شود حاصل که تو آلت شوی و حق فاعل هر که عرف مقربان داند اهل قرب فرایضت خواند ور کنی این دو قرب را با هم جمع باشی یگانه عالم نقد قربین حاصل تو بود قاب قوسین منزل تو بود ور ز همت کمی بلند روی که مقید به جمع هم نشوی دوران باشدت درین سه مقام بی تقید به قید هیچکدام پا ز عالی نهی سوی اعلی سرفرازی به اوج او ادنی این مقام نبی ست وان که قوی باشد اندر وراثت نبوی حبذا عارفی ز خود رسته به مقامات قرب پیوسته شده از قید خویشتن مطلق ذات او وصف او شده همه حق هر که افتد به آب و گل نظرش شود از خود تصور بشرش چون شود کشف سر ربانی سر زند زو صدای سبحانی گوید ار زانکه بنده ام حق کو ور حقم چیست از من این تک و پو افتد از حیرتش به کار گره همچو آن گربه سنج خواجه ده جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۲ - حکایت بر سبیل تمثیل یک منک گوشت داد خواجه به زن کش بپز زود بهر طعمه من گوشت را زن کباب کرد و بخورد خواجه چون گشت خواست عذر آورد که هنوز آن ز دیگ بیرون بود که کمین کرد گربه و بربود خواجه سنجید گربه را فی الحال نامد افزون ز گوشت یک مثقال زد به صد غصه دست بر زانو کرد با زن عتاب کای بانو گربه بی شک چو گوشت یک من بود گوشت یک من دگر بر آن افزود نیست این نکته پیش من روشن که تواند شدن دو من یک من اگر این گربه است گوشت کجاست وگر این گوشت شکل گربه چراست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۱ - اشارت به قربات اربع که مراتب ولایت است یعنی قرب نوافل و قرب فرایض و مقام جمع الجمع که مرتبه قاب قوسین است و مقام جمع احدیت که مرتبه اؤ ادنی است و خاصه پیغمبر ماست صلی الله علیه و سلم و کمل ورثه وی هر که را دیده نی به حق بیناست دیده او به دید حق نه سزاست تا نگردد به حکم بی یبصر دیده تو به عین حق ناظر نیست امکان جمال حق دیدن گل ز باغ شهود حق چیدن چون تو سازی روان ز نافله ها به دیار قبول قافله ها بر قوای تو وحدت و اطلاق غالب آید به قدر استحقاق چشم و گوش و زبان تو هر یک عین هستی حق شود بی شک وصف امکان شود در او مغلوب منصبغ یابی اش به حکم وجوب فعل و ادراک در همه حالت به تو باشد مضاف و حق آلت گرددت پیش صوفیان کرام متقرب به قرب نافله نام وگر آن رتبه ات شود حاصل که تو آلت شوی و حق فاعل هر که عرف مقربان داند اهل قرب فرایضت خواند ور کنی این دو قرب را با هم جمع باشی یگانه عالم نقد قربین حاصل تو بود قاب قوسین منزل تو بود ور ز همت کمی بلند روی که مقید به جمع هم نشوی دوران باشدت درین سه مقام بی تقید به قید هیچکدام پا ز عالی نهی سوی اعلی سرفرازی به اوج او ادنی این مقام نبی ست وان که قوی باشد اندر وراثت نبوی حبذا عارفی ز خود رسته به مقامات قرب پیوسته شده از قید خویشتن مطلق ذات او وصف او شده همه حق هر که افتد به آب و گل نظرش شود از خود تصور بشرش چون شود کشف سر ربانی سر زند زو صدای سبحانی گوید ار زانکه بنده ام حق کو ور حقم چیست از من این تک و پو افتد از حیرتش به کار گره همچو آن گربه سنج خواجه ده جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۲ - حکایت بر سبیل تمثیل یک منک گوشت داد خواجه به زن کش بپز زود بهر طعمه من گوشت را زن کباب کرد و بخورد خواجه چون گشت خواست عذر آورد که هنوز آن ز دیگ بیرون بود که کمین کرد گربه و بربود خواجه سنجید گربه را فی الحال نامد افزون ز گوشت یک مثقال زد به صد غصه دست بر زانو کرد با زن عتاب کای بانو گربه بی شک چو گوشت یک من بود گوشت یک من دگر بر آن افزود نیست این نکته پیش من روشن که تواند شدن دو من یک من اگر این گربه است گوشت کجاست وگر این گوشت شکل گربه چراست

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۳ - اشارت به تقسیم حیرت محمود و مذموم معنی حیرت ار شود مقسوم غیر محمود نیست یا مذموم آنست مذموم کز شکوک و شبه بسته گردد به سوی مقصد ره هست در راه سعی و کوی طلب شرط اول تعین مطلب وجهه قصد ناشده ممتاز طایر سعی چون کند پرواز در بیابان دو ره چو پیش آید که یکی زان دو کعبه را شاید تا به تعیین ندانی آن ره را کی بریدن توانی آن ره را لیک تعیین ره به جزم و یقین که نه شک را شوی رهی و رهین به امارات عقل دان و حواس یا به تقلید مرد راه شناس یا به الهام و کشف ربانی که مر آن را خلاف نتوانی گر نباشد یکی ازین سه دلیل باز مانی ز راه خوار و ذلیل ره زند بر تو غول حیرانی بلکه غولی شوی بیابانی چون تو را سر حیرت مذموم شد به تفصیل ازین سخن معلوم آن بود شرع حیرت محمود که کشی برقع از رخ مقصود لمعات جمال قدس قدم بر تو تابد ز اوج فضل و کرم هر زمان لمعه دگر بینی هر نفس میوه دگر چینی سازدت اصطلام آن لمعات فارغ از مبدعات و مخترعات خورد و خوابت تمام بربایند بر تو درهای فیض بگشایند گم شوی جاودان ز هستی خویش ساده گردی ز خود پرستی خویش صد بد و نیک بگذرد به سرت که نباشد ز خویشتن خبرت جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۴ - حکایت آن زن که در دیار مصر سی سال در مقام حیرت بر یک جای بماند در نواحی مصر شیر زنی همچو مردان مرد خود شکنی به چنین دولتی مشرف شد نقد هستی تمامش از کف شد شست از آلودگی به کلی دست نه به شب خفتی و نی به روز نشست قرب سی سال ماند بر سر پای که نجنبید چون درخت از جای خفت مرغش به فرق فارغ بال گشت مارش به ساق پا خلخال شست و شو داده موی او باران شانه کرده صبا چو غمخواران هیچگه ز آفتاب عالمتاب سایه بانش نگشته غیر سحاب لب فرو بسته از شراب و طعام چون فرشته نه چاشت خورد نه شام همچو مور و ملخ ز هر طرفی دام و دد گرد او کشیده صفی او خوش اندر میانه واله و مست ایستاده به پا نه نیست و نه هست چشم او بر جمال شاهد حق جان به طوفان عشق مستغرق دل به پروازهای روحانی گوش بر رازهای پنهانی زن مگویش که در کشاکش درد یک سر موی او به از صد مرد مرد و زن مست نقش پیکر خاک جان روشن بود از اینها پاک کردگارا مرا ز من برهان وز غم مرد و فکر زن برهان مردیی ده که راد مرد شوم وز مرید و مراد فرد شوم غرقه گردم به موج لجه راز هرگز از خود نشان نیابم باز

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۳ - اشارت به تقسیم حیرت محمود و مذموم معنی حیرت ار شود مقسوم غیر محمود نیست یا مذموم آنست مذموم کز شکوک و شبه بسته گردد به سوی مقصد ره هست در راه سعی و کوی طلب شرط اول تعین مطلب وجهه قصد ناشده ممتاز طایر سعی چون کند پرواز در بیابان دو ره چو پیش آید که یکی زان دو کعبه را شاید تا به تعیین ندانی آن ره را کی بریدن توانی آن ره را لیک تعیین ره به جزم و یقین که نه شک را شوی رهی و رهین به امارات عقل دان و حواس یا به تقلید مرد راه شناس یا به الهام و کشف ربانی که مر آن را خلاف نتوانی گر نباشد یکی ازین سه دلیل باز مانی ز راه خوار و ذلیل ره زند بر تو غول حیرانی بلکه غولی شوی بیابانی چون تو را سر حیرت مذموم شد به تفصیل ازین سخن معلوم آن بود شرع حیرت محمود که کشی برقع از رخ مقصود لمعات جمال قدس قدم بر تو تابد ز اوج فضل و کرم هر زمان لمعه دگر بینی هر نفس میوه دگر چینی سازدت اصطلام آن لمعات فارغ از مبدعات و مخترعات خورد و خوابت تمام بربایند بر تو درهای فیض بگشایند گم شوی جاودان ز هستی خویش ساده گردی ز خود پرستی خویش صد بد و نیک بگذرد به سرت که نباشد ز خویشتن خبرت جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۴ - حکایت آن زن که در دیار مصر سی سال در مقام حیرت بر یک جای بماند در نواحی مصر شیر زنی همچو مردان مرد خود شکنی به چنین دولتی مشرف شد نقد هستی تمامش از کف شد شست از آلودگی به کلی دست نه به شب خفتی و نی به روز نشست قرب سی سال ماند بر سر پای که نجنبید چون درخت از جای خفت مرغش به فرق فارغ بال گشت مارش به ساق پا خلخال شست و شو داده موی او باران شانه کرده صبا چو غمخواران هیچگه ز آفتاب عالمتاب سایه بانش نگشته غیر سحاب لب فرو بسته از شراب و طعام چون فرشته نه چاشت خورد نه شام همچو مور و ملخ ز هر طرفی دام و دد گرد او کشیده صفی او خوش اندر میانه واله و مست ایستاده به پا نه نیست و نه هست چشم او بر جمال شاهد حق جان به طوفان عشق مستغرق دل به پروازهای روحانی گوش بر رازهای پنهانی زن مگویش که در کشاکش درد یک سر موی او به از صد مرد مرد و زن مست نقش پیکر خاک جان روشن بود از اینها پاک کردگارا مرا ز من برهان وز غم مرد و فکر زن برهان مردیی ده که راد مرد شوم وز مرید و مراد فرد شوم غرقه گردم به موج لجه راز هرگز از خود نشان نیابم باز

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۵ - در بیان آنکه روی عاشق اول به سوی خویش است و بعد از آن به سوی معشوق و در آخر کار به سوی عشق روی عاشق نخست در خویش است دل او از برای خود ریش است گر بخواهد برای خود خواهد ور بکاهد برای خود کاهد همه گرد مراد خود گردد بهر بند و گشاد خود گردد باشد از جام عشق مستی او دوست باشد طفیل هستی او دوست را چون به کام خود یابد صید مقصود رام خود یابد ور بود بر خلاف مقصودش زان تغابن به سر رود دودش این نه عشق است خویشتنداریست به هواهای خود گرفتاریست هیچ عاشق هوا پسند مباد به مرادات نفس بند مباد حیف عاقل که نقد عمر نفیس هیچ سازد برای نفس خسیس خیر خود را ز سود و مایه نفس نشناسد به غیر وایه نفس بس که باشد فرود پایه وی شر بود هر چه هست وایه وی هر چه با وایه وی انجامد خیر خواند بر آن بیارامد شکر گوید بسی که آخر کار یافت کارش به وجه خیر قرار جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۶ - قصه آن مخنث که از روزن در منظری افتاد و از آنجا در خانه سفلی و از آنجا در سردابه ای و از آنجا در چاهی چون در سردابه افتاد بانگ کرد که ای خداوندان سرای، سرای شما زمین ندارد آن مخنث به بام همسایه رفت از همت فرومایه پا فرو شد به روزنش ناگاه داشت روزن به سوی منظر راه چون به منظر فتاد و خاست ز جای شد فرودش به جای دیگر پای یافت خود را به خانه زیرین بود سردابه ای در او دیرین شد به سردابه هم خطا پایش جزم شد بر هلاک خود رایش بانگ برداشت کای مسلمانان کرده قصد هلاک مهمانان گر نه تحت الثری ست جای شما چون ندارد زمین سرای شما بود چاهی درون سردابه کآخر آنجا گشاد پاتابه در تگ چاه میخی ایستاده بهر عیش مخنث آماده چون فرود آمد از برابر میخ گشت جای نشست او سر میخ میخ را شد به جای خویش قرار شد مخنث ز میخ شکرگزار عاقبت چرخ جز به خیر نگشت وآخر کار من به خیر گذشت که بحمدالله ار چه صد غم و رنج بر من آمد درین سرای سپنج خیر هر کس به قدر همت اوست همت مرد راه قیمت اوست کی توانی شناخت قیمت مرد تا ندانی که چیست همت مرد همت آن یکی علو نسب شرف جد سیادت ام و اب همت آن دگر صفات کمال علم و عفت شجاعت و افضال همت آن یکی زن و فرزند همدم و آشنا و خویشاوند همت آن دگر زر و زیور تاج آراسته به لعل و گهر همت آن یکی سراچه و باغ مجلس امن و بزمگاه فراغ همت آن دگر ده و کاریز وانچه باشد مناسب از هر چیز آن یکی را هوای درس علوم منطق و نحو و صرف و طب و نجوم وان دگر را خیال کلک و دوات جمع کردن برای خط ادوات بس کنم کانچه زین شمار بود که حجاب جمال یار بود از طریق شمار بیرون است وز حد اعتبار افزون است لیک با هم درین صفت یارند که ازین کارخانه عارند جلوه گاه جمالشان دنیی ست جای وزر و وبالشان عقبی ست همه از عز قرب واهب فرد مایه لعنت اند و موجب طرد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۵ - در بیان آنکه روی عاشق اول به سوی خویش است و بعد از آن به سوی معشوق و در آخر کار به سوی عشق روی عاشق نخست در خویش است دل او از برای خود ریش است گر بخواهد برای خود خواهد ور بکاهد برای خود کاهد همه گرد مراد خود گردد بهر بند و گشاد خود گردد باشد از جام عشق مستی او دوست باشد طفیل هستی او دوست را چون به کام خود یابد صید مقصود رام خود یابد ور بود بر خلاف مقصودش زان تغابن به سر رود دودش این نه عشق است خویشتنداریست به هواهای خود گرفتاریست هیچ عاشق هوا پسند مباد به مرادات نفس بند مباد حیف عاقل که نقد عمر نفیس هیچ سازد برای نفس خسیس خیر خود را ز سود و مایه نفس نشناسد به غیر وایه نفس بس که باشد فرود پایه وی شر بود هر چه هست وایه وی هر چه با وایه وی انجامد خیر خواند بر آن بیارامد شکر گوید بسی که آخر کار یافت کارش به وجه خیر قرار جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۶ - قصه آن مخنث که از روزن در منظری افتاد و از آنجا در خانه سفلی و از آنجا در سردابه ای و از آنجا در چاهی چون در سردابه افتاد بانگ کرد که ای خداوندان سرای، سرای شما زمین ندارد آن مخنث به بام همسایه رفت از همت فرومایه پا فرو شد به روزنش ناگاه داشت روزن به سوی منظر راه چون به منظر فتاد و خاست ز جای شد فرودش به جای دیگر پای یافت خود را به خانه زیرین بود سردابه ای در او دیرین شد به سردابه هم خطا پایش جزم شد بر هلاک خود رایش بانگ برداشت کای مسلمانان کرده قصد هلاک مهمانان گر نه تحت الثری ست جای شما چون ندارد زمین سرای شما بود چاهی درون سردابه کآخر آنجا گشاد پاتابه در تگ چاه میخی ایستاده بهر عیش مخنث آماده چون فرود آمد از برابر میخ گشت جای نشست او سر میخ میخ را شد به جای خویش قرار شد مخنث ز میخ شکرگزار عاقبت چرخ جز به خیر نگشت وآخر کار من به خیر گذشت که بحمدالله ار چه صد غم و رنج بر من آمد درین سرای سپنج خیر هر کس به قدر همت اوست همت مرد راه قیمت اوست کی توانی شناخت قیمت مرد تا ندانی که چیست همت مرد همت آن یکی علو نسب شرف جد سیادت ام و اب همت آن دگر صفات کمال علم و عفت شجاعت و افضال همت آن یکی زن و فرزند همدم و آشنا و خویشاوند همت آن دگر زر و زیور تاج آراسته به لعل و گهر همت آن یکی سراچه و باغ مجلس امن و بزمگاه فراغ همت آن دگر ده و کاریز وانچه باشد مناسب از هر چیز آن یکی را هوای درس علوم منطق و نحو و صرف و طب و نجوم وان دگر را خیال کلک و دوات جمع کردن برای خط ادوات بس کنم کانچه زین شمار بود که حجاب جمال یار بود از طریق شمار بیرون است وز حد اعتبار افزون است لیک با هم درین صفت یارند که ازین کارخانه عارند جلوه گاه جمالشان دنیی ست جای وزر و وبالشان عقبی ست همه از عز قرب واهب فرد مایه لعنت اند و موجب طرد

%0
10 Bölüm