Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۷ - اشارت به معنی آنچه رسول صلی الله و علیه و سلم فرموده است که الدنیا ملعونة و ملعون ما فیها الا ذکر الله سبحانه هست قول نبی که دنیی دون وانچه جز ذکر ایزد بیچون داخل اوست جمله ملعونند وز نظرگاه قرب بیرونند هر که پیوند ساخت با ملعون نیست او هم ز حکم لعن برون لعن حق چیست گویمت مشروح کنم ابواب فهم آن مفتوح لعن راندن بود ز ساحت قرب محنت بعد بعد راحت قرب هر که یکدم جدا ز مقصود است او در آن دم لعین و مطرود است چون به مقصود خویش رو آورد رست از زخم تیغ لعنت و طرد سایه لطف و رحمتش دریافت آفتاب قبول بر وی تافت قرب او چیست از حق آگاهی بعد او زین طریقه گمراهی امر و نهیی که هست در قرآن هست ازین قرب و بعد داده نشان امر باشد به قرب حق خواندن نهی از اسباب بعد او راندن دوزخ و آنچه هست در دوزخ وان عذاب و نکال در برزخ درکات مراتب بعداند که یکایک مناسب بعداند گشت ظاهر به یک طریق و نسق صورت غفلت تو اندر حق روضه خلد و بوستان نعیم چشمه سلسبیل یا تسنیم درجات بهشت و لطف قصور عرفات قصور و جلوه حور همه هستند پیش صاحب رای صورت قرب و آگهی ز خدای ای کزین آگهی شدی آگاه غیر ازین آگهی مجوی و مخواه هستی جان و تن همی فرسای واندر آن آگهی همی افزای تا نه از جان و تن فنا باشی مرد آن آگهی کجا باشی آگهی هست جاودان گنجی گنج می بایدت بکش رنجی در طلب ناکشیده محنت و رنج ریش گاوی بود توقع گنج جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۸ - حکایت پیر همدانی که از پسر پرسید که هرگز ریش گاو بوده ای و سؤال پسر که ریش گاو کیست و جواب دادن پدر که آن کس که بامداد از خانه بدر آید گوید امروز گنجی یابم، پسر گفت ای پدر تا من بوده ام ریش گاو بوده ام با پسر گفت پیری از همدان کای در اطوار کار خود همه دان خویش را عمری آزمودستی هیچگه ریش گاو بودستی گفت با وی پسر که ای بابا که بود ریش گاو گو با ما گفت آن کس که بامداد پگاه می نهد پا ز کنج خانه به راه در دلش این هوس که بی رنجی یابم امروز رایگان گنجی چون به اینجا رساند پیر سخن پسرش گفت در جواب که من بوده ام ریش گاو تا هستم ریش گاویست کار پیوستم نیست جز ریش گاویم کاری نیست از ریش گاویم عاری جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۹ - در بیان آنکه چون عاشق ظلمت وایه های نفس بداند روی از خود بگرداند و در معشوق آورد عاشق صدق جو چو دریابد ظلمت خود ز خود عنان تابد روی جان آورد به قبله دوست نشود محتجب ز مغز به پوست هر چه گوید برای او گوید هر چه جوید برای او جوید همچو پروانه کو به مجلس جمع هستی خود فنا کند در شمع بهر جانان فنا کند خود را پیش رویش فدا کند خود را

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۷ - اشارت به معنی آنچه رسول صلی الله و علیه و سلم فرموده است که الدنیا ملعونة و ملعون ما فیها الا ذکر الله سبحانه هست قول نبی که دنیی دون وانچه جز ذکر ایزد بیچون داخل اوست جمله ملعونند وز نظرگاه قرب بیرونند هر که پیوند ساخت با ملعون نیست او هم ز حکم لعن برون لعن حق چیست گویمت مشروح کنم ابواب فهم آن مفتوح لعن راندن بود ز ساحت قرب محنت بعد بعد راحت قرب هر که یکدم جدا ز مقصود است او در آن دم لعین و مطرود است چون به مقصود خویش رو آورد رست از زخم تیغ لعنت و طرد سایه لطف و رحمتش دریافت آفتاب قبول بر وی تافت قرب او چیست از حق آگاهی بعد او زین طریقه گمراهی امر و نهیی که هست در قرآن هست ازین قرب و بعد داده نشان امر باشد به قرب حق خواندن نهی از اسباب بعد او راندن دوزخ و آنچه هست در دوزخ وان عذاب و نکال در برزخ درکات مراتب بعداند که یکایک مناسب بعداند گشت ظاهر به یک طریق و نسق صورت غفلت تو اندر حق روضه خلد و بوستان نعیم چشمه سلسبیل یا تسنیم درجات بهشت و لطف قصور عرفات قصور و جلوه حور همه هستند پیش صاحب رای صورت قرب و آگهی ز خدای ای کزین آگهی شدی آگاه غیر ازین آگهی مجوی و مخواه هستی جان و تن همی فرسای واندر آن آگهی همی افزای تا نه از جان و تن فنا باشی مرد آن آگهی کجا باشی آگهی هست جاودان گنجی گنج می بایدت بکش رنجی در طلب ناکشیده محنت و رنج ریش گاوی بود توقع گنج جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۸ - حکایت پیر همدانی که از پسر پرسید که هرگز ریش گاو بوده ای و سؤال پسر که ریش گاو کیست و جواب دادن پدر که آن کس که بامداد از خانه بدر آید گوید امروز گنجی یابم، پسر گفت ای پدر تا من بوده ام ریش گاو بوده ام با پسر گفت پیری از همدان کای در اطوار کار خود همه دان خویش را عمری آزمودستی هیچگه ریش گاو بودستی گفت با وی پسر که ای بابا که بود ریش گاو گو با ما گفت آن کس که بامداد پگاه می نهد پا ز کنج خانه به راه در دلش این هوس که بی رنجی یابم امروز رایگان گنجی چون به اینجا رساند پیر سخن پسرش گفت در جواب که من بوده ام ریش گاو تا هستم ریش گاویست کار پیوستم نیست جز ریش گاویم کاری نیست از ریش گاویم عاری جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۹ - در بیان آنکه چون عاشق ظلمت وایه های نفس بداند روی از خود بگرداند و در معشوق آورد عاشق صدق جو چو دریابد ظلمت خود ز خود عنان تابد روی جان آورد به قبله دوست نشود محتجب ز مغز به پوست هر چه گوید برای او گوید هر چه جوید برای او جوید همچو پروانه کو به مجلس جمع هستی خود فنا کند در شمع بهر جانان فنا کند خود را پیش رویش فدا کند خود را

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۰ - قصه آن گلخنی که در مشاهده جمال شاهزاده آتش در ژنده اش گرفت و از ژنده به تنش رسید و وی از همه بی خبر بود از رخ شاهزاده گلخنیی یافت در دل ز مهر روشنیی شد چو از ره سواره بگذشتی گلخنی در نظاره گم گشتی چو در آمد ز درد عشق ز پای ساخت در تنگنای گلخن جای چند گه شاهزاده ره پیمود گلخنی در نظاره گه ننمود به لطافت بهانه ای بر ساخت مرکب خود به سوی گلخن تاخت گلخنی چون لقای شاه بدید نقد هستی به پای شاه کشید چشم و دل بر جمال جانان دوخت ژنده اش ز آتشی که بود افروخت شعله از ژنده در تنش آویخت او ز دیدار شه نظر بگسیخت داشت حیران به روی دوست نظر نه ز تن نی ز ژنده داشت خبر شه ز رحمت به سوی او چو شتافت غیر خاکسترش به جای نیافت جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۱ - در بیان آنکه چون عشق به مرتبه کمال رسد روی عاشق را از معشوق نیز بگرداند و در خود کند عشق عاشق چو سر کشد به کمال شود از غیر عشق فارغ بال عشق را قبله گاه خود سازد دل ز معشوق هم بپردازد حب محبوب حب حب گردد آنچه لب بود لب لب گردد غیر حب کس نماندش محبوب شود اندر شهود حب مغلوب عشق او چون بدین حد انجامد پا به دامن کشد بیارامد به گریبان جان درآرد سر بندد از هر چه غیر عشق نظر طالب این مقام بود نبی که به حق در اوان به طلبی گفت کای چشم و گوش من همه تو مایه عقل و هوش من همه تو عشق خود را که غایت امل است دولت لایزال و لم یزل است بر من خسته جان تشنه جگر ساز محبوب تر ز سمع و بصر جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۲ - حکایت مجنون عشق مجنون بدین مقام رسید از تک و پوی و گفت و گوی رهید داد با خود ترانه ای نو ساز عشقبازی به عشق کرد آغاز آستین زد به هر نو و کهنی داد دامن به چنگ خاربنی از درون نرم خارپشت آیین وز برون با کسان درشت آیین زیر آن خاربن قرار گرفت ترک رفتن به کوی یار گرفت چند روزی بر این نسق چو گذشت بارها در ضمیر لیلی گشت که چه حال اوفتاد مجنون را بیخود آن مبتلای مفتون را که نشانش به دشت پیدا نیست هم تگ آهوان صحرا نیست مانده است از گروه گوران دور نفکند در صف گوزنان شور روزها نشنوم ز کس رازش شب نیاید به گوشم آوازش آخرالامر هیچ چاره ندید شرح حالش ز محرمان پرسید قصه درد او بیان کردند صورت حال او عیان کردند نیمروزی به کام دمسازان یافت در خواب چشم غمازان چشم ها را کشید سرمه ناز عقل و دین را درید پرده راز کرد نعلین دلبری در پای شد به گام وفا زمین فرسای شد خرامنده تا بر مجنون سایه افکند بر سر مجنون بانگ زد کای ز عشق برخوردار سایه انداخت وصل سر بردار گفت مجنون کیی تو باز نمای لب خامش به شرح راز گشای گفت من آن که زخم او خوردی به تمناش سر فرو بردی منم آرام جان تو لیلی قبله جاودان تو لیلی گفت رو رو که آنچنانم من که بجز عشق تو ندانم من عشق تو ای نگار فرزانه در دلم کرد آنچنان خانه که تو را هم نماند گنجایی خوشترم بعد ازین به تنهایی

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۰ - قصه آن گلخنی که در مشاهده جمال شاهزاده آتش در ژنده اش گرفت و از ژنده به تنش رسید و وی از همه بی خبر بود از رخ شاهزاده گلخنیی یافت در دل ز مهر روشنیی شد چو از ره سواره بگذشتی گلخنی در نظاره گم گشتی چو در آمد ز درد عشق ز پای ساخت در تنگنای گلخن جای چند گه شاهزاده ره پیمود گلخنی در نظاره گه ننمود به لطافت بهانه ای بر ساخت مرکب خود به سوی گلخن تاخت گلخنی چون لقای شاه بدید نقد هستی به پای شاه کشید چشم و دل بر جمال جانان دوخت ژنده اش ز آتشی که بود افروخت شعله از ژنده در تنش آویخت او ز دیدار شه نظر بگسیخت داشت حیران به روی دوست نظر نه ز تن نی ز ژنده داشت خبر شه ز رحمت به سوی او چو شتافت غیر خاکسترش به جای نیافت جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۱ - در بیان آنکه چون عشق به مرتبه کمال رسد روی عاشق را از معشوق نیز بگرداند و در خود کند عشق عاشق چو سر کشد به کمال شود از غیر عشق فارغ بال عشق را قبله گاه خود سازد دل ز معشوق هم بپردازد حب محبوب حب حب گردد آنچه لب بود لب لب گردد غیر حب کس نماندش محبوب شود اندر شهود حب مغلوب عشق او چون بدین حد انجامد پا به دامن کشد بیارامد به گریبان جان درآرد سر بندد از هر چه غیر عشق نظر طالب این مقام بود نبی که به حق در اوان به طلبی گفت کای چشم و گوش من همه تو مایه عقل و هوش من همه تو عشق خود را که غایت امل است دولت لایزال و لم یزل است بر من خسته جان تشنه جگر ساز محبوب تر ز سمع و بصر جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۲ - حکایت مجنون عشق مجنون بدین مقام رسید از تک و پوی و گفت و گوی رهید داد با خود ترانه ای نو ساز عشقبازی به عشق کرد آغاز آستین زد به هر نو و کهنی داد دامن به چنگ خاربنی از درون نرم خارپشت آیین وز برون با کسان درشت آیین زیر آن خاربن قرار گرفت ترک رفتن به کوی یار گرفت چند روزی بر این نسق چو گذشت بارها در ضمیر لیلی گشت که چه حال اوفتاد مجنون را بیخود آن مبتلای مفتون را که نشانش به دشت پیدا نیست هم تگ آهوان صحرا نیست مانده است از گروه گوران دور نفکند در صف گوزنان شور روزها نشنوم ز کس رازش شب نیاید به گوشم آوازش آخرالامر هیچ چاره ندید شرح حالش ز محرمان پرسید قصه درد او بیان کردند صورت حال او عیان کردند نیمروزی به کام دمسازان یافت در خواب چشم غمازان چشم ها را کشید سرمه ناز عقل و دین را درید پرده راز کرد نعلین دلبری در پای شد به گام وفا زمین فرسای شد خرامنده تا بر مجنون سایه افکند بر سر مجنون بانگ زد کای ز عشق برخوردار سایه انداخت وصل سر بردار گفت مجنون کیی تو باز نمای لب خامش به شرح راز گشای گفت من آن که زخم او خوردی به تمناش سر فرو بردی منم آرام جان تو لیلی قبله جاودان تو لیلی گفت رو رو که آنچنانم من که بجز عشق تو ندانم من عشق تو ای نگار فرزانه در دلم کرد آنچنان خانه که تو را هم نماند گنجایی خوشترم بعد ازین به تنهایی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۳ - مناجات ای فروغ جمال تو خوبان پرتو خوبی تو محبوبان جلوه حسن تو کجاست که نیست جذبه عشق تو کراست که نیست همه ذرات مست عشق تواند پایکوبان ز دست عشق تواند حسن لیلی که راه مجنون زد کامش از کوی عقل بیرون زد زلف عذرا که صبر وامق برد دل و جانش به رنج و غصه سپرد لعل شیرین که شد ز شکر ریز قوت فرهاد و قوت پرویز یک به یک نشیه جمال تو بود که در اطوار مختلف بنمود زد به هر جا ره اسیر دگر صبرش از دل ربود و هوش ز سر به کند خودش مقید کرد رویش از هر دو کون در خود کرد من هم ای پادشا گدای توام هدف ناوک قضای توام چند سرگشته داریم چون گوی بی سر و پا دوانیم هر سوی گه بری بر در خراباتم گه شوی قبله مناجاتم گه به صلحم کشی و گاه به جنگ گه به شهدم کشی و گه به شرنگ چه شود کز خودم خلاص دهی جامی از باده های خاص دهی بربایی چنان ز خویشتنم که نیابم ز خود خبر که منم ور نیابی سزا بدین هوسم که عجب سفله طبع و هیچکسم به در اهل درد راهم ده به صف عاشقان پناهم ده سر من خاک پای ایشان کن حرز جانم دعای ایشان کن خاطرم رام با کشاکش شان وقت من خوش ز قصه خوش شان جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۴ - قصه عاشق شدن صاحب فتوحات مکیه قدس الله تعالی سره که عشق مفرط از دل وی سر زده بود و معشوق معین و معلوم نی پیر توحید شیخ محیی الدین آفتاب سپهر کشف و یقین زانچه از ذوق خود بیان کرده ست در فتوحات مکی آورده ست که ز مغرب چو آمدم به دمشق جیب جانم گرفت جذبه عشق عشقم اندر دل آتشی افزود که بر آمد ز هستی من دود لیکن آن را به هیچ روی و رهی متعین نبود قبله گهی علم افراخت عشق بر عیوق لیک نام و نشان نه از معشوق جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۵ - قصه خواب دیدن علی بن موفق معروف کرخی و بشر حافی و احمد بن حنبل را قدس الله تعالی ارواحهم شب علی موفق آن شه دین رفت در خواب سوی خلد برین دید شخصی لطیف و پاک سرشت ایستاده به رهگذار بهشت یک به یک را به چهره می نگرد ره رد و قبول می سپرد سعدا را به خلد می خواند اشقیا را ز خلد می راند بعد ازان دید با خدادانی دو فرشته نشسته بر خوانی می نهندش ز طیبات جنان از چپ و راست لقمه ها به دهان بعد ازان با هزار جاه و جمال یافت ره در سرادقات جلال دید در زیر عرش حیرانی از دو عالم فشانده دامانی کرده در جلوه گاه وحدت جای دوخته دیده در شهود خدای ننهد دیده شهود به هم ندهد پشت استقامت خم گفت با خویشتن در آن دل شب که کیانند این سه تن یارب هاتفی گفت این که مشعوف است به شهود خدای معروف است که ز امید و بیم فارغ و فرد به محبت پرستش حق کرد وان دو تن را که دیدی از اول بشر حافی و احمد حنبل جامی از هر چه هست بگسل بندو واندر آن یار دل گسل دل بند بو که حکم کما تعیش تموت دهدت بعد مرگ از وی قوت

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۳ - مناجات ای فروغ جمال تو خوبان پرتو خوبی تو محبوبان جلوه حسن تو کجاست که نیست جذبه عشق تو کراست که نیست همه ذرات مست عشق تواند پایکوبان ز دست عشق تواند حسن لیلی که راه مجنون زد کامش از کوی عقل بیرون زد زلف عذرا که صبر وامق برد دل و جانش به رنج و غصه سپرد لعل شیرین که شد ز شکر ریز قوت فرهاد و قوت پرویز یک به یک نشیه جمال تو بود که در اطوار مختلف بنمود زد به هر جا ره اسیر دگر صبرش از دل ربود و هوش ز سر به کند خودش مقید کرد رویش از هر دو کون در خود کرد من هم ای پادشا گدای توام هدف ناوک قضای توام چند سرگشته داریم چون گوی بی سر و پا دوانیم هر سوی گه بری بر در خراباتم گه شوی قبله مناجاتم گه به صلحم کشی و گاه به جنگ گه به شهدم کشی و گه به شرنگ چه شود کز خودم خلاص دهی جامی از باده های خاص دهی بربایی چنان ز خویشتنم که نیابم ز خود خبر که منم ور نیابی سزا بدین هوسم که عجب سفله طبع و هیچکسم به در اهل درد راهم ده به صف عاشقان پناهم ده سر من خاک پای ایشان کن حرز جانم دعای ایشان کن خاطرم رام با کشاکش شان وقت من خوش ز قصه خوش شان جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۴ - قصه عاشق شدن صاحب فتوحات مکیه قدس الله تعالی سره که عشق مفرط از دل وی سر زده بود و معشوق معین و معلوم نی پیر توحید شیخ محیی الدین آفتاب سپهر کشف و یقین زانچه از ذوق خود بیان کرده ست در فتوحات مکی آورده ست که ز مغرب چو آمدم به دمشق جیب جانم گرفت جذبه عشق عشقم اندر دل آتشی افزود که بر آمد ز هستی من دود لیکن آن را به هیچ روی و رهی متعین نبود قبله گهی علم افراخت عشق بر عیوق لیک نام و نشان نه از معشوق جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۵ - قصه خواب دیدن علی بن موفق معروف کرخی و بشر حافی و احمد بن حنبل را قدس الله تعالی ارواحهم شب علی موفق آن شه دین رفت در خواب سوی خلد برین دید شخصی لطیف و پاک سرشت ایستاده به رهگذار بهشت یک به یک را به چهره می نگرد ره رد و قبول می سپرد سعدا را به خلد می خواند اشقیا را ز خلد می راند بعد ازان دید با خدادانی دو فرشته نشسته بر خوانی می نهندش ز طیبات جنان از چپ و راست لقمه ها به دهان بعد ازان با هزار جاه و جمال یافت ره در سرادقات جلال دید در زیر عرش حیرانی از دو عالم فشانده دامانی کرده در جلوه گاه وحدت جای دوخته دیده در شهود خدای ننهد دیده شهود به هم ندهد پشت استقامت خم گفت با خویشتن در آن دل شب که کیانند این سه تن یارب هاتفی گفت این که مشعوف است به شهود خدای معروف است که ز امید و بیم فارغ و فرد به محبت پرستش حق کرد وان دو تن را که دیدی از اول بشر حافی و احمد حنبل جامی از هر چه هست بگسل بندو واندر آن یار دل گسل دل بند بو که حکم کما تعیش تموت دهدت بعد مرگ از وی قوت

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۶ - قصه مشاهده کردن شیخ علی رودباری قدس سره مردن آن مرقع پوش شوریده حال را در محبت آن جوان مغرور به حسن و جمال بوعلی رودباری آن شه دین خسرو بارگاه صدق و یقین رفت روزی به جانب حمام تا سبک گردد از گرانی عام دید از رقعه های گوناگون ژنده صوفیانه بر بیرون یا رب این ژنده گفت کسوت کیست که درین راه جز به فاقه نزیست چون درآمد چه دید درویشی در ره عاشقی وفا کیشی ایستاده به فرق خودکامی که سرش می سترد حجامی موی او چون شدی سترده به تیغ داشتی بر زمین فتاده دریغ دمبدم خم شدی به سوی زمین بهر موی چیدنش ز روی زمین صاف کرده درون ز حیله و زرق ریختی آب صافیش بر فرق عزم رفتن چو کرد تازه جوان رفت درویش تا برون و روان بهرش آورد یک دو فوطه خشک بوی گل زان وزان و نفحه مشک چون تنش خشک شد ز تری آب سوی بیرون نهاد رو به شتاب او خرامان چو سروی اندر پیش در قفا همچو سایه آن درویش بوعلی هم روانه در دنبال تا شود واقف از حقیقت حال جامه برداشت آن فقیر نژند به سر آن جوان فرو افکند رفت و لختی گلاب و عود اندوخت ریخت بر وی گلاب و عود بسوخت مروحه بر گرفت و کردش باد آینه پیش روی وی بنهاد این همه کرد لیکن آن دلخواه هیچ گه سوی او نکرد نگاه صبر درویش مبتلا برسید ناله از جان دردناک کشید کای مرا سوخته ز عشوه گری چه کنم تا تو سوی من نگری نیست گفتا به زندگان نظرم پیش رویم بمیر تا نگرم دید درویش سوی او و بمرد وینچنین مرگ را حیات شمرد رفت بیرون جوان و آه نکرد وز رعونت بدو نگاه نکرد بوعلی سوی خانقاهش برد کفنش کرد پس به خاک سپرد بعد یکچند شد به راه حجاز آمدش آن پسر به راه افراز خرقه بس خشن فکنده به بر شیخ گفتش که ای ستوده پسر تو نیی آن که سالها زین پیش لب گشادی به مرگ آن درویش گفت آری ولی چو آن گفتم شب به خلوتسرای خود خفتم آن فقیر ستم رسیده به خواب دامن من گرفت و کرد عتاب کای به تو بعد مرگ هم رویم مردم و ننگریستی سویم آن سخن کار کرد در دل من داغ حسرت نهاد بر دل من بر سر خاک او گذر کردم جامه خواجگی بدر کردم خرقه فقر و فاقه پوشیدم در ره فقر و فاقه کوشیدم بهر ترویح روح او هر سال می گذارم حجی بدین منوال به سر خاک او همی آیم چهره بر خاک او همی سایم می گشایم ز شرمساری خویش لب به عذر گناهکاری خویش

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۶ - قصه مشاهده کردن شیخ علی رودباری قدس سره مردن آن مرقع پوش شوریده حال را در محبت آن جوان مغرور به حسن و جمال بوعلی رودباری آن شه دین خسرو بارگاه صدق و یقین رفت روزی به جانب حمام تا سبک گردد از گرانی عام دید از رقعه های گوناگون ژنده صوفیانه بر بیرون یا رب این ژنده گفت کسوت کیست که درین راه جز به فاقه نزیست چون درآمد چه دید درویشی در ره عاشقی وفا کیشی ایستاده به فرق خودکامی که سرش می سترد حجامی موی او چون شدی سترده به تیغ داشتی بر زمین فتاده دریغ دمبدم خم شدی به سوی زمین بهر موی چیدنش ز روی زمین صاف کرده درون ز حیله و زرق ریختی آب صافیش بر فرق عزم رفتن چو کرد تازه جوان رفت درویش تا برون و روان بهرش آورد یک دو فوطه خشک بوی گل زان وزان و نفحه مشک چون تنش خشک شد ز تری آب سوی بیرون نهاد رو به شتاب او خرامان چو سروی اندر پیش در قفا همچو سایه آن درویش بوعلی هم روانه در دنبال تا شود واقف از حقیقت حال جامه برداشت آن فقیر نژند به سر آن جوان فرو افکند رفت و لختی گلاب و عود اندوخت ریخت بر وی گلاب و عود بسوخت مروحه بر گرفت و کردش باد آینه پیش روی وی بنهاد این همه کرد لیکن آن دلخواه هیچ گه سوی او نکرد نگاه صبر درویش مبتلا برسید ناله از جان دردناک کشید کای مرا سوخته ز عشوه گری چه کنم تا تو سوی من نگری نیست گفتا به زندگان نظرم پیش رویم بمیر تا نگرم دید درویش سوی او و بمرد وینچنین مرگ را حیات شمرد رفت بیرون جوان و آه نکرد وز رعونت بدو نگاه نکرد بوعلی سوی خانقاهش برد کفنش کرد پس به خاک سپرد بعد یکچند شد به راه حجاز آمدش آن پسر به راه افراز خرقه بس خشن فکنده به بر شیخ گفتش که ای ستوده پسر تو نیی آن که سالها زین پیش لب گشادی به مرگ آن درویش گفت آری ولی چو آن گفتم شب به خلوتسرای خود خفتم آن فقیر ستم رسیده به خواب دامن من گرفت و کرد عتاب کای به تو بعد مرگ هم رویم مردم و ننگریستی سویم آن سخن کار کرد در دل من داغ حسرت نهاد بر دل من بر سر خاک او گذر کردم جامه خواجگی بدر کردم خرقه فقر و فاقه پوشیدم در ره فقر و فاقه کوشیدم بهر ترویح روح او هر سال می گذارم حجی بدین منوال به سر خاک او همی آیم چهره بر خاک او همی سایم می گشایم ز شرمساری خویش لب به عذر گناهکاری خویش

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۷ - قصه عاشق شدن آن دختر ترسا بر آن جوان مسلمان و در مفارقت وی بر بستر مرگ افتادن و جان دادن از صف صوفیان سبک سیری در سیاحت گذشت بر دیری دید آنجا یکی ز رهبانان لیک در کسوت مسلمانان گفت کای کهنه پیر دیرانی چیست این کسوت مسلمانی گفت عمریست تا مسلمانم دیده روشن به نور ایمانم گفت کین دولت از کجات رسید که درین تیرگی صفات رسید گفت در دیر ما گرفت مقام نوجوانی ز زمره اسلام قامتش گلبنی ز باغ بهشت چهره روشنتر از چراغ بهشت لب نوشین او مسیحادم با میانی چو رشته مریم عالمی را ز مهر آن مهوش دل چو قندیل دیر پر آتش بود پاکیزه دختری ترسا بر گل از زلف عنبری تر سا داشت مالی ز حد و عد بیرون با جمالی بسی ز مال افزون چشم دختر بر آن جوان افتاد زان نظر آتشش به جان افتاد خرمن عافیت به بادش رفت هر چه جز یاد او ز یادش رفت نه به شب خواب و نه به روز قرار با دل ریش و دیده خونبار گفت و گو با خیال او می کرد جست و جوی وصال او می کرد حیله ها کرد و مکرها انگیخت سیم و زر هر چه داشت بر وی ریخت سیم و زر پیش او وجود نداشت حیله و مکر هیچ سود نداشت آخر از کار خویش مضطر ماند وز فروماندگی به جان درماند بود آنجا مصوری قادر در میان مصوران نادر نقش هر آفریده بی کم و کاست بکشیدی چنانچه بودی راست دامن از زر و سیم مالامال با مصور بگفت صورت حال چون مصور حدیث او بشنید شکل یارش چنانکه بود کشید کرد جایش فراز مسند ناز عشقبازی به وی نهاد آغاز گاه پیشش ز شوق نالیدی روی بر خاک پاش مالیدی گاه بر روی او گشادی چشم گاه بر پای او نهادی چشم گه بدو دست در کمر کردی گه ز لبهای او شکر خوردی لیکن آن کس که هست تشنه به آب کی برد تشنگیش موج سراب روزگاری چنین به سر می برد غمش از دل بدین بدر می برد تا که از دور چرخ جان فرسای آمد از رنج تن جوان از پای ماهش از تب کشید رنج محاق جانش از تن گرفت راه فراق دختر این را چو دید از غم و درد شرح دادن نمی توان که چه کرد آمدش بر درون آزرده زخم صد مادر پسر مرده هر چه ز آغاز مرگ عالمیان کرده باشند جمله ماتمیان همه را کرد بلکه افزون نیز بلکه از حد وصف بیرون نیز جان و دل سوخت ز آتش غم او سیم و زر کرد صرف ماتم او ماتمی داشت کین خراب آباد آنچنان ماتمی ندارد یاد آخر آورد سوی صورت روی مرهم درد خود ز صورت جوی روز بودی ثنای او گفتی شب شدی سر به پای او خفتی یک شبی گفت و گوی او کردیم صبحدم ره به سوی او کردیم یافتیمش به خواری افتاده پیش صورت به خاک و جان داده کرده بر روی صفحه دیوار چند بیتی به خون دیده نگار کای دل ای دل ز مرگ بی غم باش چون رسد مرگ شاد و خرم باش ترک ادبار خود گرفتم من دین دلدار خود گرفتم من توبه کردم ز کیش نصرانی کیش من نیست جز مسلمانی چشم دارم که در ریاض نعیم من و جانان به هم شویم مقیم جاودان رو به سوی او آرم دامن او ز دست نگذارم رفت او و به فرصتی اندک می روم من هم از قفا اینک شاد گشتند ازان مسلمانان بر وی و دین وی ثناخوانان خاک او پیش یار او کندند اشک ریزان به خاکش افکندند روز دیگر به بامداد پگاه سوی آن بیت ها فتاد نگاه بود کرده رقم به خون جگر زیر آن بیت ها سه چار دگر که عجب زین سفر بیاسودم وصل جانانست زین سفر سودم به عنایت رضای من جستند نامه های خطای من شستند یافتم بار در جوار خدای داد در پیشگاه قربم جای منم امروز و دولت سرمد دامن وصل یار و عیش ابد گفت راهب چو خواندم آن دو سه حرف نوری اندر دلم فتاد شگرف خاطر من بر آن گرفت آرام که بود دین حق همین اسلام کردم از جان و دل به آن اقرار گشتم از دین دیگران بیزار

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۷ - قصه عاشق شدن آن دختر ترسا بر آن جوان مسلمان و در مفارقت وی بر بستر مرگ افتادن و جان دادن از صف صوفیان سبک سیری در سیاحت گذشت بر دیری دید آنجا یکی ز رهبانان لیک در کسوت مسلمانان گفت کای کهنه پیر دیرانی چیست این کسوت مسلمانی گفت عمریست تا مسلمانم دیده روشن به نور ایمانم گفت کین دولت از کجات رسید که درین تیرگی صفات رسید گفت در دیر ما گرفت مقام نوجوانی ز زمره اسلام قامتش گلبنی ز باغ بهشت چهره روشنتر از چراغ بهشت لب نوشین او مسیحادم با میانی چو رشته مریم عالمی را ز مهر آن مهوش دل چو قندیل دیر پر آتش بود پاکیزه دختری ترسا بر گل از زلف عنبری تر سا داشت مالی ز حد و عد بیرون با جمالی بسی ز مال افزون چشم دختر بر آن جوان افتاد زان نظر آتشش به جان افتاد خرمن عافیت به بادش رفت هر چه جز یاد او ز یادش رفت نه به شب خواب و نه به روز قرار با دل ریش و دیده خونبار گفت و گو با خیال او می کرد جست و جوی وصال او می کرد حیله ها کرد و مکرها انگیخت سیم و زر هر چه داشت بر وی ریخت سیم و زر پیش او وجود نداشت حیله و مکر هیچ سود نداشت آخر از کار خویش مضطر ماند وز فروماندگی به جان درماند بود آنجا مصوری قادر در میان مصوران نادر نقش هر آفریده بی کم و کاست بکشیدی چنانچه بودی راست دامن از زر و سیم مالامال با مصور بگفت صورت حال چون مصور حدیث او بشنید شکل یارش چنانکه بود کشید کرد جایش فراز مسند ناز عشقبازی به وی نهاد آغاز گاه پیشش ز شوق نالیدی روی بر خاک پاش مالیدی گاه بر روی او گشادی چشم گاه بر پای او نهادی چشم گه بدو دست در کمر کردی گه ز لبهای او شکر خوردی لیکن آن کس که هست تشنه به آب کی برد تشنگیش موج سراب روزگاری چنین به سر می برد غمش از دل بدین بدر می برد تا که از دور چرخ جان فرسای آمد از رنج تن جوان از پای ماهش از تب کشید رنج محاق جانش از تن گرفت راه فراق دختر این را چو دید از غم و درد شرح دادن نمی توان که چه کرد آمدش بر درون آزرده زخم صد مادر پسر مرده هر چه ز آغاز مرگ عالمیان کرده باشند جمله ماتمیان همه را کرد بلکه افزون نیز بلکه از حد وصف بیرون نیز جان و دل سوخت ز آتش غم او سیم و زر کرد صرف ماتم او ماتمی داشت کین خراب آباد آنچنان ماتمی ندارد یاد آخر آورد سوی صورت روی مرهم درد خود ز صورت جوی روز بودی ثنای او گفتی شب شدی سر به پای او خفتی یک شبی گفت و گوی او کردیم صبحدم ره به سوی او کردیم یافتیمش به خواری افتاده پیش صورت به خاک و جان داده کرده بر روی صفحه دیوار چند بیتی به خون دیده نگار کای دل ای دل ز مرگ بی غم باش چون رسد مرگ شاد و خرم باش ترک ادبار خود گرفتم من دین دلدار خود گرفتم من توبه کردم ز کیش نصرانی کیش من نیست جز مسلمانی چشم دارم که در ریاض نعیم من و جانان به هم شویم مقیم جاودان رو به سوی او آرم دامن او ز دست نگذارم رفت او و به فرصتی اندک می روم من هم از قفا اینک شاد گشتند ازان مسلمانان بر وی و دین وی ثناخوانان خاک او پیش یار او کندند اشک ریزان به خاکش افکندند روز دیگر به بامداد پگاه سوی آن بیت ها فتاد نگاه بود کرده رقم به خون جگر زیر آن بیت ها سه چار دگر که عجب زین سفر بیاسودم وصل جانانست زین سفر سودم به عنایت رضای من جستند نامه های خطای من شستند یافتم بار در جوار خدای داد در پیشگاه قربم جای منم امروز و دولت سرمد دامن وصل یار و عیش ابد گفت راهب چو خواندم آن دو سه حرف نوری اندر دلم فتاد شگرف خاطر من بر آن گرفت آرام که بود دین حق همین اسلام کردم از جان و دل به آن اقرار گشتم از دین دیگران بیزار

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۸ - قصه عاشق شدن کنیزک خلیفه بغداد بر غلام وی و از استیلای عشق وی خود را در دجله انداختن نوبهاران خلیفه بغداد بزم عشرت به طرف دجله نهاد داشت در پرده شاهدی نوخیز در ترنم ز پسته شکر ریز چون گرفتی چو زهره در بر چنگ چنگ زهره فتادی از آهنگ با غلام خلیفه کز خوبی بود مهر سپهر محبوبی داشت چندان تعلق خاطر که نبودی به حال خود حاضر هر دو مفتون یکدگر بودند بلکه مجنون یکدگر بودند بودشان صد نگاهبان بر سر مانع وصلشان ز یکدیگر طاقت ماه پردگی شد طاق زآتش اشتیاق و داغ فراق از پس پرده خوش نوایی ساخت چنگ را بر همان نوا بنواخت کرد قولی به عشقبازی ساز پس بر آن قول برکشید آواز کآخر ای چرخ بی وفایی چند روح کاهی و عمر سایی چند هرگز از مهر تو نگشتم گرم شرم می آیدم ز مهر تو شرم به که یکدم به خویش پردازم چاره کار خویشتن سازم بود در پرده دلبر دیگر همچو او پرده ساز و رامشگر گفت هر سو کسان به غمازی چاره خود چگونه می سازی پرده از پیش چاک زد که چنین شد چو ماهی و ماه دجله نشین همچو مه خویش را در آب انداخت همچو ماهی به غوطه خواری ساخت بود استاده آن غلام آنجا جانی از هجر تلخکام آنجا خویشتن را چو وی در آب افکند کرد ساعد به گردنش پیوند دست در گردن هم آورده رخ نهفتند هر دو در پرده هر دو رستند از منی و تویی دست شستند از غبار دویی جامی آیین عاشقی این است مهر اینست و مابقی کین است گر به دریای عشق داری روی همچو اینان ز خویش دست بشوی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۹ - قصه آن جوان که بر دختر عم عاشق شد و در عشق وی نام دزدی بر خود نهاد و ناموس عم نگاه داشت و بدان سبب به مقصود رسید نوجوانی نخورده نشتر غم شد گرفتار عشق دختر عم روز و شب در سرای عم می بود در مقام رضای عم می بود دمبدم روی دخترش می دید میوه از باغ نوبرش می چید بود شبها در آن نشیمن راز با شکنهای زلف او کجه باز لیک داغش چو سینه سوز افتاد کجه او به روی روز افتاد پیش عم آشکار شد رازش داشت از خانه آمدن بازش چند روز آن جوان نیکو روی که به دیدار یار بودش خوی چون بدل شد وصال او به فراق محنتش جفت گشت و طاقت طاق یک شب از آرزوی دیدارش کرد منزل به بام و دیوارش خواست از مهر روی روشن او که درآید چو مه به روزن او ناگهانش فکند لغزش پای از لب بام در میان سرای عم ز افتادنش چو گشت آگاه دزدوارش گرفت و داشت نگاه بامدادش به شاه دوران برد دادخواهان به پیش سلطان برد شاه پرسید ازو که ای اوباش دور از اندیشه معاد و معاش شب که رو در ره خطا رفتی به سرای کسان چرا رفتی دید مسکین جوان که آن نه نکوست که نهد تهمتی به دامن دوست زد به سر منزل ملامت گام راند بر خویشتن به دزدی نام شاه بعد از جواب بشنیدن داد فرمان به دست بریدن واقفی از حقیقت آن حال رقعه ای کرد سوی شاه ارسال کای به حشمت ز خسروان فایق نیست بر عاشق این جزا لایق عاشق از شور عشق مجنون است کار مجنون ز شرع بیرون است مرد عاشق نه سیم و زر دزدد از لب یار خود شکر دزدد نیست جز دزدیی پسندیده آمدن سوی یار دزدیده شه چو مضمون کار را دانست حال آن دل فگار را دانست گفت با عم وی که ای سره مرد این جوان را مکش به محنت و درد بگسل از عهد سست پیوندی سرفرازیش ده به فرزندی رسم و راه ستمگری بگذار جوهر خود به جوهری بسپار گفت عم کو نه لایق است مرا نه حریف موافق است مرا شاه گفت آن که نام و ننگ تو جست دست از نام و ننگ بهر تو شست زو موافقتری کجا یابی سر ز پیوند او چرا تابی گفت عم کو فقیر و دست تهیست مرد را داغ فقر رو سیهیست شاه اسباب کار هر دو بساخت به زر و مال هر دو را بنواخت عقد بست آن جوان و دختر را ساخت یک عقد آن دو گوهر را

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۸ - قصه عاشق شدن کنیزک خلیفه بغداد بر غلام وی و از استیلای عشق وی خود را در دجله انداختن نوبهاران خلیفه بغداد بزم عشرت به طرف دجله نهاد داشت در پرده شاهدی نوخیز در ترنم ز پسته شکر ریز چون گرفتی چو زهره در بر چنگ چنگ زهره فتادی از آهنگ با غلام خلیفه کز خوبی بود مهر سپهر محبوبی داشت چندان تعلق خاطر که نبودی به حال خود حاضر هر دو مفتون یکدگر بودند بلکه مجنون یکدگر بودند بودشان صد نگاهبان بر سر مانع وصلشان ز یکدیگر طاقت ماه پردگی شد طاق زآتش اشتیاق و داغ فراق از پس پرده خوش نوایی ساخت چنگ را بر همان نوا بنواخت کرد قولی به عشقبازی ساز پس بر آن قول برکشید آواز کآخر ای چرخ بی وفایی چند روح کاهی و عمر سایی چند هرگز از مهر تو نگشتم گرم شرم می آیدم ز مهر تو شرم به که یکدم به خویش پردازم چاره کار خویشتن سازم بود در پرده دلبر دیگر همچو او پرده ساز و رامشگر گفت هر سو کسان به غمازی چاره خود چگونه می سازی پرده از پیش چاک زد که چنین شد چو ماهی و ماه دجله نشین همچو مه خویش را در آب انداخت همچو ماهی به غوطه خواری ساخت بود استاده آن غلام آنجا جانی از هجر تلخکام آنجا خویشتن را چو وی در آب افکند کرد ساعد به گردنش پیوند دست در گردن هم آورده رخ نهفتند هر دو در پرده هر دو رستند از منی و تویی دست شستند از غبار دویی جامی آیین عاشقی این است مهر اینست و مابقی کین است گر به دریای عشق داری روی همچو اینان ز خویش دست بشوی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۹ - قصه آن جوان که بر دختر عم عاشق شد و در عشق وی نام دزدی بر خود نهاد و ناموس عم نگاه داشت و بدان سبب به مقصود رسید نوجوانی نخورده نشتر غم شد گرفتار عشق دختر عم روز و شب در سرای عم می بود در مقام رضای عم می بود دمبدم روی دخترش می دید میوه از باغ نوبرش می چید بود شبها در آن نشیمن راز با شکنهای زلف او کجه باز لیک داغش چو سینه سوز افتاد کجه او به روی روز افتاد پیش عم آشکار شد رازش داشت از خانه آمدن بازش چند روز آن جوان نیکو روی که به دیدار یار بودش خوی چون بدل شد وصال او به فراق محنتش جفت گشت و طاقت طاق یک شب از آرزوی دیدارش کرد منزل به بام و دیوارش خواست از مهر روی روشن او که درآید چو مه به روزن او ناگهانش فکند لغزش پای از لب بام در میان سرای عم ز افتادنش چو گشت آگاه دزدوارش گرفت و داشت نگاه بامدادش به شاه دوران برد دادخواهان به پیش سلطان برد شاه پرسید ازو که ای اوباش دور از اندیشه معاد و معاش شب که رو در ره خطا رفتی به سرای کسان چرا رفتی دید مسکین جوان که آن نه نکوست که نهد تهمتی به دامن دوست زد به سر منزل ملامت گام راند بر خویشتن به دزدی نام شاه بعد از جواب بشنیدن داد فرمان به دست بریدن واقفی از حقیقت آن حال رقعه ای کرد سوی شاه ارسال کای به حشمت ز خسروان فایق نیست بر عاشق این جزا لایق عاشق از شور عشق مجنون است کار مجنون ز شرع بیرون است مرد عاشق نه سیم و زر دزدد از لب یار خود شکر دزدد نیست جز دزدیی پسندیده آمدن سوی یار دزدیده شه چو مضمون کار را دانست حال آن دل فگار را دانست گفت با عم وی که ای سره مرد این جوان را مکش به محنت و درد بگسل از عهد سست پیوندی سرفرازیش ده به فرزندی رسم و راه ستمگری بگذار جوهر خود به جوهری بسپار گفت عم کو نه لایق است مرا نه حریف موافق است مرا شاه گفت آن که نام و ننگ تو جست دست از نام و ننگ بهر تو شست زو موافقتری کجا یابی سر ز پیوند او چرا تابی گفت عم کو فقیر و دست تهیست مرد را داغ فقر رو سیهیست شاه اسباب کار هر دو بساخت به زر و مال هر دو را بنواخت عقد بست آن جوان و دختر را ساخت یک عقد آن دو گوهر را

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۰ - قصه عیینه و ریا معتمر نام مهتری ز عرب رفت تا روضه نبی یک شب رو در آن قبله دعا آورد ادب بندگی بجا آورد ساخت بالین ز آستان نیاز گوش بنهاد بر نشیمن راز ناگه آمد به گوشش آوازی که همی گفت غصه پردازی کای دل امشب تو را چه اندوه است وین چه بار گرانتر از کوه است مرغی از طرف باغ ناله کشید بر تو داغی به سان لاله کشید واندر این تیره شب ز ناله زار ساخت از خواب خوش تو را بیدار یا نه یاری درین شب تاریک از برون دور وز درون نزدیک بر تو درهای امتحان بگشود خوابت از چشم خون فشان بربود بست هجرش کمر به کینه تو را سنگ غم زد بر آبگینه تو را چه شب است این چو زلف یار دراز چشم من ناشده به خواب فراز قیر شب قید پای انجم شد مهر را راه آمدن گم شد در نفیر و فغان زبان جرس تنگ بر صبحدم مجال نفس دست دوران دریده پرده کوس تیغ گردون بریده نای خروس چون مؤذن ره مناره سپرد گویی افتاد ازان به گردن خرد کش نیاید ز حلقه حلقوم بانگ یا حی صدای یا قیوم این نه شب هست اژدهای سیاه که کند با هزار دیده نگاه تا به دم درکشد غریبی را یا زند زخم بی نصیبی را منم اکنون و جانی آزرده زو دو صد زخم بر جگر خورده زخم او جا درون جان دارد گر کنم ناله جای آن دارد کو رفیقی که بشنود رازم واندر این شب شود همآوازم کو شفیقی که بنگرد حالم کز جدایی چگونه می نالم ز آتش غم چو موی پیچانم موی پیچان و مور بی جانم هست ناچار پیش فرزانه موی را شانه مور را دانه اگرم شانه همچو مو هوس است شانه ام فرق شاخ شاخ بس است دانه گر بایدم چو مور نژند باشدم اشک دانه دانه بسند ماه گردون بود گوا که چنین ناله زان می کنم که ماه زمین چهره از من چو ماه تافته است تیغ مهرش دلم شکافته است هرگز اینم گمان نبود به خویش کایدم اینچنین بلایی پیش ریخت بر سر بلای دهر مرا داد ناآزموده زهر مرا هر که ناآزموده زهر خورد چه عجب گر ره اجل سپرد چون بدینجا رساند ناله خویش کرد با خامشی حواله خویش آتش او درین ترانه فسرد شد خموش آنچنان که گویی مرد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۰ - قصه عیینه و ریا معتمر نام مهتری ز عرب رفت تا روضه نبی یک شب رو در آن قبله دعا آورد ادب بندگی بجا آورد ساخت بالین ز آستان نیاز گوش بنهاد بر نشیمن راز ناگه آمد به گوشش آوازی که همی گفت غصه پردازی کای دل امشب تو را چه اندوه است وین چه بار گرانتر از کوه است مرغی از طرف باغ ناله کشید بر تو داغی به سان لاله کشید واندر این تیره شب ز ناله زار ساخت از خواب خوش تو را بیدار یا نه یاری درین شب تاریک از برون دور وز درون نزدیک بر تو درهای امتحان بگشود خوابت از چشم خون فشان بربود بست هجرش کمر به کینه تو را سنگ غم زد بر آبگینه تو را چه شب است این چو زلف یار دراز چشم من ناشده به خواب فراز قیر شب قید پای انجم شد مهر را راه آمدن گم شد در نفیر و فغان زبان جرس تنگ بر صبحدم مجال نفس دست دوران دریده پرده کوس تیغ گردون بریده نای خروس چون مؤذن ره مناره سپرد گویی افتاد ازان به گردن خرد کش نیاید ز حلقه حلقوم بانگ یا حی صدای یا قیوم این نه شب هست اژدهای سیاه که کند با هزار دیده نگاه تا به دم درکشد غریبی را یا زند زخم بی نصیبی را منم اکنون و جانی آزرده زو دو صد زخم بر جگر خورده زخم او جا درون جان دارد گر کنم ناله جای آن دارد کو رفیقی که بشنود رازم واندر این شب شود همآوازم کو شفیقی که بنگرد حالم کز جدایی چگونه می نالم ز آتش غم چو موی پیچانم موی پیچان و مور بی جانم هست ناچار پیش فرزانه موی را شانه مور را دانه اگرم شانه همچو مو هوس است شانه ام فرق شاخ شاخ بس است دانه گر بایدم چو مور نژند باشدم اشک دانه دانه بسند ماه گردون بود گوا که چنین ناله زان می کنم که ماه زمین چهره از من چو ماه تافته است تیغ مهرش دلم شکافته است هرگز اینم گمان نبود به خویش کایدم اینچنین بلایی پیش ریخت بر سر بلای دهر مرا داد ناآزموده زهر مرا هر که ناآزموده زهر خورد چه عجب گر ره اجل سپرد چون بدینجا رساند ناله خویش کرد با خامشی حواله خویش آتش او درین ترانه فسرد شد خموش آنچنان که گویی مرد

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۱ - حیران شدن معتمر در آنکه آن زاری کننده که بود و پشیمان شدن که چرا دنبال آواز نرفت معتمر چون بدید صورت حال بر ضمیرش نشست گرد ملال گام زد در ره پریشانی داد رخت خرد به حیرانی کان همه نالش از زبان که بود وان همه سوزش از فغان که بود چیست این ناله کیست نالنده باز در خامشی سگالنده آدمی یا نه آدمیست پریست کآدمی وار کرده نوحه گریست کاش چون خاست از دلش ناله ناله را رفتمی ز دنباله تا به نالنده راه یافتمی پرده راز او شکافتمی کردمی غور در نظاره گری دست بگشادمی به چاره گری چون بدین حال یک دو لحظه گذشت حال آن دل رمیده باز بگشت تیز برداشت همچو چنگ آواز غزلی جانگداز کرد آغاز غزل سینه سوز و دردآمیز غزلی صبر کاه و شوق انگیز بیت بیتش مقام سوز و نیاز در هر مصرعش ز عیش فراز حرف حرفش همه فسانه درد نغمه محنت و ترانه درد اولش نور عشق را مطلع وآخرش روز وصل را مقطع در قوافیش شرح سینه تنگ بحر او رهنما به کام نهنگ گه در او ذکر یار و منزل او وصف شیرینی شمایل او گه در او عجز و خواری عاشق قصه خاکساری عاشق گه در او محنت درازی شب عمر کاهی و جانگدازی شب گه در او داستان روز فراق حرقت داغ شوق و سوز فراق جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۲ - رفتن معتمر دنبال آواز نالنده بار دوم و یافتن عیینه آن بزرگ عرب چو این بشنید جانب او شدن غنیمت دید تا شود واقف از حقیقت راز رفت آهسته از پی آواز دید موزون جوانی افتاده روی زیبا به خاک بنهاده قد ز نخل مدینه شیرین تر طره از عطر مکه مشکین تر لعل او غیرت عقیق یمن شکر مصر را رواج شکن جبهه رخشنده در میان ظلام همچو پر نور آبگینه شام سنبل تر دمیده از سمنش سبزه عنبرین ز یاسمنش گرد لبهاش خط زنگاری طوطی غرقه در شکر خواری بر رخش از دو چشم اشک فشان مانده از رشحه جگر دو نشان آن دو خط کز رخش هویدا بود گوییا جدولی مثنا بود که کشید از شفق دبیر سپهر رقم آن را به لوح صفحه مهر داد بر وی سلام و یافت جواب کردباوی ز روی لطف خطاب که بدین رخ که قبله طلب است به کدامین قبیله ات نسب است بر زبان قبیله نام تو چیست آرزویت کدام و کام تو چیست دلت این گونه بی قرار چراست همدمت ناله های زار چراست چیست چندین غزلسرایی تو وز مژه خون دل گشایی تو گفت از انصار دارم اصل و نژاد پدرم نام من عیینه نهاد وانچه از من شنیدی و دیدی موجب آن ز من بپرسیدی بنشین دیر تا بگویم باز زانکه افسانه ایست دور و دراز

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۱ - حیران شدن معتمر در آنکه آن زاری کننده که بود و پشیمان شدن که چرا دنبال آواز نرفت معتمر چون بدید صورت حال بر ضمیرش نشست گرد ملال گام زد در ره پریشانی داد رخت خرد به حیرانی کان همه نالش از زبان که بود وان همه سوزش از فغان که بود چیست این ناله کیست نالنده باز در خامشی سگالنده آدمی یا نه آدمیست پریست کآدمی وار کرده نوحه گریست کاش چون خاست از دلش ناله ناله را رفتمی ز دنباله تا به نالنده راه یافتمی پرده راز او شکافتمی کردمی غور در نظاره گری دست بگشادمی به چاره گری چون بدین حال یک دو لحظه گذشت حال آن دل رمیده باز بگشت تیز برداشت همچو چنگ آواز غزلی جانگداز کرد آغاز غزل سینه سوز و دردآمیز غزلی صبر کاه و شوق انگیز بیت بیتش مقام سوز و نیاز در هر مصرعش ز عیش فراز حرف حرفش همه فسانه درد نغمه محنت و ترانه درد اولش نور عشق را مطلع وآخرش روز وصل را مقطع در قوافیش شرح سینه تنگ بحر او رهنما به کام نهنگ گه در او ذکر یار و منزل او وصف شیرینی شمایل او گه در او عجز و خواری عاشق قصه خاکساری عاشق گه در او محنت درازی شب عمر کاهی و جانگدازی شب گه در او داستان روز فراق حرقت داغ شوق و سوز فراق جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۲ - رفتن معتمر دنبال آواز نالنده بار دوم و یافتن عیینه آن بزرگ عرب چو این بشنید جانب او شدن غنیمت دید تا شود واقف از حقیقت راز رفت آهسته از پی آواز دید موزون جوانی افتاده روی زیبا به خاک بنهاده قد ز نخل مدینه شیرین تر طره از عطر مکه مشکین تر لعل او غیرت عقیق یمن شکر مصر را رواج شکن جبهه رخشنده در میان ظلام همچو پر نور آبگینه شام سنبل تر دمیده از سمنش سبزه عنبرین ز یاسمنش گرد لبهاش خط زنگاری طوطی غرقه در شکر خواری بر رخش از دو چشم اشک فشان مانده از رشحه جگر دو نشان آن دو خط کز رخش هویدا بود گوییا جدولی مثنا بود که کشید از شفق دبیر سپهر رقم آن را به لوح صفحه مهر داد بر وی سلام و یافت جواب کردباوی ز روی لطف خطاب که بدین رخ که قبله طلب است به کدامین قبیله ات نسب است بر زبان قبیله نام تو چیست آرزویت کدام و کام تو چیست دلت این گونه بی قرار چراست همدمت ناله های زار چراست چیست چندین غزلسرایی تو وز مژه خون دل گشایی تو گفت از انصار دارم اصل و نژاد پدرم نام من عیینه نهاد وانچه از من شنیدی و دیدی موجب آن ز من بپرسیدی بنشین دیر تا بگویم باز زانکه افسانه ایست دور و دراز

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۳ - باز نمودن عیینه صورت حال خود را پیش معتمر روزی از روزها به کسب ثواب رو نهادم به مسجد احزاب روی در قبله وفا کردم حق مسجد که بود ادا کردم بستم از جان نماز را احرام کردم اندر مقام صدق قیام پشت خود در رکوع خم دادم سجده گاه از دو دیده نم دادم به تشهد نشستم آزاده از شهادت به شهد افتاده یافت جنبش ز من به شهد انگشت کرد شیرینیم به تلخی پشت بهر عقده گشایی ایام تیز دندان شدم پسین سلام به دعا دست بر فلک بردم پا به راه اجابت افشردم عفو جویان شدم به استغفار از همه کارها و آخر کار از میان با کناره پیوستم به هوای نظاره بنشستم دیدم از دور یک گروه زنان سوی آن جلوه گاه گام زنان نه زنان بل ز آهوان رمه ای هر یکی را ز ناز زمزمه ای در گهر غرق گوش و گردن شان خاک ره مشکبو ز دامن شان از پی رقصشان به ربع و دمن بانگ خلخال ها جلاجل زن بود یک تن ازان میان ممتاز پای تا سر همه کرشمه و ناز او چو مه بود و دیگران انجم او پری بود و دیگران مردم کام جان خنده شکر ریزش دام دل گیسوی دلاویزش غنچه پر نوش گلبنی ز ارم نافه در ناف آهویی ز حرم پای ازان جمع بر کناره نهاد بر سرم ایستاد و لب بگشاد کای عیینه دل تو می خواهد وصل آن کز غم تو می کاهد هیچ داری سر گرفتاری کز غمت بر دلش بود باری با من این نکته گفت و زود برفت در من آتش زد و چو دود برفت نه نشانی ز نام او دارم نه وقوف از مقام او دارم یک زمان هیچ جا قرارم نیست میل خاطر به هیچ کارم نیست نز سر خود خبر مرا نه ز پای می روم کو به کوی و جای به جای این سخن گفت و زد یکی فریاد رفته از خود به روی خاک افتاد بعد دیری به خویش باز آمد رخ به خون تر ترانه ساز آمد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۴ - غزل گفتن عیینه در حسب حال خود شد خروشان به دلخراش آواز غزل سینه سوز کرد آغاز کای ز من دور رفته صد منزل کرده منزل چو جانم اندر دل گرچه راه فراق می سپری سوی خونین دلان نمی گذری مانده دور از در تو آب و گلم بر رخ توست چشم جان و دلم مهر تو کرده در دلم مسکن دل من بر درت گرفته وطن خواهشم بین مباش ناخواهم کز دو عالم همین تو را خواهم بی تو بر من بلای جان باشد گرچه فردوس جاودان باشد چون بزرگ عرب بدید آن حال به ملامت کشید تیغ مقال کای پسر زین ره خطا باز آی جای گم کرده ای به جا باز آی توبه کن از گناهکاری خویش شرم دار از نه شرمداری خویش هول روز شمار در پیش است وای آن کو نه آخر اندیش است یاد کن از مواقف عرصات وز ستادن خجل میان عصات عشق کان نیست بر جمال ازل هوسی دان ز هر دغا و دغل نه مبارک بود هوس بر مرد مردیی کن وزین هوس برگرد گفت کای بیخبر ز ماتم عشق غافل از جانگدازی غم عشق عشق هر جا که بیخ محکم کرد شاخ از اندوه و میوه از غم کرد به ملامت نشایدش کندن به نصیحت ز پایش افکندن مشک ماند ز بوی و لعل از رنگ فلک از جنبش و زمین ز درنگ لیک حاشا که یار دل گسلم رخت بر بندد از حریم دلم حرف مهرش که در دل تنگ است همچو نقش نشسته در سنگ است آمد از عشق شیشه بر سنگم از ملامت مزن به سر سنگم

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۳ - باز نمودن عیینه صورت حال خود را پیش معتمر روزی از روزها به کسب ثواب رو نهادم به مسجد احزاب روی در قبله وفا کردم حق مسجد که بود ادا کردم بستم از جان نماز را احرام کردم اندر مقام صدق قیام پشت خود در رکوع خم دادم سجده گاه از دو دیده نم دادم به تشهد نشستم آزاده از شهادت به شهد افتاده یافت جنبش ز من به شهد انگشت کرد شیرینیم به تلخی پشت بهر عقده گشایی ایام تیز دندان شدم پسین سلام به دعا دست بر فلک بردم پا به راه اجابت افشردم عفو جویان شدم به استغفار از همه کارها و آخر کار از میان با کناره پیوستم به هوای نظاره بنشستم دیدم از دور یک گروه زنان سوی آن جلوه گاه گام زنان نه زنان بل ز آهوان رمه ای هر یکی را ز ناز زمزمه ای در گهر غرق گوش و گردن شان خاک ره مشکبو ز دامن شان از پی رقصشان به ربع و دمن بانگ خلخال ها جلاجل زن بود یک تن ازان میان ممتاز پای تا سر همه کرشمه و ناز او چو مه بود و دیگران انجم او پری بود و دیگران مردم کام جان خنده شکر ریزش دام دل گیسوی دلاویزش غنچه پر نوش گلبنی ز ارم نافه در ناف آهویی ز حرم پای ازان جمع بر کناره نهاد بر سرم ایستاد و لب بگشاد کای عیینه دل تو می خواهد وصل آن کز غم تو می کاهد هیچ داری سر گرفتاری کز غمت بر دلش بود باری با من این نکته گفت و زود برفت در من آتش زد و چو دود برفت نه نشانی ز نام او دارم نه وقوف از مقام او دارم یک زمان هیچ جا قرارم نیست میل خاطر به هیچ کارم نیست نز سر خود خبر مرا نه ز پای می روم کو به کوی و جای به جای این سخن گفت و زد یکی فریاد رفته از خود به روی خاک افتاد بعد دیری به خویش باز آمد رخ به خون تر ترانه ساز آمد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۴ - غزل گفتن عیینه در حسب حال خود شد خروشان به دلخراش آواز غزل سینه سوز کرد آغاز کای ز من دور رفته صد منزل کرده منزل چو جانم اندر دل گرچه راه فراق می سپری سوی خونین دلان نمی گذری مانده دور از در تو آب و گلم بر رخ توست چشم جان و دلم مهر تو کرده در دلم مسکن دل من بر درت گرفته وطن خواهشم بین مباش ناخواهم کز دو عالم همین تو را خواهم بی تو بر من بلای جان باشد گرچه فردوس جاودان باشد چون بزرگ عرب بدید آن حال به ملامت کشید تیغ مقال کای پسر زین ره خطا باز آی جای گم کرده ای به جا باز آی توبه کن از گناهکاری خویش شرم دار از نه شرمداری خویش هول روز شمار در پیش است وای آن کو نه آخر اندیش است یاد کن از مواقف عرصات وز ستادن خجل میان عصات عشق کان نیست بر جمال ازل هوسی دان ز هر دغا و دغل نه مبارک بود هوس بر مرد مردیی کن وزین هوس برگرد گفت کای بیخبر ز ماتم عشق غافل از جانگدازی غم عشق عشق هر جا که بیخ محکم کرد شاخ از اندوه و میوه از غم کرد به ملامت نشایدش کندن به نصیحت ز پایش افکندن مشک ماند ز بوی و لعل از رنگ فلک از جنبش و زمین ز درنگ لیک حاشا که یار دل گسلم رخت بر بندد از حریم دلم حرف مهرش که در دل تنگ است همچو نقش نشسته در سنگ است آمد از عشق شیشه بر سنگم از ملامت مزن به سر سنگم

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۵ - عزیمت کردن معتمر و عیینه به جانب مسجد احزاب در طلب ریا خسرو صبح چون علم بر زد لشکر شام را به هم بر زد هر دو کردند ازان حرم به شتاب چاره جو رو به مسجد احزاب تا به پیشین قدم بیفشردند در طلب روز را به سر بردند ناگه از ره نسیم یار رسید آن گروه زن آمدند پدید لیک مقصود کار همره نی خیل انجم رسید و آن مه نی با عیینه سخن گزار شدند قصه پرداز آن نگار شدند که برون برد رخت ازین منزل راند تا منزل دگر محمل روی خورشید قرب غیم گرفت راه حی بنی سلیم گرفت قبله آن قبیله شد رویش طاق محرابشان دو ابرویش همچو لاله به سینه داغ تو برد شعله زن لاله ای ز باغ تو برد گرچه بار رحیل از اینجا بست طالب وصل توست هر جا هست چو سمن تازه و چو گل بویاست نام او از معطری ریاست نام ریا چو آمدش در گوش از سرش عقل رفت و از دل هوش پرده از چهره حیا برداشت شرم بگذاشت وین نوا برداشت کای دریغا که یار محمل بست بار دل پشت صبر را بشکست آمدم بر امید دیدارش تافت از من زمانه رخسارش از ثری قدرم ار چه بالا نیست جای ریا بجز ثریا نیست هست رو در ثری ثریا را پشت بر من چراست ریا را تا به کی از دو دیده خون ریزم خون دل از درون برون ریزم در دلم خون نماند و در چشم آب همه اسباب گریه شد نایاب کیست از دوستان و غمخواران در طریق وفا هواداران که مرا در فراق آن دلدار دیده عاریت دهد خونبار تا ز درد فراق او گریم ز آتش اشتیاق او گریم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۶ - برخاستن معتمر به چاره سازی عیینه و وی را به مجلس انصار بردن و همراه ایشان از برای خواستگاری ریا پیش پدر وی رفتن معتمر گفت با وی از دل پاک کای عیینه مباش اندهناک کانچه دارم ز ملک و مال به کف گرچه اسباب حشمت است و شرف همه صرف تو می کنم امروز تا شوی بر مراد خود فیروز دست او را گرفت مشفق وار برد یکسر به مجلس انصار گفت بعد از سلام با ایشان کای به ملک صفا وفاکیشان این جوان کیست در میان شما چیست در حق او گمان شما همه گفتند با جمال نسب هست شمعی ز دودمان عرب گفت کو را بلایی افتاده ست در کمند هوایی افتاده ست چشم می دارم از شما یاری وز سر مرحمت مددکاری بهر مطلوبش اختیار سفر بر دیار بنی سلیم گذر همه سمعا و طاعت گویان معتمر را به جان رضا جویان بر نجیب اشتران سوار شدند متوجه بدان دیار شدند می بریدند کوه و صحرا را پرس پرسان دیار ریا را تا به منزلگهش پی آوردند پدرش را ازان خبر کردند کردشان شاد و خرم استقبال با کسان گفت تا به استعجال فرش های نفیس افکندند نطعهای عجب پراکندند هر کسی را به جای وی بنشاند وز ثنا گوهرش به فرق فشاند آنچه حاضر ز گله بود و رمه کشت و پخت و کشید پیش همه معتمر گفت کای جمال عرب همه کار تو در کمال ادب نخورد کس ز سفره و خوانت تا ز بحر نوال و احسانت حاجت جمله را روا نکنی آرزوی همه عطا نکنی گفت کای سوی صدق روی شما چیست از بنده آرزوی شما گفت هست آنکه گوهر صدفت اختر برج عزت و شرفت با عیینه که فخر انصار است نیک کردار و راست گفتار است گوهر سلک اتصال شود رازدار شب وصال شود گفت تدبیر کار و بار او راست واندر این کار اختیار او راست با وی این را بگویم از آغاز آنچه گوید به مجلس آرم باز

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۵ - عزیمت کردن معتمر و عیینه به جانب مسجد احزاب در طلب ریا خسرو صبح چون علم بر زد لشکر شام را به هم بر زد هر دو کردند ازان حرم به شتاب چاره جو رو به مسجد احزاب تا به پیشین قدم بیفشردند در طلب روز را به سر بردند ناگه از ره نسیم یار رسید آن گروه زن آمدند پدید لیک مقصود کار همره نی خیل انجم رسید و آن مه نی با عیینه سخن گزار شدند قصه پرداز آن نگار شدند که برون برد رخت ازین منزل راند تا منزل دگر محمل روی خورشید قرب غیم گرفت راه حی بنی سلیم گرفت قبله آن قبیله شد رویش طاق محرابشان دو ابرویش همچو لاله به سینه داغ تو برد شعله زن لاله ای ز باغ تو برد گرچه بار رحیل از اینجا بست طالب وصل توست هر جا هست چو سمن تازه و چو گل بویاست نام او از معطری ریاست نام ریا چو آمدش در گوش از سرش عقل رفت و از دل هوش پرده از چهره حیا برداشت شرم بگذاشت وین نوا برداشت کای دریغا که یار محمل بست بار دل پشت صبر را بشکست آمدم بر امید دیدارش تافت از من زمانه رخسارش از ثری قدرم ار چه بالا نیست جای ریا بجز ثریا نیست هست رو در ثری ثریا را پشت بر من چراست ریا را تا به کی از دو دیده خون ریزم خون دل از درون برون ریزم در دلم خون نماند و در چشم آب همه اسباب گریه شد نایاب کیست از دوستان و غمخواران در طریق وفا هواداران که مرا در فراق آن دلدار دیده عاریت دهد خونبار تا ز درد فراق او گریم ز آتش اشتیاق او گریم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۶ - برخاستن معتمر به چاره سازی عیینه و وی را به مجلس انصار بردن و همراه ایشان از برای خواستگاری ریا پیش پدر وی رفتن معتمر گفت با وی از دل پاک کای عیینه مباش اندهناک کانچه دارم ز ملک و مال به کف گرچه اسباب حشمت است و شرف همه صرف تو می کنم امروز تا شوی بر مراد خود فیروز دست او را گرفت مشفق وار برد یکسر به مجلس انصار گفت بعد از سلام با ایشان کای به ملک صفا وفاکیشان این جوان کیست در میان شما چیست در حق او گمان شما همه گفتند با جمال نسب هست شمعی ز دودمان عرب گفت کو را بلایی افتاده ست در کمند هوایی افتاده ست چشم می دارم از شما یاری وز سر مرحمت مددکاری بهر مطلوبش اختیار سفر بر دیار بنی سلیم گذر همه سمعا و طاعت گویان معتمر را به جان رضا جویان بر نجیب اشتران سوار شدند متوجه بدان دیار شدند می بریدند کوه و صحرا را پرس پرسان دیار ریا را تا به منزلگهش پی آوردند پدرش را ازان خبر کردند کردشان شاد و خرم استقبال با کسان گفت تا به استعجال فرش های نفیس افکندند نطعهای عجب پراکندند هر کسی را به جای وی بنشاند وز ثنا گوهرش به فرق فشاند آنچه حاضر ز گله بود و رمه کشت و پخت و کشید پیش همه معتمر گفت کای جمال عرب همه کار تو در کمال ادب نخورد کس ز سفره و خوانت تا ز بحر نوال و احسانت حاجت جمله را روا نکنی آرزوی همه عطا نکنی گفت کای سوی صدق روی شما چیست از بنده آرزوی شما گفت هست آنکه گوهر صدفت اختر برج عزت و شرفت با عیینه که فخر انصار است نیک کردار و راست گفتار است گوهر سلک اتصال شود رازدار شب وصال شود گفت تدبیر کار و بار او راست واندر این کار اختیار او راست با وی این را بگویم از آغاز آنچه گوید به مجلس آرم باز

%0
10 Bölüm